انسان کامل 11
[صفحه: 339]
خود يعنى وابستگى به چيزى كه مرحله كمال خود است تفكيك نشده است. ما هم قبول داريم كه وابستگى به يك ذات بيگانه با خود، موجب مسخ ماهيت انسان است. چرا اين همه در اديان، وابستگى به ماديات دنيا نفى شده است؟ چون [ماديات] بيگانه است و واقعا موجب سقوط ارزش انسانى است. اما وابستگى به آنچه كه كمال نهائى انسان است، وابستگى به يك امر بيگانه نيست، وابستگى به " خود " است، وابستگى انسان به خودش موجب نمىشود كه انسان از خودش بيگانه و ناآگا ه شود و مستلزم اين نيست كه ارزشهاى خود را فراموش كند و يا از جريان بماند و شدنش تبديل به بودن شود، چون وقتى شىء به غايت خودش وابسته شود، به سوى او شتابان است و به طرف او حركت مىكند.
-------------------- نام فصل: اشتباه اگزيستانسياليسم در مورد رابطه انسان با خدا --------------------
اشتباه اين مكتب در مورد رابطه انسان با خدا
آقاى سارتر! خدا از دو راه با انسان بيگانه نيست. اولا تعلق انسان به خدا تعلق به يك شىء مغاير با ذات و يك شىء مباين نيست كه انسان با تعلق به خدا خودش را فراموش كند، چرا كه خدا را ياد كرده است. مسأله اينكه علت فاعلى و علت موجده و مبدع هر شىء و مقوم ذات هر شىء، يعنى آن علت ايجاد كننده هر چيزى كه قوام آن شىء به اوست، از خود شىء به آن شىء نزديكتر است، مطلبى است كه در فلسفه اسلامى با برهانى بسيار روشن بيان و ثابت شده است. قرآن مىفرمايد: «نحن اقرب اليه منكم» (1) ما از خود شما به شما
پاورقى:
. 1 سوره واقعه، آيه. 85
[صفحه: 340]
نزديكتريم، نه فقط آگاهى ما به شما از [آگاهى شما به] خودتان بيشتر است، بلكه ذات ما از شما به شما نزديكتر است، و اين تعبير قرآن عجيب است. هر كسى مىگويد خودم از هر چيزى به خودم نزديكترم ولى قرآن مىگويد خدا به هر چيزى از خود آن چيز نزديكتر است، چون خدا نسبت به هر چيزى از خودش " خودتر " است. البته سطح اين مطلب بسيار بالاست (1). على (ع) مىفرمايد: " «داخل فى الاشياء لا بالممازجة، خارج عن الاشياء لا بالمباينة» "، يكى از مطالبى كه نهجالبلاغه بر آن تكيه مىكند اين است كه خدا از خود اشياء بيرون نيست و از آنها جدا نيست ولى در عين حال داخل در اشياء هم نيست ليس فى الاشياء بوالج و مامنها بخارج (2). [ثانيا] قرآن كه مىگويد انسان به خدا بايد تعلق خاطر داشته باشد چون خدا را كمال و نهايت سير انسان مىداند و مسير انسان را به سوى خدا مىداند. پس توجه انسان به خدا، توجه او به نهايت كمال خودش است، مثل توجه آن دانه است به نهايت كمال خودش. رفتن انسان به سوى خدا، رفتن انسان به سوى " خود " است، رفتن انسان از " خود " ناقصتر به " خود " كامل است. پس اشتباه كرده است آن كسى كه خدا را هم با اشياء ديگر مقايسه كرده و خيال كرده است كه وقتى انسان به خدا توجه كرد، ارزشهاى خود را فراموش مىكند و از حركت مىايستد.
پاورقى:
. 1 معارفى را اسلام در هزار سال پيش گفته است كه بشر تا چند هزار سال ديگر هم برود به [گرد] راهش هم نمىرسد.
. 2 نهجالبلاغه، خطبه. 184
[صفحه: 341]
-------------------- نام فصل: "خودآگاهى" و "خدا آگاهى" --------------------
" خودآگاهى " و " خداآگاهى "
خدا به انسان آنچنان نزديك است كه آگاهى انسان به خدا عين آگاهى او [به] خودش است و انسان وقتى مىتواند به خودش آگاه باشد كه به خدا آگاه باشدو محال است كسى " خودآگاه " باشد ولى " خداآگاه " نباشد. قرآن مىفرمايد: " «و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون» " هر كس خدا را فراموش كند، خودش را فراموش كرده است. انسان آن وقت خودش را باز مىيابد كه خداى خودش را بازيافته باشد. اگر انسان خدايش را فراموش كرد، خودش را فراموش كرده است. قرآن در جهت عكس اگزيستانسياليزم مىگويد. آنها مىگويند انسان اگر توجهش به خدا [معطوف] شود، " خداآگاه " مىشود و " ناخودآگاه ". قرآن مىفرمايد انسان فقط آن وقت مىتواند " خودآگاه " شود كه " خداآگاه " شود و اين از آن عاليترين و دقيقترين مطالب انسانى و روانى قرآن است كه واقعا حيرتآور است. قرآن مىگويد انسان گاهى خودش را مىبازد و به تعبير خود قرآن، بازنده بزرگ آن نيست كه همه پولش را باخته است و حتى آن كسى نيست كه تمام آزادى خود را باخته و نوكر ديگرى شده و حتى آن كسى نيست كه ناموسش را باخته است، بلكه بازنده بزرگ كسى است كه خودش را باخته است. وقتى انسان خودش را ببازد، آن وقت است كه همه چيز را مىبازد و همه چيز را باخته و اگر انسان خودش را بيابد، آن وقت همه چيز را يافته است.
[صفحه: 342]
فلسفه عبادت چيست؟ فلسفه عبادت اين است كه انسان خدا را بيابد تا خودش را بيابد، فلسفه عبادت " بازيابى خود " و خودآگاهى واقعى به آن معنائى است كه قرآن مىگويد و بشر هنوز نتوانسته است [اين مطالب را درك كند] مگر كسانى كه از مكتب اسلام الهام گرفتهاند. شما اگر مىبينيد محىالدين عربى پيدا مىشود و خودآگاهى انسان را تفسير مىكند و بعد از او شاگردهاى او از قبيل مولوى رومى و امثال او به وجود مىآيند، اينها ششصد سال بعد از قرآن آمدهاند و توانستهاند از قرآن الهام بگيرند. البته اگر ششصد سال بعد از قرآن هستند ولى اين افتخار را هم دارند كه هفتصد سال قبل از فلاسفه معاصر هستند. مولوى راجع به اينكه " خودآگاهى " هيچ وقت از " خداآگاهى " جدا نيست، مىگويد:
اقتضاى جان چه اى دل آگهى است *** هر كه آگهتر بود جانش قويست
بعد از اينكه مىگويد اصلا جان يعنى آگاهى و هر كه آگاهتر باشد جان او قويتر است و انسان به اين دليل جانش از جان حيوان قويتر است كه آگاهتر است، كم كم مطلب دقيق مىشود تا اينكه مىگويد: انسان آن وقت از خودش آگاه مىشود كه از خداى خودش آگاه شود. بنابراين درباره اينكه اينها درباب آزادى خيال كردهاند كه هر تعلقى بر ضد آزادى است، بايد گفت: بله، هر تعلقى ضد آزادى است مگر تعلق به خدا كه تعلق به خود است و تعلق به خود كاملتر است و جز با تعلق به خدا، آزادى پيدا نمىشود. پس آگاهى به خدا مستلزم آگاهى بيشتر از خود است و انسان هر چه كه در عبادت و
[صفحه: 343]
خلوت، بيشتر در ذكر خدا فرو رود توجهش به خدا بيشتر مىشود و آن وقت است كه نفس خودش را بهتر مىشناسد. بعضى از افرادى كه انسانهاى بسيار بزرگى بودهاند، از همين راهها به خودآگاهى ع رفانى رسيده اند. در حدود پنجاه سال پيش مرد بزرگى زندگى مىكرده است كه از مجتهدين بزرگ و از تحصيل كردههاى نجف و شاگرد مرحوم حسينقلى همدانى، عارف بسيار بسيار بزرگ متشرع نيم قرن پيش بوده است. اين مرد مرحوم ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى است كه در قم مقيم بوده و در حدود پنجاه سال پيش از دنيا رفته است و كتابهائى از ايشان در دست است. ايشان وقتى مسأله " خودآگاهى " خودش را با مقدماتى شرح مىدهد، به آن مرحله خودآگاهى عرفانى كه نفس خود را درك مىكند و مىشناسد مىرسد، مىگويد من كسى را مىشناسم (1) كه اولينبار در عالم رؤيا اين خودآگاهى برايش پيدا شد و در بيدارى براى او ادامه پيدا كرد. بعد با يك وضعى در كتاب خودش اين مطلب را شرح مىدهد. اين " آگاهى به خود " به معنى واقعى فرع بر " خداآگاهى " است و جز از راه عبادت واقعى پيدا نمىشود، يك روانشناسى اگر هزار سال هم روانشناسى كند، به خود آگاهى واقعى نمىرسد. على (ع) جملهاى دارد كه خيلى عجيب است. مىفرمايد: «عجبت لمن ينشد ضالته و قد اضل نفسه فلا يطلبها» (2) تعجب مىكنم از انسانى
پاورقى:
. 1 البته نمىگويد آن شخص خودم هستم.
. 2 غرر و درر آمدى، حكمت شماره. 6266
[صفحه: 344]
كه وقتى چيزى - مثلا يك مال - را گم مىكند، دائما دنبالش است تا آن را پيدا كند ولى فكر نمىكند كه خودش را گم كرده است! چرا نمىرود خودش را پيدا كند؟ اى انسان! تو نمىدانى خودت را گم كردهاى؟ برو خودت را پيدا كن، اين از هر گمشده ديگر براى تو ارزش بيشترى دارد.
-------------------- نام فصل: پاسخ به چند اشكال ديگر --------------------
پاسخ به چند اشكال ديگر
اما درباره مسأله ارزشها [كه گفتهاند ايمان به خدا سبب فراموش شدن ارزشهاى انسانى مىشود] مىگوئيم غرق شدن در يك بيگانه سبب مىشود كه انسان ارزشهاى ذاتى خود را فراموش كند، اما غرق شدن در آنچه كه عين " خود " و عين كمال اوست، موجب احياء بيشتر ارزشها در انسان مىشود و به همين دليل كسانى كه در مقام عبوديت بالا مىروند، همه ارزشهاى انسانى در آنها قويتر مىشود، عقل در آنها قويتر مىشود، عشق در آنها قويتر مىشود، قدرت در آنها قويتر مىشود، بودن با انسانها در آنها قويتر مىشود، عزت و كرامت در آنها قويتر مىشود، چون همه اينها مظاهر ذات حق هستند. اما درباره اينكه [گفتهاند تعلق به خداوند، موجب توقف و ركود انسان است، بايد گفت] آنها خيال كردهاند كه خدا مثل يك درخت است و اگر كسى به خدا بسته شد، يعنى به يك موجود محدود بسته شده و نمىتواند حركت كند. آقاى اگزيستانسياليست! خدا يعنى حقيقت نامتناهى. يك وقت انسان را در يك فضاى
[صفحه: 345]
محدود، مثلا در فضاى صد فرسنگ درصد فرسنگ حبس مىكنند، اين براى انسان محدوديت است، چون انسان مىگويد من اين فضا را كه طى كردم آخرش محدوديت است. ولى اگر انسان را در فضاى لايتناهى حبس كنند [او را محدود نكردهاند]، فضاى لايتناهى توقف ندارد، يعنى اى انسان! تو اگر به لايتناهى هم حركت كنى باز به سوى كمال مىروى. خدا يك موجود نامحدود است كه اگر آن كاملترين بشرها يعنى خاتمالانبياء (ص) تا ابد جلو برود و جلو برود، [سير او] به پايان نمىرسد، خدا يك موجود پايان پذير نيست و اين تنها ميدان بىپايان بشر است. راجع به مسأله صلوات بحثى در ميان علماست كه ما كه صلوات بر پيغمبر مىفرستيم معنايش چيست و چه اثرى دارد كه در صلوات، از خدا براى پيغمبر طلب رحمت و خير مىكنيم؟ يك عده مىگويند پيغمبر انسان كامل است، پس اينكه براى پيغمبر طلب رحمت مىكنيم يعنى چه؟ در جواب گفته مىشود پيغمبر هم " آنا فانا " در حال رفتن و حركت است و الى الابد كه برود، اين راه پايان ندارد. پس باز تعلق به ذات پروردگار، منشأ اين نمىشود كه " صيرورت " انسان تبديل به " كينونت " شود.
-------------------- نام فصل: "كمال هدفى" و "كمال وسيلهاى" --------------------
" كمال هدفى " و " كمال وسيلهاى "
يك مطلب ديگر اين است كه اين آقايان اگزيستانسياليست بين هدف و وسيله اشتباه كردهاند. آزادى براى انسان كمال است ولى آزادى " كمال وسيله اى " است نه " كمال هدفى ". هدف
[صفحه: 346]
انسان اين نيست كه آزاد باشد، ولى انسان بايد آزاد باشد تا به كمالات خودش برسد، چون آزادى يعنى اختيار، و انسان در ميان موجودات تنها موجودى است كه خود بايد راه خود را انتخاب كند و حتى به تعبير دقيقتر خودش بايد خودش را انتخاب كند. پس انسان، آزاد و مختار است ولى آيا " چون آزاد است، به كمال خودش رسيده است " يا اينكه " مختار است كه كمال خودش را انتخاب كند "؟ با آزادى ممكن است انسان به عاليترين كمالات و مقامات برسد و ممكن است به اسفل السافلين سقوط كند. موجود مختار يعنى موجودى كه افسارش را به گردن خودش انداختهاند كه اى انسان! تو موجود بالغ و عالم اين طبيعت هستى، همه فرزندان ديگر، نابالغند و بايد سرپرستى شوند جز تو كه مختار و آزاد هستى " «انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا» " (1) ما تو را راهنمائى مىكنيم و اين خودت هستى كه بايد انتخاب كنى. آزادى خودش كمال بشريت نيست، وسيله كمال بشريت است، يعنى انسان اگر آزاد نبود نمىتوانست كمالات بشريت را تحصيل كند، [همچنانكه] يك موجود مجبور نمىتواند به آنجا برسد. پس آزادى، يك " كمال وسيلهاى " است نه يك " كمال هدفى ". عصيان هم همينطور است. اينها از اينجا به اين نكته رسيدهاند كه چون انسان آزاد است، مىتواند متمرد و عصيانگر باشد، يعنى مىتواند در مقابل هر جبرى [بايستد] و آن را انكار و نفى كند. بعد خيال كردهاند كه خود عصيان و سرپيچى براى انسان كمال است
پاورقى:
. 1 سوره دهر، آيه. 3
[صفحه: 347]
و يك انسان آزاد، انسانى است كه در مقابل هيچ چيزى تسليم نباشد و در مقابل همه چيز عصيان بورزد. چون براى عصيان ارزش ذاتى قائل شدهاند، نتيجهاى كه گرفته شده اين است كه لازمه اين مكتب، هرج و مرج است. مكتبى كه در آن عصيان داراى ارزش ذاتى باشد، مستلزم هرج و مرج است. خود سارتر خيلى كوشش مىكند كه اين تهمت را از خودش و مكتبش دور كند ولى نمىتواند. مكتبى كه براى عصيان ارزش ذاتى قائل است نمىشود در آن، هرج و مرج نباشد. در مكتب اسلام " امكان عصيان " است كه براى انسان ارزش است، يعنى انسان مىتواند عصيان كند و مىتواند اطاعت كند، مىتواند بالا برود، مىتواند پايين بيايد. آيا كسى كه عصيان نمىكند، از انسان بالاتر است؟ خير، او نمىتواند عصيان كند و نمىكند. توانائى اطاعت و عصيان معادل يكديگرند و براى انسان، كمال [محسوب مىشوند]. موجودات ديگر چنين توانائى را ندارند و لهذا مكلف و آزاد و مختار نيستند. بله، بعد از عصيان بازگشتنى به نام توبه براى انسان، كمال است. با بازگشت از عصيان است كه يك اسم از اسماء حق تعالى يعنى اسم " غفور " و " آمرزنده " تحقق پيدا مىكند. اگر عصيانى و توبهاى نبود، غفرانى نبود و خدا غفور و آمرزنده نبود، نه اينكه اگر عصيان نبود خدا غفور نبود. عصيان، سقوط و توبه، بازگشت است، با اين سقوط و بازگشت است كه غفران حق تحقق پيدا مىكند. در روايت است كه خداوند متعال فرمود: اگر انسانهائى كه من روى زمين خلق كردهام، عصيان نمىكردند، بار ديگر موجوداتى
[صفحه: 348]
خلق مىكردم تا عصيان كنند و سپس توبه كنند تا آنها را بيامرزم. پس عصيان خودش يك ارزش ذاتى نيست. آزادى يعنى نبودن مانع، نبودن جبر، نبودن هيچ قيدى در سر راه، پس آزادم و مىتوانم راه كمال خودم را طى كنم، نه اينكه چون آزاد هستم به كمال خود رسيدهام. آزادى مقدمه كمال است نه خود كمال. يك موجود كه بايد راهى را طى كند و او را آزاد و مختار آفريدهاند و تمام موانع را از سر راه او برداشتهاند، به مرحله آزادى رسيده است ولى به مرحله آزادى رسيدن، به مقدمه كمال رسيدن است، يعنى آزاد است كه راه كمال خودرا طى كند. پس اشتباه اول اين مكتب اين است كه خيال مىكند اختيار و آزادى انسان با وجود خدا منافى است. اشتباه دوم اين است كه خيال مىكند ايمان و تعلق به خدا مانند وابستگى به اشياء است و موجب ركود و انجماد و گمراهى و سقوط ارزشهاست. اشتباه سوم اين مكتب اين است كه آزادى را كمال نهائى انسان دانسته است، در صورتى كه آزادى " كمال مقدمى " انسان است. آيا آزادى كمال است؟ بدون شك، چون اگر آزادى نباشد انسان نمىتواند به كمال خودش برسد. خدا انسان را طورى خلق كرده است كه به كمال خودش از راه آزادى و انتخاب و اختيار برسد. راه كمال غير از اينكه قدم [نهادن] انسان با اختيار و آزادى باشد، ممكن نيست جور ديگرى طى شود. همينقدر كه اجبار آمد، ديگر اين راه نرفتنى است.
[صفحه: 349]
-------------------- نام فصل: "ازادى" در تعبيرات اسلامى --------------------
" آزادى " در تعبيرات اسلامى
چند كلمهاى راجع به تعبيراتى كه در اسلام راجع به آزادى آمده است، عرض مىكنم. اسلام درباره آزادى به عنوان يك ارزش از ارزشهاى بشر اعتراف كرده است اما نه ارزش منحصر به فرد، و نه آزادى با آن تعبيرها و تفسيرهاى ساختگى، بلكه آزادى به معنى واقعى. على (ع) وصيتنامهاى (1) به امام حسن (ع) در نهجالبلاغه دارند كه بعد از نامهاى كه ايشان به مالك اشتر نوشته اند كه بسيار مفصل است، مفصلترين نامه امام همين نامه است. يكى از جملههاى آن نامه اين است: «و اكرم نفسك عن كل دنيه و ان ساقتك الى الرغائب فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا» (2) جان و روان خودت را گرامى بدار و از هر كاردنى و پست و از هر دنائت و پستى محترم بدار. نمىگويد مثلا جان خودت را گرفتار نكن، مىگويد: " اكرم " يعنى احترام ذات خودت را حفظ كن از اينكه تن به دنائت و پستى بدهى. «فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا». همانطور كه قرآن مىفرمايد بزرگترين باختنها، باختن خود است، اينجا نيز على (ع) همان معنا را به تعبير ديگر مىگويد: پسرم براى هرچه را كه از دست بدهى و بفروشى مىتوان قيمت گذاشت،
پاورقى:
. 1 وصيت يعنى سفارش، و لازم نيست براى بعد از مردن باشد، وصيت نامه يعنى اندرزنامه.
. 2 نهجالبلاغه، نامه. 31
[صفحه: 350]
هرچه داشته باشى قابل اين است كه بفروشى و در مقابل آن [قيمت معادلش را] دريافت كنى ولى يك چيز دارى كه اگر آن را بفروشى، بهائى در همه جهان براى آن پيدا نمىكنى و آن خودت هستى، يعنى همان نفس و جان و روحت، اگر روحت را بفروشى و تمام دنيا و مافيها را به تو بدهند، ديگر برابرى نمىكند «فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا». فرزند بزرگوارش امام صادق (ع) مىفرمايد: فقط يك چيز است كه مىشود با جان و نفس و " خود " من برابرى كند و آن خداست. جان را مىتوان به خدا فروخت و خدا را گرفت ولى در همه مخلوقات عالم، و ملك و ملكوت و دنيا و آخرت، بهائى براى نفس پيدا نمىشود. على (ع) در همان نامه مىفرمايد: " «و لا تكن عبد غيرك فقد جعلك الله حرا» " پسرم هرگز بنده ديگرى مباش زيرا خدا تو را آزاد آفريده است. يك تعبير ديگر از نهجالبلاغه براى شما نقل كنم و به عرايضم خاتمه دهم. على (ع) عبادتها را ارزشيابى مىكند و اين [تعبير] در احاديث زيادى آمده است، مىفرمايد: مردمى كه خدا را عبادت مىكنند، سه دسته هستند: بعضى خدا را از ترس، عبادت مىكنند، چون شنيدهاند جهنم و عذابى هست، خدا را عبادت مىكنند كه خدا آنها را معذب نكند «فتلك عبادش العبيد " حالت اينها حالت برده صفتان است كه از ترس اربابشان كار مىكنند و ارزش ديگرى ندارد. بعضى ديگر خدا را به طمع بهشت عبادت مىكنند چون شنيدهاند كه هر كسى خدا را عبادت كند، خدا بهشتهائى دارد كه
[صفحه: 351]
" «تجرى من تحتها الانهار» " و در آن حورالعين و " «لحم طير مما يشتهون» " (1) وجود دارد، وقتى به ياد گوشت مرغ و به ياد لؤلؤ و زمرد و حورالعين آنجا مىافتد شروع به عبادت مىكند، براى اينكه از آنها چيزى نصيبش شود «فتلك عبادش التجار " اين، عبادت تاجر پيشگان است، عبادت و كار مىكند براى اينكه مزد گزافى بگيرد. ولى گروهى ديگر خدا را شكرا و " سپاسگزارانه " عبادت مىكنند، در عبادت نه طمع به بهشت دارند و نه فكر ترس از جهنم را دارند، فقط و فقط خدا را مىبينند. يكى از روشهاى انسانى انسان از آن جهت كه انسان است، " سپاسگزارى " است. وجدان حكم مىكند. كه اين خدا را بايد سپاس گفت، اگر چه بهشت وجود نداشته باشد و جهنمى هم دركار نباشد، من او را عبادت مىكنم. مگر پيغمبر نبود كه آنقدر عبادت مىكرد كه پاى مباركش ورم كرده بود. گفتند يا رسول الله! شما كه " «ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تأخر» " (2) هستى، چرا اين قدر عبادت مىكنى؟ فرمود مگر هر كسى خدا را عبادت مىكند، از ترس جهنم و يا طمع به بهشت است «الا اكون عبدا شكورا؟ " (3) آيا من نبايد يك بنده سپاسگزار باشم؟ پس عبادت طائفه اول، عبادت بردگان بود و دومى عبادت
پاورقى:
. 1 سوره واقعه، آيه. 21
. 2 سوره فتح، آيه. 2
. 3 كافى، باب شكر، ص 95، حديث. 6
[صفحه: 352]
بازرگانان. سومى عبادت آزادگان است «فتلك عبادش الاحرار " (1). انسان حر و آزاده در منطق على (ع) حتى به بهشت و جهنم بستگى ندارد، از بهشت و جهنم هم آزاد است، فقط به خداى خودش بستگى دارد. گواينكه قصد داشتم يك جلسه را به جمعآورى آنچه كه تا به حال گفتيم، اختصاص دهم و همه مطالب را يك جا جمع كنم و انسان نمونه اسلام را يكجا نشان دهم ولى در ضمن همه اين مكتبها كه شرح دادم، نظر اسلام را بيان كردم. معلوم شد كه اسلام اولا تك ارزشى نيست، چشمى دارد كه همه جا را مىبيند، آنچه را كه فلاسفه گفتهاند، اسلام پيش از فلاسفه گفته است، آنچه را كه عرفا ديدهاند اسلام بهتر ديده است، و آنچه را كه مكتب محبت گفته است اسلام بيشتر گفته، آنچه را كه مكتب قدرت ديده است، اسلام بهتر ديده و آنچه كه مكتب [اشتراكى] گفته، اسلام بهتر ديده و آنچه را كه مكتب آزادى ديده، اسلام بهتر ديده است و در عين حال نقاط ضعف هيچ يك از اينها را ندارد. منطق بسيار مشخص و بسيار روشن به ما نشان مىدهد كه اسلام مكتب [جامع و كامل] است. اينهاست كه به ما ثابت مىكند اسلام از طرف خداست. مگر نه اين است كه اين مكتبهائى را كه گفتيم، همه را نوابغ درجه اول دنيا گفتهاند و ارائه داشتهاند ولى مىبينيم همگى در مقابل مكتب اسلام رنگ مىبازند. پ يغمبر هر چه نابغه بود تازه نابغهاى كه به " مكتب نرفت و خط ننوشت " محال و ممتنع بود كه يك مغز خودش بتواند اينگونه حرف بزند، معلوم است كه از
پاورقى:
. 1 نهجالبلاغه، حكمت. 237
[صفحه: 353]
مافوق قدرت انسانها الهام گرفته است و واقعا از ناحيه خداست. اين مكتب بر تمام مكتبهاى ديگر مىچربد، با مقايسه اسلام با مكتبهاى ديگر است كه ارزش اين مكتب آنچنان كه بايد و شايد روشن مىشود. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 354]
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم