لحظه اول است نه لحظه وسط و نه لحظه آخر، " خود " او از اول تا آخر، " خود " است بلكه هر چه به آخر مى‏رسد " خود " تر مى‏شود، يعنى " خود " ش كاملتر مى‏شود. از " خود " به سوى " خود " حركت مى‏كند ولى از " خود " ناقص به سوى " خود " كامل حركت مى‏كند. همين گل بدون اينكه شعور داشته باشد به سوى كمالش حركت [مى‏كند]. حال اگر همين گل شاعر بود و شعور مى‏داشت، آيا غير از اين بود كه عشق به همان كمال مى‏داشت؟ همه موجودات، بالفطره عاشق كمال نهائى خود هستند، همان گل هم عاشق كمال نهائى خودش است، جمادات هم به قول بعضى عاشق كمالات نهائى خودشان هستند، هر موجودى عاشق كمال خودش است. بنابراين تعلق يك موجود به غايت و كمال نهائى خودش، برخلاف نظر آقاى سارتر، " از خود بيگانه شدن " نيست، بيشتر در خود فرو رفتن است، يعنى بيشتر " خود، خود شدن " است. آزادى اگر به اين مرحله برسد كه انسان حتى از غايت و كمال خودش آزاد باشد يعنى حتى از خودش آزاد باشد، اين نوع آزادى از خود بيگانگى مى‏آورد، اين نوع آزادى است كه بر ضد كمال انسانى است. آزادى اگر بخواهد شامل كمال موجود هم باشد، يعنى شامل چيزى كه مرحله تكاملى آن موجود است به اين معنا كه من حتى از مرحله تكاملى خودم آزاد هستم، مفهومش اين است كه من از " خود " كاملترم و " خود " ناقص‏تر من از " خود " كاملتر من، آزاد است. اين آزادى بيشتر انسان را از خودش دور مى‏كند تا اين وابستگى [يعنى وابستگى به كمال و خود كاملتر]. در اين مكتب ميان وابستگى به غير و بيگانه، با وابستگى به
[صفحه: 339]

خود يعنى وابستگى به چيزى كه مرحله كمال خود است تفكيك نشده است. ما هم قبول داريم كه وابستگى به يك ذات بيگانه با خود، موجب مسخ ماهيت انسان است. چرا اين همه در اديان، وابستگى به ماديات دنيا نفى شده است؟ چون [ماديات] بيگانه است و واقعا موجب سقوط ارزش انسانى است. اما وابستگى به آنچه كه كمال نهائى انسان است، وابستگى به يك امر بيگانه نيست، وابستگى به " خود " است، وابستگى انسان به خودش موجب نمى‏شود كه انسان از خودش بيگانه و ناآگا ه شود و مستلزم اين نيست كه ارزشهاى خود را فراموش كند و يا از جريان بماند و شدنش تبديل به بودن شود، چون وقتى شى‏ء به غايت خودش وابسته شود، به سوى او شتابان است و به طرف او حركت مى‏كند.

--------------------  نام فصل: اشتباه اگزيستانسياليسم در مورد رابطه انسان با خدا  --------------------
اشتباه اين مكتب در مورد رابطه انسان با خدا
آقاى سارتر! خدا از دو راه با انسان بيگانه نيست. اولا تعلق انسان به خدا تعلق به يك شى‏ء مغاير با ذات و يك شى‏ء مباين نيست كه انسان با تعلق به خدا خودش را فراموش كند، چرا كه خدا را ياد كرده است. مسأله اينكه علت فاعلى و علت موجده و مبدع هر شى‏ء و مقوم ذات هر شى‏ء، يعنى آن علت ايجاد كننده هر چيزى كه قوام آن شى‏ء به اوست، از خود شى‏ء به آن شى‏ء نزديكتر است، مطلبى است كه در فلسفه اسلامى با برهانى بسيار روشن بيان و ثابت شده است. قرآن مى‏فرمايد: «نحن اقرب اليه منكم» (1) ما از خود شما به شما

پاورقى:
. 1 سوره واقعه، آيه. 85
[صفحه: 340]

نزديكتريم، نه فقط آگاهى ما به شما از [آگاهى شما به] خودتان بيشتر است، بلكه ذات ما از شما به شما نزديكتر است، و اين تعبير قرآن عجيب است. هر كسى مى‏گويد خودم از هر چيزى به خودم نزديكترم ولى قرآن مى‏گويد خدا به هر چيزى از خود آن چيز نزديكتر است، چون خدا نسبت به هر چيزى از خودش " خودتر " است. البته سطح اين مطلب بسيار بالاست (1). على (ع) مى‏فرمايد: " «داخل فى الاشياء لا بالممازجة، خارج عن الاشياء لا بالمباينة» "، يكى از مطالبى كه نهج‏البلاغه بر آن تكيه مى‏كند اين است كه خدا از خود اشياء بيرون نيست و از آنها جدا نيست ولى در عين حال داخل در اشياء هم نيست ليس فى الاشياء بوالج و مامنها بخارج (2). [ثانيا] قرآن كه مى‏گويد انسان به خدا بايد تعلق خاطر داشته باشد چون خدا را كمال و نهايت سير انسان مى‏داند و مسير انسان را به سوى خدا مى‏داند. پس توجه انسان به خدا، توجه او به نهايت كمال خودش است، مثل توجه آن دانه است به نهايت كمال خودش. رفتن انسان به سوى خدا، رفتن انسان به سوى " خود " است، رفتن انسان از " خود " ناقص‏تر به " خود " كامل است. پس اشتباه كرده است آن كسى كه خدا را هم با اشياء ديگر مقايسه كرده و خيال كرده است كه وقتى انسان به خدا توجه كرد، ارزشهاى خود را فراموش مى‏كند و از حركت مى‏ايستد.

پاورقى:
. 1 معارفى را اسلام در هزار سال پيش گفته است كه بشر تا چند هزار سال ديگر هم برود به [گرد] راهش هم نمى‏رسد.
. 2 نهج‏البلاغه، خطبه. 184
[صفحه: 341]

--------------------  نام فصل: "خودآگاهى" و "خدا آگاهى"  --------------------
" خودآگاهى " و " خداآگاهى "
خدا به انسان آنچنان نزديك است كه آگاهى انسان به خدا عين آگاهى او [به] خودش است و انسان وقتى مى‏تواند به خودش آگاه باشد كه به خدا آگاه باشدو محال است كسى " خودآگاه " باشد ولى " خداآگاه " نباشد. قرآن مى‏فرمايد: " «و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون» " هر كس خدا را فراموش كند، خودش را فراموش كرده است. انسان آن وقت خودش را باز مى‏يابد كه خداى خودش را بازيافته باشد. اگر انسان خدايش را فراموش كرد، خودش را فراموش كرده است. قرآن در جهت عكس اگزيستانسياليزم مى‏گويد. آنها مى‏گويند انسان اگر توجهش به خدا [معطوف] شود، " خداآگاه " مى‏شود و " ناخودآگاه ". قرآن مى‏فرمايد انسان فقط آن وقت مى‏تواند " خودآگاه " شود كه " خداآگاه " شود و اين از آن عاليترين و دقيقترين مطالب انسانى و روانى قرآن است كه واقعا حيرت‏آور است. قرآن مى‏گويد انسان گاهى خودش را مى‏بازد و به تعبير خود قرآن، بازنده بزرگ آن نيست كه همه پولش را باخته است و حتى آن كسى نيست كه تمام آزادى خود را باخته و نوكر ديگرى شده و حتى آن كسى نيست كه ناموسش را باخته است، بلكه بازنده بزرگ كسى است كه خودش را باخته است. وقتى انسان خودش را ببازد، آن وقت است كه همه چيز را مى‏بازد و همه چيز را باخته و اگر انسان خودش را بيابد، آن وقت همه چيز را يافته است.
[صفحه: 342]

فلسفه عبادت چيست؟ فلسفه عبادت اين است كه انسان خدا را بيابد تا خودش را بيابد، فلسفه عبادت " بازيابى خود " و خودآگاهى واقعى به آن معنائى است كه قرآن مى‏گويد و بشر هنوز نتوانسته است [اين مطالب را درك كند] مگر كسانى كه از مكتب اسلام الهام گرفته‏اند. شما اگر مى‏بينيد محى‏الدين عربى پيدا مى‏شود و خودآگاهى انسان را تفسير مى‏كند و بعد از او شاگردهاى او از قبيل مولوى رومى و امثال او به وجود مى‏آيند، اينها ششصد سال بعد از قرآن آمده‏اند و توانسته‏اند از قرآن الهام بگيرند. البته اگر ششصد سال بعد از قرآن هستند ولى اين افتخار را هم دارند كه هفتصد سال قبل از فلاسفه معاصر هستند. مولوى راجع به اينكه " خودآگاهى " هيچ وقت از " خداآگاهى " جدا نيست، مى‏گويد:
اقتضاى جان چه اى دل آگهى است *** هر كه آگه‏تر بود جانش قويست
بعد از اينكه مى‏گويد اصلا جان يعنى آگاهى و هر كه آگاهتر باشد جان او قويتر است و انسان به اين دليل جانش از جان حيوان قويتر است كه آگاهتر است، كم كم مطلب دقيق مى‏شود تا اينكه مى‏گويد: انسان آن وقت از خودش آگاه مى‏شود كه از خداى خودش آگاه شود. بنابراين درباره اينكه اينها درباب آزادى خيال كرده‏اند كه هر تعلقى بر ضد آزادى است، بايد گفت: بله، هر تعلقى ضد آزادى است مگر تعلق به خدا كه تعلق به خود است و تعلق به خود كاملتر است و جز با تعلق به خدا، آزادى پيدا نمى‏شود. پس آگاهى به خدا مستلزم آگاهى بيشتر از خود است و انسان هر چه كه در عبادت و
[صفحه: 343]

خلوت، بيشتر در ذكر خدا فرو رود توجهش به خدا بيشتر مى‏شود و آن وقت است كه نفس خودش را بهتر مى‏شناسد. بعضى از افرادى كه انسانهاى بسيار بزرگى بوده‏اند، از همين راهها به خودآگاهى ع رفانى رسيده اند. در حدود پنجاه سال پيش مرد بزرگى زندگى مى‏كرده است كه از مجتهدين بزرگ و از تحصيل كرده‏هاى نجف و شاگرد مرحوم حسينقلى همدانى، عارف بسيار بسيار بزرگ متشرع نيم قرن پيش بوده است. اين مرد مرحوم ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى است كه در قم مقيم بوده و در حدود پنجاه سال پيش از دنيا رفته است و كتابهائى از ايشان در دست است. ايشان وقتى مسأله " خودآگاهى " خودش را با مقدماتى شرح مى‏دهد، به آن مرحله خودآگاهى عرفانى كه نفس خود را درك مى‏كند و مى‏شناسد مى‏رسد، مى‏گويد من كسى را مى‏شناسم (1) كه اولين‏بار در عالم رؤيا اين خودآگاهى برايش پيدا شد و در بيدارى براى او ادامه پيدا كرد. بعد با يك وضعى در كتاب خودش اين مطلب را شرح مى‏دهد. اين " آگاهى به خود " به معنى واقعى فرع بر " خداآگاهى " است و جز از راه عبادت واقعى پيدا نمى‏شود، يك روانشناسى اگر هزار سال هم روانشناسى كند، به خود آگاهى واقعى نمى‏رسد. على (ع) جمله‏اى دارد كه خيلى عجيب است. مى‏فرمايد: «عجبت لمن ينشد ضالته و قد اضل نفسه فلا يطلبها» (2) تعجب مى‏كنم از انسانى

پاورقى:
. 1 البته نمى‏گويد آن شخص خودم هستم.
. 2 غرر و درر آمدى، حكمت شماره. 6266
[صفحه: 344]

كه وقتى چيزى - مثلا يك مال - را گم مى‏كند، دائما دنبالش است تا آن را پيدا كند ولى فكر نمى‏كند كه خودش را گم كرده است! چرا نمى‏رود خودش را پيدا كند؟ اى انسان! تو نمى‏دانى خودت را گم كرده‏اى؟ برو خودت را پيدا كن، اين از هر گمشده ديگر براى تو ارزش بيشترى دارد.

--------------------  نام فصل: پاسخ به چند اشكال ديگر  --------------------
پاسخ به چند اشكال ديگر
اما درباره مسأله ارزشها [كه گفته‏اند ايمان به خدا سبب فراموش شدن ارزشهاى انسانى مى‏شود] مى‏گوئيم غرق شدن در يك بيگانه سبب مى‏شود كه انسان ارزشهاى ذاتى خود را فراموش كند، اما غرق شدن در آنچه كه عين " خود " و عين كمال اوست، موجب احياء بيشتر ارزشها در انسان مى‏شود و به همين دليل كسانى كه در مقام عبوديت بالا مى‏روند، همه ارزشهاى انسانى در آنها قويتر مى‏شود، عقل در آنها قويتر مى‏شود، عشق در آنها قويتر مى‏شود، قدرت در آنها قويتر مى‏شود، بودن با انسانها در آنها قويتر مى‏شود، عزت و كرامت در آنها قويتر مى‏شود، چون همه اينها مظاهر ذات حق هستند. اما درباره اينكه [گفته‏اند تعلق به خداوند، موجب توقف و ركود انسان است، بايد گفت] آنها خيال كرده‏اند كه خدا مثل يك درخت است و اگر كسى به خدا بسته شد، يعنى به يك موجود محدود بسته شده و نمى‏تواند حركت كند. آقاى اگزيستانسياليست! خدا يعنى حقيقت نامتناهى. يك وقت انسان را در يك فضاى
[صفحه: 345]

محدود، مثلا در فضاى صد فرسنگ درصد فرسنگ حبس مى‏كنند، اين براى انسان محدوديت است، چون انسان مى‏گويد من اين فضا را كه طى كردم آخرش محدوديت است. ولى اگر انسان را در فضاى لايتناهى حبس كنند [او را محدود نكرده‏اند]، فضاى لايتناهى توقف ندارد، يعنى اى انسان! تو اگر به لايتناهى هم حركت كنى باز به سوى كمال مى‏روى. خدا يك موجود نامحدود است كه اگر آن كاملترين بشرها يعنى خاتم‏الانبياء (ص) تا ابد جلو برود و جلو برود، [سير او] به پايان نمى‏رسد، خدا يك موجود پايان پذير نيست و اين تنها ميدان بى‏پايان بشر است. راجع به مسأله صلوات بحثى در ميان علماست كه ما كه صلوات بر پيغمبر مى‏فرستيم معنايش چيست و چه اثرى دارد كه در صلوات، از خدا براى پيغمبر طلب رحمت و خير مى‏كنيم؟ يك عده مى‏گويند پيغمبر انسان كامل است، پس اينكه براى پيغمبر طلب رحمت مى‏كنيم يعنى چه؟ در جواب گفته مى‏شود پيغمبر هم " آنا فانا " در حال رفتن و حركت است و الى الابد كه برود، اين راه پايان ندارد. پس باز تعلق به ذات پروردگار، منشأ اين نمى‏شود كه " صيرورت " انسان تبديل به " كينونت " شود.

--------------------  نام فصل: "كمال هدفى" و "كمال وسيله‏اى"  --------------------
" كمال هدفى " و " كمال وسيله‏اى "
يك مطلب ديگر اين است كه اين آقايان اگزيستانسياليست بين هدف و وسيله اشتباه كرده‏اند. آزادى براى انسان كمال است ولى آزادى " كمال وسيله اى " است نه " كمال هدفى ". هدف
[صفحه: 346]

انسان اين نيست كه آزاد باشد، ولى انسان بايد آزاد باشد تا به كمالات خودش برسد، چون آزادى يعنى اختيار، و انسان در ميان موجودات تنها موجودى است كه خود بايد راه خود را انتخاب كند و حتى به تعبير دقيقتر خودش بايد خودش را انتخاب كند. پس انسان، آزاد و مختار است ولى آيا " چون آزاد است، به كمال خودش رسيده است " يا اينكه " مختار است كه كمال خودش را انتخاب كند "؟ با آزادى ممكن است انسان به عاليترين كمالات و مقامات برسد و ممكن است به اسفل السافلين سقوط كند. موجود مختار يعنى موجودى كه افسارش را به گردن خودش انداخته‏اند كه اى انسان! تو موجود بالغ و عالم اين طبيعت هستى، همه فرزندان ديگر، نابالغند و بايد سرپرستى شوند جز تو كه مختار و آزاد هستى " «انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا» " (1) ما تو را راهنمائى مى‏كنيم و اين خودت هستى كه بايد انتخاب كنى. آزادى خودش كمال بشريت نيست، وسيله كمال بشريت است، يعنى انسان اگر آزاد نبود نمى‏توانست كمالات بشريت را تحصيل كند، [همچنانكه] يك موجود مجبور نمى‏تواند به آنجا برسد. پس آزادى، يك " كمال وسيله‏اى " است نه يك " كمال هدفى ". عصيان هم همينطور است. اينها از اينجا به اين نكته رسيده‏اند كه چون انسان آزاد است، مى‏تواند متمرد و عصيانگر باشد، يعنى مى‏تواند در مقابل هر جبرى [بايستد] و آن را انكار و نفى كند. بعد خيال كرده‏اند كه خود عصيان و سرپيچى براى انسان كمال است

پاورقى:
. 1 سوره دهر، آيه. 3
[صفحه: 347]

و يك انسان آزاد، انسانى است كه در مقابل هيچ چيزى تسليم نباشد و در مقابل همه چيز عصيان بورزد. چون براى عصيان ارزش ذاتى قائل شده‏اند، نتيجه‏اى كه گرفته شده اين است كه لازمه اين مكتب، هرج و مرج است. مكتبى كه در آن عصيان داراى ارزش ذاتى باشد، مستلزم هرج و مرج است. خود سارتر خيلى كوشش مى‏كند كه اين تهمت را از خودش و مكتبش دور كند ولى نمى‏تواند. مكتبى كه براى عصيان ارزش ذاتى قائل است نمى‏شود در آن، هرج و مرج نباشد. در مكتب اسلام " امكان عصيان " است كه براى انسان ارزش است، يعنى انسان مى‏تواند عصيان كند و مى‏تواند اطاعت كند، مى‏تواند بالا برود، مى‏تواند پايين بيايد. آيا كسى كه عصيان نمى‏كند، از انسان بالاتر است؟ خير، او نمى‏تواند عصيان كند و نمى‏كند. توانائى اطاعت و عصيان معادل يكديگرند و براى انسان، كمال [محسوب مى‏شوند]. موجودات ديگر چنين توانائى را ندارند و لهذا مكلف و آزاد و مختار نيستند. بله، بعد از عصيان بازگشتنى به نام توبه براى انسان، كمال است. با بازگشت از عصيان است كه يك اسم از اسماء حق تعالى يعنى اسم " غفور " و " آمرزنده " تحقق پيدا مى‏كند. اگر عصيانى و توبه‏اى نبود، غفرانى نبود و خدا غفور و آمرزنده نبود، نه اينكه اگر عصيان نبود خدا غفور نبود. عصيان، سقوط و توبه، بازگشت است، با اين سقوط و بازگشت است كه غفران حق تحقق پيدا مى‏كند. در روايت است كه خداوند متعال فرمود: اگر انسانهائى كه من روى زمين خلق كرده‏ام، عصيان نمى‏كردند، بار ديگر موجوداتى
[صفحه: 348]

خلق مى‏كردم تا عصيان كنند و سپس توبه كنند تا آنها را بيامرزم. پس عصيان خودش يك ارزش ذاتى نيست. آزادى يعنى نبودن مانع، نبودن جبر، نبودن هيچ قيدى در سر راه، پس آزادم و مى‏توانم راه كمال خودم را طى كنم، نه اينكه چون آزاد هستم به كمال خود رسيده‏ام. آزادى مقدمه كمال است نه خود كمال. يك موجود كه بايد راهى را طى كند و او را آزاد و مختار آفريده‏اند و تمام موانع را از سر راه او برداشته‏اند، به مرحله آزادى رسيده است ولى به مرحله آزادى رسيدن، به مقدمه كمال رسيدن است، يعنى آزاد است كه راه كمال خودرا طى كند. پس اشتباه اول اين مكتب اين است كه خيال مى‏كند اختيار و آزادى انسان با وجود خدا منافى است. اشتباه دوم اين است كه خيال مى‏كند ايمان و تعلق به خدا مانند وابستگى به اشياء است و موجب ركود و انجماد و گمراهى و سقوط ارزشهاست. اشتباه سوم اين مكتب اين است كه آزادى را كمال نهائى انسان دانسته است، در صورتى كه آزادى " كمال مقدمى " انسان است. آيا آزادى كمال است؟ بدون شك، چون اگر آزادى نباشد انسان نمى‏تواند به كمال خودش برسد. خدا انسان را طورى خلق كرده است كه به كمال خودش از راه آزادى و انتخاب و اختيار برسد. راه كمال غير از اينكه قدم [نهادن] انسان با اختيار و آزادى باشد، ممكن نيست جور ديگرى طى شود. همينقدر كه اجبار آمد، ديگر اين راه نرفتنى است.
[صفحه: 349]

--------------------  نام فصل: "ازادى" در تعبيرات اسلامى  --------------------
" آزادى " در تعبيرات اسلامى
چند كلمه‏اى راجع به تعبيراتى كه در اسلام راجع به آزادى آمده است، عرض مى‏كنم. اسلام درباره آزادى به عنوان يك ارزش از ارزشهاى بشر اعتراف كرده است اما نه ارزش منحصر به فرد، و نه آزادى با آن تعبيرها و تفسيرهاى ساختگى، بلكه آزادى به معنى واقعى. على (ع) وصيت‏نامه‏اى (1) به امام حسن (ع) در نهج‏البلاغه دارند كه بعد از نامه‏اى كه ايشان به مالك اشتر نوشته اند كه بسيار مفصل است، مفصل‏ترين نامه امام همين نامه است. يكى از جمله‏هاى آن نامه اين است: «و اكرم نفسك عن كل دنيه و ان ساقتك الى الرغائب فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا» (2) جان و روان خودت را گرامى بدار و از هر كاردنى و پست و از هر دنائت و پستى محترم بدار. نمى‏گويد مثلا جان خودت را گرفتار نكن، مى‏گويد: " اكرم " يعنى احترام ذات خودت را حفظ كن از اينكه تن به دنائت و پستى بدهى. «فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا». همانطور كه قرآن مى‏فرمايد بزرگترين باختنها، باختن خود است، اينجا نيز على (ع) همان معنا را به تعبير ديگر مى‏گويد: پسرم براى هرچه را كه از دست بدهى و بفروشى مى‏توان قيمت گذاشت،

پاورقى:
. 1 وصيت يعنى سفارش، و لازم نيست براى بعد از مردن باشد، وصيت نامه يعنى اندرزنامه.
. 2 نهج‏البلاغه، نامه. 31
[صفحه: 350]

هرچه داشته باشى قابل اين است كه بفروشى و در مقابل آن [قيمت معادلش را] دريافت كنى ولى يك چيز دارى كه اگر آن را بفروشى، بهائى در همه جهان براى آن پيدا نمى‏كنى و آن خودت هستى، يعنى همان نفس و جان و روحت، اگر روحت را بفروشى و تمام دنيا و مافيها را به تو بدهند، ديگر برابرى نمى‏كند «فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا». فرزند بزرگوارش امام صادق (ع) مى‏فرمايد: فقط يك چيز است كه مى‏شود با جان و نفس و " خود " من برابرى كند و آن خداست. جان را مى‏توان به خدا فروخت و خدا را گرفت ولى در همه مخلوقات عالم، و ملك و ملكوت و دنيا و آخرت، بهائى براى نفس پيدا نمى‏شود. على (ع) در همان نامه مى‏فرمايد: " «و لا تكن عبد غيرك فقد جعلك الله حرا» " پسرم هرگز بنده ديگرى مباش زيرا خدا تو را آزاد آفريده است. يك تعبير ديگر از نهج‏البلاغه براى شما نقل كنم و به عرايضم خاتمه دهم. على (ع) عبادتها را ارزشيابى مى‏كند و اين [تعبير] در احاديث زيادى آمده است، مى‏فرمايد: مردمى كه خدا را عبادت مى‏كنند، سه دسته هستند: بعضى خدا را از ترس، عبادت مى‏كنند، چون شنيده‏اند جهنم و عذابى هست، خدا را عبادت مى‏كنند كه خدا آنها را معذب نكند «فتلك عبادش العبيد " حالت اينها حالت برده صفتان است كه از ترس اربابشان كار مى‏كنند و ارزش ديگرى ندارد. بعضى ديگر خدا را به طمع بهشت عبادت مى‏كنند چون شنيده‏اند كه هر كسى خدا را عبادت كند، خدا بهشتهائى دارد كه
[صفحه: 351]

" «تجرى من تحتها الانهار» " و در آن حورالعين و " «لحم طير مما يشتهون» " (1) وجود دارد، وقتى به ياد گوشت مرغ و به ياد لؤلؤ و زمرد و حورالعين آنجا مى‏افتد شروع به عبادت مى‏كند، براى اينكه از آنها چيزى نصيبش شود «فتلك عبادش التجار " اين، عبادت تاجر پيشگان است، عبادت و كار مى‏كند براى اينكه مزد گزافى بگيرد. ولى گروهى ديگر خدا را شكرا و " سپاسگزارانه " عبادت مى‏كنند، در عبادت نه طمع به بهشت دارند و نه فكر ترس از جهنم را دارند، فقط و فقط خدا را مى‏بينند. يكى از روشهاى انسانى انسان از آن جهت كه انسان است، " سپاسگزارى " است. وجدان حكم مى‏كند. كه اين خدا را بايد سپاس گفت، اگر چه بهشت وجود نداشته باشد و جهنمى هم دركار نباشد، من او را عبادت مى‏كنم. مگر پيغمبر نبود كه آنقدر عبادت مى‏كرد كه پاى مباركش ورم كرده بود. گفتند يا رسول الله! شما كه " «ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تأخر» " (2) هستى، چرا اين قدر عبادت مى‏كنى؟ فرمود مگر هر كسى خدا را عبادت مى‏كند، از ترس جهنم و يا طمع به بهشت است «الا اكون عبدا شكورا؟ " (3) آيا من نبايد يك بنده سپاسگزار باشم؟ پس عبادت طائفه اول، عبادت بردگان بود و دومى عبادت

پاورقى:
. 1 سوره واقعه، آيه. 21
. 2 سوره فتح، آيه. 2
. 3 كافى، باب شكر، ص 95، حديث. 6
[صفحه: 352]

بازرگانان. سومى عبادت آزادگان است «فتلك عبادش الاحرار " (1). انسان حر و آزاده در منطق على (ع) حتى به بهشت و جهنم بستگى ندارد، از بهشت و جهنم هم آزاد است، فقط به خداى خودش بستگى دارد. گواينكه قصد داشتم يك جلسه را به جمع‏آورى آنچه كه تا به حال گفتيم، اختصاص دهم و همه مطالب را يك جا جمع كنم و انسان نمونه اسلام را يكجا نشان دهم ولى در ضمن همه اين مكتبها كه شرح دادم، نظر اسلام را بيان كردم. معلوم شد كه اسلام اولا تك ارزشى نيست، چشمى دارد كه همه جا را مى‏بيند، آنچه را كه فلاسفه گفته‏اند، اسلام پيش از فلاسفه گفته است، آنچه را كه عرفا ديده‏اند اسلام بهتر ديده است، و آنچه را كه مكتب محبت گفته است اسلام بيشتر گفته، آنچه را كه مكتب قدرت ديده است، اسلام بهتر ديده و آنچه كه مكتب [اشتراكى] گفته، اسلام بهتر ديده و آنچه را كه مكتب آزادى ديده، اسلام بهتر ديده است و در عين حال نقاط ضعف هيچ يك از اينها را ندارد. منطق بسيار مشخص و بسيار روشن به ما نشان مى‏دهد كه اسلام مكتب [جامع و كامل] است. اينهاست كه به ما ثابت مى‏كند اسلام از طرف خداست. مگر نه اين است كه اين مكتبهائى را كه گفتيم، همه را نوابغ درجه اول دنيا گفته‏اند و ارائه داشته‏اند ولى مى‏بينيم همگى در مقابل مكتب اسلام رنگ مى‏بازند. پ يغمبر هر چه نابغه بود تازه نابغه‏اى كه به " مكتب نرفت و خط ننوشت " محال و ممتنع بود كه يك مغز خودش بتواند اينگونه حرف بزند، معلوم است كه از

پاورقى:
. 1 نهج‏البلاغه، حكمت. 237
[صفحه: 353]

مافوق قدرت انسانها الهام گرفته است و واقعا از ناحيه خداست. اين مكتب بر تمام مكتبهاى ديگر مى‏چربد، با مقايسه اسلام با مكتبهاى ديگر است كه ارزش اين مكتب آنچنان كه بايد و شايد روشن مى‏شود. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 354]