انسان کامل 10
-------------------- نام فصل: خلاصه نظر مكتب سوسياليسم --------------------
خلاصه سخن اين مكتب
اين مكتب كه انسان كامل را آن انسانى مىداند كه در او " من " تبديل به " ما " شده باشد راهش را هم ارائه مىدهد، مىگويد: هر جا كه اشيائى به " من " تعلق ندارند و به " ما " تعلق دارند، اين [تعلق] سبب " ما " بودن افراد است. وقتى شما تعلقات اشياء به انسانها را نگاه كنيد، مىبينيد دو جور است: يك سلسله امور است كه در هر جامعهاى به " ما " تعلق دارد. مثلا آيا زبان فارسى مال من
[صفحه: 307]
است؟ نه. به عنوان يك " من " مال شماست؟ نه. مال آن فرد ديگر است؟ نه. زبان فارسى مال يك جمع است. وطن مال كيست؟ مال يك فرد نيست، مال جمع است. هر چه از اين قبيل است، يعنى هر چه كه به جمع تعلق دارد نه به فرد، افراد را يكى مىكند. ما به آن دليل با يكديگر متحد هستيم كه همزبانيم، يعنى زبان به " ما " تعلق دارد نه به " من "، و هموطن هستيم، يعنى وطن به " ما " تعلق دارد نه به شخصو فرد. ما همچنين هم فرهنگ هستيم، همدين و همدل هستيم. هر چه كه به " ما " تعلق دارد و به " من " تعلق ندارد و جنبه اختصاصى ندارد و جنبه اشتراكى دارد، افراد را به همان نسبت " ما " مىكند. از طرف ديگر سراغ اشيائى مىرويم كه به فرد فرد جداگانه تعلق دارد و جنبه اختصاصى دارد: خانه من، پول من، لباس من، فرش من، اتومبيل من. خانه من ديگر مال شما نيست، مال من است، پول من پول شما نيست، پول ما نيست، پول من است. اينگونه تعلقات كه اشياء به انسان تعلق پيدا مىكنند، تعلقات اختصاصى است نه اشتراكى. مىگويند تعلقات كه اختصاصى مىشود، " من ساز " است. " من " را چه مىسازد؟ مالكيت فردى، اختصاص مالكيت. " ما " را چه مىسازد؟ مالكيت جمعى، اشتراك. پس ملاك كامل بودن انسانها، " ما " بودن و " ما " شدن آنهاست و ملاك " ما " شدن انسانها اين است كه اختصاصها از بين برود و اشتراك و سوسياليزم جايگزين اختصاص شود. اينها مدعى هستند در اوايلى كه جامعه بشريت به وجود آمده است، جامعه بشرى يك جامعه اشتراكى بوده است و مالكيت نبوده
[صفحه: 308]
است، " زمين من " و " زمين تو "، " ثروت من " و " ثروت تو " [مطرح] نبوده، همه چيز اشتراكى بوده است و بشر در يك بهشت و در آسايش زندگى مىكرده است. آن طور كه در اديان آمده است جد اعلاى ما ابتدا در بهشت بود و بعد عصيان كرد و به خاطر عصيانى كه كرد، از بهشت رانده شد و گرفتار زندگى خاكى زمين شد. از نظر آنها اين [مسئله] تعبير ديگرى از اين است كه بشر در بهشت اشتراكيت زندگى مىكرد و " ما " بود، نه " من " و بعد يك عصيان مرتكب شد و به واسطه آن عصيان از بهشت اشتراكيت رانده شد و آن عصيان، پيدايش مالكيت فردى است. وقتى مالكيت فردى پيدا شد، بشر از بهشت سعادت رانده شد و دچار سختى گرديد و هنوز هم دچار همان بدبختى است. توبه انسان براى اينكه به بهشت باز گردد، توبه از مالكيت است و همان طور كه در اديان آمده بهشتى كه انسان بعدا مىرود از اولى كاملتر و بهتر است. هر وقت بشر از اين گناه بزرگ توبه كرد و به جاى مالكيت فردى به اشتراكيت روآورد، بار ديگر به مقام آدميت و انسانيت خودش مىرسد. مىگويند مالكيت كه پديد آمد، ظلم پيدا شد و ظلم ناشى از مالكيت است و لذا [با پيدايش مالكيت]، " استثمارگر " و " استثمار شده " پيدا شد. بشر در حالى كه استثمارگر و يا استثمار شده است، ناقص است، تا وقتى كه اين ناهمواريها و پستى و بلنديها در بين افراد بشر وجود دارد كه يكى آنقدر گنده مىشود كه به اندازه قله دماوند بالا مىرود و يكى هم آنقدر پائين مىرود و در يك دره هولناك [سقوط مىكند]، هرگز جامعه بشريت روى سعادت را نمىبيند، وقتى روى سعادت را مىبيند كه حالت دشت را پيدا كند و متساوى
[صفحه: 309]
باشد. بعد از اينكه تساوى و برابرى حاكم شود، برادرى به وجود مىآيد و در آن هنگام انسان، ديگر انسان ناقص نيست و انسان كامل است. پس اين مكتب، كمال انسان را مساوى با نفى تعلقات اختصاصى و همه لوازم و دنبالههاى آن [از قبيل] استثمارگريها و استثمار شدنها مىداند كه استثمار در هر دو طرف، هزاران عيب و نقص ايجاد مىكند: در يكى حقد و كينه ايجاد مىكند و در ديگرى حرص و آز، وقتى كه ريشهاش را از بن زديد، ديگر كمال انسان بروز مىكند.
-------------------- نام فصل: اشتباه اساسى اين مكتب --------------------
اشتباه اساسى اين مكتب
اينكه هدف هميشه اين است كه " من " بايد تبديل به " ما " شود و " من " در بين نباشد، مطلبى نيست كه از مختصات سوسياليستها باشد، آنكه از مختصات آنها است، راهى است كه نشان مىدهند و آن اين است كه مىگويند: " من ساز " مالكيت اختصاصى (1) است، و " ماساز " مالكيت اشتراكى (2). كسانى كه به سوسياليستها جواب مىدهند و يا مىتوانند جواب دهند، اين طور مىتوانند بگويند: آقاى سوسياليست! آيا آنچه كه " من ساز " است، " تعلق اشياء به انسان " است يا " تعلق انسان به اشياء "؟ مسئله اين است. آيا اينكه اشياء به انسان تعلق داشته
پاورقى:
. 1 يعنى تعلق اشياء به فرد نه به جمع.
. 2 يعنى تعلق اشياء به جمع نه به فرد.
[صفحه: 310]
باشند، يعنى انسان مالك باشد و اشياء مملوك باشند " من ساز " است و ميان افراد مرز مىسازد و حصار مىكشد و وحدت و اتحاد را از بين مىبرد و يا برعكس؟ مالكيت انسان بر اشياء و تعلق اشياء به انسان منشأ اين [منيت] نيست، عكس قضيه است، تعلق انسان به اشياء و مالكيت اشياء بر انسان به اين معنا كه انسان بنده اشياء باشد و به تعبير عرفانى خودمان، تعلق قلبى به اشياء داشته باشد، انسان را " من " مىكند. مالك پول بودن، انسان را " من " نمىكند و " ما " بودن را از او نمىگيرد، مملوك و بنده پول بودن، انسان را " من " مىكند و " ما " بودن را از او مىگيرد. آن مكتب (سوسياليسم) مىگويد مالكيت را از بين ببر تا " من " ها تبديل به " ما " شوند. اين مكتب (1) نمىگويد مالكيت را از بين ببر، مىگويد انسان بساز، انسان را خوب تربيت كن، به انسان ايدههاى عالى و والا بده كه فرضا اگر مالك اشياء هم باشد و اشياء به او تعلق داشته باشد، او ديگر به اشياء تعلق نداشته باشد و بنده شىء نباشد و آزاد باشد. كدام انسان، " ما " است؟ آن انسانى كه آزادى معنوى دارد نه انسانى كه هيچ چيز ندارد. اين طور نيست كه اگر يك انسان هيچ چيز نداشت " ما " است، نه، به دليل اينكه يك انسان وابسته به اشياء نيست و تعلق خاطر و قلبى به اشياء ندارد و اشياء او را اسير خودشان نمىكنند و نكردهاند، " من " او هيچوقت " من " نيست و هميشه " ما " است. آن وقت از دو طرف مثال مىآورند، مىگويند: ما مىبينيم هميشه انسانهائى در دنيا بوده و هستند كه مالك اشياء
پاورقى:
. 1 [ظاهرا مراد از " اين مكتب "، اسلام است].
[صفحه: 311]
هستند ولى تربيتشان يك نوع تربيتى است كه اينها مملوك و بنده اشياء نيستند، اسير اشياء نيستند (1). " زهد " به معنى واقعى همين است، زهد به معناى نهج البلاغهاى همين است. ترك دنيا در مفهوم نهجالبلاغه، يعنى آزاد زيستن از دنيا و بنده دنيا نبودن.
-------------------- نام فصل: دنيا از ديد على (ع) --------------------
دنيا از ديد على (ع)
على (ع) مىفرمايد: دنيا! تو را طلاق دادم و سه طلاقه هم كردم و رجعتى در اين طلاق نيست. «اعز بى عنى " اى دنيا! از من دور شو! «فوالله لااذل لك فتستذلينى و لا اسلس لك فتقودينى» (2) دنيا! به خدا قسم هرگز تسليم و رام تو نمىشوم كه مرا خوار و زبون كنى. على (ع) هميشه در مقابل دنيا يعنى در مقابل اشياء، يك حالت عصيان و تمرد و سركشى دارد و هيچ اجازه نمىدهد كه دنيا در روح او چنگ بيندازد. «و لا اسلس (3) لك» من مهارم را به دست تو نمىدهم كه هر كجا كه بخواهى بكشى و ببرى. اين همان زهد اسلامى و ترك دنياى اسلامى است، همان آزاد زيستن و خود را نسبت به نعمتهاى دنيا نفروختن است.
پاورقى:
. 1 [در اينجا فقط براى يك طرف مثال آورده شده است. مثال براى حالت دوم افرادى هستند كه از دارائى ناچيزى برخوردارند ولى بنده اشياء هستند و لهذا " من " آنها، " ما " نشده است].
. 2 نهجالبلاغه، نامه. 45
. 3 " سلس " حالت شتر يا حيوان ديگرى را مىگويند كه وقتى مهار شد، اگر آن را به دست بچهاى هم بدهند دنبال او مىرود [سلس يعنى انقياد].
[صفحه: 312]
باز على (ع) مىفرمايد: " «الدنيا دار ممر لا دار مقر، و الناس فيها رجلان رجل باع فيها نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها» " (1) مردم در بازار دنيا دو دسته هستند: يك دسته خود را مىفروشند و پول فروختن خودشان را مىگيرند، و دسته دوم مردمى هستند كه در دنيا خود را مىخرند و آزاد مىكنند. يك وقت على (ع) درهم و يا دينارى را كه مال خودشان بود كف دست گرفت، قدرى به آن نگاه كرد و فرمود: اى پول! تو تا وقتى كه در دست من هستى، مال من نيستى. درست عكس اينكه ما مىگوئيم، ما مىگوئيم تا وقتى پول مال من است كه در جيب من است و وقتى خرج كردم از دست من رفته است. على (ع) عكس اين را فرموده است: تو تا وقتى كه در دست من هستى، مال من نيستى [چرا] كه تا وقتى در دست من هستى، بايد مال تو باشم و نوكر تو باشم و تو را نگهدارى كنم. تو آن وقت مال من هستى كه تو را خرج كرده باشم والا تا وقتى كه تو را نگه داشتهام تو مال من و در خدمت من نيستى، من مال تو و در خدمت تو هستم. على (ع) از جلوى يك قصابى مىگذشت (2). قصاب چشمش به على (ع) كه افتاد عرض كرد: امروز گوشتهاى خوبى آوردهايم، اگر مىخواهيد بخريد. حضرت فرمود: پول ندارم. قصاب گفت: من براى پولش صبر مىكنم. فرمود: من به شكم [خود] مىگويم صبر
پاورقى:
. 1 نهجالبلاغه، حكمت. 133
. 2 سعدى اين داستان را در مورد يك عارف به شعر درآورده است ولى چنانكه در احاديث ماست، اين واقعه در مورد على (ع) است.
[صفحه: 313]
كند، چرا از تو گوشت بگيرم كه تو بخواهى براى پولش صبر كنى؟ من شكمم را وادار به صبر مىكنم كه اين مقدار مقروض و مديون تو نباشم.
-------------------- نام فصل: اصلاح درون، راه رهايى از "منيت" --------------------
اصلاح درون، راه رهايى از " منيت "
اين مكتب [يعنى اسلام] مىگويد: اگر مىخواهيد انسان را از " من " بودن خارج كنيد و " ما " كنيد، درونش را اصلاح كنيد، نگذاريد بنده اشياء شود والا ب ا سلب مالكيت فردى، اين درد دوا نمىشود. البته اين را هم عرض كنم كه در اينجا باز دو مكتب است: يك مكتب مىگويد كه اصلا به مالكيتها كارى نداشته باشيد، ناهمواريها هر مقدار باشد [مسئلهاى نيست]، فقط به درون بپردازيد. مكتب ديگر مىگويد درست است كه اساس درون است ولى بدون اصلاح بيرون، درون را نمىشود اصلاح كرد و ما در اسلام مىبينيم كه به بيرون هم توجه است، يعنى اسلام مىخواهد ناهمواريهاى بيرون را تبديل به هموارى كند بدون آنكه مالكيت را به كلى الغاء كرده باشد. اسلام از راههائى وارد مىشود تا تساوى پيدا شود و در جامعه هموارى به وجود آيد، ولى اسلام در عين حال اين را براى اينكه " من " تبديل به " ما " شود كافى نمىداند، مگر آنكه حقيقتى را بر روحها حاكم كند. حتما در ادبيات، " مضاف " و " مضاف اليه " را خواندهايد (2).
پاورقى:
. 2 وقتى يك شىء را به شىء ديگرى نسبت مىدهيد و مثلا مىگوئيد: عباى من، عبا را " مضاف " و من را " مضاف اليه " مىگويند.
[صفحه: 314]
مكتب سوسياليزم توجهش به " مضاف " ها است، مىگويد اين مضافها وقتى [همراه] " من " مىآيد مثلا " خانه من " و " پول من " مىشود، " من " را " من " مىكند. مضافها را برداريد، چون وقتى مضافها اختصاصى شد " من ساز " است (1). ولى اين مكتب مىگويد نه، مضافهاى " من " كارى نمىكند، مضاف اليههاى " من " كار مىكند. مىگويد " من چه "؟ يعنى اين من به چه تعلق دارد؟ اگر من به امور فردى و محدود اختصاص داشته باشد " من "، " من " مىشود... (2) ولى وقتى روح به امور جمعى تعلق داشته باشد مثلا به ايده، ايمان و خدا تعلق داشته باشد آن وقت است كه " من " تبديل به " ما " مىشود. طرفداران اين مكتب مىگويند: ما از طرفى انسانهائى را مىبينيم كه اشياء زيادى به آنها تعلق پيدا كرده ولى " من " آنها، " من " باقى نمانده و " ما " شده است. وقتى هيچ چيزى به آنها تعلق نداشته، " من " آنها " ما " بوده و وقتى همه چيز را هم داشتهاند " من " آنها " ما " بوده است، چون روح و روانشان به اشياء تعلق نداشته است. على (ع) در زندگى چنين بود. او يك زندگى پرنوسانى داشت. روزى را گذرانده است كه [قوت او] به همان مقدارى كه
پاورقى:
. 1 مىدانيد كه اينها در اصل، هم در قديمالايام و هم در دوره جديد، اصل اشتراك را در مورد خانواده هم گفتند ولى به مشكل برخورد كردند. حتى در ابتداى انقلاب كمونيستى در شوروى، مسئله اشتراك در زن هم پيشنهاد شد ولى بعد در سال 1936 اين را به كلى حذف كردند. در اينجا هم مسئله " من " و " ما " مىآيد ولى ديدند عملى نيست.
. 2 [افتادگى از متن پياده شده است و چنانكه در مقدمه ذكر شد نوار دو جلسه آخر در دست نيست].
[صفحه: 315]
شب با همسر و فرزندانش بخورند، منحصر بوده است و آن را [هم] انفاق مىكرد، در حالى كه ديگرى چيزى در خانه نداشت. ايامى هم بر على (ع) گذشت كه در رأس بزرگترين كشور آن روز دنيا بود، " مالك الرقاب " مردم بود و بيتالمال عظيمى در اختيارش بود. وسائل براى هر نوع تنعمى كه بخواهد، و هرگونه كه بخواهد " من " را اشباع كند فراهم بود، ولى نه آن روزى كه چيزى به او تعلق نداشت و نه آن روزى كه بيش از همه مردم اشياء در اختيارش بودند، هيچ وقت " من " او " من " نبود، هميشه " ما " بود. هميشه خودش را فراموش مىداشت و در فكر ديگران بود. پس معلوم مىشود اين فلسفه درست نيست كه براى اينكه " من "، " ما " بشود بايد مالكيت و اختصاص را از بين ببريم.
-------------------- نام فصل: عدم انحصار عوامل "من ساز" در مالكيت --------------------
عدم انحصار عوامل " من ساز " در مالكيت
از طرف ديگر [در جواب سوسياليسم] مىگويند آنچه كه بشر مىخواهد همه از قبيل امور اقتصادى نيست تا وقتى مالكيت را اشتراكى كرديم يكدفعه " من "، " ما " بشود. يك قسمت از زندگى، امور اقتصادى است كه مالكيت در آنجا مطرح است. قسمتهاى زياد ديگرى داريم كه مربوط به امور اقتصادى و مالكيت نيست، مثل " پست " و يا " زن ". " پست " و " زن " دو چيزى هستند كه ارزش آن دو براى بشر از امور اقتصادى اگر بيشتر نباشد كمتر نيست. گاهى مىشود كه انسان حاضر است پول و ثروت و هر چه دارد در راه يك زن خرج كند و يا پول و ثروتش را براى بدست آوردن يك مقام بسيار
[صفحه: 316]
عالى اجتماعى كه در آن شهرت دنيايى هست خرج كند. اينها را چه مىكنيد؟ آيا مىشود همه زنها را روى هم ريخت و از آنها يك عده زن قالبى ساخت كه همه مساوى [و عين] يكديگر باشند؟ اگر مسئله اشتراك جنسى نيست كه الان هم در هيچ كشور كمونيستى نيست بالاخره در خانه يكى، زن زيبا و در خانه ديگرى يك زن بد گل وجود دارد. اين مسئله باز " من ساز " است. مقامات چطور؟ اگر فرض كنيم (كه تازه اين يك فرض است و حقيقت ندارد) آن كسى كه در رأس يك كشور سوسياليستى قرار گرفته است، از نظر تغذيه و مركوب با بقيه مردم يكسان است، مثلا نخست وزير فلان كشور سوسياليستى از نظر استفاده از مواهب اقتصادى با فلان كارگرى كه در فلان كارخانه يا مزرعه كار مىكند در يك حد هستند و از نظر غذا و آسايش و اتومبيل يكجور هستند و فرضا نخستوزير چ ين از رئيس جمهور آمريكا هديهاى قبول نمىكند و به آن هديه افتخار هم نمىكند، با فرض همه اينها آيا او كه در پست نخست وزيرى زندگى مىكند و هر روز صدها عكس از او در روزنامهها منتشر مىشود و روزى دهها بار اسم او در راديوهاى دنيا برده مىشود و بارها فيلم او را در تلويزيون مىبينند، با آن كارگر فراموش شده در ته كارخانه، يكجور از مواهب برخوردارند؟ نه، اين طور نيست. بالاخره آن مقام، از مواهب اين پست استفاده مىكند نه ديگرى. نمىشود اينها را به حالت اشتراكى درآورد، نمىشود پست آن كارگر را با پست آن نخست وزير روى هم بريزند و بين آنها تقسيم كنند. خواه ناخواه رهبرى حزب به يك نفر اختصاص پيدا مىكند و معاونت حزب به يك نفر ديگر و سمت مدير كلى به فرد ديگر، و در
[صفحه: 317]
آخر يك عده در ته ته قرار مىگيرند. پستهاى ادارى هم همين طور است. پس براى اينكه " من " تبديل به " ما " شود كافى نيست كه مالكيتهاى اختصاصى از بين برود و ما ديديم كه در جاهائى كه مالكيتهاى اختصاصى از بين رفت، " من " تبديل به " ما " نشد، جنگها و نزاعها و تصفيهها در داخل آنها مىشود و رقابتهاى داخلى [صورت مىگيرد] و حتى دو اردو و دو غول بزرگ اينها (1) با يكديگر در حال مبارزه هستند و براى اينكه همان نقطه مقابلشان را كه امپرياليسم است با خودشان رفيق كنند، با هم مسابقه گذاشتهاند، اينها نشان مىدهد كه " من " ها تبديل به " ما " نشده است و اينها حرف است. درست است، ما قبول داريم كه ناهمواريهاى مالكيت اثر فراوانى در " من سازى " دارد و اختلافات زيادى با " ما سازى " دارد و لهذا اسلام به تعديل ثروت و مالكيتها عنايت فوقالعاده دارد ولى مسئله اين است كه [برطرف كردن اين ناهمواريها] كافى نيست براى اينكه " من " ها تبديل به " ما " شود. بعد مىبينيم " ما " [در بين آنها] اسم است و لفظ است و حرف، پاى احتياج كه به ميان بيايد، مطلب از اين قبيل نيست. مكتب حقيقى در اينجا اين است كه اولا مسئله اينكه " من " بايد تبديل به " ما " شود يكى از شرايط انسان كامل است و ما اين را قبول داريم، اما اينكه كسى خيال كند به صرف اينكه " من " انسان
پاورقى:
. 1 [چين و شوروى].
[صفحه: 318]
تبديل به " ما " شد، " انسان كامل " شده است صحيح نيست. مكتب سوسياليسم باز يك مكتب تك ارزشى است. اين نظريه كه تمام ارزشهاى انسانى در اين است كه " من " تبديل به " ما " بشود درست نيست، چندين ارزش ديگر غير از تبديل " من " به " ما " وجود دارد كه در همه مكتبهائى كه قبلا طرح كرديم هر كدام لااقل به يك ارزش، درست توجه كردهاند. پس تنها يك چيز را ارزش [انسانيت] دانستن، درست نيست.
-------------------- نام فصل: ايمان، راه "ما" شدن "من" ها --------------------
ايمان، راه " ما " شدن " من " ها
ثانيا اين " من " آن وقت واقعا و حقيقتا تبديل به " ما " مىشود كه قبلا تبديل به " او " شده باشد، يعنى همان نظريه عرفا. بدون آنكه " من " قبلا تبديل به " او " شده باشد، تبديل به " ما " نمىشود. راه " ما " شدن " من " ها اين است كه اول " من " ها " او " بشوند، يعنى ايمان به خدا پيدا شود: " «قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» " مخاطب، اهل كتابند: اى اهل كتاب! يهوديها، نصرانيها، مجوسيها، زردشتىها! بيائيد همه ما گرد يك كلمه و حقيقت جمع شويم، حقيقتى كه «سواء بيننا و بينكم " ببينيد تعبير قرآن چقدر عجيب است: حقيقتى كه نه از من است و نه از تو، نه از ماست (1) نه از شما، حقيقتى است كه از " ما " ى به معناى اعم است، ما و شما هر دو در
پاورقى:
. 1 " ما " در مقابل " شما " [نه در مقابل " من " ].
[صفحه: 319]
او شريكيم و او، ما و شما هر دو را دربر مىگيرد. من كه پيغمبرم نمىتوانم بگويم [خدا]، خداى من است و خداى تو مسيحى نيست، خداى تو يهودى نيست، خداى تو زردشتى نيست، خداى تو بتپرست نيست، خداى اين سنگ نيست، خداى اين آب و هوا نيست، او خداى همه است و به همه چيز تعلق دارد و اگر انسان به او تعلق پيدا كند، تعلق به يك امر محدود پيدا نكرده است كه " من سا " و " مرز ساز " باشد. او ديگر پول نيست كه اگر من به او تعلق داشته باشم و [يا] توبه او تعلق داشته باشى جنگ در بگيرد، حقيقتى است كه مىتواند در آن واحد همه را در خودش جمع كند. بيائيد همه " ما " شويم، اما به چه وسيله؟ به وسيله يك ايمان، به وسيله يك ايده، به وسيله يك كلمه: خدا. بيائيد " ما " بشويم، اما اول بايد همه " او " بشويم. وقتى كه " او " شديم، يعنى اين منيتها در مقابل " او " از بين رفت و همه يكرنگ شديم و " او " شديم، آن وقت است كه مىتوانيم همه، " ما " باشيم. «تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم " بيائيد به سوى كلمه و حقيقتى كه بين ما و شما متساوى است. اگر پيغمبر اسلام (ص) مثلا پيشنهاد كند كه بيائيد همه زبان عربى را ياد بگيريم تا همه، " ما " شويم، آن كسى كه زبانش فارسى است مىگويد: چرا عربى؟ همه فارسى را ياد بگيريم. يك فرانسوى مىگويد: چرا عربى؟ آن زبان، فرانسه باشد. زبان عربى نمىتواند چيزى باشد كه همه مردم در او مساوى باشند. زبان عربى و فارسى و تركى و فرانسوى و... هر كدام به يك ملتى اختصاص دارد. خيلى چيزهاى ديگر هم همينطور است. ولى آن حقيقتى كه مال همه است و مال هيچكس هم
[صفحه: 320]
نيست خداى ماست، آن حقيقت كلى و آن كسى كه همه ما را آفريده است، آن كسى كه عالم را خلق كرده و بازگشت عالم به سوى اوست. بيائيد همه به سوى او بشتابيم " «تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم " تنها او را پرستش كنيم و شريكى هم براى او قرار ندهيم. بعد مىفرمايد: «و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» " وقتى كه به سوى " او " رفتيم و " او " شديم، آن وقت " ما " مىشويم و تنها آن وقت است كه مىتوانيم " ما " باشيم. [در اين هنگام] بعضى، بعضى ديگر را رب خود (يعنى خداى خود) انتخاب نكند، صحبت آقائى و نوكرى هم از ميان برود، صحبت استثمارگر و استثمار شده از بين برود، صحبت بالا و پائين از بين برود ولى به شرطى كه از آنجا شروع كنيم: " «تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» " اين است كه قرآن طرفدار " ما " بوده است و هميشه دم از " ما " مىزند. در نماز، بعد از آنكه خدا را حمد و ستايش مىكنيم: " «الحمد لله رب العالمين» " خدا را مخاطب قرار مىدهيم. من تنها دارم نماز مىخوانم و نماز من فرادى است. مىخواهم بگويم خدايا تو را پرستش مىكنم و از تو كمك مىخواهم ولى اينطور مىگويم: " «اياك نعبد و اياك نستعين» " خدايا " ما " فقط تو را پرستش مىكنيم و " ما " فقط از تو يارى مىجوئيم. نمىگوئيم " من " فقط تو را پرستش مىكنم. در آخر نماز هم مىگوئيم: السلام علينا وعلى عبادالله الصالحين.
[صفحه: 321]
-------------------- نام فصل: ناقص بودن معنى شعر سعدى --------------------
ناقص بودن معنى شعر سعدى
سعدى مىگويد:
بنىآدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بىغمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى
اين شعر سعدى كه در سطح بسيار عالى تشخيص داده شده است و به حق هم تشخيص داده شده است عين ترجمه يك حديث نبوى است، منتها كمى ناقص است و به كمال اصل حديث نيست. حديث نبوى اين است " «مثل المؤمنين فى تواددهم و تراحمهم كمثل الجسد اذا اشتكى بعض تداعى له سائر اعضاء جسده بالحمى والسهر» " مثل اهل ايمان در توادد (دوستى متقابل) و در تراحم (مهربانى متقابل) مثل اعضاى يك پيكر است. آيا وقتى عضوى از اعضاى يك پيكر به درد آيد، ساير اعضاء راحت مىخوابند و مىگويند آن عضو هرچه مىخواهد درد بكشد، بكشد؟ يا عضوهاى ديگر با او همدردى مىكنند؟ پيغمبر مىفرمايد ساير اعضاء به دو وسيله با اين عضو همدردى مىكنند: يكى به وسيله تب و ديگر به وسيله بيخوابى. اعضاى ديگر نمىخوابند و دائما در تب و تابند. مثلا ناراحتى در روده پيدا شده و يا يك كانون چركى در كبد پيدا شده ولى دست هم نمىخوابد، سر هم نمىخوابد، قلب هم نمىخوابد، اصلا بدن استراحت نمىكند، چون يك عضو به درد آمده است. تب، عكسالعمل همه بدن در مقابل ناراحتىاى است كه در يك عضو پيدا شده است.
[صفحه: 322]
ولى پيغمبر توجه به يك نكته دارد. وقتى مىفرمايد [مثل مؤمنين] مثل يك پيكر است توجه دارد كه پيكر، روح مىخواهد. يك روح بايد وجود داشته باشد تا همه اعضاء را " او " كرده باشد و بعدا " ما " شده باشند. آيا اگر جسد مرده باشد و شما يك عضو را قطعه قطعه كنيد، ساير اعضاء حس مىكنند؟ نه، چون روح وجود ندارد. اين روح است كه همه مؤمنين را يكى كرده است. چون اينها در آن روح يكى هستند، " ما " شدهاند و با يكديگر همدردى دارند. آن روح، ايمان است، همان " «كلمة سواء بيننا و بينكم» " است. چون مؤمنين ايمان دارند و " «كلمه سواء بيننا و بينكم» " بر آنها حكمفرماست، " من " هاى آنها " او " شده است و طبعا همدل و همدرد هستند. اما انسانها بدون " كلمه سواء " اينطور نيستند. پيغمبر فرمود مؤمنين، يعنى آنها در يك روح شريكند و آنها كه " «كلمة سواء بيننا و بينكم» " بر آنها حكمفرماست. سعدى اشتباه كرده كه گفته است "
بنىآدم اعضاى يكديگرند
". بنىآدم تا آن " «كلمة سواء بيننا و بينكم» " نباشند، هرگز اعضاى يك پيكر نمىتوانند باشند و نيستند. دروغ است كه بنىآدم اعضاى يكديگرند. آيا آمريكائيها و ويتناميها بنىآدم هستند يا نيستند؟ اگر بگوئيم ويتناميها بنىآدمند و آمريكائيها بنىآدم نيستند يا بالعكس، كه درست نيست. نه، هر دو بنىآدمند ولى دروغ است كه بنىآدم اعضاى يك پيكرند. بنىآدم هرگاه يك روح و يك ايمان بر آنها حاكم شد، يعنى وقتى كه " من " هاى ايشان در يك " او " حل شد، در يك ايمان حل شد و " من " برايشان باقى نماند، با يكديگر همدردى دارند. در آن وقت است كه:
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
[صفحه: 323]
پس در اين مكتب، يك اشتباه درباره انسان كامل اين است كه همه ارزشها جز يك ارزش فراموش شده است و آن هم ارزش " ما " بودن است. اين " ما بودن " حرف درستى است، يعنى اگر انسانى " من " او تبديل به " ما " نشده باشد انسان كامل نيست، اما اينكه خيال كنيد به صرف اينكه " من " انسان تبديل به " ما " شد، كامل شده است، دروغ است. [ " ما " شدن] يكى از خطوط سيماى انسان كامل است نه تمام خطوط سيماى آن. اشتباه ديگرشان اين است كه خيال كرده اند آن چيزى كه " من " ها را " ما " كرده است، مالكيتهاى اختصاصى است و اگر مالكيت اختصاصى را از بين برديم و مالكيت اشتراكى حاكم شد، ديگر " من " ها " ما " شده است و هيچكس احساس " منيت " نمىكند.
-------------------- نام فصل: داستان شتر و روباه --------------------
داستان شتر و روباه
چندين سال پيش داستانى را در مجلهاى خواندم. افسانهاى ساخته بودند كه روزى يك شتر و يك روباه با هم رفيق شدند. روباه به شتر پيشنهاد كرد كه بيا يك زندگى اشتراكى داشته باشيم و اين زندگى اختصاصى و مالكيت اختصاصى را الغاء كنيم و با يكديگر دوست و متحد باشيم و حتى يكديگر را " رفيق " صدا بزنيم. من به تو مىگويم " رفيق شتر " و تو هم به من بگو " رفيق روباه "، صحبت " من " در كار نباشد. حتى من هيچوقت بعد از اين نمىگويم " بچه من "، مىگويم " بچه ما " و تو هم به كره شترت ديگر نگو " كره شتر
[صفحه: 324]
من "، بگو " كره شتر ما ". بيا " من " را به كلى از بين ببريم و تبديل به " ما " كنيم. من بعد از اين به پالان تو مىگويم " پالان ما " و تو هم به دم من بگو " دم ما " و اساسا ديگر منى در كار نباشد. شتر بيچاره هم باور كرد، مدتى با هم زندگى اشتراكى كردند تا اينكه حادثهاى پيش آمد: روباه چند روزى شكارى گيرش نيامد. يكروز در حالى كه عصبانى و ناراحت بود، به خانه اشتراكى آمد ولى روده بزرگش داشت روده كوچكش را از گرسنگى مىخورد. چشمش به كره شتر افتاد. او را به گوشهاى برد و دريد و شكمى از عزا درآورد. شتر كه برگشت، سراغ بچهاش را گرفت. روباه اظهار بىاطلاعى كرد و گفت: نمىدانم. شتر دنبال بچهاش گشت تا لاشهاش را پيدا كرد. بىتاب شد و به سرش مىزد كه چه كسى بچه من را چنين كرده است. تا شتر گفت " بچه من "، روباه گفت: تو هنوز تربيت نشدهاى كه مىگوئى بچه من؟! بگو " بچه ما "! وقتى " من " اينطور بخواهد تبديل به " ما " بشود، شكل " روباه و شتر " را پيدا مىكند. پس اين مكتب هم در مورد انسان كامل، مكتب كاملى نيست. در اين مكتب فقط به يك ارزش آن هم به طور ناقص توجه شده است.
-------------------- نام فصل: اجمال نظر اگزيستانسياليسم --------------------
اجمال نظر اگزيستانسياليسم
مكتب ديگرى را در آخر اين جلسه به طور خلاصه عرض مىكنم و تفصيلش را در جلسه بعد بيان خواهم كرد.
[صفحه: 325]
اين مكتب، امروز خيلى رايج است و مىتوان گفت از نظر ارزشهاى انسانى و از نظر خطوطى كه براى انسان كامل ترسيم مىكند، نقطه مقابل سوسياليزم است. در مكتب سوسياليزم بيشتر به جنبههاى اجتماعى توجه شده است. از نظر سوسياليزم، انسان آن وقت انسان كامل است كه بين همه انسانها تساوى و برابرى و وحدت برقرار باشد. " مالكيت اشتراكى " را هم كه مىگويند، [حاكى از] توجه به جنبههاى جمعى است. در اين مكتبى كه مىخواهم عرض كنم به ارزشهائى توجه شده است كه بيشتر جنبه فردى دارد نه جنبه اجتماعى: مسئله آزادى اراده، مسئله آزادى انديشه، مسئله حاكميت و استقلال يك فرد نسبت به خود، بيشتر تكيه اين مكتب روى اين مسائل است. مىگويد انسان كامل انسانى است كه " من " او از هر جبرى آزاد باشد، تحت تأثير هيچ قدرتى نباشد، آزاد مطلق زندگى كند، اراده اش آزاد باشد. در واقع ملاك اساسى انسانيت در اين مكتب، " آزادى " است و اگر " آگاهى " هم مىگويند مقدمه آزادى است. مىگويند انسان كامل يعنى انسان آزاد و هرچه انسان، آزادتر باشد كاملتر است، هرچه تحت تأثير عوامل ديگر قرار گيرد، از انسانيت او كاسته شده است. حتى در اين مكتب معتقدند ايمان و اعتقاد به خدا و بندگى خدا، انسانيت انسان را نقض مىكند، چون انسان را وادار مىكند در مقابل خدا تسليم باشد، و بندگى نسبت به خدا و در مقابل خدا، آزادى را از انسان سلب مىكند چون كمال انسانى در آزادى است و انسان كامل، انسانى است كه از همه چيز آزاد باشد، [پس] حتى بايد از قيد مذهب آزاد باشد. حافظ ما مىگويد:
[صفحه: 326]
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود *** زهرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
اگر كسى در زير اين چرخ كبود پيدا شود كه به هيچ چيزى وابستگى و تعلق نداشته باشد، او كامل است.
مگر تعلق خاطر به ماه رخسارى *** كه خاطر همه غمها به مهر او شاد است
يا در جاى ديگرى مىگويد:
فاش مىگويم و از گفته خود دلشادم *** بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
مكتب اگزيستانسياليسم مىگويد: نه، " بنده عشقم " هم غلط است، بايد بگويد از هر دو جهان آزادم و از عشق هم آزادم، و حتى از تعلق خاطر به ماه رخسارى. انسانيت يعنى آزادى و آنچه كه آزادى اقتضا مىكند، انسانيت يعنى تمرد و عصيان، در مقابل همه چيز عاصى بودن و تسليم هيچ چيز نبودن. در جلسه بعد انشاءالله درباره اين مكتب به تفصيل بحث خواهم كرد. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 327]
در كتاب منتشر شده اين صفحه خالى بوده است.
[صفحه: 328]
-------------------- نام فصل: جلسه سيزدهم: نقد و بررسى نظريه مكتب اگزيستانسياليسم --------------------
13 نقد و بررسى نظريه مكتب اگزيستانسياليسم
[صفحه: 329]
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسو له، و حبيبه و صفيه، وحافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين. اعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوالله ان الله خبير بما تعملون 0 و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون» " (1) در آخر عرايض جلسه گذشته به يك مكتب ديگر و در واقع به جديدترين مكتب امروز، و نظريه آن درباره انسان كامل اشاره كرديم. اين مكتب معيار كمال انسانى و در واقع جوهر انسان و ارزش ارزشهاى انسان را آزادى مىداند و معتقد است كه انسان تنها موجودى است كه در اين عالم، آزاد آفريده شده است، يعنى محكوم هيچ جبر و هيچ ضرورت و هيچ تحميلى نيست و به تعبيرى كه قدماى ما مىكردند انسان در عالم خلقت، يك موجود مختار است و نه يك
پاورقى:
. 1 سوره حشر، آيات 18 و. 19
[صفحه: 330]
موجود مجبور، و به تعبير بعضى: غير انسان هرچه هست مجبور است، يعنى تحت تأثير جبرى يك سلسله علل و معلولات است ولى انسان مجبور نيست و هيچگونه جبر على و معلولى او را اداره نمىكند.
-------------------- نام فصل: "اصالت وجود" در اگزيستانسياليسم --------------------
" اصالت وجود " در اگزيستانسياليسم
اين مكتب در اينجا مطلب ديگرى هم دارد و آن اين است كه اين انسان كه آزاد و مختار در اين جهان آمده است، برعكس همه موجودات ديگر داراى سرشت و طبيعت مخصوص نيست. هرچه در دنيا آفريده شده است، با يك سرشت و ماهيت خاص آفريده شده است، سنگ، سنگ آفريده شده است، ديگر نمىتواند سنگ نباشد و كلوخ باشد، گربه، با طبيعت گربهاى آفريده شده است و اسب هم با طبيعت اسبى آفريده شده است. اما انسان داراى هيچگونه طبيعت خاص نيست، مگر آن طبيعتى كه خودش آن طبيعت را به خودش بدهد. انسان كه موجود مختار و آزاد است، دائره اختيار و آزادى او در اين حد است كه به خودش سرشت مىدهد و طبيعت و ماهيت مىبخشد. اسم اين را " اصالت وجود " يا " تقدم وجود بر ماهيت " گذاشتهاند. اصطلاح اصالت وجود و اصالت ماهيت در ميان ما يك اصطلاح نسبتا قديمى است و در حدود سيصد و پنجاه سال (يعنى از زمان صدرالمتألهين) از عمرش مىگذرد. ولى آنها (فلاسفه) اصالت وجود و اصالت ماهيت را اختصاصا در اين مورد به كار نمىبردند، بلكه در مورد همه اشياء به كار مىبردند و از آن معنى ديگرى غير از
[صفحه: 331]
آنچه به نام اصالت وجود مصطلح شده است، در نظر مىگرفتند. ولى اين مطلب كه انسان نسبت به ساير موجودات اين امتياز را دارد كه داراى سرشت معين نيست و اين خودش است كه به خود سرشت مىدهد كه اينها اسمش را اصالت وجود يا تقدم وجود بر ماهيت گذاشتهاند با مبانى بسيار محكمتر در فلسفه ما و بالاخص در فلسفه صدرالمتألهين البته با تعبيرات ديگر بيان شده است. آنها [يعنى اگزيستانسياليستها] با تعبير ديگر و از راه ديگر اين مطلب را ثابت كردهاند و حرف درست، و حقيقتى است كه انسان از خود يك سرشت ثابت ندارد و اين خود انسان است كه به خودش سرشت و طبيعت مىدهد. مطلبى كه در تعبيرات دينى ما راجع به مسخ امم گذشته يا درباره اخلاقيات مردم در زمان حاضر و يا در مورد حشر مردم در قيامت آمده است كه انسانها در قيامت به يك صورت محشور نمىشوند، بعضى از انسانها انسان محشور مىشوند و بسيارى از انسانهاى ديگر به صورت حيوان محشور مىشوند بر همين اساس است، با اينكه هر كسى انسان و با فطرت انسانى متولد مىشود و انسان بالقوه متولد مىشود، ولى در جريان زندگى ممكن است ماهيتش متحول به يك حيوانى غير از انسان شود و اين يك حقيقتى است (1).
پاورقى:
. 1 اين مطلبى را كه جديديها به صورت ديگرى درك كردهاند، در واقع مطلبى است كه در معارف سابقه طولانى دارد. من فعلا نمىخواهم درباره اين جهت زياد بحث كرده باشم.
[صفحه: 332]
به هر حال يك اصل در اين مكتب اين است كه انسان، مختار و آزاد و مسؤول خودش آفريده شده است، و حرف درستى است. مىدانيم در ميان مسلمين دو گروه بودند: اشاعره جبرى بودند و معتزله تفويضى. شيعه معتقد به " امر بين الامرين " است، نه جبر اشعرى را قبول دارد و نه تفويض و " به خود وانهادگى " معتزلى را، چيزى را كه اگزيستانسياليسم " وانهادگى " مىنامد، همان تفويض معتزلى است. [از نظر اسلام] تفويض نيست ولى اختيار هست. ائمه فرمودهاند كه " «لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين» " (1) جبر نيست (آنچنان كه امروز هم ماترياليستها مىگويند) و تفويض و وانهادگى هم نيست، آنطور كه اگزيستانسياليستهاى امروز هم مىگويند)، اختيار است كه " امر بين امرين " است. پس تا اين حد مسئله اختيار و آزادى انسان و اينكه جبرى بر انسان حكومت نمىكند تا از او سلب اختيار كند، مطلب درستى است. اين مطلب هم كه انسان برخلاف همه موجودات ديگر اعم از جاندار و غيرجاندا ر داراى يك سرشت ثابت و غيرقابل تغيير نيست، و بلكه انسان خودش به خودش ماهيت و سرشت و صورت مىدهد، مطلب درستى است.
-------------------- نام فصل: نتايج تعلق و وابستگى انسان --------------------
نتايج تعلق و وابستگى انسان
اما اين مكتب در مورد آزادى مطالب ديگرى هم دارد. تا
پاورقى:
. 1 كافى، ج 1، ص. 160
[صفحه: 333]
اينجا آزادى به معنى آزادى فلسفى را مطرح مىكند: انسان آزاد و مختار آفريده شده است و حتى انسان سرشت خود را خود بايد به خود بدهد. بعد مىگويند: هر چيزى كه بر ضد آزادى و منافى با آن باشد، انسان را از انسانيت خارج و او را بيگانه از انسانيت مىكند. انسان با لذات آزاد آفريده شده است. ممكن است عواملى از جمله وابستگيها و تعلقها آزادى را از انسان بگيرد. اگر انسان خودش را به چيزى ببندد و به آن تعلق و وابستگى پيدا كند و بنده و تسليم چيزى باشد حال هر چه مىخواهد باشد از نظر اين مكتب از انسانيت خارج شده است، زيرا آزادى از او گرفته شده است. انسان يك موجود آزاد و رهاست، همين قدر كه خود را به چيزى بست، آزادى و رهائى از او گرفته شده است. لازمه تعلق و وابستگى انسان، چند چيز است: اولا وقتى انسان وابسته به چيزى مثل پول شد و پول نقش اساسى را براى او بازى كرد، آن پول توجه انسان را از " خود " به پول مىكشاند و نتيجهاش غفلت انسان از خود و توجه به ديگران است. همين كه انسان به چيزى وابسته شد، اين وابستگى رهائى را از انسان مىگيرد و او را از خودش غافل مىكند و توجه انسان را به آن چيز جلب مىكند. هيچوقت اين انسان به ياد خودش نيست، به ياد آن محبوب و مطلوبش است و اين خودش براى انسان يك سقوط است و آزادى و آگاهى را از او نفى مىكند و به جاى يك موجود خودآ گاه، يك موجود " خود غافل " و " غيرآگاه " مىشود. اگر درباره آن شىء از آن انسان سؤال كنى، دقيقترين اطلاعات را به تو مىدهد ولى از خودش بيخبر است.
[صفحه: 334]
خصلت دوم اين تعلقات اين است كه انسان از ارزشهاى خود و ارزشهاى انسانى غافل مىشود و همه توجهش معطوف به ارزشهاى آن شىء مىشود. براى يك آدم پول پرست، آن چيزهايى كه ارزش انسانى است، ارزش ندارد، اصلا خود او براى خودش ارزش ندارد. شرافت و كرامت در ذهن او نقشى ندارد، آزادى و آزادگى در ذهن او نقشى ندارد و هر چه هست پول است. ارزشهاى پول براى او ارزش است ولى ارزشهاى خودش براى خودش ارزش نيست. ارزشهاى خودش در نظر او سقوط مىكند و ارزشهاى آن شىء زنده مىشود. خصلت سوم اين است كه وابستگى به يك شىء اسارت مىآورد. وقتى انسان خودش را به يك چيز بست، قهرا از حركت و تكامل مىايستد چون به آن چيز مثل يك حيوانى كه او را به يك درخت يا ميخ طويله بسته باشند، بسته شده است. شما اگر يك انسان و يا حيوان و يا اتومبيل را به يك درخت ببنديد، جريان و حركت را از آن گرفتهايد و او را راكد و متوقف كردهايد و به تعبير فارسى امروز، او را از حالت " شدن " به حالت " بودن " تبديل كردهايد و به تعبير فلاسفه خودمان حالت " صيرورت " كه حالت اصلى اوست از او گرفته مىشود و تبديل به حالت " نه صيرورت " و بلكه " كينونت " مىشود.
-------------------- نام فصل: "اعتقاد به خدا" از ديدگاه اين مكتب --------------------
" اعتقاد به خدا " از ديدگاه اين مكتب
پس جوهر و حقيقت انسان و ارزش ارزشهاى انسان و به
[صفحه: 335]
تعبير ديگر ما در ارزشهاى انسان در اين مكتب، آزادى و اختيار است و انسان اگر بخواهد نگهبان انسانيت خود باشد كه انسانيتش محو و مسخ نشود، بايد آزادى خود را حفظ كند و اگر بخواهد آزادى خود را حفظ كند، بايد " مگر تعلق خاطر به ماه رخسارى " را و يا " بنده عشقم... " را حذف كند. گلعذارى ز گلستان جهان ما را بس زين چمن سايه اين سر و روان ما را بس از در خويش خدايا به بهشتم مفرست كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس " گلعذارى " و " سايه سرو روان " و " بهشت " و " سركوى خودت " را بايد [رها كند]. اين مكتب مىگويد انسان بايد " آزاد مطلق " باشد و به همين دليل با اينكه اين مكتب در بسيارى از اصول بر ضد مكتب ماترياليسم ديالكتيك است ولى در عين حال يك گروه از اين دو گروه اگزيستانسياليستها، معتقدند كه اعتقاد به خدا از دو نظر با اين مكتب سازگار نيست. يكى از اين نظر كه اعتقاد به خدا مستلزم اعتقاد به قضا و قدر است و اعتقاد به قضا و قدر، هم مستلزم اعتقاد به جبر و هم مستلزم اعتقاد به طبيعت ثابت بشرى است، چون اگر خدائى وجود داشته باشد، بشر بايد در علم آن خدا يك طبيعت معين داشته باشد و " لامتعين " نخواهد بود و همچنين اگر خدائى وجود داشته باشد، قضا و قدر و در نتيجه جبر بر انسان [حاكم مىشود] و ديگر اختيار و آزادى ندارد. پس ما چون آزادى را قبول كردهايم، خدا را قبول نمىكنيم. ثانيا قطع نظر از اينكه اعتقاد به خدا با اعتقاد به آزادى به عقيده اينها منافى است، اعتقاد به خدا مستلزم ايمان به خداست و ايمان به خدا يعنى تعلق و بسته بودن به خدا، و حال آنكه بسته بودن
[صفحه: 336]
به هر شكل كه مىخواهد باشد، ضد آزادى انسان است، خصوصا اگر اين تعلق، اعتقاد به خدا باشد چون بستگى به خدا فوق همه بستگىهاست. به قول شاعر: من بسته تو هستم محتاج بستنى نيست عهدى كه با تو بستم هرگز شكستنى نيست اگر وابستگى به خدا باشد، ديگر به هيچ شكل نمىتوان آن را نقض كرد. بنابراين، اين مكتب كمال انسان را در آزادى مىداند. درباره اين مكتب از دو جنبه مىشود بحث كرد: يكى اينكه اعتقاد دارند كه اعتقاد به خدا منافى با آزادى و اختيار است و اين يك اشتباهى است كه كرده اند. در كتاب " علل گرايش به ماديگرى " و نيز در كتاب " انسان و سرنوشت " اين مطلب را شرح دادهايم و گفتهايم كه اينطور نيست. آنطور كه اينها درباره اعتقاد به قضا و قدر فكر مىكنند، همانطورى است كه پيرزنها فكر مىكنند. اينها قضا و قدر را نشناختهاندكه چيست والا اعتقاد به قضا و قدر آنچنان كه در معارف اسلامى هست، به هيچوجه با آزادى و اختيار انسان منافى نيست و اين جهت فعلا در مورد بحث ما نيست. بحث ما در قسمت دوم است. اشكال دوم اين مكتب در اين است كه گفتهاند تعلق و وابستگى به هر چه باشد، ضد آزادى انسان است ولو اين وابستگى نسبت به خدا باشد. اينجا من مقدمهاى براى شما عرض مىكنم:
[صفحه: 337]
ادامه در پست های بعد
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم