آشكار و پيدا شود و البته منظور آنها از " او " خداست، فانى شدن " من " در " او " يعنى فانى شدن انسان در خدا. اين مكتب در اين جهت با مكتب عرفا شركت دارد كه طرفدار منهدم شدن و شكستن " من " است، ولى نه براى اينكه " او " پيدا شود و ظاهر و آشكار گردد، بلكه ضمير متكلم [وحده] " من " از بين برود، براى اينكه " ما " پيدا شود. از نظر اينها انسان كامل، انسانى نيست كه عارف باشد و بگويد ليس فى جبتى الا الله، بلكه انسان كامل آن انسانى است كه " من " خود را در جمع مستهلك كرده باشد. چنين انسانى آنچه كه حس نمى‏كند " من " است و آنچه كه حس مى‏كند " ما " است. بسيارى از مكتبهاى ديگر هم تا اين اندازه اين مطلب را قبول دارند. حتى مكتبهائى هم كه " من " را براى پيدا شدن " او " منهدم مى‏كنند، با پيدا شدن " ما " مخالف نيستند و از اينكه " من " تبديل به " ما " شود حمايت مى‏كنند.

--------------------  نام فصل: خلاصه نظر مكتب سوسياليسم  --------------------
خلاصه سخن اين مكتب
اين مكتب كه انسان كامل را آن انسانى مى‏داند كه در او " من " تبديل به " ما " شده باشد راهش را هم ارائه مى‏دهد، مى‏گويد: هر جا كه اشيائى به " من " تعلق ندارند و به " ما " تعلق دارند، اين [تعلق] سبب " ما " بودن افراد است. وقتى شما تعلقات اشياء به انسانها را نگاه كنيد، مى‏بينيد دو جور است: يك سلسله امور است كه در هر جامعه‏اى به " ما " تعلق دارد. مثلا آيا زبان فارسى مال من
[صفحه: 307]

است؟ نه. به عنوان يك " من " مال شماست؟ نه. مال آن فرد ديگر است؟ نه. زبان فارسى مال يك جمع است. وطن مال كيست؟ مال يك فرد نيست، مال جمع است. هر چه از اين قبيل است، يعنى هر چه كه به جمع تعلق دارد نه به فرد، افراد را يكى مى‏كند. ما به آن دليل با يكديگر متحد هستيم كه همزبانيم، يعنى زبان به " ما " تعلق دارد نه به " من "، و هموطن هستيم، يعنى وطن به " ما " تعلق دارد نه به شخص‏و فرد. ما همچنين هم فرهنگ هستيم، همدين و همدل هستيم. هر چه كه به " ما " تعلق دارد و به " من " تعلق ندارد و جنبه اختصاصى ندارد و جنبه اشتراكى دارد، افراد را به همان نسبت " ما " مى‏كند. از طرف ديگر سراغ اشيائى مى‏رويم كه به فرد فرد جداگانه تعلق دارد و جنبه اختصاصى دارد: خانه من، پول من، لباس من، فرش من، اتومبيل من. خانه من ديگر مال شما نيست، مال من است، پول من پول شما نيست، پول ما نيست، پول من است. اينگونه تعلقات كه اشياء به انسان تعلق پيدا مى‏كنند، تعلقات اختصاصى است نه اشتراكى. مى‏گويند تعلقات كه اختصاصى مى‏شود، " من ساز " است. " من " را چه مى‏سازد؟ مالكيت فردى، اختصاص مالكيت. " ما " را چه مى‏سازد؟ مالكيت جمعى، اشتراك. پس ملاك كامل بودن انسانها، " ما " بودن و " ما " شدن آنهاست و ملاك " ما " شدن انسانها اين است كه اختصاصها از بين برود و اشتراك و سوسياليزم جايگزين اختصاص شود. اينها مدعى هستند در اوايلى كه جامعه بشريت به وجود آمده است، جامعه بشرى يك جامعه اشتراكى بوده است و مالكيت نبوده
[صفحه: 308]

است، " زمين من " و " زمين تو "، " ثروت من " و " ثروت تو " [مطرح] نبوده، همه چيز اشتراكى بوده است و بشر در يك بهشت و در آسايش زندگى مى‏كرده است. آن طور كه در اديان آمده است جد اعلاى ما ابتدا در بهشت بود و بعد عصيان كرد و به خاطر عصيانى كه كرد، از بهشت رانده شد و گرفتار زندگى خاكى زمين شد. از نظر آنها اين [مسئله] تعبير ديگرى از اين است كه بشر در بهشت اشتراكيت زندگى مى‏كرد و " ما " بود، نه " من " و بعد يك عصيان مرتكب شد و به واسطه آن عصيان از بهشت اشتراكيت رانده شد و آن عصيان، پيدايش مالكيت فردى است. وقتى مالكيت فردى پيدا شد، بشر از بهشت سعادت رانده شد و دچار سختى گرديد و هنوز هم دچار همان بدبختى است. توبه انسان براى اينكه به بهشت باز گردد، توبه از مالكيت است و همان طور كه در اديان آمده بهشتى كه انسان بعدا مى‏رود از اولى كاملتر و بهتر است. هر وقت بشر از اين گناه بزرگ توبه كرد و به جاى مالكيت فردى به اشتراكيت روآورد، بار ديگر به مقام آدميت و انسانيت خودش مى‏رسد. مى‏گويند مالكيت كه پديد آمد، ظلم پيدا شد و ظلم ناشى از مالكيت است و لذا [با پيدايش مالكيت]، " استثمارگر " و " استثمار شده " پيدا شد. بشر در حالى كه استثمارگر و يا استثمار شده است، ناقص است، تا وقتى كه اين ناهمواريها و پستى و بلنديها در بين افراد بشر وجود دارد كه يكى آنقدر گنده مى‏شود كه به اندازه قله دماوند بالا مى‏رود و يكى هم آنقدر پائين مى‏رود و در يك دره هولناك [سقوط مى‏كند]، هرگز جامعه بشريت روى سعادت را نمى‏بيند، وقتى روى سعادت را مى‏بيند كه حالت دشت را پيدا كند و متساوى
[صفحه: 309]

باشد. بعد از اينكه تساوى و برابرى حاكم شود، برادرى به وجود مى‏آيد و در آن هنگام انسان، ديگر انسان ناقص نيست و انسان كامل است. پس اين مكتب، كمال انسان را مساوى با نفى تعلقات اختصاصى و همه لوازم و دنباله‏هاى آن [از قبيل] استثمارگريها و استثمار شدنها مى‏داند كه استثمار در هر دو طرف، هزاران عيب و نقص ايجاد مى‏كند: در يكى حقد و كينه ايجاد مى‏كند و در ديگرى حرص و آز، وقتى كه ريشه‏اش را از بن زديد، ديگر كمال انسان بروز مى‏كند.

--------------------  نام فصل: اشتباه اساسى اين مكتب  --------------------
اشتباه اساسى اين مكتب
اينكه هدف هميشه اين است كه " من " بايد تبديل به " ما " شود و " من " در بين نباشد، مطلبى نيست كه از مختصات سوسياليستها باشد، آنكه از مختصات آنها است، راهى است كه نشان مى‏دهند و آن اين است كه مى‏گويند: " من ساز " مالكيت اختصاصى (1) است، و " ماساز " مالكيت اشتراكى (2). كسانى كه به سوسياليستها جواب مى‏دهند و يا مى‏توانند جواب دهند، اين طور مى‏توانند بگويند: آقاى سوسياليست! آيا آنچه كه " من ساز " است، " تعلق اشياء به انسان " است يا " تعلق انسان به اشياء "؟ مسئله اين است. آيا اينكه اشياء به انسان تعلق داشته

پاورقى:
. 1 يعنى تعلق اشياء به فرد نه به جمع.
. 2 يعنى تعلق اشياء به جمع نه به فرد.
[صفحه: 310]

باشند، يعنى انسان مالك باشد و اشياء مملوك باشند " من ساز " است و ميان افراد مرز مى‏سازد و حصار مى‏كشد و وحدت و اتحاد را از بين مى‏برد و يا برعكس؟ مالكيت انسان بر اشياء و تعلق اشياء به انسان منشأ اين [منيت] نيست، عكس قضيه است، تعلق انسان به اشياء و مالكيت اشياء بر انسان به اين معنا كه انسان بنده اشياء باشد و به تعبير عرفانى خودمان، تعلق قلبى به اشياء داشته باشد، انسان را " من " مى‏كند. مالك پول بودن، انسان را " من " نمى‏كند و " ما " بودن را از او نمى‏گيرد، مملوك و بنده پول بودن، انسان را " من " مى‏كند و " ما " بودن را از او مى‏گيرد. آن مكتب (سوسياليسم) مى‏گويد مالكيت را از بين ببر تا " من " ها تبديل به " ما " شوند. اين مكتب (1) نمى‏گويد مالكيت را از بين ببر، مى‏گويد انسان بساز، انسان را خوب تربيت كن، به انسان ايده‏هاى عالى و والا بده كه فرضا اگر مالك اشياء هم باشد و اشياء به او تعلق داشته باشد، او ديگر به اشياء تعلق نداشته باشد و بنده شى‏ء نباشد و آزاد باشد. كدام انسان، " ما " است؟ آن انسانى كه آزادى معنوى دارد نه انسانى كه هيچ چيز ندارد. اين طور نيست كه اگر يك انسان هيچ چيز نداشت " ما " است، نه، به دليل اينكه يك انسان وابسته به اشياء نيست و تعلق خاطر و قلبى به اشياء ندارد و اشياء او را اسير خودشان نمى‏كنند و نكرده‏اند، " من " او هيچوقت " من " نيست و هميشه " ما " است. آن وقت از دو طرف مثال مى‏آورند، مى‏گويند: ما مى‏بينيم هميشه انسانهائى در دنيا بوده و هستند كه مالك اشياء

پاورقى:
. 1 [ظاهرا مراد از " اين مكتب "، اسلام است].
[صفحه: 311]

هستند ولى تربيتشان يك نوع تربيتى است كه اينها مملوك و بنده اشياء نيستند، اسير اشياء نيستند (1). " زهد " به معنى واقعى همين است، زهد به معناى نهج البلاغه‏اى همين است. ترك دنيا در مفهوم نهج‏البلاغه، يعنى آزاد زيستن از دنيا و بنده دنيا نبودن.

--------------------  نام فصل: دنيا از ديد على (ع)  --------------------
دنيا از ديد على (ع)
على (ع) مى‏فرمايد: دنيا! تو را طلاق دادم و سه طلاقه هم كردم و رجعتى در اين طلاق نيست. «اعز بى عنى " اى دنيا! از من دور شو! «فوالله لااذل لك فتستذلينى و لا اسلس لك فتقودينى» (2) دنيا! به خدا قسم هرگز تسليم و رام تو نمى‏شوم كه مرا خوار و زبون كنى. على (ع) هميشه در مقابل دنيا يعنى در مقابل اشياء، يك حالت عصيان و تمرد و سركشى دارد و هيچ اجازه نمى‏دهد كه دنيا در روح او چنگ بيندازد. «و لا اسلس (3) لك» من مهارم را به دست تو نمى‏دهم كه هر كجا كه بخواهى بكشى و ببرى. اين همان زهد اسلامى و ترك دنياى اسلامى است، همان آزاد زيستن و خود را نسبت به نعمتهاى دنيا نفروختن است.

پاورقى:
. 1 [در اينجا فقط براى يك طرف مثال آورده شده است. مثال براى حالت دوم افرادى هستند كه از دارائى ناچيزى برخوردارند ولى بنده اشياء هستند و لهذا " من " آنها، " ما " نشده است].
. 2 نهج‏البلاغه، نامه. 45
. 3 " سلس " حالت شتر يا حيوان ديگرى را مى‏گويند كه وقتى مهار شد، اگر آن را به دست بچه‏اى هم بدهند دنبال او مى‏رود [سلس يعنى انقياد].
[صفحه: 312]

باز على (ع) مى‏فرمايد: " «الدنيا دار ممر لا دار مقر، و الناس فيها رجلان رجل باع فيها نفسه فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها» " (1) مردم در بازار دنيا دو دسته هستند: يك دسته خود را مى‏فروشند و پول فروختن خودشان را مى‏گيرند، و دسته دوم مردمى هستند كه در دنيا خود را مى‏خرند و آزاد مى‏كنند. يك وقت على (ع) درهم و يا دينارى را كه مال خودشان بود كف دست گرفت، قدرى به آن نگاه كرد و فرمود: اى پول! تو تا وقتى كه در دست من هستى، مال من نيستى. درست عكس اينكه ما مى‏گوئيم، ما مى‏گوئيم تا وقتى پول مال من است كه در جيب من است و وقتى خرج كردم از دست من رفته است. على (ع) عكس اين را فرموده است: تو تا وقتى كه در دست من هستى، مال من نيستى [چرا] كه تا وقتى در دست من هستى، بايد مال تو باشم و نوكر تو باشم و تو را نگهدارى كنم. تو آن وقت مال من هستى كه تو را خرج كرده باشم والا تا وقتى كه تو را نگه داشته‏ام تو مال من و در خدمت من نيستى، من مال تو و در خدمت تو هستم. على (ع) از جلوى يك قصابى مى‏گذشت (2). قصاب چشمش به على (ع) كه افتاد عرض كرد: امروز گوشتهاى خوبى آورده‏ايم، اگر مى‏خواهيد بخريد. حضرت فرمود: پول ندارم. قصاب گفت: من براى پولش صبر مى‏كنم. فرمود: من به شكم [خود] مى‏گويم صبر

پاورقى:
. 1 نهج‏البلاغه، حكمت. 133
. 2 سعدى اين داستان را در مورد يك عارف به شعر درآورده است ولى چنانكه در احاديث ماست، اين واقعه در مورد على (ع) است.
[صفحه: 313]

كند، چرا از تو گوشت بگيرم كه تو بخواهى براى پولش صبر كنى؟ من شكمم را وادار به صبر مى‏كنم كه اين مقدار مقروض و مديون تو نباشم.

--------------------  نام فصل: اصلاح درون، راه رهايى از "منيت"  --------------------
اصلاح درون، راه رهايى از " منيت "
اين مكتب [يعنى اسلام] مى‏گويد: اگر مى‏خواهيد انسان را از " من " بودن خارج كنيد و " ما " كنيد، درونش را اصلاح كنيد، نگذاريد بنده اشياء شود والا ب ا سلب مالكيت فردى، اين درد دوا نمى‏شود. البته اين را هم عرض كنم كه در اينجا باز دو مكتب است: يك مكتب مى‏گويد كه اصلا به مالكيتها كارى نداشته باشيد، ناهمواريها هر مقدار باشد [مسئله‏اى نيست]، فقط به درون بپردازيد. مكتب ديگر مى‏گويد درست است كه اساس درون است ولى بدون اصلاح بيرون، درون را نمى‏شود اصلاح كرد و ما در اسلام مى‏بينيم كه به بيرون هم توجه است، يعنى اسلام مى‏خواهد ناهمواريهاى بيرون را تبديل به هموارى كند بدون آنكه مالكيت را به كلى الغاء كرده باشد. اسلام از راههائى وارد مى‏شود تا تساوى پيدا شود و در جامعه هموارى به وجود آيد، ولى اسلام در عين حال اين را براى اينكه " من " تبديل به " ما " شود كافى نمى‏داند، مگر آنكه حقيقتى را بر روحها حاكم كند. حتما در ادبيات، " مضاف " و " مضاف اليه " را خوانده‏ايد (2).

پاورقى:
. 2 وقتى يك شى‏ء را به شى‏ء ديگرى نسبت مى‏دهيد و مثلا مى‏گوئيد: عباى من، عبا را " مضاف " و من را " مضاف اليه " مى‏گويند.
[صفحه: 314]

مكتب سوسياليزم توجهش به " مضاف " ها است، مى‏گويد اين مضافها وقتى [همراه] " من " مى‏آيد مثلا " خانه من " و " پول من " مى‏شود، " من " را " من " مى‏كند. مضافها را برداريد، چون وقتى مضافها اختصاصى شد " من ساز " است (1). ولى اين مكتب مى‏گويد نه، مضافهاى " من " كارى نمى‏كند، مضاف اليه‏هاى " من " كار مى‏كند. مى‏گويد " من چه "؟ يعنى اين من به چه تعلق دارد؟ اگر من به امور فردى و محدود اختصاص داشته باشد " من "، " من " مى‏شود... (2) ولى وقتى روح به امور جمعى تعلق داشته باشد مثلا به ايده، ايمان و خدا تعلق داشته باشد آن وقت است كه " من " تبديل به " ما " مى‏شود. طرفداران اين مكتب مى‏گويند: ما از طرفى انسانهائى را مى‏بينيم كه اشياء زيادى به آنها تعلق پيدا كرده ولى " من " آنها، " من " باقى نمانده و " ما " شده است. وقتى هيچ چيزى به آنها تعلق نداشته، " من " آنها " ما " بوده و وقتى همه چيز را هم داشته‏اند " من " آنها " ما " بوده است، چون روح و روانشان به اشياء تعلق نداشته است. على (ع) در زندگى چنين بود. او يك زندگى پرنوسانى داشت. روزى را گذرانده است كه [قوت او] به همان مقدارى كه

پاورقى:
. 1 مى‏دانيد كه اينها در اصل، هم در قديم‏الايام و هم در دوره جديد، اصل اشتراك را در مورد خانواده هم گفتند ولى به مشكل برخورد كردند. حتى در ابتداى انقلاب كمونيستى در شوروى، مسئله اشتراك در زن هم پيشنهاد شد ولى بعد در سال 1936 اين را به كلى حذف كردند. در اينجا هم مسئله " من " و " ما " مى‏آيد ولى ديدند عملى نيست.
. 2 [افتادگى از متن پياده شده است و چنانكه در مقدمه ذكر شد نوار دو جلسه آخر در دست نيست].
[صفحه: 315]

شب با همسر و فرزندانش بخورند، منحصر بوده است و آن را [هم] انفاق مى‏كرد، در حالى كه ديگرى چيزى در خانه نداشت. ايامى هم بر على (ع) گذشت كه در رأس بزرگترين كشور آن روز دنيا بود، " مالك الرقاب " مردم بود و بيت‏المال عظيمى در اختيارش بود. وسائل براى هر نوع تنعمى كه بخواهد، و هرگونه كه بخواهد " من " را اشباع كند فراهم بود، ولى نه آن روزى كه چيزى به او تعلق نداشت و نه آن روزى كه بيش از همه مردم اشياء در اختيارش بودند، هيچ وقت " من " او " من " نبود، هميشه " ما " بود. هميشه خودش را فراموش مى‏داشت و در فكر ديگران بود. پس معلوم مى‏شود اين فلسفه درست نيست كه براى اينكه " من "، " ما " بشود بايد مالكيت و اختصاص را از بين ببريم.

--------------------  نام فصل: عدم انحصار عوامل "من ساز" در مالكيت  --------------------
عدم انحصار عوامل " من ساز " در مالكيت
از طرف ديگر [در جواب سوسياليسم] مى‏گويند آنچه كه بشر مى‏خواهد همه از قبيل امور اقتصادى نيست تا وقتى مالكيت را اشتراكى كرديم يكدفعه " من "، " ما " بشود. يك قسمت از زندگى، امور اقتصادى است كه مالكيت در آنجا مطرح است. قسمتهاى زياد ديگرى داريم كه مربوط به امور اقتصادى و مالكيت نيست، مثل " پست " و يا " زن ". " پست " و " زن " دو چيزى هستند كه ارزش آن دو براى بشر از امور اقتصادى اگر بيشتر نباشد كمتر نيست. گاهى مى‏شود كه انسان حاضر است پول و ثروت و هر چه دارد در راه يك زن خرج كند و يا پول و ثروتش را براى بدست آوردن يك مقام بسيار
[صفحه: 316]

عالى اجتماعى كه در آن شهرت دنيايى هست خرج كند. اينها را چه مى‏كنيد؟ آيا مى‏شود همه زنها را روى هم ريخت و از آنها يك عده زن قالبى ساخت كه همه مساوى [و عين] يكديگر باشند؟ اگر مسئله اشتراك جنسى نيست كه الان هم در هيچ كشور كمونيستى نيست بالاخره در خانه يكى، زن زيبا و در خانه ديگرى يك زن بد گل وجود دارد. اين مسئله باز " من ساز " است. مقامات چطور؟ اگر فرض كنيم (كه تازه اين يك فرض است و حقيقت ندارد) آن كسى كه در رأس يك كشور سوسياليستى قرار گرفته است، از نظر تغذيه و مركوب با بقيه مردم يكسان است، مثلا نخست وزير فلان كشور سوسياليستى از نظر استفاده از مواهب اقتصادى با فلان كارگرى كه در فلان كارخانه يا مزرعه كار مى‏كند در يك حد هستند و از نظر غذا و آسايش و اتومبيل يكجور هستند و فرضا نخست‏وزير چ ين از رئيس جمهور آمريكا هديه‏اى قبول نمى‏كند و به آن هديه افتخار هم نمى‏كند، با فرض همه اينها آيا او كه در پست نخست وزيرى زندگى مى‏كند و هر روز صدها عكس از او در روزنامه‏ها منتشر مى‏شود و روزى دهها بار اسم او در راديوهاى دنيا برده مى‏شود و بارها فيلم او را در تلويزيون مى‏بينند، با آن كارگر فراموش شده در ته كارخانه، يكجور از مواهب برخوردارند؟ نه، اين طور نيست. بالاخره آن مقام، از مواهب اين پست استفاده مى‏كند نه ديگرى. نمى‏شود اينها را به حالت اشتراكى درآورد، نمى‏شود پست آن كارگر را با پست آن نخست وزير روى هم بريزند و بين آنها تقسيم كنند. خواه ناخواه رهبرى حزب به يك نفر اختصاص پيدا مى‏كند و معاونت حزب به يك نفر ديگر و سمت مدير كلى به فرد ديگر، و در
[صفحه: 317]

آخر يك عده در ته ته قرار مى‏گيرند. پستهاى ادارى هم همين طور است. پس براى اينكه " من " تبديل به " ما " شود كافى نيست كه مالكيتهاى اختصاصى از بين برود و ما ديديم كه در جاهائى كه مالكيتهاى اختصاصى از بين رفت، " من " تبديل به " ما " نشد، جنگها و نزاعها و تصفيه‏ها در داخل آنها مى‏شود و رقابتهاى داخلى [صورت مى‏گيرد] و حتى دو اردو و دو غول بزرگ اينها (1) با يكديگر در حال مبارزه هستند و براى اينكه همان نقطه مقابلشان را كه امپرياليسم است با خودشان رفيق كنند، با هم مسابقه گذاشته‏اند، اينها نشان مى‏دهد كه " من " ها تبديل به " ما " نشده است و اينها حرف است. درست است، ما قبول داريم كه ناهمواريهاى مالكيت اثر فراوانى در " من سازى " دارد و اختلافات زيادى با " ما سازى " دارد و لهذا اسلام به تعديل ثروت و مالكيتها عنايت فوق‏العاده دارد ولى مسئله اين است كه [برطرف كردن اين ناهمواريها] كافى نيست براى اينكه " من " ها تبديل به " ما " شود. بعد مى‏بينيم " ما " [در بين آنها] اسم است و لفظ است و حرف، پاى احتياج كه به ميان بيايد، مطلب از اين قبيل نيست. مكتب حقيقى در اينجا اين است كه اولا مسئله اينكه " من " بايد تبديل به " ما " شود يكى از شرايط انسان كامل است و ما اين را قبول داريم، اما اينكه كسى خيال كند به صرف اينكه " من " انسان

پاورقى:
. 1 [چين و شوروى].
[صفحه: 318]

تبديل به " ما " شد، " انسان كامل " شده است صحيح نيست. مكتب سوسياليسم باز يك مكتب تك ارزشى است. اين نظريه كه تمام ارزشهاى انسانى در اين است كه " من " تبديل به " ما " بشود درست نيست، چندين ارزش ديگر غير از تبديل " من " به " ما " وجود دارد كه در همه مكتبهائى كه قبلا طرح كرديم هر كدام لااقل به يك ارزش، درست توجه كرده‏اند. پس تنها يك چيز را ارزش [انسانيت] دانستن، درست نيست.

--------------------  نام فصل: ايمان، راه "ما" شدن "من" ها  --------------------
ايمان، راه " ما " شدن " من " ها
ثانيا اين " من " آن وقت واقعا و حقيقتا تبديل به " ما " مى‏شود كه قبلا تبديل به " او " شده باشد، يعنى همان نظريه عرفا. بدون آنكه " من " قبلا تبديل به " او " شده باشد، تبديل به " ما " نمى‏شود. راه " ما " شدن " من " ها اين است كه اول " من " ها " او " بشوند، يعنى ايمان به خدا پيدا شود: " «قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» " مخاطب، اهل كتابند: اى اهل كتاب! يهوديها، نصرانيها، مجوسيها، زردشتى‏ها! بيائيد همه ما گرد يك كلمه و حقيقت جمع شويم، حقيقتى كه «سواء بيننا و بينكم " ببينيد تعبير قرآن چقدر عجيب است: حقيقتى كه نه از من است و نه از تو، نه از ماست (1) نه از شما، حقيقتى است كه از " ما " ى به معناى اعم است، ما و شما هر دو در

پاورقى:
. 1 " ما " در مقابل " شما " [نه در مقابل " من " ].
[صفحه: 319]

او شريكيم و او، ما و شما هر دو را دربر مى‏گيرد. من كه پيغمبرم نمى‏توانم بگويم [خدا]، خداى من است و خداى تو مسيحى نيست، خداى تو يهودى نيست، خداى تو زردشتى نيست، خداى تو بت‏پرست نيست، خداى اين سنگ نيست، خداى اين آب و هوا نيست، او خداى همه است و به همه چيز تعلق دارد و اگر انسان به او تعلق پيدا كند، تعلق به يك امر محدود پيدا نكرده است كه " من سا " و " مرز ساز " باشد. او ديگر پول نيست كه اگر من به او تعلق داشته باشم و [يا] توبه او تعلق داشته باشى جنگ در بگيرد، حقيقتى است كه مى‏تواند در آن واحد همه را در خودش جمع كند. بيائيد همه " ما " شويم، اما به چه وسيله؟ به وسيله يك ايمان، به وسيله يك ايده، به وسيله يك كلمه: خدا. بيائيد " ما " بشويم، اما اول بايد همه " او " بشويم. وقتى كه " او " شديم، يعنى اين منيتها در مقابل " او " از بين رفت و همه يكرنگ شديم و " او " شديم، آن وقت است كه مى‏توانيم همه، " ما " باشيم. «تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم " بيائيد به سوى كلمه و حقيقتى كه بين ما و شما متساوى است. اگر پيغمبر اسلام (ص) مثلا پيشنهاد كند كه بيائيد همه زبان عربى را ياد بگيريم تا همه، " ما " شويم، آن كسى كه زبانش فارسى است مى‏گويد: چرا عربى؟ همه فارسى را ياد بگيريم. يك فرانسوى مى‏گويد: چرا عربى؟ آن زبان، فرانسه باشد. زبان عربى نمى‏تواند چيزى باشد كه همه مردم در او مساوى باشند. زبان عربى و فارسى و تركى و فرانسوى و... هر كدام به يك ملتى اختصاص دارد. خيلى چيزهاى ديگر هم همينطور است. ولى آن حقيقتى كه مال همه است و مال هيچكس هم
[صفحه: 320]

نيست خداى ماست، آن حقيقت كلى و آن كسى كه همه ما را آفريده است، آن كسى كه عالم را خلق كرده و بازگشت عالم به سوى اوست. بيائيد همه به سوى او بشتابيم " «تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم " تنها او را پرستش كنيم و شريكى هم براى او قرار ندهيم. بعد مى‏فرمايد: «و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» " وقتى كه به سوى " او " رفتيم و " او " شديم، آن وقت " ما " مى‏شويم و تنها آن وقت است كه مى‏توانيم " ما " باشيم. [در اين هنگام] بعضى، بعضى ديگر را رب خود (يعنى خداى خود) انتخاب نكند، صحبت آقائى و نوكرى هم از ميان برود، صحبت استثمارگر و استثمار شده از بين برود، صحبت بالا و پائين از بين برود ولى به شرطى كه از آنجا شروع كنيم: " «تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» " اين است كه قرآن طرفدار " ما " بوده است و هميشه دم از " ما " مى‏زند. در نماز، بعد از آنكه خدا را حمد و ستايش مى‏كنيم: " «الحمد لله رب العالمين» " خدا را مخاطب قرار مى‏دهيم. من تنها دارم نماز مى‏خوانم و نماز من فرادى است. مى‏خواهم بگويم خدايا تو را پرستش مى‏كنم و از تو كمك مى‏خواهم ولى اينطور مى‏گويم: " «اياك نعبد و اياك نستعين» " خدايا " ما " فقط تو را پرستش مى‏كنيم و " ما " فقط از تو يارى مى‏جوئيم. نمى‏گوئيم " من " فقط تو را پرستش مى‏كنم. در آخر نماز هم مى‏گوئيم: السلام علينا وعلى عبادالله الصالحين.
[صفحه: 321]

--------------------  نام فصل: ناقص بودن معنى شعر سعدى  --------------------
ناقص بودن معنى شعر سعدى
سعدى مى‏گويد:
بنى‏آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى‏غمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى
اين شعر سعدى كه در سطح بسيار عالى تشخيص داده شده است و به حق هم تشخيص داده شده است عين ترجمه يك حديث نبوى است، منتها كمى ناقص است و به كمال اصل حديث نيست. حديث نبوى اين است " «مثل المؤمنين فى تواددهم و تراحمهم كمثل الجسد اذا اشتكى بعض تداعى له سائر اعضاء جسده بالحمى والسهر» " مثل اهل ايمان در توادد (دوستى متقابل) و در تراحم (مهربانى متقابل) مثل اعضاى يك پيكر است. آيا وقتى عضوى از اعضاى يك پيكر به درد آيد، ساير اعضاء راحت مى‏خوابند و مى‏گويند آن عضو هرچه مى‏خواهد درد بكشد، بكشد؟ يا عضوهاى ديگر با او همدردى مى‏كنند؟ پيغمبر مى‏فرمايد ساير اعضاء به دو وسيله با اين عضو همدردى مى‏كنند: يكى به وسيله تب و ديگر به وسيله بيخوابى. اعضاى ديگر نمى‏خوابند و دائما در تب و تابند. مثلا ناراحتى در روده پيدا شده و يا يك كانون چركى در كبد پيدا شده ولى دست هم نمى‏خوابد، سر هم نمى‏خوابد، قلب هم نمى‏خوابد، اصلا بدن استراحت نمى‏كند، چون يك عضو به درد آمده است. تب، عكس‏العمل همه بدن در مقابل ناراحتى‏اى است كه در يك عضو پيدا شده است.
[صفحه: 322]

ولى پيغمبر توجه به يك نكته دارد. وقتى مى‏فرمايد [مثل مؤمنين] مثل يك پيكر است توجه دارد كه پيكر، روح مى‏خواهد. يك روح بايد وجود داشته باشد تا همه اعضاء را " او " كرده باشد و بعدا " ما " شده باشند. آيا اگر جسد مرده باشد و شما يك عضو را قطعه قطعه كنيد، ساير اعضاء حس مى‏كنند؟ نه، چون روح وجود ندارد. اين روح است كه همه مؤمنين را يكى كرده است. چون اينها در آن روح يكى هستند، " ما " شده‏اند و با يكديگر همدردى دارند. آن روح، ايمان است، همان " «كلمة سواء بيننا و بينكم» " است. چون مؤمنين ايمان دارند و " «كلمه سواء بيننا و بينكم» " بر آنها حكمفرماست، " من " هاى آنها " او " شده است و طبعا همدل و همدرد هستند. اما انسانها بدون " كلمه سواء " اينطور نيستند. پيغمبر فرمود مؤمنين، يعنى آنها در يك روح شريكند و آنها كه " «كلمة سواء بيننا و بينكم» " بر آنها حكمفرماست. سعدى اشتباه كرده كه گفته است "
بنى‏آدم اعضاى يكديگرند
". بنى‏آدم تا آن " «كلمة سواء بيننا و بينكم» " نباشند، هرگز اعضاى يك پيكر نمى‏توانند باشند و نيستند. دروغ است كه بنى‏آدم اعضاى يكديگرند. آيا آمريكائيها و ويتناميها بنى‏آدم هستند يا نيستند؟ اگر بگوئيم ويتناميها بنى‏آدمند و آمريكائيها بنى‏آدم نيستند يا بالعكس، كه درست نيست. نه، هر دو بنى‏آدمند ولى دروغ است كه بنى‏آدم اعضاى يك پيكرند. بنى‏آدم هرگاه يك روح و يك ايمان بر آنها حاكم شد، يعنى وقتى كه " من " هاى ايشان در يك " او " حل شد، در يك ايمان حل شد و " من " برايشان باقى نماند، با يكديگر همدردى دارند. در آن وقت است كه:
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
[صفحه: 323]

پس در اين مكتب، يك اشتباه درباره انسان كامل اين است كه همه ارزشها جز يك ارزش فراموش شده است و آن هم ارزش " ما " بودن است. اين " ما بودن " حرف درستى است، يعنى اگر انسانى " من " او تبديل به " ما " نشده باشد انسان كامل نيست، اما اينكه خيال كنيد به صرف اينكه " من " انسان تبديل به " ما " شد، كامل شده است، دروغ است. [ " ما " شدن] يكى از خطوط سيماى انسان كامل است نه تمام خطوط سيماى آن. اشتباه ديگرشان اين است كه خيال كرده اند آن چيزى كه " من " ها را " ما " كرده است، مالكيتهاى اختصاصى است و اگر مالكيت اختصاصى را از بين برديم و مالكيت اشتراكى حاكم شد، ديگر " من " ها " ما " شده است و هيچكس احساس " منيت " نمى‏كند.

--------------------  نام فصل: داستان شتر و روباه  --------------------
داستان شتر و روباه
چندين سال پيش داستانى را در مجله‏اى خواندم. افسانه‏اى ساخته بودند كه روزى يك شتر و يك روباه با هم رفيق شدند. روباه به شتر پيشنهاد كرد كه بيا يك زندگى اشتراكى داشته باشيم و اين زندگى اختصاصى و مالكيت اختصاصى را الغاء كنيم و با يكديگر دوست و متحد باشيم و حتى يكديگر را " رفيق " صدا بزنيم. من به تو مى‏گويم " رفيق شتر " و تو هم به من بگو " رفيق روباه "، صحبت " من " در كار نباشد. حتى من هيچوقت بعد از اين نمى‏گويم " بچه من "، مى‏گويم " بچه ما " و تو هم به كره شترت ديگر نگو " كره شتر
[صفحه: 324]

من "، بگو " كره شتر ما ". بيا " من " را به كلى از بين ببريم و تبديل به " ما " كنيم. من بعد از اين به پالان تو مى‏گويم " پالان ما " و تو هم به دم من بگو " دم ما " و اساسا ديگر منى در كار نباشد. شتر بيچاره هم باور كرد، مدتى با هم زندگى اشتراكى كردند تا اينكه حادثه‏اى پيش آمد: روباه چند روزى شكارى گيرش نيامد. يك‏روز در حالى كه عصبانى و ناراحت بود، به خانه اشتراكى آمد ولى روده بزرگش داشت روده كوچكش را از گرسنگى مى‏خورد. چشمش به كره شتر افتاد. او را به گوشه‏اى برد و دريد و شكمى از عزا درآورد. شتر كه برگشت، سراغ بچه‏اش را گرفت. روباه اظهار بى‏اطلاعى كرد و گفت: نمى‏دانم. شتر دنبال بچه‏اش گشت تا لاشه‏اش را پيدا كرد. بى‏تاب شد و به سرش مى‏زد كه چه كسى بچه من را چنين كرده است. تا شتر گفت " بچه من "، روباه گفت: تو هنوز تربيت نشده‏اى كه مى‏گوئى بچه من؟! بگو " بچه ما "! وقتى " من " اينطور بخواهد تبديل به " ما " بشود، شكل " روباه و شتر " را پيدا مى‏كند. پس اين مكتب هم در مورد انسان كامل، مكتب كاملى نيست. در اين مكتب فقط به يك ارزش آن هم به طور ناقص توجه شده است.

--------------------  نام فصل: اجمال نظر اگزيستانسياليسم  --------------------
اجمال نظر اگزيستانسياليسم
مكتب ديگرى را در آخر اين جلسه به طور خلاصه عرض مى‏كنم و تفصيلش را در جلسه بعد بيان خواهم كرد.
[صفحه: 325]

اين مكتب، امروز خيلى رايج است و مى‏توان گفت از نظر ارزشهاى انسانى و از نظر خطوطى كه براى انسان كامل ترسيم مى‏كند، نقطه مقابل سوسياليزم است. در مكتب سوسياليزم بيشتر به جنبه‏هاى اجتماعى توجه شده است. از نظر سوسياليزم، انسان آن وقت انسان كامل است كه بين همه انسانها تساوى و برابرى و وحدت برقرار باشد. " مالكيت اشتراكى " را هم كه مى‏گويند، [حاكى از] توجه به جنبه‏هاى جمعى است. در اين مكتبى كه مى‏خواهم عرض كنم به ارزشهائى توجه شده است كه بيشتر جنبه فردى دارد نه جنبه اجتماعى: مسئله آزادى اراده، مسئله آزادى انديشه، مسئله حاكميت و استقلال يك فرد نسبت به خود، بيشتر تكيه اين مكتب روى اين مسائل است. مى‏گويد انسان كامل انسانى است كه " من " او از هر جبرى آزاد باشد، تحت تأثير هيچ قدرتى نباشد، آزاد مطلق زندگى كند، اراده اش آزاد باشد. در واقع ملاك اساسى انسانيت در اين مكتب، " آزادى " است و اگر " آگاهى " هم مى‏گويند مقدمه آزادى است. مى‏گويند انسان كامل يعنى انسان آزاد و هرچه انسان، آزادتر باشد كاملتر است، هرچه تحت تأثير عوامل ديگر قرار گيرد، از انسانيت او كاسته شده است. حتى در اين مكتب معتقدند ايمان و اعتقاد به خدا و بندگى خدا، انسانيت انسان را نقض مى‏كند، چون انسان را وادار مى‏كند در مقابل خدا تسليم باشد، و بندگى نسبت به خدا و در مقابل خدا، آزادى را از انسان سلب مى‏كند چون كمال انسانى در آزادى است و انسان كامل، انسانى است كه از همه چيز آزاد باشد، [پس] حتى بايد از قيد مذهب آزاد باشد. حافظ ما مى‏گويد:
[صفحه: 326]

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود *** زهرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
اگر كسى در زير اين چرخ كبود پيدا شود كه به هيچ چيزى وابستگى و تعلق نداشته باشد، او كامل است.
مگر تعلق خاطر به ماه رخسارى *** كه خاطر همه غمها به مهر او شاد است
يا در جاى ديگرى مى‏گويد:
فاش مى‏گويم و از گفته خود دلشادم *** بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
مكتب اگزيستانسياليسم مى‏گويد: نه، " بنده عشقم " هم غلط است، بايد بگويد از هر دو جهان آزادم و از عشق هم آزادم، و حتى از تعلق خاطر به ماه رخسارى. انسانيت يعنى آزادى و آنچه كه آزادى اقتضا مى‏كند، انسانيت يعنى تمرد و عصيان، در مقابل همه چيز عاصى بودن و تسليم هيچ چيز نبودن. در جلسه بعد انشاءالله درباره اين مكتب به تفصيل بحث خواهم كرد. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 327]

در كتاب منتشر شده اين صفحه خالى بوده است.
[صفحه: 328]

--------------------  نام فصل: جلسه سيزدهم: نقد و بررسى نظريه مكتب اگزيستانسياليسم  --------------------
13 نقد و بررسى نظريه مكتب اگزيستانسياليسم
[صفحه: 329]

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسو له، و حبيبه و صفيه، وحافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين. اعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوالله ان الله خبير بما تعملون 0 و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون» " (1) در آخر عرايض جلسه گذشته به يك مكتب ديگر و در واقع به جديدترين مكتب امروز، و نظريه آن درباره انسان كامل اشاره كرديم. اين مكتب معيار كمال انسانى و در واقع جوهر انسان و ارزش ارزشهاى انسان را آزادى مى‏داند و معتقد است كه انسان تنها موجودى است كه در اين عالم، آزاد آفريده شده است، يعنى محكوم هيچ جبر و هيچ ضرورت و هيچ تحميلى نيست و به تعبيرى كه قدماى ما مى‏كردند انسان در عالم خلقت، يك موجود مختار است و نه يك

پاورقى:
. 1 سوره حشر، آيات 18 و. 19
[صفحه: 330]

موجود مجبور، و به تعبير بعضى: غير انسان هرچه هست مجبور است، يعنى تحت تأثير جبرى يك سلسله علل و معلولات است ولى انسان مجبور نيست و هيچگونه جبر على و معلولى او را اداره نمى‏كند.

--------------------  نام فصل: "اصالت وجود" در اگزيستانسياليسم  --------------------
" اصالت وجود " در اگزيستانسياليسم
اين مكتب در اينجا مطلب ديگرى هم دارد و آن اين است كه اين انسان كه آزاد و مختار در اين جهان آمده است، برعكس همه موجودات ديگر داراى سرشت و طبيعت مخصوص نيست. هرچه در دنيا آفريده شده است، با يك سرشت و ماهيت خاص آفريده شده است، سنگ، سنگ آفريده شده است، ديگر نمى‏تواند سنگ نباشد و كلوخ باشد، گربه، با طبيعت گربه‏اى آفريده شده است و اسب هم با طبيعت اسبى آفريده شده است. اما انسان داراى هيچگونه طبيعت خاص نيست، مگر آن طبيعتى كه خودش آن طبيعت را به خودش بدهد. انسان كه موجود مختار و آزاد است، دائره اختيار و آزادى او در اين حد است كه به خودش سرشت مى‏دهد و طبيعت و ماهيت مى‏بخشد. اسم اين را " اصالت وجود " يا " تقدم وجود بر ماهيت " گذاشته‏اند. اصطلاح اصالت وجود و اصالت ماهيت در ميان ما يك اصطلاح نسبتا قديمى است و در حدود سيصد و پنجاه سال (يعنى از زمان صدرالمتألهين) از عمرش مى‏گذرد. ولى آنها (فلاسفه) اصالت وجود و اصالت ماهيت را اختصاصا در اين مورد به كار نمى‏بردند، بلكه در مورد همه اشياء به كار مى‏بردند و از آن معنى ديگرى غير از
[صفحه: 331]

آنچه به نام اصالت وجود مصطلح شده است، در نظر مى‏گرفتند. ولى اين مطلب كه انسان نسبت به ساير موجودات اين امتياز را دارد كه داراى سرشت معين نيست و اين خودش است كه به خود سرشت مى‏دهد كه اينها اسمش را اصالت وجود يا تقدم وجود بر ماهيت گذاشته‏اند با مبانى بسيار محكمتر در فلسفه ما و بالاخص در فلسفه صدرالمتألهين البته با تعبيرات ديگر بيان شده است. آنها [يعنى اگزيستانسياليستها] با تعبير ديگر و از راه ديگر اين مطلب را ثابت كرده‏اند و حرف درست، و حقيقتى است كه انسان از خود يك سرشت ثابت ندارد و اين خود انسان است كه به خودش سرشت و طبيعت مى‏دهد. مطلبى كه در تعبيرات دينى ما راجع به مسخ امم گذشته يا درباره اخلاقيات مردم در زمان حاضر و يا در مورد حشر مردم در قيامت آمده است كه انسانها در قيامت به يك صورت محشور نمى‏شوند، بعضى از انسانها انسان محشور مى‏شوند و بسيارى از انسانهاى ديگر به صورت حيوان محشور مى‏شوند بر همين اساس است، با اينكه هر كسى انسان و با فطرت انسانى متولد مى‏شود و انسان بالقوه متولد مى‏شود، ولى در جريان زندگى ممكن است ماهيتش متحول به يك حيوانى غير از انسان شود و اين يك حقيقتى است (1).

پاورقى:
. 1 اين مطلبى را كه جديديها به صورت ديگرى درك كرده‏اند، در واقع مطلبى است كه در معارف سابقه طولانى دارد. من فعلا نمى‏خواهم درباره اين جهت زياد بحث كرده باشم.
[صفحه: 332]

به هر حال يك اصل در اين مكتب اين است كه انسان، مختار و آزاد و مسؤول خودش آفريده شده است، و حرف درستى است. مى‏دانيم در ميان مسلمين دو گروه بودند: اشاعره جبرى بودند و معتزله تفويضى. شيعه معتقد به " امر بين الامرين " است، نه جبر اشعرى را قبول دارد و نه تفويض و " به خود وانهادگى " معتزلى را، چيزى را كه اگزيستانسياليسم " وانهادگى " مى‏نامد، همان تفويض معتزلى است. [از نظر اسلام] تفويض نيست ولى اختيار هست. ائمه فرموده‏اند كه " «لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين» " (1) جبر نيست (آنچنان كه امروز هم ماترياليستها مى‏گويند) و تفويض و وانهادگى هم نيست، آنطور كه اگزيستانسياليستهاى امروز هم مى‏گويند)، اختيار است كه " امر بين امرين " است. پس تا اين حد مسئله اختيار و آزادى انسان و اينكه جبرى بر انسان حكومت نمى‏كند تا از او سلب اختيار كند، مطلب درستى است. اين مطلب هم كه انسان برخلاف همه موجودات ديگر اعم از جاندار و غيرجاندا ر داراى يك سرشت ثابت و غيرقابل تغيير نيست، و بلكه انسان خودش به خودش ماهيت و سرشت و صورت مى‏دهد، مطلب درستى است.

--------------------  نام فصل: نتايج تعلق و وابستگى انسان  --------------------
نتايج تعلق و وابستگى انسان
اما اين مكتب در مورد آزادى مطالب ديگرى هم دارد. تا

پاورقى:
. 1 كافى، ج 1، ص. 160
[صفحه: 333]

اينجا آزادى به معنى آزادى فلسفى را مطرح مى‏كند: انسان آزاد و مختار آفريده شده است و حتى انسان سرشت خود را خود بايد به خود بدهد. بعد مى‏گويند: هر چيزى كه بر ضد آزادى و منافى با آن باشد، انسان را از انسانيت خارج و او را بيگانه از انسانيت مى‏كند. انسان با لذات آزاد آفريده شده است. ممكن است عواملى از جمله وابستگيها و تعلقها آزادى را از انسان بگيرد. اگر انسان خودش را به چيزى ببندد و به آن تعلق و وابستگى پيدا كند و بنده و تسليم چيزى باشد حال هر چه مى‏خواهد باشد از نظر اين مكتب از انسانيت خارج شده است، زيرا آزادى از او گرفته شده است. انسان يك موجود آزاد و رهاست، همين قدر كه خود را به چيزى بست، آزادى و رهائى از او گرفته شده است. لازمه تعلق و وابستگى انسان، چند چيز است: اولا وقتى انسان وابسته به چيزى مثل پول شد و پول نقش اساسى را براى او بازى كرد، آن پول توجه انسان را از " خود " به پول مى‏كشاند و نتيجه‏اش غفلت انسان از خود و توجه به ديگران است. همين كه انسان به چيزى وابسته شد، اين وابستگى رهائى را از انسان مى‏گيرد و او را از خودش غافل مى‏كند و توجه انسان را به آن چيز جلب مى‏كند. هيچوقت اين انسان به ياد خودش نيست، به ياد آن محبوب و مطلوبش است و اين خودش براى انسان يك سقوط است و آزادى و آگاهى را از او نفى مى‏كند و به جاى يك موجود خودآ گاه، يك موجود " خود غافل " و " غيرآگاه " مى‏شود. اگر درباره آن شى‏ء از آن انسان سؤال كنى، دقيقترين اطلاعات را به تو مى‏دهد ولى از خودش بيخبر است.
[صفحه: 334]

خصلت دوم اين تعلقات اين است كه انسان از ارزشهاى خود و ارزشهاى انسانى غافل مى‏شود و همه توجهش معطوف به ارزشهاى آن شى‏ء مى‏شود. براى يك آدم پول پرست، آن چيزهايى كه ارزش انسانى است، ارزش ندارد، اصلا خود او براى خودش ارزش ندارد. شرافت و كرامت در ذهن او نقشى ندارد، آزادى و آزادگى در ذهن او نقشى ندارد و هر چه هست پول است. ارزشهاى پول براى او ارزش است ولى ارزشهاى خودش براى خودش ارزش نيست. ارزشهاى خودش در نظر او سقوط مى‏كند و ارزشهاى آن شى‏ء زنده مى‏شود. خصلت سوم اين است كه وابستگى به يك شى‏ء اسارت مى‏آورد. وقتى انسان خودش را به يك چيز بست، قهرا از حركت و تكامل مى‏ايستد چون به آن چيز مثل يك حيوانى كه او را به يك درخت يا ميخ طويله بسته باشند، بسته شده است. شما اگر يك انسان و يا حيوان و يا اتومبيل را به يك درخت ببنديد، جريان و حركت را از آن گرفته‏ايد و او را راكد و متوقف كرده‏ايد و به تعبير فارسى امروز، او را از حالت " شدن " به حالت " بودن " تبديل كرده‏ايد و به تعبير فلاسفه خودمان حالت " صيرورت " كه حالت اصلى اوست از او گرفته مى‏شود و تبديل به حالت " نه صيرورت " و بلكه " كينونت " مى‏شود.

--------------------  نام فصل: "اعتقاد به خدا" از ديدگاه اين مكتب  --------------------
" اعتقاد به خدا " از ديدگاه اين مكتب
پس جوهر و حقيقت انسان و ارزش ارزشهاى انسان و به
[صفحه: 335]

تعبير ديگر ما در ارزشهاى انسان در اين مكتب، آزادى و اختيار است و انسان اگر بخواهد نگهبان انسانيت خود باشد كه انسانيتش محو و مسخ نشود، بايد آزادى خود را حفظ كند و اگر بخواهد آزادى خود را حفظ كند، بايد " مگر تعلق خاطر به ماه رخسارى " را و يا " بنده عشقم... " را حذف كند. گلعذارى ز گلستان جهان ما را بس زين چمن سايه اين سر و روان ما را بس از در خويش خدايا به بهشتم مفرست كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس " گلعذارى " و " سايه سرو روان " و " بهشت " و " سركوى خودت " را بايد [رها كند]. اين مكتب مى‏گويد انسان بايد " آزاد مطلق " باشد و به همين دليل با اينكه اين مكتب در بسيارى از اصول بر ضد مكتب ماترياليسم ديالكتيك است ولى در عين حال يك گروه از اين دو گروه اگزيستانسياليستها، معتقدند كه اعتقاد به خدا از دو نظر با اين مكتب سازگار نيست. يكى از اين نظر كه اعتقاد به خدا مستلزم اعتقاد به قضا و قدر است و اعتقاد به قضا و قدر، هم مستلزم اعتقاد به جبر و هم مستلزم اعتقاد به طبيعت ثابت بشرى است، چون اگر خدائى وجود داشته باشد، بشر بايد در علم آن خدا يك طبيعت معين داشته باشد و " لامتعين " نخواهد بود و همچنين اگر خدائى وجود داشته باشد، قضا و قدر و در نتيجه جبر بر انسان [حاكم مى‏شود] و ديگر اختيار و آزادى ندارد. پس ما چون آزادى را قبول كرده‏ايم، خدا را قبول نمى‏كنيم. ثانيا قطع نظر از اينكه اعتقاد به خدا با اعتقاد به آزادى به عقيده اينها منافى است، اعتقاد به خدا مستلزم ايمان به خداست و ايمان به خدا يعنى تعلق و بسته بودن به خدا، و حال آنكه بسته بودن
[صفحه: 336]

به هر شكل كه مى‏خواهد باشد، ضد آزادى انسان است، خصوصا اگر اين تعلق، اعتقاد به خدا باشد چون بستگى به خدا فوق همه بستگى‏هاست. به قول شاعر: من بسته تو هستم محتاج بستنى نيست عهدى كه با تو بستم هرگز شكستنى نيست اگر وابستگى به خدا باشد، ديگر به هيچ شكل نمى‏توان آن را نقض كرد. بنابراين، اين مكتب كمال انسان را در آزادى مى‏داند. درباره اين مكتب از دو جنبه مى‏شود بحث كرد: يكى اينكه اعتقاد دارند كه اعتقاد به خدا منافى با آزادى و اختيار است و اين يك اشتباهى است كه كرده اند. در كتاب " علل گرايش به ماديگرى " و نيز در كتاب " انسان و سرنوشت " اين مطلب را شرح داده‏ايم و گفته‏ايم كه اينطور نيست. آنطور كه اينها درباره اعتقاد به قضا و قدر فكر مى‏كنند، همانطورى است كه پيرزنها فكر مى‏كنند. اينها قضا و قدر را نشناخته‏اندكه چيست والا اعتقاد به قضا و قدر آنچنان كه در معارف اسلامى هست، به هيچوجه با آزادى و اختيار انسان منافى نيست و اين جهت فعلا در مورد بحث ما نيست. بحث ما در قسمت دوم است. اشكال دوم اين مكتب در اين است كه گفته‏اند تعلق و وابستگى به هر چه باشد، ضد آزادى انسان است ولو اين وابستگى نسبت به خدا باشد. اينجا من مقدمه‏اى براى شما عرض مى‏كنم:
[صفحه: 337]

 ادامه در پست های بعد