البته آنها مى‏گويند هر كس به من حقيقى خودش آن وقت دست مى‏يابد و من خود را آن وقت كشف مى‏كند كه خدا را كشف كرده باشد. شهود من خود، از شهود خدا هيچ وقت جدا نيست و اين مطلب در قرآن است: " «و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون» " (1) كه داستانش مفصل است. عرفا شديدا توجه دارند كه " من " انسان، خيلى عميقتر از آن حدى است كه فلاسفه درك كرده‏اند. محى‏الدين عربى (2)، فلاسفه‏اى نظير بوعلى را سخت تحقير مى‏كند مى‏گويد... (3) سخن شبسترى هم عين سخن محى‏الدين است. ملاى رومى در يك جا عجيب اين مطلب را بيان كرده است، مى‏گويد:
اى كه در پيكار، خود را باخته *** ديگران را تو زخود نشناخته
اى كسى كه خود يعنى همان " من " را باخته‏اى. اين

پاورقى:
. 1 سوره حشر، آيه. 19
. 2 محى‏الدين عربى چنانكه قبلا گفتيم پدر عرفان اسلامى است و تمام عرفائى كه از قرن هفتم به بعد آمده‏اند و عرفان نظرى داشته‏اند چه آنهائى كه به زبان فارسى گفته‏اند (از قبيل مولوى) و چه آنهائى كه به زبان عربى گفته‏اند شاگردهاى مكتب او هستند. عرفان از نظر فكرى [از زمان او] خيلى توسعه پيدا كرده است.
. 3 [افتادگى از نوار است].
[صفحه: 236]

تعبير هم از قرآن است: «قل ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم " (1) قرآن مى‏گويد كه بزرگترين باختنها و بزرگترين باختن در قمارها اين است كه انسان " خود " را ببازد.
اى كه در پيكار، خود را باخته *** ديگران را تو زخود نشناخته
توبه هر صورت كه آيى بيستى (2) *** كه منم اين، والله آن تو نيستى
بعد دليل مى‏آورد، مى‏گويد:
يك زمان تنها بمانى تو زخلق *** درغم و انديشه مانى تا به حلق
آيا زمانى كه خلوت برايت رخ دهد كه اجبارا در خلوت بروى و يا اختيارا از مردم جدا شوى، از تنهايى وحشت مى‏كنى يا نمى‏كنى؟ كداميك از ما هستيم كه ده شبانه روز در يك جا تنها باشيم و حوصله‏مان سر نرود؟ حبس تك سلولى بالاترين حبسهاست چون آدم تنها مى‏ماند. اگر خودت را يافته بودى و خودت را درك كرده بودى [چنين حالتى پيدا نمى‏كردى].
اين توكى باشى كه توآن او حدى *** كه خوش و زيبا و سرمست خودى
اگر تو خودت را كشف كرده بودى، وقتى در خلوت با خودت بودى، نيازى به هيچ چيز نداشتى. اينكه در خلوت وحشت مى‏كنى براى اين است كه با خودت هم نيستى، خودت را هم گم كرده‏اى، خودت را باخته‏اى. اين است كه روح و حقيقت عبادت كه توجه به خداست، باز يافتن خود واقعى است. انسان خود حقيقى‏اش را در عبادت و در

پاورقى:
. 1 سوره زمر، آيه. 15
. 2 يعنى بايستى.
[صفحه: 237]

توجه به ذات حق پيدا مى‏كند و مى‏يابد. بنابراين عرفا تا اين حد، اين مسئله را كشف و درك كرده‏اند ولى ما در عين حال در مسئله جهاد با نفس، توجه مكتب عرفان به مسئله كرامت و عزت و شرافت مقام عالى نفس را كه نبايد لكه‏دار شود و اساسا با تكيه به آن است كه انسان به مقامات عالى مى‏رسد خيلى خيلى كم مى‏بينيم، آنقدر كم مى‏بينيم كه بايد بگوئيم نيست، يعنى اگر آن را با دستورهائى كه در متون اسلام آمده است مقايسه كنيم، مى‏بينيم با اينكه عرفا همه چيز را از دستورهاى اسلام الهام گرفته‏اند، اين الهام را كمتر گرفته‏اند و شايد سرش اين بوده كه كمتر نكته اين مطلب را درك كرده‏اند.

--------------------  نام فصل: "عزت نفس" در قرآن و حديث  --------------------
" عزت نفس " در قرآن و حديث
در اسلام با همه اينها كه عرض كردم كه " «نهى النفس عن الهوى» " هست، " «ان النفس لامارش بالسوء» "، هست، " «قد افلح من زكيها 0 و قد خاب من دسيها " هست، " «موتوا قبل ان تموتوا» " هست، در عين حال روى عزت نفس هم تكيه شده است. قرآن مى‏فرمايد: «و لله العزه و لرسوله و للمؤمنين» (1) نمى‏گويد عزت نفس، خودپرستى است، نه، عزت نفس غير از اين حرفهاست. پيغمبر فرمود: «اطلبوا الحوائج بعزش الانفس " [طبيعتا] بشر، به بشر حاجت پيدا مى‏كند. فرمود: اگر حاجتى داريد هيچوقت پيش كسى، با ذلت حاجت نخواهيد، با عزت نفس

پاورقى:
. 1 سوره منافقون، آيه. 8
[صفحه: 238]

بخواهيد، يعنى عزت خودتان را لكه‏دار نكنيد. نگوئيد از نظر جهاد نفس و مبارزه با هواى نفس بهتر است كه به شكل يك گدا از كسى چيزى بخواهم، نه، اسلام اجازه نمى‏دهد. اگر حاجتى پيش كسى دارى، با عزت نفس حاجت خود را از او بخواه و بگير. ببينيد على (ع) در ميدان جنگ چه مى‏گويد. اينجا صحبت از عزت نفس و شرافت است. مى‏فرمايد: " «فالموت فى حياتكم مقهورين، و الحياش فى موتكم قاهرين» " (1).
تن مرده و گريه دوستان *** به از زنده و خنده دشمنان
مرا عار آيد از اين زندگى *** كه سالار باشم كنم بندگى
امام حسين (ع) مى‏فرمايد: " «موت فى عز خير من حياش فى ذل» " (2) مردن در سايه عزت بهتر است از زندگى با ذلت. امام حسين (ع) نمى‏گويد جهاد با نفس حكم مى‏كند كه ما تن به حكم يزيد و ابن زياد بدهيم، چون بيشتر با نفس خودمان مجاهده كرده‏ايم! «الا و ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السله و الذلة، و هيهات منا الذلة، يأبى الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت» (3) پسر زياد، اين ناكس پسر ناكس از من خواسته است كه يكى از اين دو را برگزينم: يا تن به ذلت بدهم و يا شمشير «و هيهات منا الذله» ما كجا و تن به ذلت دادن كجا! خدا راضى نمى‏شود تن به ذلت بدهيم. يعنى مى‏خواست بفرمايد نه اينكه احساسات شخصى من است، مكتب من

پاورقى:
. 1 نهج‏البلاغه، خطبه. 51
. 2 ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص. 601
. 3 لهوف ص 85، نفس المهموم ص. 149
[صفحه: 239]

به من اجازه نمى‏دهد، خداى من به من اجازه نمى‏دهد، پيغمبر من به من اجازه نمى‏دهد، تربيت من به من اجازه نمى‏دهد، من در دامن على (ع) و در دامن زهرا (س) بزرگ شده‏ام، از پستان زهرا شير خورده‏ام، آن پستانى كه به من شير داده به من اجازه نمى‏دهد، يعنى گوئى مادرم اينجا حاضر است و به من مى‏گويد: حسين! تو از پستان من شير خورده‏اى، آنكه از پستان من شير خورده، تن به ذلت نمى‏دهد. امام حسين نفرمود ما مى‏رويم تن به ذلت ابن زياد مى‏دهيم، بگذار هر كارى مى‏خواهد بكند، مگر غير از اين است كه به ما اهانت و توهين مى‏كند و فحش مى‏دهد؟ هرچه او بيشتر از اين كارها كند، بيشتر جهاد با نفس كرده‏ايم! ابدا چنين چيزى نيست " «لا و الله لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل، و لا افر فرار العبيد» " (1) من هرگز دست ذلت به شما نمى‏دهم و مانند بندگان فرار نمى‏كنم. يا به نقل ديگرى: «و لا اقر اقرار العبيد " مانند بندگان اقرار و اعتراف نمى‏كنم و تن به ذلت نمى‏دهم. از اين نوع تعبيرات در قرآن و حديث و در كلمات ائمه اطهار (ع) مخصوصا در كلمات امام حسين (ع) خيلى زياد است.

--------------------  نام فصل: توصيه اى به جوانان  --------------------
توصيه‏اى به جوانان
من مطلبى را در مسجد جاويد گفتم كه براى توضيح باز در اينجا تكرار مى‏كنم. در يكى از آن جلسات درباره اين جمله‏اى

پاورقى:
. 1 ارشاد مفيد، ص. 235
[صفحه: 240]

كه اخيرا به نام امام حسين (ع) معروف شده كه: ان الحيوش عقيدش وجهاد عرض كردم كه در هيچ مدركى از مدارك اسلامى چنين جمله‏اى از امام حسين (ع) نقل نشده است، بنابراين سند ندارد. اين جمله معنايش هم درست نيست و با منطق امام حسين جور درنمى‏آيد. منطق اسلام اين نيست كه زندگى اين است كه انسان يك عقيده‏اى داشته باشد و در راه عقيده‏اش جهاد كند. در اسلام صحبت عقيده نيست، صحبت " حق " است. زندگى اين است كه انسان حق را پيدا كند و در راه حق جهاد كند. اين مسئله كه در راه عقيده بايد جهاد كرد، يك فكر فرنگى است كه بعدها در ميان مسلمين به صورت اين شعر آمده است:
قف دون رأيك فى الحيوش مجاهدا *** ان الحيوش عقيدش وجهاد
من مى‏خواهم اين مطلب را عرض كنم چون ديدم چند نفر از جوانان دلشان مى‏خواهد كه اين جمله از امام حسين باشد و خوششان نيامده است كه من گفتم اين جمله از امام حسين نيست كه ما براى نسل جوان اين احترام را نسبت به نسل گذشته قائل هستيم كه آنان را حقيقت جو مى‏دانيم، نه متعصب در عقيده‏اى كه ولو بدون دليل پيدا كرده است. اولا اگر بنا شود نسل جوان اينطور باشد كه اگر يك چيزى در كله‏اش رفت، نشود آن را بيرون آورد و اگر بدون هيچ دليل و منطقى چيزى را گفت، نشود با او درباره عقيده‏اش حرف زد، اين نسل هم مانند نسل كهن مى‏شود، منتها شما از اين جمله خوشت آمده و او از جمله ديگرى خوشش آمده، او بى‏دليل به عقيده خودش چسبيده، شما هم بى‏دليل به عقيده خودت چسبيده‏اى.
[صفحه: 241]

ثانيا شما عجالتا از زبان دوست خودتان مى‏شنويد كه اين جمله نه منطقا با اسلام تطبيق مى‏كند و نه در هيچ كتابى، مدرك و سندى دارد. حال فرض كنيم يك آدمى از مخالفان و دشمنان شما، يك آدم غير مسلمان كه انسان واردى باشد، به شما كه دائما مى‏گوئيد جمله " ان الحيوش عقيدش و جهاد " را امام حسين گفته است، بگويد: آقا! هرچه كه امام حسين گفته است، لابد مدرك و سندى در كتابى دارد، امام حسين در كجا اين سخن را گفته است؟ شما كه پيدا نمى‏كنيد. بعد مى‏آئيد سراغ من، مى‏گوئيد اين جمله: ان الحيوش عقيده و جهاد در كجاست؟ زود به من نشان بده، مى‏خواهم مدركش‏را به يك آدم مخالفى كه با او مباحثه كرده‏ام نشان دهم. آنوقت من به شما مى‏گويم آقا اين جمله در هيچ كتابى [از قول امام حسين (ع)] وجود ندارد. بعدا به من مى‏گوئيد پس چرا تا به حال به من نگفتيد؟ به من خواهيد گفت شما كه هميشه مى‏ديدى ما اين حرفها را مى‏زنيم، چرا يك بار به ما نگفتى اين جمله از كلمات امام حسين نيست كه ما اين اشتباه را نكنيم؟ همان وقت، مثل شمايى به مثل منى حمله خواهيد كرد كه آقا شما چرا اينقدر سكوت كرديد، نگفتيد و نگفتيد و نگفتيد تا وقتى كه ما در مقابل دشمن گرفتار شديم و محكومش شديم. حالا دارى به ما مى‏گوئى كه چنين جمله‏اى ن يست؟! ثالثا اگر شما از جنبه حماسى شيفته اين جمله هستيد، امام حسين (ع) جمله‏هائى صد درجه بالاتر از اين جمله دارد. آيا " ان الحيوش عقيدش و جهاد " بالاتر است يا همين جمله‏اى كه خواندم: «موت فى عز خيرمن حياش فى ذل»؟ كداميك بهتر است؟ آيا اين بهتر است يا
[صفحه: 242]

جمله روز امام حسين (ع) كه فرمود:
الموت خير من ركوب العار *** و العار اولى من دخول النار (1)
آيا اين بالاتر است. يا همان جمله ديگر روز عاشوراى امام حسين (ع) كه فرمود: " «الا و ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السله و الذلة، و هيهات منا الذله، يابى الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت؟» " آيا آن جمله بالاتر است يا جمله‏اى كه در خطبه‏اش فرمود: " «من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا، فانى راحل مصبحا ان شاء الله تعالى» " (2) و دهها جمله ديگر؟ ما كه در فقر شعار نيستيم. اگر ما مردمى بوديم كه در فقر اين جور شعارها بوديم، يعنى شعارهاى زنده حماسى نداشتيم، اگر مى‏گفتند جمله‏اى مال امام حسين است مى‏گفتيم حال كه ما از خودمان چيزى نداريم، يك جمله ديگر را العياذبالله به نام امام حسين مى‏گوئيم. ما هيچ دچار فقر شعار نيستيم. آنقدر از خود امام حسين، از پدر امام حسين، از برادر امام حسين، از مادر امام حسين، از فرزندان امام حسين، شعارهاى زنده داريم كه دنيا بايد بيايد از ما قرض كند. ما چرا برويم شعار مردم آنهم شعار نادرست مردم را قرض كنيم؟! شايسته نيست نسل جوان تعصب بورزد. باز هم مى‏گويم، اگر واقعا كسى اين جمله را پيدا كرد، (3) من

پاورقى:
. 1 نفس المهموم، ص 128 و بحارالانوارج 78، ص. 219
. 2 لهوف، ص 53 و كشف الغمه ص. 184
. 3 من به احتمال نود و نه درصد مى‏دانم كه پيدا نمى‏شود. اينكه صددرصد نمى‏گويم براى اين است كه ادعا نكرده باشم.
[صفحه: 243]

قول مى‏دهم كه بالاى همين منبر بيايم و بگويم كه من اشتباه كردم. ولى ما بايد مستند حرف بزنيم، نه همينطور غير مستند يك چيزى را بگوئيم. باز در اين زمينه‏ها مطالب زيادى داريم كه چون وقت گذشت، ناچارم عرايض خودم را در همين جا خاتمه بدهم. پس اين هم خودش يك نقد ديگرى با محك اسلام بود كه در ادبيات صوفيانه ما، در مسئله جهاد نفس آنچنان پيش رفته‏اند كه ضمنا عزت و كرامت نفس هم پايمال شده است و وقتى با معيار اسلام بسنجيم، بايد اين قسمت را اصلاح كنيم. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 244]

--------------------  نام فصل: جلسه دهم: نقد و بررسى نظريه مكتب قدرت (1)  --------------------
10 نقد و بررسى نظريه مكتب قدرت 1
[صفحه: 245]

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسوله، و حبيبه وصفيه، و حافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «و كاين من نبى قاتل معه ربيون كثير فما وهنوا لما اصابهم فى سبيل الله و ما ضعفوا و ما استكانوا و الله يحب الصابرين» " (1). يكى ديگر از مكتبها در مورد انسان كامل، انسان برتر، انسان نمونه، انسان ايده‏آل و انسان متعالى مكتب قدرت است. در اين مكتب، انسان كامل مساوى با انسان مقتدر و صاحب قدرت است و به عبارت ديگر، كمال در اين مكتب مساوى با توانائى، و نقص مساوى با عجز و ناتوانى است. هر انسانى كه قويتر است كاملتر، و هر انسانى كه ضعيفتر است ناقصتر است و اساسا حق و عدالت، حقيقتى نيست و معنى‏اى غير از همان قدرت و توانائى ندارد، يعنى اگر دو نيرو در برابر يكديگر قرار گيرند، ما معمولا اينطور

پاورقى:
. 1 سوره آل عمران، آيه. 146
[صفحه: 246]

فكر مى‏كنيم و مى‏گوئيم كه قطع نظر از اينكه اين نيرو پيروز شود يا آن نيرو، يكى از اينها حق و عدالت است و ديگرى باطل و ظلم و جور. ممكن است در يك جا حق، باطل را شكست دهد و بر باطل پيروز شود و يك جا هم ممكن است عكس قضيه اتفاق بيفتد، يعنى باطل بر حق پيروز شود. البته طبق منطق قرآن، پيروزى نهائى هميشه با حق است. و پيروزى باطل، پيروزى موقت است و اين يك مطلبى از ديدگاه قرآن است كه بسيار قابل توجه است. ولى از نظر قرآن هم، مطلب از اين قبيل نيست كه اگر دو نيرو در برابر يكديگر قرار گيرند، آن نيروئى كه نيروى مقابل را شكست دهد حق است و آن كه شكست بخورد باطل است. اما طرفداران اين مكتب مى‏گويند هر كه طرف مقابل را شكست دهد، همان عدالت است، كارى كه توانا و مقتدر مى‏كند، به دليل اينكه تواناست عين عدالت است.

--------------------  نام فصل: تاريخچه مكتب قدرت  --------------------
تاريخچه مكتب قدرت
اين مكتب سابقه زيادى در دنيا دارد و سابقه آن به دوره قبل از سقراط مى‏رسد. سقراط در حدود چهارصد سال قبل از ميلاد مسيح بوده است و از زمان او حدود 2400 الى 2500 سال مى‏گذرد. قبل از دوره سقراط گروهى بوده‏اند كه در مسائل فلسفى آنها را سوفسطائيان مى‏نامند و اينها در مسائل اجتماعى، چنين نظرى داشته اند و اين فكر در همان دنياى يونان، با ظهور فيلسوفانى از قبيل سقراط و افلاطون و ارسطو منسوخ شد و بعد با آمدن مسيحيت هيچ جائى براى اين نوع افكار نبود، چون مسيحيت درست در نقطه مقابل اين طرز فكر است،
[صفحه: 247]

يعنى نه تنها از قدرت تبليغ نمى‏كند، بلكه از ضعف تبليغ مى‏كند. اينكه در مسيحيت گفته مى‏شود اگر كسى به طرف راست صورت تو سيلى زد، طرف چپ صورت خود را بياور و حتى از خودت دفاع نكن، نوعى تبليغ ضعف است. بعد كه اسلام در دنيا ظهور كرد گواينكه يك منطق خاصى در مورد قوت و قدرت دارد كه توضيح خواهيم داد مسلم است كه مطلب را به اين صورت طرح نكرد كه زور مساوى با حق و عدالت است، و حق و عدالت مساوى با زور، خود فرنگيها [به " حق " ] " حق زور " مى‏گويند يعنى حقى كه مساوى با زور است. بار ديگر در مغرب زمين اين فكر زنده شد كه بله، حق مساوى است با زور، و اين فكر براى اولين بار در فلسفه سياسى يعنى در حد سياست و نه بيش از آن ظهور كرد. ماكياول دانشمند و فيلسوف معروف ايتاليائى اساس فلسفه سياسى‏اش را بر سيادت گذاشت. او مى‏گويد در سياست تنها چيزى كه بايد ملحوظ شود، سيادت است و هيچ اصل ديگرى در سياست، معتبر نيست، براى رسيدن به هدفهاى سياسى كه همان سيادت است هر چيزى جايز است: دروغ، فريب، مكر، قسمهاى دروغ، خيانت كردن، پا روى حق گذاشتن. مى‏گويد در سياست، [مذموم شمردن] اين مسائل به هيچ نحو نبايد مطرح باشد. بعد از او فيلسوفان ديگرى پيدا شدند كه نه تنها در سياست مطلقا اين مسأله را طرح كردند و به عنوان يك اخلاق عمومى، چراغ سبزى به سياسيون دادند كه شما در سياست اين راه را در پيش بگيريد، بلكه اساسا معتقد شدند كه اخلاق عالى و اخلاق انسانى
[صفحه: 248]

يعنى همين [سيادت و اقتدار]. در اين جهت، نيچه (1) فيلسوف معروف آلمانى به طور عموم، اصل قدرت را در اخلاق مطرح كرد.

--------------------  نام فصل: نظريه بيكن و تاثيرات آن  --------------------
نظريه بيكن و تأثيرات آن
اينجا بايد مقدمه‏اى عرض كنم كه ذكر آن لازم است. مى‏دانيد كه در حدود چهار قرن پيش يعنى در قرن شانزدهم، تحولى در علم و منطق پيدا شد و دو نفر از فيلسوفان بزرگ جهان كه يكى انگليسى (بيكن) و ديگرى فرانسوى (دكارت) است، پيشرو علم جديد خوانده شدند. بالخصوص بيكن نظرى درباب علم دارد كه اين نظر، همه نظريات گذشته را دگرگون كرد. اين نظر كه منشأ ترقى علوم و تسلط زياد و فوق‏العاده انسان بر طبيعت شد، عينا منشأ فاسد شدن انسانها گرديد، يعنى اين نظريه هم طبيعت را به دست انسان آباد كرد و هم انسان را به دست خود انسان خراب و فاسد كرد. اين نظريه چيست؟ قبل از بيكن، اكابر بشر اعم از فلاسفه بالخصوص اديان علم را در خدمت حقيقت گرفته بودند نه در خدمت قدرت و توانائى، يعنى وقتى انسان را تشويق به فراگيرى علم مى‏كردند، تكيه‏گاه اين تشويق اين بود كه اى انسان، عالم باش! آگاه باش! كه علم، تو را به حقيقت مى‏رساند، علم وسيله رسيدن انسان به حقيقت است، و به

پاورقى:
. 1 او در آخر عمر ديوانه شد و به عقيده من آثار اين جنون در همان اوايل هم ظاهر بوده است. نيچه نويسنده بسيار مقتدرى است كه قسمتهائى از عباراتش را براى شما خواهم خواند.
[صفحه: 249]

همين دليل علم، قداست داشت، يعنى حقيقتى مقدس و مافوق منافع انسان و امور مادى بود. هميشه علم را در مقابل مال و ثروت قرار مى‏دادند: آيا علم بهتر است يا مال و ثروت؟ مى‏بينيد در ادبيات ما چه فارسى و چه عربى ميان علم و ثروت مقايسه مى‏كنند و آن وقت علم را بر ثروت ترجيح مى‏دهند. علم دادند به ادريس و به قارون زروسيم آن يكى زير زمين و دگرى فوق فلك اميرالمؤمنين على (ع) در جمله‏هائى كه در نهج‏البلاغه است ميان علم، و مال و ثروت مقايسه مى‏كند و علم را بر مال و ثروت ترجيح مى‏دهد. هميشه [در اديان] به علم به عنوان امرى مقدس و مافوق امور و منافع مادى نگاه مى‏كردند و معلم يك مقام قدسى داشت، على (ع) مى‏فرمايد: «من علمنى حرفا فقد صيرنى عبدا» (1). ببينيد قرآن مقام علم و قداست علم را تا كجا بالا برده كه در داستان خلقت آدم و تعليم اسماء و سجده ملائكه مى‏فرمايد: اى ملائكه! اى فرشتگان من! به آدم سجده كنيد به دليل اينكه آدم مى‏داند چيزى را كه شما نمى‏دانيد. بيكن نظر جديدى ابراز كرد و گفت: اينها براى انسان سرگرمى است كه دنبال علم برود براى اينكه مى‏خواهد حقيقت را كشف كند، [با اين توجيه كه] خود كشف حقيقت، مقدس است، نه، انسان علم را بايد در خدمت زندگى قرار دهد، آن علمى خوب است كه بيشتر به كار زندگى انسان بخورد، آن علمى خوب است كه انسان را بر طبيعت مسلط كند، آن علمى خوب است كه به انسان

پاورقى:
. 1 كسى كه يك حرف به من بياموزد، مرا بنده خودش ساخته است.
[صفحه: 250]

توانائى بدهد. اين بود كه علم، جنبه آسمانى خودش را به جنبه زمينى و مادى داد، يعنى مسير علم و تحقيق عوض شد و علم در مسير كشف اسرار و رموز طبيعت افتاد براى اينكه انسان بيشتر بر طبيعت مسلط شود و بهتر بتواند زندگى كند و به عبارت ديگر، رفاهش را بهتر و بيشتر فراهم كند. البته اين نظريه، از يك نظر خدمت بسيار بزرگى به بشريت كرد، چرا كه علم در مسير كشف طبيعت، براى تسلط انسان بر طبيعت و بهره‏مند شدن او از طبيعت افتاد و از اين نظر بسيار خوب بود. اما در كنار اين، علم ديگر آن قداست و والائى و مقام قدس و طهارت خود را از دست داد. الان هم اگر توجه كنيد براى دانشجويان و طلاب علوم دينيه‏اى كه در حوزه‏ها و با معيارهاى قديم تحصيل مى‏كنند، علم همان ارزش را دارد، همان ارزشى كه مثلا كتاب " آداب المتعلمين " و يا كتاب " منيةالمريد " شهيد [ثانى] بيان كرده است و آن كتابها پر از روايت و حديث [در فضيلت علم] است. اين است كه براى آنها علم، يك قداست و طهارتى دارد. مثلا وقتى مى‏خواهيم در يك حوزه علم، درس بخوانيم [بهتر است] وضو بگيريم و با طهارت براى تحصيل برويم. براى يك طلبه، استاد و معلم يك احترام و جلالت و قداست خاصى دارد. يك طلبه واقعا در عمق روحش نسبت به استادش خضوع دارد. اگر بخواهد علم را براى مال تحصيل كند، در خودش احساس شرم مى‏كند كه من علم را تحصيل كنم براى اينكه در عاقبت پولى گير من بيايد! يا يك معلم اگر بخواهد تعليم دهد و تعليمش را در ازاى پول و مزد و اجر قرار دهد، اين را تنزل مقام علم مى‏داند.
[صفحه: 251]

ولى در تحصيلات جديد كه ادامه همان روش بيكن است، اصلا مسئله تعليم و تعلم آن قداست خود را به كلى از دست داده است. يك دانشجو وقتى تحصيل مى‏كند، تحصيل براى او يك عمل مقدماتى براى زندگى است. [طبق اين روش] ديگر فرقى نيست بين اينكه يك انسان در مدرسه و دانشگاه درس بخواند براى اينكه فردا دكتر و مهندس شود و يك زندگى خوب فراهم كند و يا اينكه در بازار، شاگرد يك تاجر و يا يك عطار و بقال بشود. او دنبال پول مى‏دود و آن ديگرى هم دنبال پول مى‏دود. درباره معلم خودش هم فكر مى‏كند كه اين فرد، در ماه چند هزار تومان حقوق مى‏گيرد و در ازاى حقوقش بايد اين حرفها را در اينجا بزند. عملا هم ما مى‏بينيم كه شاگرد پشت سر استاد، ده تا فحش هم ممكن است بدهد و هيچ در وجدان خود احساس شرم نمى‏كند و براى او مسئله‏اى نيست. بيكن گفت: علم براى قدرت و در خدمت قدرت، دانائى براى توانائى نه براى چيز ديگر. اين نظريه در ابتدا اثر بد خودش را ظاهر نكرد ولى تدريجا كه بشر از علم، فقط توانائى و قدرت مى‏خواست، به جائى رسيد كه همه چيز در خدمت قدرت و توانائى قرار گرفت. الان چرخ دنيا براين اساس مى‏گردد كه علم به طور كلى در خدمت قدرتهاست. هيچوقت در دنيا علم به اندازه امروز اسير و در خدمت زورمندان و قدرتمندان نبوده است و علماى تراز اول عالم، اسيرترين و زندانى‏ترين مردم دنيا هستند. عالمترين فرد، مثلا آقاى اينشتين است ولى علم اينشتين در خدمت كيست؟ در خدمت روزولت. اينشتين نوكر آقاى روزولت است و نمى‏تواند نباشد. چه در
[صفحه: 252]

اردوگاه امپرياليزم و چه در اردوگاه سوسياليزم همين طور است، فرق نمى‏كند، در همه جا علم در خدمت قدرت است. الان دنيا را قدرت مى‏چرخاند نه علم. اين جمله را كه مى‏گوئيم: " دنياى ما دنياى علم است " بايد اندكى تصحيح كنيم، دنياى ما دنياى قدرت است نه دنياى علم، به اين معنا كه علم هست ولى نه علم آزاد، بلكه علم در خدمت قدرت و زور و توانائى. علم امروز اسير است و آزاد نيست، و لهذا هر اختراع و اكتشافى كه در دنيا رخ مى‏دهد، اگر بشود آن را در خدمت زور قرار داد و از آن يك سلاح مهيب خطرناك و وحشتناكى براى كشتن انسانها ساخت، اول آنجا از آن استفاده مى‏شود، [وقتى كاملا در آن جهت استفاده شد] آنوقت در خدمت كارهاى ديگر بشر قرار مى‏گيرد، يعنى اول در خدمت زور قرار مى‏گيرد، مگر اينكه اكتشافى باشد كه به درد زور نخورد. احيانا در ابتدا اكتشاف را بروز نمى‏دهند و تا وقتى كه لازم باشد، اين سر را حفظ مى‏كنند براى اينكه " زور " به آن احتياج دارد. راهى كه بيكن طى كرد خواه ناخواه به آنچه كه ماكياول و مخصوصا نيچه گفته است، منتهى مى‏شود.

--------------------  نام فصل: استفاده نيچه از اصول داروين  --------------------
استفاده نيچه از اصول داروين
يك اصل ديگرى هم در دنيا پيدا شد كه باز اين اصل هم پايه ديگرى براى جناب نيچه شد و آن اصل يكى از اصول داروينيزم بود. داروين خودش شخصا يك مسيحى متدين است و يك آدم ضد خدا نيست و در كلمات خود به وجود خدا تصريح و اقرار و اعتراف
[صفحه: 253]

مى‏كند و به مسيح احترام مى‏گذارد، (1) ولى اصول داروين در دنيا مورد سوءاستفاده هاى زيادى واقع شد كه خود او هم نمى‏خواست چنين شود. از جمله، ماديين (ماترياليستها) اصول تكامل داروين را ابزارى براى انكار خدا قرار دادند كه اين خودش داستانى است. يكى از سوءاستفاده‏هاى ديگرى كه از فلسفه داروين شد، در " اخلاق " بود، يعنى در مورد ساختن انسان خوب و نمونه، انسان برتر و يا كامل، چرا كه يكى از اصول داروين اصل تنازع بقا بود. داروين چهار اصل تأسيس كرد كه يكى اصل حب ذات بود، يعنى هر حيوانى حب به ذات دارد و براى صيانت ذات خود كوشش مى‏كند، و اصل ديگر همين اصل تنازع بقا بود، يعنى گفت اساس زيست و حيات در اين عالم اين است كه جاندارها با يكديگر دائما در حال جنگ و مبارزه هستند و آن كه قويتر است باقى مى‏ماند، جانداران در غربال طبيعت، غربال مى‏شوند (خود جنگ، غربال طبيعت است) و طبيعت، در جنگ و كشمكش دائمى كه حيوانات دارند، غربال مى‏كند و اصلح را براى بقا انتخاب مى‏كند و " اصلح براى بقا " يعنى آن موجودى كه در ميدان مبارزه بهتر توانسته است خود را نگه دارد و توانسته است حريف را از بين ببرد و خود را حفظ كند. حال بر اين اصل داروين ايرادهائى گرفته‏اند كه خير، موجوداتى، نه به دليل اقوائيت بلكه به دلائل ديگرى باقى مانده‏اند و

پاورقى:
. 1 حتى در تاريخ زندگى او نوشته‏اند: وقتى كه داشت مى‏مرد و در حال احتضار بود، كتاب مقدس را روى سينه‏اش محكم گرفته و به آن چسبيده بود.
[صفحه: 254]

" اصلحيت براى بقا " غير از اقوائيت است كه ما عجالتا كارى به اين ايرادها نداريم. به هر حال آقاى نيچه از اين اصل نتيجه گرفت و گفت: اصل در حيات همه جانداران و حتى در حيات انسان همين است و جنگ و تنازع، اصلى در زندگى انسانهاست و هر انسانى كه قويتر باشد باقى مى‏ماند و حق هم با همان است كه باقى مى‏ماند، و بعد گفت كه طبيعت به سوى انسان برتر (1) سير مى‏كند و انسان كامل بايد در آينده به وجود بيايد. انسان كامل يعنى چه؟ يعنى انسان قويتر و نيرومندتر، انسانى كه اخلاق ضعيف پرور اصلا در او وجود ندارد. اخلاق ضعيف پرور چيست؟ همينهائى كه ما امروز آنها را [به عنوان كمال حساب مى‏كنيم]: محبت ورزيدن، مهر ورزيدن، احسان كردن، خدمت به خلق كردن. مى‏گويد اين اخلاق، پدر بشر را درآورده است، اينها مانع تكامل بشريت و مانع بروز انسان برتر و قويتر و انسان كامل است. انسان كامل آن است كه در او اين نقطه‏هاى ضعف كه ما آنها را كمال حساب مى‏كنيم وجود نداشته باشد، و لذا نيچه، هم دشمن سقراط است و هم دشمن مسيح مى‏گويد سقراط كه در [مكتب] اخلاق خودش، به عفت و پاكى و عدالت و مهربانى و امثال اين حرفها توصيه كرد [خيانت كرد] و بدتر از سقراط به عقيده او مسيح است كه اينهمه راجع به مهربانى و عطوفت و محبت انسانها سخن گفته است. از نظر نيچه اينها نقاط ضعف انسان است، انسان هرچه از اين صفات نداشته

پاورقى:
. 1 انسانى را كه ما انسان كامل مى‏گوئيم، اينها انسان برتر يا " سوپرمن " مى‏نامند.
[صفحه: 255]

باشد به كمال نزديكتر است، چون كمال يعنى توانائى، و نقص يعنى ناتوانى و اينها از نقص ناشى مى‏شود.

--------------------  نام فصل: خلاصه‏اى از نظريات نيچه  --------------------
خلاصه‏اى از نظريات نيچه
حال براى اينكه ببينيد موضوع تا كجا كشيده شده است، قسمتهائى از كلمات او را كه در كتابهاى تاريخ فلسفه، زياد نقل كرده‏اند براى شما مى‏خوانم. شايد در كتابهاى متعددى كه در اين باره خوانده‏ام، فروغى بهتر از ديگران نقل كرده باشد و لذا من قسمتهائى از آنچه را كه فروغى نقل كرده است، براى شما مى‏خوانم. فروغى مى‏نويسد: (1) " همه دانشمندان دنيا خودپرستى را مذموم، و غيرپرستى و شفقت را مستحسن شمرده‏اند، نيچه به خلاف همه، خودپرستى را حق دانسته و شفقت را ضعف نفس و عيب پنداشته است ". ما راجع به اين موضوع بايد صحبت كنيم كه آيا واقعا شفقت، ضعف نفس است يا نه. اين خودش يك مطلبى است. " از رأى داروين، نيچه كوشش در بقا را پذيرفته و آن را به معنى تنازع گرفته و آنچه را ديگران نتيجه فاسد رأى داروين شمرده‏اند او درست پنداشته كه افراد با يكديگر در كشمكش باشند و تحصيل توانائى كنند تا غلبه يابند. عموم خيرخواهان عالم انسانيت، رعايت حال اكثر را واجب شمرده و مدار امر دنيا را بر

پاورقى:
.1 [عبارات نقل شده از كتاب " سير حكمت در اروپا " ج 3 مى‏باشد].
[صفحه: 256]

صلاح حال عامه قرار داده‏اند. نيچه جمعيت اكثر را خوار پنداشته، جماعت قليل يعنى خواص را ذيحق شمرده است و بس. بنياد فكر نيچه اين است كه شخص بايد هر چه بيشتر توانا شود و زندگانى‏اش پرحدت و خوشتر، و " من " يعنى نفسش شكفته‏تر و نيرومندتر و از تمايلات و تقاضاى نفس برخوردارتر باشد ". هم فال و هم تماشا! تا حال ديگران مى‏گفتند اگر اين كارها را انجام دهيد ضد اخلاق است، ولى او مى‏گويد نه، اين كارهائى را كه مطابق هواى نفستان است انجام دهيد و اخلاق هم همينهاست، اصلا كار خوب هم همين است! " بعضى مى‏گويند بهتر آن بود كه به دنيا نيائيم شايد چنين باشد نمى‏دانم اما مى‏دانم كه خوب يا بد به دنيا آمده‏ام و بايد از دنيا متمتع شوم و هرچه بيشتر، بهتر ". مى‏گويد من بايد هدفم اين باشد كه هرچه بهتر بتوانم خود را متمتع‏تر كنم و بيشتر از دنيا بهره ببرم. هرچه كه مرا در رسيدن به اين مقصد كمك كند، خوب است و اخلاق است. اين همان فكرى است كه معاويه داشت و هميشه اين حرف را مى‏زد: " ما در نعمتهاى دنيا غلت زديم و غلت خورديم ". " آنچه براى اين مقصود مساعد است اگرچه قساوت و بى‏رحمى و مكر و فريب و جنگ و جدال باشد خوب است و آنچه مزاحم و مخالف اين غرض است اگرچه راستى، مهربانى، فضيلت و تقوى باشد بد است... اين سخن باطل است كه مردم و قبايل و ملل در حقوق يكسانند و اين عقيده با
[صفحه: 257]

پيشرفت عالم انسانيت منافى است ". مى‏گويد تساوى حقوق همه انسانها غلط است، زيرا سبب مى‏شود ضعيفها را در حد قويها نگهداريم و ديگر قويهاى بيچاره! هم پيش نروند. بگذار ضعيفها پايمال بشوند تا ميدان براى قوى باز شود، وقتى ميدان براى قوى باز شد " انسان برتر " به وجود مى‏آيد. " مردم بايد دو دسته باشند: يكى زبردستان و خواجگان و يكى زيردستان و بندگان، و اصالت و شرف متعلق به زبردستان است و آنها غايت وجودند (1) و زيردستان آلت و وسيله اجراى اغراض ايشان مى‏باشند... هيئت اجتماعيه و مدنيت براى پيشرفت كار آن طبقه شريف تشكيل شده است، نه چنانكه گمان رفته است كه زبردستان براى حفظ زيردستانند ". مى‏گويد اجتماع فقط براى اين است كه اقويا به نوائى برسند و ضعفا حكم چهارپايان را دارند كه بايد براى اقويا باركشى كنند. به عقيده او، اينكه سعدى مى‏گويد:
گوسفند از براى چوپان نيست *** بلكه چوپان براى خدمت اوست
درست نيست، اصلا گوسفند براى چوپان است. " زبردستان و نيرومندان كه خواجگانند بايد پرورش يابند تا از ايشان مردمان برتر به وجود آيند و انسان در مدارج صعود و ترقى قدم زند ". خودفرنگيها بحثى راجع به بهبود نسل بشر و اصلاح نژاد دارند

پاورقى:
. 1 يعنى خلقت براى آنهاست.
[صفحه: 258]

كه حتى تا اندازه‏اى آلكسيس كارل در آخر كتاب " انسان، موجود ناشناخته " همين اصل را پيروى مى‏كند كه خلاصه، نژادها را بايد اصلاح كرد و معتقد است كه اساسا نبايد به انسانهاى ضعيف حق توليد نسل داد. " اصول اخلاقى كه مردم تاكنون پيروى كرده‏اند در صلاح عامه و طبقه اكثر يعنى زبردستان ترتيب داده شده است نه در صلاح زبردستان و طبقه شريف (1). اين است كه بايد آن اصول را بهم زد و اصولى بايد اختيار كرد كه در صلاح حال شريفان باشد. توضيح اين معنى چنين است كه به عقيده نيچه نيكى و راستى و زيبائى كه امورى است كه همه پيشنهاد خاطر دارند امور حقيقى و مطلق نيستند. آنچه حقيقت است اين است كه همه كس خواهان توانائى است ". بعد مخصوصا به اديان حمله كرده، مى‏گويد: اديان به بشريت خيانت كردند زيرا بشر را دعوت به عدالت و حمايت زيردستان و ضعفا كردند. اول كه اديان نبودند و همان قانون جنگل حكمفرما بود [دوران] خوبى بود. هر كه قويتر بود ضعيفتر را مى‏خورد و ضعيف از بين مى‏رفت. " در آغاز امر، دنيا بر وفق خواهش مردمان نيرومند مى‏گذشت و ناتوانان، زبردست و بنده ايشان بودند وليكن نيرومندان اندكند و ناتوانان بسيار، پس اين بسيارى را وسيله پيشرفت خود ساختند و به حيله و تدبير، (2) اصول رأفت و شفقت و فروتنى و غيرخواهى و

پاورقى:
. 1 به عقيده او طبقه شريف، زبردستان هستند.
. 2 يعنى با حقه بازى.
[صفحه: 259]

مهربانى و عدالت و كرامت را در اذهان به صورت نيكى و درستى و زيبائى جلوه دادند و قبولانيدند تا توانائى نيرومندان را تعديل كنند و از بندگى آنها رهائى يابند و اين مقصود را بيشتر به وسيله اديان پيش بردند و نام خدا و حق را حصار آنها قرار دادند ". اين نظريه، درست نقطه مقابل نظريه كارل ماركس است. نيچه و ماركس، هر دو ضد دين هستند ولى نيچه مدعى است دين را ضعفا عليه اقويا اختراع كردند تا به [گردن] اقويا افسار بزنند چون خودش را طرفدار اقويا مى‏داند و ماركس كه خودش را طرفدار ضعفا معرفى مى‏كند، مى‏گويد دين را اقويا اختراع كردند براى اينكه جلو شورش ضعفا را بگيرند. نيچه بعد به سقراط و بودا و عيساى مسيح حمله مى‏كند و مى‏گويد: " اخلاق مسيحى اخلاق بندگى است و اخلاق خواجگى را تباه كرده است و گفتگوى برادرى و برابرى و صلح و رعايت حقوق زنان و رنجبران و امثال اين سخنان كه امروز در دنيا شايع شده از آن منشأ است و خدعه و تزوير و فريب است و مايه فقر و ضعف و انحطاط مى‏باشد و بايد اين اصول را خراب كرد و اصول زندگى خواجگى بايد اختيار نمود. اصول زندگى خواجگى كدام است؟ فكر خدا و زندگى اخروى را بايد كنار گذاشت (1)... بايد رأفت و رقت قلب را دور انداخت. رأفت از عجز است، فروتنى و فرمانبردارى از فرومايگى است، حلم و

پاورقى:
. 1 به قول او اينها خيلى اسباب زحمت است!
[صفحه: 260]

حوصله و عفو و اغماض از بى‏همتى و سستى است. مردانگى بايد اختيار كرد. بشر بايد به مرحله مرد برتر (1) برسد. مرد برتر آن است كه از نيك و بد برتر باشد، (2) عزم و اراده داشته باشد ". در ميان فرنگيها مكتبهاى زيادى ظهور كرده است. خوشبختانه در ميان ما چنين مكتبهائى يعنى چنين و باهائى پيدا نشده است و در ميان آنها اين مكتبها پيدا شده است. روح اروپائى همين است. اعلاميه حقوق بشر را هم كه آنها مى‏دهند براى فريب ديگران است. تربيت اروپائى و اخلاق واقعى اروپائى يعنى اخلاق ماكياولى و نيچه‏اى. عملى كه استعمار در دنيا انجام مى‏دهد بر همين اساس است و روح فرنگى اعم از آمريكائى و اروپائى، استعمار است و همين اخلاق [نيچه‏اى] است. اگر جلوى ما دم از حقوق بشر مى‏زنند و ما بدبختها گاهى آب دهان خودمان را قورت مى‏دهيم و مى‏آئيم حرفهاى آنها را بازگو مى‏كنيم، به خدا قسم اشتباه مى‏كنيم. ببينيد آيا كارى كه مثلا آمريكا الان در ويتنام مى‏كند غير از اجراى فلسفه نيچه است؟ عين همان است و هيچ چيز ديگرى نيست. اينها اين همه دم از انسانيت و انسان دوستى مى‏زنند و ما مى‏گوئيم راسل چنين گفته است و سارتر چنين گفته است ولى هم راسل ته فكرش همين است و هم سارتر. تمام فرنگيها اساس فكرشان بر همين [فلسفه نيچه] است. شايد خيلى افراد استثنائى پيدا شوند كه

پاورقى:
. 1 همان انسان كامل، ابرمرد و يا " سوپرمن ".
. 2 به قول مولوى:
همين مگو لاحول عمران زاده‏ام *** من زلاحول اين طرف افتاده‏ام
[صفحه: 261]

اين طور نباشند و احتمالا در آنها هم خونى از مشرق زمين وجود دارد، لابد مادرشان اهل مشرق زمين بوده، والا نژاد اينها اين نژاد نيست! نيچه مى‏گويد: (1) " نفس كشتن چرا؟ بايد نفس را پرورد. غيرپرستى چيست؟ خود را بايد خواست و خود را بايد پرستيد، ضعيف و ناتوان را بايد رها كرد تا از ميان برود و رنج و درد در دنيا كاسته شود (2)... مرد برتر آن است كه نيرومند باشد و به نيرومندى زندگى كند و هواها و تمايلات خود را برآورده نمايد ". اين، تعريف مرد برتر است كه آن غايت هستى و غايت كمال است و مى‏گويد خلقت براى اوست و همه مقدمه وجود او هستند. حال ببينيد انسان كامل آقاى نيچه چه چيز از آب درمى‏آيد: هيچ چيز نبايد مانعش شود و بايد اخلاق و رحم و انسانيت و مروت و مهربانى و عدالت و همه اين جور حرفها را دور بريزد و خود را از همه اينها پاك و مبرا كرده باشد. " هواها و تمايلات خود را برآورده نمايد، خوش باشد و خود را خواجه و خداوند بداند و هر مانعى كه براى خواجگى در پيش بيايد از ميان بردارد و از خطر نهراسد و از جنگ و جدال نترسد ". بعد هم سراغ زنها مى‏رود و مى‏گويد: " برابرى زن با مرد و لزوم رعايت حقوق او نيز از سخنان باطل است. اصل مرد است. مرد بايد جنگى بوده و زن وسيله تفنن و

پاورقى:
. 1 باز خدا پدرش را بيامرزد كه عقيده‏اش را بروز داده است!
. 2 يعنى نسل اينها بايد بربيفتد.
[صفحه: 262]

تفريح جنگيان باشد و فرزند بياورد ". مى‏گويد زن براى كار ديگرى نيامده است، فقط وسيله‏اى براى تفريح، و تفننى براى مرد و ماشينى براى بچه زائيدن است. اين هم باز يك معيارى در دنيا براى معرفى انسان كامل، انسان نمونه، انسان اعلى، مرد برتر و يا سوپرمن است. با كدام مقياس؟ مقياس قدرت و توانائى. در اينجا راجع به مسئله قدرت و توانائى چه بايد گفت؟ نقطه مقابل اين مكتب، مكتبى است كه ضعف را تبليغ مى‏كند و خوبى و نيكى را در ضعف مى‏داند، و چنين مكاتبى هستند و بوده‏اند و مخصوصا اين ايراد بر مسيحيت وارد است كه در اخلاق مسيحيت بر روى ضعف، خيلى تبليغ شده است. اصلا همين حرف كه " اگر به طرف راست صورتت نواختند، طرف چپ صورت خودت را بياور " تبليغ ضعف است.

--------------------  نام فصل: منطق اسلام در مسئله قدرت  --------------------
منطق اسلام در مسئله قدرت
منطق اسلام در اينجا چيست؟ آيا اسلام قدرت را تبليغ كرده است يا ضعف را، و يا نه قدرت و نه ضعف را به اين معنا تبليغ نكرده است؟ جواب اين است كه اسلام به يك معنا قدرت را تبليغ كرده است ولى قدرتى كه نه تنها قدرت نيچه‏اى [نيست] بلكه قدرتى است كه از آن قدرت، همه صفات عالى انسانيت برمى‏خيزد، و قدرتى كه از آن، مهربانى و رحم و شفقت و احسان و ديگر صفات عالى انسانيت برمى‏خيزد.
[صفحه: 263]

در اسلام بدون شك دعوت به قدرت و توانائى شده است و نص قرآن و احاديث ماست. ديگران هم كه در موضوع اسلام مطالعه كرده‏اند، اسلام را در ميان اديان به اين مشخصه شناخته‏اند كه هيچ دينى به اندازه اسلام پيروان خود را به قوت و قدرت دعوت نكرده است. ويل دورانت در جلد يازدهم كتاب تاريخ تمدن كه اختصاص به تاريخ تمدن اسلام دارد، اين جمله را مى‏گويد: " هيچ دينى به اندازه اسلام، مردم را به قدرت و قوت دعوت نكرده است ". در اين زمينه در قرآن مطلب خيلى زياد است. يك جا خطاب به يحيى مى‏فرمايد: " «يا يحيى خذ الكتاب بقوش» " (1) ببينيد آياتى كه در اول سخنم براى شما تلاوت كردم با چه حماسه‏اى راجع به اينكه مؤمنين مردمى قوى هستند و هرگز ضعف و وهن را به خودشان راه نمى‏دهند، سخن مى‏گويد! " «و كاين من نبى قاتل معه ربيون كثير فما وهنوا لما اصابهم فى سبيل الله و ما ضعفوا و ما استكانوا و الله يحب الصابرين» " چه بسيار پيامبرانى كه مردانى الهى همراه آنان جنگيدند و با باطل نبرد كردند و هرگز سستى پيدا نكردند و ضعف نشان ندادند و خداوند مقاومت كنندگان را دوست مى‏دارد. در جاى ديگر مى‏فرمايد: " «ان الله يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص» " (2) خداوند مردمى را كه در راه او مى‏جنگند و مانند ديوارى روئين و فلزى كه هيچ قدرتى نمى‏تواند آنها را از جا بكند و حركت دهد ايستادگى مى‏كنند، دوست دارد. باز در اين زمينه مى‏فرمايد: " «محمد رسول الله و الذين معه "

پاورقى:
. 1 سوره مريم، آيه. 12
. 2 سوره صف، آيه. 4
[صفحه: 264]

«اشداء على الكفار رحماء بينهم» " (1) و امثال اين آيات در قرآن زياد است. " شجاعت " در اسلام يك حقيقت ممدوح است. عزت يعنى مقامى منيع داشتن و در آن حد قدرت داشتن كه كسى نتواند انسان را خوار و ذليل كند، در اسلام امرى ممدوح است. ببينيد قرآن راجع به مقابله با دشمن چه مى‏گويد: " «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوش و من رباط الخيل ترهبون به عدو الله و عدوكم» " (2) در مقابل دشمن تا آن حد نهائى قدرتتان نيرو تهيه كنيد كه دشمن هرگز نتواند به شما طمع ببندد. در آيه ديگرى مى‏فرمايد: " «و قاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم و لا تعتدوا ان الله لا يحب المعتدين» " (3) با كسانى كه با شما نبرد مى‏كنند به نبرد بپردازيد ولى تجاوز نكنيد. " «و لا تعتدوا» " يعنى با دشمن هم كه نبرد مى‏كنيد حق و عدالت را هرگز فراموش نكنيد. در تفسير اين آيه گفته‏اند با دشمن كه نبرد مى‏كنيد تا آن وقت ادامه دهيد كه دشمن نبرد را ادامه مى‏دهد. اگر دشمن گفت: " تسليم " و اسلحه را زمين گذاشت، شما ديگر اسلحه بكار نبريد، كه اين اعتداء و تجاوز است. پيرمردها را نكشيد، بچه‏ها و زنها را نكشيد و متعرض آنها نشويد، به كسى كه از ميدان جنگ بيرون رفته است كارى نداشته باشيد، فقط با كسى كه با شما نبرد مى‏كند در كمال نيرومندى نبرد كنيد. اينها يك سلسله دستورهاست كه در قرآن مجيد هست كه باز هم آياتى شبيه به اين آيات، در قرآن وجود دارد.

پاورقى:
. 1 سوره فتح، آيه. 29
. 2 سوره انفال، آيه. 60
. 3 سوره بقره، آيه. 190
[صفحه: 265]

--------------------  نام فصل: قوت و قدرت در احاديث  --------------------
قوت و قدرت در احاديث
در اينجا چند حديث براى شما مى‏خوانم تا مشخص شود كه اسلام چگونه جبن و ضعف و ترس را محكوم، و قوت و قدرت را ستايش كرده است. اما آن قوت و قدرتى كه اسلام ستايش مى‏كند هرگز سر از فلسفه نيچه درنمى‏آورد. پيغمبر اكرم (ص) فرمود: (1) " «لا ينبغى للمؤمن ان يكون بخيلا و لا جبانا» " (2) دو چيز براى مؤمن سزاوار نيست: يكى بخل اينكه پول به جانش بسته باشد و ديگرى ترس (ترسو بودن). مؤمن ترسو نيست، شجاع و قوى است. پيغمبر اكرم (ص) در دعاى خودش مى‏فرمود: " «اللهم انى اعوذ بك من البخل و اعوذ بك من الجبن» " (3) خدايا از دو چيز به تو پناه مى‏برم: از بخل و امساك، و از جبن و ترس. على (ع) درباره مؤمن مى‏فرمايد: " «المؤمن نفسه اصلب من الصلد» " (4) مؤمن روحش از سنگ خارا سختتر و محكمتر است. امام صادق (ع) فرمود: " «ان الله عزوجل فوض الى المؤمن اموره كلها و لم يفوض اليه ان يكون ذليلا» " خدا اختيار مؤمن را در هر چيز به خود او داده است الا در يك چيز، و آن اينكه خوار و ذليل و " توسرى خور " باشد.

پاورقى:
. 1 گواينكه در جلسه بعد اينها را توضيح مى‏دهم ولى حالا اجمالا احاديث را عرض مى‏كنم.
. 2 بحار، ج 75، ص 301 (با اندك اختلاف).
. 3 جامع الصغير، ج 1، ص. 58
. 4 نهج‏البلاغه، حكمت. 333
[صفحه: 266]

«اما تسمع قول الله تعالى يقول: و لله العزش و لرسوله و للمؤمنين»؟ بعد فرمود: «فالمؤمن يكون عزيزا و لا يكون ذليلا» مؤمن همواره عزيز است و هيچگاه تن به خوارى نمى‏دهد «ان المؤمن اعز من الجبل» مؤمن از كوه بلندپايه تر و منيع تر و عزيزتر است، زيرا لااقل يك تكه از كوه را مى‏توان با كلنگ كند ولى با هيچ كلنگى نمى‏شود يك قطعه كوچك از روح مؤمن را جدا كرد و روح او را كوچك كرد. «ان الجبل يستقل منه بالمعول، و المؤمن لا يستقل من دينه شى‏ء " (1). امام باقر (ع) مى‏فرمايد: خداوند به مؤمن سه خصلت داده است: عزت در دنيا و آخرت، رستگارى در دنيا و آخرت، «والمهابة فى صدورالظالمين» و هيبت در سينه ستمكاران، يعنى مؤمن حالتى دارد كه ستمكار در دل خود از او احساس هيبت مى‏كند. چون " غيرت " هم از قوت است و بى‏غيرتى از ضعف، احاديث زيادى در اين زمينه آمده است. پيغمبر (ص) فرمود: ابراهيم پيغمبر، غيور بود و من از او غيورتر هستم «جدع الله انف من لا يغار على المؤمنين و المسلمين " خدا، بينى آن كسى را كه نسبت به مؤمنين و مسلمين غيرت نمى‏ورزد قطع كند (جدع به معنى قطع كردن است). درباره سعد غيور فرمود: سعد غيور است و من از او غيورتر هستم و خدا غيور است. اقبال پاكستانى جمله‏اى دارد كه جمله خوبى است و گويا آن را در مقابل جمله موسولينى گفته است. موسولينى مى‏گويد: " آن كه آهن دارد نان دارد " يعنى اگر مى‏خواهى نان داشته باشى، آهن

پاورقى:
. 1 كافى، ج 5، ص. 63
[صفحه: 267]

(يعنى زور و اسلحه) داشته باش، آن كه زور دارد نان دارد. اقبال مى‏گويد: " آن كه آهن است نان دارد ". موسولينى روى اسلحه تكيه مى‏كند: هركه زور مادى دارد، نان دارد ولى اقبال روى روح و روان تكيه مى‏كند و مى‏گويد هر كسى كه خودش آهن است نان دارد. تعبير اميرالمؤمنين اين بود: «نفس المؤمن اصلب من الصلد» روح مؤمن از سنگ خارا سخت‏تر است. اقبال مى‏گويد روح مؤمن آهن است. مقصود در همه اينها يك چيز است. به هرحال اسلام دعوت به قوت و قدرت مى‏كند. ببينيد على (ع) در نهج البلاغه چقدر دعوت به قوت و قدرت كرده است و هرگز ضعف را شايسته جامعه اسلامى نمى‏داند. مى‏فرمايد: " «فوالله ما غزى قوم قط فى عقر دارهم الا ذلوا» " (1). يا در جاى ديگرى مى‏فرمايد: " «و لا يمنع الضيم الذليل و لا يدرك الحق الا بالجد» " (2) هرگز به حق نمى‏توان رسيد مگر با جديت و كوشش، و هرگز آدم زبون نمى‏توا ند با ظلم مبارزه كند و جلوى ظلم را بگيرد.

--------------------  نام فصل: حق گرفتنى است يا دادنى؟  --------------------
" حق " گرفتنى است يا دادنى؟
فرنگيها مى‏گويند: " حق گرفتنى است ". اين خودش مسئله‏اى است كه آيا حق گرفتنى است يا دادنى؟ يعنى آيا حق، چيزى است كه انسانها به ميل خودشان آن را به ذيحقها مى‏دهند يا

پاورقى:
. 1 خطبه. 27
. 2 نهج‏البلاغه، خطبه. 29
[صفحه: 268]

حق چيزى است كه ذيحق بايد بگيرد؟ بعضى مكتبها براين اساس است كه حق دادنى است، يعنى آن حقى را كه ظالم گرفته است، بايد پس بدهد. اگر ندادديگر نداده است، [چون] حق دادنى است نه گرفتنى. مسيحيت براين اساس درست شده كه: به ظالم مى‏گوئيم حق را به تو بدهد، تو كارى با او نداشته باش. اى كسى كه حقت پايمال شده است! توصيه مى‏كنيم، خواهش مى‏كنيم تا حق را به تو بدهند، مبادا يك وقت خودت براى گرفتن حق قيام كنى كه اين برخلاف شأن انسانيت و اخلاق است. از نظر اينها حق دادنى است. يك عده مى‏گويند حق فقط گرفتنى است. مگر ممكن است انسانى كه حقى را خورده است بيايد و به يك شكلى آن حق را بدهد؟ يعنى اينها منكر عاطفه و انسانيت و وجدان انسانى هستند. از نظر اسلام، حق هم گرفتنى است و هم دادنى، يعنى از دو جبهه بايد براى استيفاى حق مبارزه كرد كه مكتب اسلام بر همين اساس است. اسلام آن كسى را كه حق را ربوده است با تعليم و تربيت خودش، آماده پس دادن مى‏كند و كرده است ولى به اين قناعت نمى‏كند، در عين حال به آن كسى كه حقش ربوده شده است مى‏گويد حق گرفتنى است، تو هم بايد براى حق خودت قيام كنى و حق خودت را بگيرى. جمله‏اى است كه على (ع) در نامه معروف خودشان به مالك اشتر، از پيغمبر (ص) نقل مى‏كند، مى‏فرمايد: " «فانى سمعت رسول الله (ص) يقول فى غير موطن: لن تقدس امة حتى يؤخذ للضعيف حقه من»
[صفحه: 269]

«القوى غير متتعتع» " (1) هيچ امت و قومى به مقام قداست و تقديس و به تعبير ما به مقام ترقى و رقاء نمى‏رسد مگر آنكه قبلا اين مرحله را گذرانده باشد كه ضعيف در مقابل قوى بايستد و حق خود را مطالبه كند، بدون آنكه زبانش به لكنتى بيفتد. يعنى اسلام آن ضعيفى را كه حق خود را نمى‏تواند مطالبه كند، به رسميت نمى‏شناسد. جامعه اى كه در آن، ضعفا آنقدر ضعيف النفس باشند كه نتوانند حقوق خود را مطالبه كنند، يك جامعه اسلامى نيست. مردهاى برتر خودمان درگذشته چگونه بوده‏اند؟ اصلا خود پيغمبر (ص) چگونه انسانى است؟ يكى از مشخصات پيغمبر (ص) قوت روحى و قدرت بدنى، هر دو است. قوت روحى پيغمبر را تاريخ زندگى ايشان نشان مى‏دهد.

 ادامه در پست های بعد