پايشان در يك گنجى فرو رود و بعد يك عمر راحت زندگى كنند مى‏گفت: خدايا اين همه آدم در اين دنيا آمده‏اند و گنجها زير خاك پنهان كرده‏اند، اين همه گنج در زير زمين مانده است و صاحبانش رفته‏اند، (1) تو يك گنج به من بنمايان. مدتها كار اين مرد، همين بود و شبها تا صبح زارى مى‏كرد. تا اينكه يك شب خواب ديد (خواب نما شد). هاتفى در عالم خواب به او گفت: از خدا چه مى‏خواهى؟ گفت: من از خدا گنجى مى‏خواهم. هاتف گفت: من از طرف خدا مأمورم گنج را به تو نشان دهم، من نشانيهائى به تو مى‏دهم و از روى آن نشانيها سرفلان تپه مى‏روى و تير و كمانى با خودت برمى‏دارى، روى فلان نقطه مى‏ايستى و تير را به كمان مى‏كنى. اين تير هر جا كه افتاد، گنج همانجاست. بيدار شد، ديد عجب خواب روشنى است. پيش خود گفت: اگر نشانيها درست بود، يعنى چنين جائى با آن نشانه‏ها وجود داشت، حتما مى‏توانم گنج را پيدا كنم. وقتى رفت متوجه شد همه نشانه‏ها درست است. روى آن نقطه ايستاد. فقط بايد تير را پرتاب كند، تير به هر جا كه افتاد، آنجا گنج است. ولى يادش آمد كه هاتف به او نگفت تير را به كدام طرف پرتاب كن. گفت اول به يك طرف مثلا رو به قبله پرتاب مى‏كنم، انشاءالله كه همان طرف است. تير را برداشت به كمان كرد و به قوت كشيد و آن را رو به قبله پرتاب كرد. تير درجائى افتاد. بيل و كلنگ را برداشت و

پاورقى:
. 1 در قديم نه اسكناس بود و نه بانك. مردم سكه‏هاى خود را در زير خاك مخفى مى‏كردند و گاهى از ترس اينكه كسى بفهمد، به بچه‏ها و وراثشان هم نمى‏گفتند. قبل از آنكه سر خود را به كسى بگويند كه مثلا من پولها را در فلان جاى اطاقم زيرخاك مخفى كرده‏ام، مى‏مردند و اين همه پول زير خاك مى‏ماند.
[صفحه: 201]

رفت آنجا را كند، ولى هرچه كند به گنجى نرسيد. گفت حتما جهت را اشتباه كرده‏ام. تير را به طرف ديگرى پرتاب كرد ولى باز به نتيجه نرسيد. به هر طرفى كه پرتاب كرد، گنجى پيدا نكرد. مدتى كارش اين بود و اين زمين را سوراخ سوراخ كرد ولى به چيزى دست نيافت. ناراحت شد. باز به گوشه مسجد آمد و شروع به گله كردن كرد: خدايا! اين چه راهنمايى‏اى بود كه به من كردى! پدر من درآمد و به نتيجه نرسيدم. مدتها زارى مى‏كرد تا بالاخره آن هاتف دوباره به خوابش آمد، يقه‏اش را گرفت، گفت اين چه معرفى‏اى بود كه به من كردى؟! حرف تو غلط از كار درآمد. هاتف گفت مگر تو چه كردى؟ گفت به همانجا رفتم، نشانيها درست بود و من نقطه مورد نظر را پيدا كردم. تير را به كمان كردم و اول به طرف قبله به قوت كشيدم. هاتف گفت: من كى چنين چيزى به تو گفتم؟ تو از دستور من تخلف كردى، من گفتم تير را به كمان بگذار، هر جا افتاد همانجا گنج است، نگفتم به قوت بكش. گفت راست مى‏گوئى. فردا با بيل و كلنگ و تير و كمان رفت، تير را به كمان گذاشت. تا تير را رها كرد، پيش پاى خودش افتاد. زير پايش را كند، ديد گنج همانجاست. ملا به اينجا كه مى‏رسد، مى‏گويد:
آنچه حق است اقرب از حبل الوريد *** تو فكندى تير فكرت را بعيد
اى كمان و تيرها برساخته *** گنج نزديك و تو دور انداخته
(1) در عرفان روى اين زمينه‏ها: " از خود بطلب "، " دل شهر

پاورقى:
. 1 يكى از علماى اخير كه از فضلا و آدم باحال و معتقدى بود، مى‏گفت من اين داستان را خوانده بودم و معنى‏اش را نمى‏دانستم. از مرد واعظى كه ذوق عرفانى داشت و خيلى به مثنوى مسلط بود پرسيدم: ملا در اين داستان چه مى‏خواهد بگويد؟ او در >
[صفحه: 202]

عجاب است "، " جهان خم است و دل چون جوى آب "، " جهان خانه است و دل شهر است " و امثال آن فوق‏العاده تكيه شده است، يعنى جهان بيرون و طبيعت خيلى تحقير شده است. در مكتب عرفان، طبيعت حتى به عنوان يك كتابى كوچك، كمتر معرفى مى‏شود و حال آنكه در كلام منسوب به اميرالمؤمنين، عالم، عالم اكبر است و انسان، عالم اصغر:
دوائك فيك وما تبصر *** وداوك منك وما تشعر
وانت الكتاب المبين الذى *** باحرفه يظهر المضمر
أتزعم انك جرم صغير *** وفيك انطوى العالم الاكبر
حال، ما اگر اين منطق را بر منطق قرآن هم عرضه بداريم، در عين اينكه بسيارى از جهات مثبت در آن وجود دارد ولى از اين جهت آن را لنگ مى‏بينيم كه قرآن اين قدر به طبيعت بى‏اعتنا نيست، بلكه از نظر قرآن، آيات آفاق و انفس در كنار يكديگر است: " «سنريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق» " (2). البته من قبول دارم كه عاليترين و شريفترين معرفتها براى انسان، در درون خود انسان و از درون خود او بدست مى‏آيد ولى نه اين است كه ديگر طبيعت چيزى نباشد و آيت حق و آئينه خدا نباشد و فقط دل، آئينه خدا باشد، نه، دل يك آئينه خداست و طبيعت يك

پاورقى:
> جواب من يك جمله بيشتر نگفت، گفت: " وفى انفسكم افلاتبصرون ". مى‏خواهد بگويد [گنج حقيقى] در خود شماست.
. 1 نمى‏گويم هيچ معرفى نمى‏شود.
. 2 سوره فصلت، آيه 53 [ترجمه: به زودى نشانه‏هاى خود را در طبيعت و در جانهاى خودشان به آنان بنماييم تا برايشان روشن شود كه او (خدا يا قرآن) حق است].
[صفحه: 203]

آئينه ديگر خدا.

--------------------  نام فصل: رابطه انسان با طبيعت  --------------------
رابطه انسان با طبيعت
اينجا يك نكته بسيار دقيقى وجود دارد (1) و آن اينكه رابطه انسان با طبيعت چگونه رابطه‏اى است؟ آيا رابطه انسان با طبيعت، رابطه يك بيگانه با بيگانه است؟ آيا رابطه انسان با طبيعت حتى بالاتر از رابطه بيگانه با بيگانه رابطه يك زندانى با زندان و رابطه يك مرغ با قفس است؟ رابطه يوسف با چاه كنعان است؟ اين خودش مسأله‏اى است. ممكن است كسى بگويد اساسا آمدن انسان به دنيا، يعنى در قفس قرار گرفتن يك مرغ، در زندان قرار گرفتن يك آزاد، به چاه افتادن يك يوسف. پس اگر بنا شود طبيعت براى ما يك زندان باشد، براى ما چاه باشد، براى ما قفس باشد. رابطه انسان و طبيعت در حد اعلا، " ضد " است. بنابراين تلاش ما در طبيعت چگونه بايد

پاورقى:
> من مخصوصا درباب مكتب عرفان بيشتر بحثم را ادامه مى‏دهم، زيرا چنانكه عرض كردم، مكتب عرفان بيشتر با روحهاى ما تماس داشته است ولى مكتب فلاسفه مال خودشان و كتابهايشان بوده و بين مردم نيامده است. مكتب عرفان به واسطه ذوق و شور و حرارتى كه در آن است و جذبه و زيبائى و جمالى كه دارد، در تمام خانه‏ها نفوذ دارد، مولوى در همه خانه‏ها نفوذ دارد، سعدى و حافظ در همه خانه‏ها نفوذ دارند و لهذا اين مكتب [از جنبه نقاط مثبتى كه دارد] بسيار خدمت كرده و احيانا اگر انحراف و لغزشى هم در كلمات بعضى از عرفا باشد كه هست آن هم به نوبه خود اثر [منفى] زيادى دارد. از اين جهت است كه من بحث خود را درباره مكتب عرفان نسبت به مكتب فلسفه، بيشتر بسط مى‏دهم.
[صفحه: 204]

باشد؟ تلاش [براى] نجات يك مرغ بايد خود را از قفس نجات دهد و كار ديگرى غير از اينكه از قفس نجات پيدا كند، ندارد، يك زندانى با زندان كارى ندارد جز اينكه اگر بتواند ديوار زندان را خراب كند و خودش را از آنجا خلاص كند، يوسف در آن چاه انتظارى ندارد جز اينكه مسافرينى بيايند و براى كشيدن آب، دلوى به درون چاه بفرستند و او خودش را به جاى آب، در آن دلو بيندازد و وقتى طناب را بالا بكشند يكوقت ببينند به جاى آب، يوسف از چاه بيرون آمده است. آيا قرآن و اسلام رابطه انسان با طبيعت را رابطه زندانى و زندان مى‏داند؟ رابطه يوسف و چاه مى‏داند؟ رابطه مرغ و قفس مى‏داند؟ در عرفان روى اين مطلب خيلى تكيه شده است. سنائى مى‏گويد: "
قفس بشكن چو طاووسان يكى برپر، بر اين بالا
" [و يا به قول ديگرى]: "
اى يوسف مصر درآ از چاه
". [در تشبيه رابطه انسان و طبيعت] به " زندان و زندانى " هم كه از زمين و آسمان گفته‏اند (1).

--------------------  نام فصل: نظر اسلام  --------------------
نظر اسلام
در اسلام رابطه انسان با طبيعت رابطه كشاورز است با مزرعه، رابطه بازرگان است با بازار تجارت، رابطه عابد است با معبد. براى كشاورز، مزرعه هدف نيست، ولى وسيله هست، يعنى محل زندگى و كانون زندگى كشاورز، شهر است اما از اين مزرعه است

پاورقى:
. 1 [كنايه از اينكه بسيار گفته‏اند].
[صفحه: 205]

كه وسائل خوشى و سعادتش را به دست مى‏آورد. يك كشاورز بايد به مزرعه برود و زمين را شخم بزند، بذر بپاشد و زمين را آباد كند. بعد كه محصول روئيد، اگر علف هرزه‏اى پيدا شدو جين كند و بعد درو و سپس خرمن كند. «الدنيا مزرعةالاخرش " (1) دنيا كشتزار عالم آخرت است. بله، اگر كشاورز مزرعه را با خانه خود اشتباه كند، با مقر خود اشتباه كند، خطا كرده است، مزرعه را به عنوان مزرعه بودن، نبايد با چيز ديگرى اشتباه كند. بازار براى يك بازرگان، جاى كار است، يعنى جاى اين است كه سرمايه و عمل و تلاشى را براى سود و درآمد بيشترى به كار اندازد و بر آنچه دارد بيفزايد. دنيا هم براى انسان چنين چيزى است. " «الدنيا مزرعة الاخرة» " كه برايتان خواندم، كلام پيغمبر بود و " «الدنيا متجر اولياء الله» " كلام اميرالمؤمنين است. شخصى در حضور اميرالمؤمنين شروع كرد به مذمت كردن دنيا. شنيده بود كه على (ع) دنيا را مذمت مى‏كند. ولى نمى‏فهميد كه او [از چه جنبه‏اى] دنيا را مذمت مى‏كند. او خيال مى‏كرد كه وقتى على (ع) دنيا را مذمت مى‏كند، مثلا طبيعت را مذمت مى‏كند، نمى‏دانست كه او دنياپرستى را مذمت مى‏كند، او تو را از نظر پرستش دنيا كه ضد حق پرستى و حقيقت پرستى است و مساوى با نفى همه ارزشهاى انسانى است، مذمت مى‏كند. وقتى آن مرد دنيا را مذمت كرد، على (ع) كه ضد دنياپرستى است و آن را مذمت مى‏كند [به سختى برآشفت و فرمود]: «ايها الذام للدنيا، المغتر بغرورها، المخدوع باباطيلها، اتغتر بالدنيا ثم تذمها؟ انت المتجرم عليها أم هى المتجرمة

پاورقى:
. 1 كنوزالحقايق، متاوى، باب دال.
[صفحه: 206]

عليك»؟ اى آقاى مذمتگر دنيا! اى كسى كه فريب دنيا را خورده‏اى! دنيا تو را فريب نداد، تو فريب خوردى. خيلى تعبير عجيبى است. دنيا كسى را فريب نمى‏دهد، انسان خودش فريب مى‏خورد. من در اين‏باره مثلى مى‏گويم: يك وقت پيرزنى با آرايشهاى مصنوعى، انسان را گول مى‏زند. دندان در دهانش ندارد، دندان مصنوعى مى‏گذارد، مو به سرش ندارد، موى مصنوعى مى‏گذارد. به قول آن شاعر عرب:
عجوز تمنت ان تكون فتية *** و قد يبس العينان و احدودب الظهر
يك بيچاره‏اى او را به صورت يك زن جوان خيال مى‏كند و وقتى كار از كار گذشته است، مى‏بيند كه اشتباه كرده است. ولى يك وقت همين پيرزن، مى‏گويد: آقا! سن من پنجاه و نه سال و شش ماه و شش روز است و حقيقت را مى‏گويد. دندانها و موهايش را نشان مى‏دهد، مى‏گويد: يك دندان هم به دهانم ندارم و موهائى را كه مى‏بينى، موى مصنوعى است كه به سرم گذاشته‏ام، من همين هستم، آيا حاضرى با من ازدواج كنى؟ او هر چه مى‏گويد من دندان ندارم [انسان] مى‏گويد: قربان همان دندانهايى كه ندارى! هرچه مى‏گويد من زلف ندارم، انسان مى‏گويد: شما تعارف مى‏فرمائيد، من مى‏فهمم كه شما داريد هزم نفس مى‏كنيد. پس اين پيرزن تو را فريب نداده، تو خودت آماده فريب خوردن هستى، خودت مى‏خواهى خودت را فريب بدهى، يك موضوع براى فريب خوردن مى‏خواهى. على (ع) مى‏فرمايد: دنيا كه چيزى را مخفى نكرده است. دنيا چه چيز را مخفى كرده كه مى‏گوئى دنيا مرا گول زد؟ آن روزى كه به دست خودت پدرت را دفن كردى، دنيا تو را گول زد؟! دنيا
[صفحه: 207]

مى‏گويد من همينم كه هستم، من محل تغير هستم و ثباتى در من نيست. دنيا مى‏گويد م ن را همانطور كه هستم، درك كن، چرا مى‏خواهى مرا آنطور كه نيستم، باور كنى؟ من يك جورى هستم و دارم خودم را هم به تو نشان مى‏دهم ولى تو مى‏خواهى مرا آنطور كه نيستم و خودت خيال مى‏كنى، باور كنى، پس دنيا كسى را فريب نمى‏دهد، انسان فريب مى‏خورد. «انت المتجرم عليها ام هى المتجرمة عليك»؟ بيا حساب كنيم، آيا تو بر دنيا جنايت كردى يا دنيا بر تو جنايت كرد؟ تو به اين عالم خيانت مى‏كنى يا عالم به تو خيانت مى‏كند؟ «متى غرتك؟ " دنيا كى تو را فريب داد؟ «ام متى استهوتك؟ " كى دنيا هواى نفس تو را طلب كرد؟ اين تو هستى كه با هواى نفس خود دنبال دنيا هستى. «أبمصارع ابائك من البلى؟ أم بمضاجع امهاتك تحت الثرى»؟ بعد فرمود: «الدنيا مسجد احباء الله " دنيا مسجد دوستان خداست. آيا اگر مسجد نباشد، عابد مى‏تواند عبادت كند؟ «متجر اولياء الله " (1) دنيا بازار تجارت اولياء خداست. اگر بازار نباشد، آيا بازرگان مى‏تواند بازرگانى كند و سود ببرد؟ آن فكر كه دنيا را براى انسان [به منزله] زندان و چاه و قفس مى‏داند و مى‏گويد وظيفه انسان بيرون رفتن از اين زندان و خارج شدن از اين چاه و شكستن اين قفس است، مبتنى بر يك اصل ديگرى در باب " معرفةالنفس " و " معرفةالروح)] است كه اسلام آن را قبول ندارد.

پاورقى:
. 1 نهج‏البلاغه، حكمت. 131
[صفحه: 208]

--------------------  نام فصل: تكامل روح در دنيا  --------------------
تكامل روح در دنيا
قبل از اسلام در برخى از كشورها مثل يونان و هند [عقيده‏اى] وجود داشته است و آن اينكه روح انسان قبلا در عالم ديگر به تمام و كمال آفريده شده است و بعد، از آنجا مثل مرغى كه در قفس مى‏كنند، او را به اين عالم مى‏آورند. اگر اينطور باشد، بايد انسان قفس را بشكند ولى قرآن در يكى از آيات سوره مؤمنون [اين نظر را رد مى‏كند] و تعبير عجيبى دارد كه صدرالمتألهين مى‏گويد من نظريه " جسمانية الحدوث و روحانيةالبقاء " بودن روح را از اين آيه كشف كردم. وقتى درباره انسان بحث مى‏كند، مى‏فرمايد: ما انسان را از خاك آفريديم، مرحله به مرحله آمد تا اينكه نطفه شد، نطفه علقه شد، علقه مضغه شد و مضغه استخوان شد و بر روى استخوان گوشت پوشانيده شد. بعد مى‏فرمايد: " «ثم انشاناه خلقا اخر " (1) ما همين ماده و طبيعت را تبديل به چيز ديگرى كه روح است كرديم، يعنى روح زائيده همين طبيعت است. روح مجرد است، ولى " مجرد زائيده از ماده " است. پس انسان در جاى ديگرى به صورت كامل نبوده تا بعد در اين عالم، در قفس قرار گرفته باشد. انسان در اينجا در دامن مادر خودش است. طبيعت، ما در روح انسان است و انسان در طبيعت كه زندگى مى‏كند، در دامن مادر زندگى مى‏كند. بنابراين در همين جا بايد تكامل پيدا كند، نه اينكه قبلا تكامل پيدا كرده است و بعد اينجا

پاورقى:
. 1 سوره مؤمنون، آيه. 14
[صفحه: 209]

در زندان يا چاه گرفتار شده و از چاه بايد در بيايد، اين، فكر اسلامى نيست. البته اسلام مى‏گويد تو براى هميشه نبايد در دامن مادر بمانى، اگر براى هميشه بخواهى در دامن مادر باشى، يك " بچه ننه " خواهى بود و هرگز مرد ميدان نخواهى شد. اگر از طبيعت عروج نكنى و از دامن اين مادر برنخيزى و بالا نيائى، در طبيعت مى‏مانى، يك موجود طبيعى مى‏شوى، " «ثم رددناه اسفل سافلين» " مى‏شوى و ديگر " «الا الذين امنوا و عملوا الصالحات» " (1) نيستى، در اسفل السافلين مى‏مانى. اگر انسان در اسفل السافلين كه طبيعت است محبوس بماند محبوس به اين معنا كه از [حد] طبيعت، بالا نرود اين در دنياى ديگر براى او جهنم اوست، «فامه هاوية " (2) مادرش همان جهنم است. خداوند مولودى را در دامن اين مادر (طبيعت) متولد كرده كه از دامن اين مادر بالا برود، مدرسه برود و مدرسه را طى كند و بالاتر برود. اگر او در اين دامن بماند، براى هميشه در اينجا خواهد ماند. اگر چه اين تشبيه خيلى ناقص است ولى چنين شخصى حالت بچه‏اى را دارد كه واقعا " بچه ننه " شده است، يك بچه ننه‏اى كه وقتى بيست و پنج ساله هم شده باز بايد در بغل مادرش بخوابد و مادرش پستانش را بغل صورتش بگذارد كه اين آقازاده خوابش ببرد! اين آدم ديگر چه از آب درمى‏آيد! پس انسان در انسان شناسى وجهان شناسى اسلام، يك مرغ

پاورقى:
. 1 سوره تين، آيات 5 و. 6
. 2 سوره قارعه، آيه. 9
[صفحه: 210]

ساخته و پرداخته قبلى كه در فضاى عالم قدس پرواز مى‏كرده " طاير عالم قدسم چه دهم شرح فراق " نيست كه بعد او را در اين قفس، زندانى كرده باشند و وظيفه‏اش اين باشد كه فقط زندان را بشكند. اسلام اين را قبول ندارد. بله، اگر شما شنيده‏ايد كه عالم ارواح بر عالم اجسام تقدم دارد، به اين معناست كه سنخ ارواح تقدم دارد، يعنى روح پرتوى است كه تكوينش در اين عالم است، ولى پرتوى است كه از عالم ديگر به اين عالم تابيده است، نه اينكه به تمام و كمال در يك جاى ديگرى بوده و بعد او را به اينجا آورده‏اند و در قفس كرده‏اند. اين فكر يعنى فكر تناسخ يك فكر هندى و يك فكر افلاطونى است. افلاطون در بين يونانيها معتقد بود كه روح انسان ساخته و پرداخته عالمى قبل از اين عالم عالم مثل است، بعد اين ساخته و پرداخته را آورده‏اند و به حكم مصلحتى در اينجا زندانى كرده‏اند، لذا بايد از اين زندان رها شود و برود. ولى اسلام با اين ديد به طبيعت نگاه نمى‏كند. البته اين را هم عرض كنم (براى اينكه بعضى اگر تاريخچه‏هايى را خوانده‏اند [توهم نكنند]). نمى‏خواهم بگويم تمام عرفا اينقدر اشتباه كرده‏اند، نه عرفاى بزر گ گاهى لااقل در كلمات خودشان متوجه اين نكته بوده‏اند و نه ترك جامعه گرائى كرده‏اند و نه ترك طبيعت گرائى. آنها به اين نكته كه قرآن آيات آفاق و انفس را در كنار يكديگر ذكر كرده است و اينكه طبيعت هم، آيه و آئينه جمال حق است، كاملا توجه كرده‏اند. مگر شبسترى نيست كه در آن منظومه بسيار بسيار عالى وراقى خودش كه واقعا شاهكارى در
[صفحه: 211]

عالم انسانيت است، (1) مى‏گويد:
به نام آنكه جان را فكرت آموخت *** چراغ دل به نور جان برافروخت
زفضلش هر دو عالم گشت روشن *** زفيضش خاك آدم گشت گلشن
در يك جا توجهش به آيات آفاقى كاملا خوب است، مى‏گويد:
به نزد آنكه جانش در تجلى است *** همه عالم كتاب حق تعالى است
عرض اعراب و جوهر چون حروف است *** مراتب همچو آيات وقوف است
غرض اين مطلب است كه گاهى اين توجهات [در بين عرفا] هست. يا جامى مى‏گويد:
صلاى باده زد پير خرابات *** بيا ساقى كه فى‏التاخير آفات
جهان مرآت حسن شاهد ماست *** فشاهد وجهه فى كل مرات
اگر ما قرآن را يك طرف و عرفان را در طرف ديگر بگذاريم، يعنى ببينيم كه قرآن تا چه اندازه به طبيعت توجه دارد و عرفان تا چه اندازه به طبيعت توجه دارد، متوجه مى‏شويم كه قرآن بيش از عرفان به طبيعت توجه دارد، بدون آنكه قرآن مسئله توجه به باطن نفس و رجوع به آن را به شكلى انكار كرده باشد. بنابراين، انسان كامل قرآن در كنار عقل گرايى و در كنار دل گرائى [جامعه‏گرا و طبيعت گرا هم هست]. حال ارزش هر كدام از اينها چقدر است، مطلبى است كه وقتى سيماى انسان كامل اسلام را

پاورقى:
. 1 پيدايش اين كتاب هم عجيب است. سؤالهايى از خراسان در مسائل عرفانى از او مى‏كنند و او اين سؤالها را در يك جلسه جواب مى‏دهد البته خودش مى‏گويد كه بعد آنها را بسط داده است و يك شاهكار به وجود مى‏آورد.
[صفحه: 212]

برايتان ذكر مى‏كنم، شايد موفق شوم اين قسمت را هم بيان كنم ولى [به هر حال] انسان كامل قرآن، انسان عقل‏گرا و دل‏گرا و طبيعت‏گرا و جامعه گراست.

--------------------  نام فصل: ترك خودى  --------------------
ترك خودى
مسئله‏اى در آخر جلسه گذشته عنوان كردم كه باز در اين جلسه در آخر بحثم به اين مطلب رسيدم. اين بحث، مقدماتى دارد كه اگر آن مقدمات را ذكر نكنم اصلا هيچ و پوچ است. فقط زمينه بحث را برايتان عرض مى‏كنم. آن مسئله، " ترك خودى " است. عرفان، دل را محترم مى‏شمارد ولى چيزى را كه به نام نفس در قرآن آمده است، خوار مى‏شمارد. قسمتى از دعوت عرفان به " ترك خودى " و " رفتن از خود " و " نفى خود " و " نفى خودبينى " است. اين مطلب، فى حد ذاته مطلب درستى است و منطق اسلام هم اين را تأييد مى‏كند. ما در جلسه آينده به حول و قوه الهى، هم بيان عرفان و هم بيان اسلام را در مورد نفى " خود " (نفس) ذكر مى‏كنيم. ما در اسلام با دو " خود " و حتى با دو نفس برخورد مى‏كنيم. اسلام در عين اينكه يك " خود " را نفى مى‏كند و آن را خرد مى‏كند، " خود " ديگر را در انسان زنده مى‏كند و اين مطلب، خيلى دقيق است. مى‏دانيد اين مسئله، مثل چيست؟ مثل اين است كه يك دوست و يك دشمن در كنار و هم مرز يكديگر ايستاده باشند و دوست در خطر باشد. اگر دوست را بزنيم، ديگر تمام هدفمان از بين رفته است. مثلا بچه‏اى بالاى درختى برود براى اينكه ميوه‏اى بچيند.
[صفحه: 213]

اتفاقا يك مار بسيار خطرناك در بالاى درخت ظاهر شده، پهلوى آن بچه برود. اينجا يك صياد بسيار ماهرى لازم است كه سر آن مار را نشانه‏گيرى كند و آن مار را بزند ولى به آن بچه هم نخورد. اگر صياد يك ذره اشتباه كند، تير هدر رفته است. اگر كمى اين طرف يا آن طرف بزند، تير هدر رفته، نه به مار خورده نه به بچه، و يا اينكه به بچه خورده و به جاى اينكه مار را بكشد، بچه را كشته است. صياد بايد آنقدر دقيق باشد كه نشانه گيرى‏اش طورى باشد كه مار را بزند، بدون اينكه به بچه آسيبى برسد، و نظير اين مسئله زمانى است كه دوست و دشمنى با يكديگر گلاويز مى‏شوند و هر يك مى‏خواهد ديگرى را بكشد. شما بايد تير يا شمشيرتان را آنچنان بزنيد كه دشمن را بكشيد و به دوستتان اصابت نكند. اين دو " خود " در آدمى آنچنان به يكديگر پيوسته هستند كه يك شكارچى فوق‏العا ده ماهرى مى‏خواهد كه يك " خود " را كه دنائت و پستى است، درهم بشكند و يك " خود " ديگر را كه تمام ارزشهاى انسانى به آن " خود " وابسته است، از آسيب مصون بدارد! معجزه اسلام اين است كه اين دو خود را آنچنان دقيق تشخيص داده است كه هيچ اشتباه نمى‏شود! در عرفان گاهى مى‏بينيم اين تشخيص هست. ولى گاهى وقتها مى‏بينيم به جاى اينكه " خود دشمن " را نشانه‏گيرى كرده و زده باشند، " خود دوست " را زده‏اند، يعنى به جاى اينكه نفس قربانى شده باشد، همان چيزى كه آن را خودشان " دل " و يا " انسان " مى‏نامند قربانى شده است. اين مسئله، نكته بسيار دقيقى است كه انشاءالله در جلسه بعد در اطراف آن توضيح مى‏دهم. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 214]

--------------------  نام فصل: جلسه نهم: نقد و بررسى مكتب عرفان (2)  --------------------
9 نقد و بررسى مكتب عرفان 2
[صفحه: 215]

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، و الصلوش و السلام على عبد الله ورسوله، و حبيبه وصفيه، و حافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «فاما من طغى 0 و اثر الحيوش الدنيا 0 فان الجحيم هى الماوى 0 و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى 0 فان الجنة هى المأوى» " (1). يكى از مسائل مهم در مورد انسان كامل در مكتب عرفان، مسئله رابطه انسان با نفس خودش است. البته اين مسئله در عين حال يك مسئله اسلامى هم هست، يعنى ما هم در زبان عرفا و اهل تصوف، و هم در تعليمات عاليه اسلامى مسئله مبارزه با خودخواهى و خودپرستى و پيروى از هواى نفس را مى‏بينيم و بلكه اين تعبير " هم در آنجا و هم در اينجا " تا اندازه‏اى تعبير نادرستى است، براى اينكه عرفاى اسلامى در اين مسائل از خود اسلام الهام گرفته‏اند و همه تعبيرات، تعبيرات اسلامى است. ما در اين جلسه مى‏خواهيم در

پاورقى:
. 1 سوره نازعات، آيات 37 تا. 41
[صفحه: 216]

اطراف اين مطلب توضيح دهيم. در آنچه كه تزكيه نفس ناميده مى‏شود، با " خود " كه در عربى به آن " نفس " گفته مى‏شود مبارزه مى‏شود، مى‏گويند: " جهاد با نفس ". حتى " نفس " به عنوان يك دشمن درونى براى انسان تلقى مى‏شود، چنانكه سعدى مى‏گويد:
تو با دشمن نفس هم خانه‏اى *** چه دربند پيكار بيگانه‏اى
اين تعبير اقتباس از كلام مقدس نبوى است كه فرمود: " «اعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك» " (1) خطرناكترين دشمنان تو همان نفس خودت است كه در ميان دو پهلويت قرار گرفته است. سعدى در گلستان مى‏گويد: از عارفى معنى اين حديث را پرسيدند كه چرا پيغمبر فرمود: «اعدى عدوك نفسك» نفس خودت از همه دشمنها با تو دشمنتر و از همه نسبت به تو خطرناكتر است؟ آن مرد عارف اينطور جواب داد: براى اينكه اگر تو به هر دشمنى نيكى كنى و آنچه مى‏خواهد به او بدهى با تو دوست گردد، الا نفس كه هرچه بيشتر خواسته‏هايش را به او بدهى با تو دشمن‏تر مى‏گردد. پس به چشم يك دشمن به نفس نگاه كرده‏اند و اين نفس همان " خود " است، مى‏گوئيم: " نفس پرستى " يا " خودپرستى ". حال مى‏خواهيم اين مطلب را بشكافيم، ببينيم كه اين خود يا خودخواهى اى كه گفته مى‏شود بد است، چيست.

پاورقى:
. 1 محجةالبيضاء، ج 5، ص. 6
[صفحه: 217]

--------------------  نام فصل: درجه اول خودخواهى  --------------------
درجه اول خودخواهى
يك درجه از خودخواهى اين است كه انسان " خودمحور " باشد، به اين معنا كه [فقط] براى خودش كار مى‏كند و تمام كارها و حركاتش براى خودش است، از صبح كه حركت مى‏كند تا شب كه مى‏خوابد تمام تلاشهايش براى زندگى خودش است، براى شكمش است كه سير شود، براى تنش است كه پوشيده شود و براى مسكنش است كه در جائى سكنى گزيند. فعاليت در اين حد چطور است؟ آيا اين، سيئه اخلاقى و ضد اخلاق است كه انسان براى خودش در اين حد فعاليت كند؟ [بايد گفت اينگونه فعاليت] اخلاق نيست، يعنى يك ارزش انسانى نيست، ولى در عين حال ضد اخلاق و يا يك بيمارى هم نيست. در اينجا توضيحى درباره اخلاق و ضد اخلاق عرض مى‏كنم: قرآن براى انسان يك مقام فوق حيوانى قائل است و يك مقام همدرجه با حيوان و يك مقام پائينتر از حيوان، يعنى انسان گاهى در حيوانيت با حيوان همدرجه مى‏شود، گاهى ارزشى بالاتر از حيوان و حتى بالاتر از ملك و فرشته پيدا مى‏كند و گاهى ارزش منفى پيدا مى‏كند و زير صفر قرار مى‏گيرد، يعنى از حيوان هم پست‏تر مى‏شود. كارهاى انسان هم سه قسم است:. 1 اخلاق يعنى بالاتر از حد حيوان.. 2 ضد اخلاق يعنى پائينتر از حيوان.. 3 " نه اخلاق "، يعنى اخلاق نيست ولى ضد اخلاق هم
[صفحه: 218]

نيست. " نه اخلاق و نه ضد اخلاق " يعنى يك كار عادى در حد حيوان. حال اگر شما يك آدمى را در دنيا پيدا كنيد و اينطور آدمها زياد هستند كه درست خصلت كبوتر و يا گوسفند را دارد، يعنى فقط در فكر خودش است و بس، از صبح كه بلند مى‏شود همه فعاليتش براى اين است كه شكم خود را سير كند و شب هم بخوابد، چنين آدمى در حد حيوان است. كار او در اين حد، اخلاق نيست ولى ضد اخلاق هم نيست.

--------------------  نام فصل: درجه دوم خودخواهى  --------------------
درجه دوم خودخواهى
اما يك وقت در مسئله " خود "، مسئله اين نيست كه انسان به فكر زندگى خود است، مسئله اين است كه دچار نوعى بيمارى روانى است و در واقع، آن مقام انسانيش در خدمت حيوانيتش قرار مى‏گيرد، بعد مى‏بينيد " به خودكش " (1) مى‏شود، نه فقط به اندازه‏اى كه بخواهد زندگى كند [بلكه هدفش، بيشتر جمع كردن است]. كبوتر دانه جمع مى‏كند براى اينكه سير شود و اين، يك امر طبيعى و عادى است، اسب مى‏چرد براى اينكه سير شود، اين هم يك امر عادى است. اگر يك بشر بخواهد در اين حد باشد عادى است، يعنى يك حيوان است. اما يك وقت بشر گرفتار آز مى‏شود، گرفتار حرص مى‏شود، اينجا ديگر صحبت اين نيست كه مى‏خواهد براى زندگى

پاورقى:
. 1 [يعنى همه چيز را براى خود مى‏خواهد].
[صفحه: 219]

خود فعاليت كند، بلكه فقط براى اينكه جمع كند فعاليت مى‏كند و هر چه هم جمع كند، باز مى‏خواهد بيشتر و بيشتر جمع كند و جمع كردن او حدى ندارد. اسم اين [حالت]، " آز " است. چنين آدمى آنجا كه مى‏خواهد بدهد، ببخشد و يا احسان كند دچار " بخل " است اين بيمارى ديگرى است دچار " امساك " است و به تعبير پيغمبر اكرم " شح مطاع " (1) دارد، يعنى يك حالت روانى‏اى دارد كه آن حالت روانى حاكم بر اوست، نه فكر و عقل و اراده‏اش. پول به جانش چسبيده و هيچ حساب و كتاب و عقل و منطقى در كار نيست والا اگر عقل و منطق در كار باشد، مى‏فهمد كه اينجا جاى خرج كردن است، يعنى خير و مصلحت و منفعت و خوشى و سعادتش در خرج كردن است، ولى بخل به او اجازه نمى‏دهد. حالت حرص و آز، ضد اخلاق است، يعنى پائينتر از اخلاق است و بيمارى است.

--------------------  نام فصل: درجه سوم خودخواهى  --------------------
درجه سوم خودخواهى
انسان حالات ديگرى نيز دارد. بيمارى نفس انسان، فقط اين نيست كه دچار حرص و آز مى‏شود، دچار بخل مى‏شود، بلكه انسان، گاهى يك نوع بيماريهاى پيچيده‏اى پيدا مى‏كند كه از بيماريهاى تن پيچيده‏تر و مشكلترند، بيماريهائى كه اساسا با منطق و عقل سازگار نيستند و فقط با روح همان بيمار سازگارند، همان چيزهايى كه امروز عقده‏هاى روانى مى‏نامند، مثل حالت " حسد ".

پاورقى:
. 1 تعبير " شح " مال قرآن است: " «و من يوق شح نفسه» " (سوره حشر، آيه 9).
[صفحه: 220]

حالت حسد در انسان يك حالت ضد منطق است، يعنى چه؟ يعنى انسان حالتى پيدا مى‏كند كه فراموش مى‏كند در فكر سعادت خودش باشد، فقط در فكر بدبختى ديگرى است. آرزويش اين نيست كه خودش خوشبخت شود، اگر هم آرزو دارد كه خودش خوشبخت شود، ده برابر آرزويش اين است كه ديگرى بدبخت شود. اين ديگر با چه منطقى [جور درمى‏آيد]؟! در هيچ حيوانى چنين حالتى نيست كه آرزوى آن حيوان بدبختى حيوان ديگرى باشد. حيوان در فكر شكم خودش است و بس، ولى در انسان چنين حالتى پيدا مى‏شود. گاهى در انسان حالت تكبر پيدا مى‏شود و گاهى در او عقده هاى روانى اى پيدا مى‏شود كه در باطن نفس انسان مخفى شده است و خودش هم از آن بى خبر است. اينها مشكلاتى است كه نفس انسان براى انسان به وجود مى‏آورد.

--------------------  نام فصل: تسويل  --------------------
تسويل
گاهى نفس انسان، انسان را فريب مى‏دهد، يعنى خود آدم، خود آدم را فريب مى دهد. اين ديگر چه حسابى است كه انسان از درون خودش فريب بخورد؟! در قرآن مى‏فرمايد: " «بل سولت لكم أنفسكم» " (1). " تسويل " يك تعبير روانشناسانه بسيار دقيقى است كه در قرآن آمده است. يعنى چه؟ يعنى انسان گاهى خودش، از درون خودش فريب مى‏خورد، اگر نفس انسان چيزى را مى‏خواهد، آنچنان

پاورقى:
. 1 سوره يوسف، آيه. 83
[صفحه: 221]

آن را براى انسان جلوه مى‏دهد و آنچنان آن را آرايش و زينت و به اصطلاح " توالت " مى‏كند و آنچنان به دروغ به آن نقش و نگار مى‏بندد كه انسان خيال مى‏كند يك چيزى است، ولى همان درون خود انسان است كه اين كار را كرده، براى اينكه انسان خودش را فريب دهد. تعبير " تسويل " تعبير عجيبى است. امروز كه روانشناسى خيلى پيشرفت و ترقى كرده، عميقا و دقيقا به اين نكات رسيده‏اند. حتى به اين نكته رسيده‏اند كه گاهى انسان ديوانه مى‏شود و اين ديوانگى هيچ علت عصبى و جسمى ندارد و فقط علت داخلى و روانى دارد. مثلا وقتى [تحمل] مصائب، خيلى سخت و دشوار مى‏شود، روان انسان براى اينكه خودش را از شر اين غصه‏ها راحت كند، عقل را مرخص مى‏كند. به قول شاعر: زهشياران عالم هر كه را ديدم غمى دارد دلا ديوانه شو، ديوانگى هم عالمى دارد و اين يك اصل روانشناسى است. به هر حال مسئله كيد و مكر نفس (مكائد نفس) نه مكر نفس انسان با ديگرى بلكه مكر نفس انسان با خود انسان يك مسئله بسيار مهمى است و در عرفان به اين نكات، خوب توجه شده است. اين دو قسمت آخر (1) كه انسان را وارد ضد اخلاق نموده، بيمار مى‏كند و از حيوان هم پست‏تر مى‏كند در عرفان در حد اعلى خوب بيان شده‏اند و حتى نكاتى گفته شده است كه واقعا حيرت‏آور است، يعنى انسان تعجب مى‏كند كه چگونه اين افراد در ششصد سال، هفتصد سال و يا هزار سال پيش اين نكات بسيار دقيق روانى را

پاورقى:
. 1 [ظاهرا مقصود درجه سوم خودخواهى و مسأله تسويل است كه توضيح داده شد].
[صفحه: 222]

گفته‏اند كه امروز در قرن بيستم، روانشناسى به عمق اين نكات پى مى‏برد. البته همانطور كه گفتم ريشه همه اين مطالب مثل همان مسأله تسويل از قرآن الهام گرفته شده است، منتها چون اينها افراد با استعدادى هستند، از يك سررشته‏اى كه قرآن به دست مى‏دهد، خوب مى‏توانند دنباله رشته را بگيرند و [مطالب را] پيدا كنند. مثلا در زمينه همين " تسويل " مطلبى را از مولوى براى شما بگويم.

--------------------  نام فصل: عقده‏هاى روانى مخفى  --------------------
عقده‏هاى روانى مخفى
امروز اين مطلب ثابت شده است كه گاهى در شعور باطن انسان، شرارتهائى رسوب مى‏كند كه چون در بيرون نيست و رسوب كرده و در ته حوض است، انسان خودش از وجود آنها آگاه نيست و فقط در يك شرائط خاصى است كه محركاتى پيدا مى‏شود و انسان يكمرتبه مى‏بيند كه از آن عمق عمق روحش [اين رسوبات] بالا مى‏آيد كه آدم خودش تعجب مى‏كند و باور نمى‏كند كه در درونش چنين چيزهائى وجود داشته باشد. گاهى انسان، خودش به خودش ايمان پيدا مى‏كند: وقتى به خودش نگاه مى‏كند مى‏بيند در قلبش هيچگونه كدورتى نيست، كينه و حسدى نسبت به كسى ندارد، تكبر و عجبى ندارد، و واقعا هيچيك از اينها را در خودش نمى‏بيند ولى يك موقع به تعبير قرآن " امتحان " پيش مى‏آيد و در امتحان يكمرتبه انسان مى‏بيند كه تكبرها و عجبهائى از درونش بيرون آمد، حسدها و كينه‏ها و عقده هائى از درونش بيرون آمد كه آن سرش
[صفحه: 223]

ناپيداست. مولوى مى‏گويد:
نفست اژدرهاست او كى مرده است *** از غم بى‏آلتى افسرده است
نفس انسان، حالت مار افعى را دارد. مار افعى در زمستان حالت يخ‏زدگى و كرخى پيدا مى‏كند و اگر انسان به آن دست هم بزند، تكان نمى‏خورد و اگر بچه‏اى با آن بازى كند او را نيش نمى‏زند و انسان خيال مى‏كند كه اين مار به خوبى رام شده است. اما وقتى آفتاب گرمى به اين مار بتابد [گويى] يكمرتبه عوض مى‏شود و چيز ديگرى مى‏شود كه ملا راجع به آن مارگير كه اژدهائى را از كوه آورد، داستان مفصلى آورده است كه آن را ذكر نمى‏كنم. در اواخر آن داستان، همين بيت را مى‏گويد:
نفست اژدرهاست او كى مرده است *** از غم بى‏آلتى افسرده است
خيال نكن كه نفست مرده است، او اژدهائى يخ زده است، اگر حرارت به آن بتابد، آن وقت مى‏فهمى چه خبر است! مولوى در جاى ديگرى راجع به ميلهاى پنهان و خفته در انسان تشبيهى مى‏كند كه روانكاوها را به حيرت مى‏اندازد، مى‏گويد:
ميلها همچون سگان خفته‏اند *** اندر ايشان خير و شر بنهفته‏اند
چونكه قدرت نيست خفتند آن رده *** همچو هيزم پارها وتن زده
گاهى ديده‏ايد تعدادى سگ در جائى خوابيده‏اند و سرهايشان را روى دستهاشان گذاشته‏اند و چشمهايشان را روى هم گذاشته و آرام گرفته اند، بطوريكه انسان خيال مى‏كند اينها تعدادى بره و گوسفند هستند.
تا كه مردارى درآيد در ميان *** نفخ صور حرص كوبد بر سگان
چونكه در كوچه خرى مردار شد *** صد سگ خفته بدان بيدار شد
[صفحه: 224]

اما اگر در اين بين يك لاشه مردار پيدا شود، همينهائى كه اينطور خوابيده‏اند و مثل گوسفند سرها را روى دستها گذاشته‏اند يكمرتبه از جا حركت مى‏كنند و چشمهاشان از قالب بيرون مى‏زند و صداى خورخور از حلق اينها بيرون مى‏آيد و هر كدام از موهايشان، مثل يك دندان مى‏شود.
حرصهاى رفته اندركتم غيب *** تاختن آورد و سربر زد زجيب
موبه موى هر سگى دندان شده *** از براى حيله دم جنبان شده
تا اينجا مثل است، بعد مى‏گويد:
صد چنين سگ اندر اين تن خفته‏اند *** چون شكارى نيستشان بنهفته‏اند
چه حقيقت بزرگى و چه نكته دقيق و باريكى است!

--------------------  نام فصل: جهاد با نفس در قرآن و حديث  --------------------
جهاد با نفس در قرآن و حديث
تا اينجا مطالب صد درصد درست و بسيار عميق و دقيق است و شواهد قرآنى و حديثى بسيارى، اين مطالب را تأييد مى‏كند كه اگر بخواهم آنها را برايتان ذكر كنم خيلى مفصل مى‏شود. به طور اجمال عرض مى‏كنم كه هيچ شكى در اين مطلب نيست كه انسان، گذشته از آن خود ابتدائى حيوانى خود محورى كه فقط در فكر خودش است و از جنبه مثبت يا منفى در فكر ديگران نيست كه اين يك حالت عادى است حالت آز و حرص دارد كه يك بيمارى عجيب است و همچنين دچار بيماريهاى مخفى و عقده‏هاى روحى و روانى مى‏شود. اينها همه در جاى خود درست است، حال نتيجه چيست؟ نتيجه اين است كه نفس را، آنجا كه به صورت آز درمى‏آيد و آنجا كه به صورت
[صفحه: 225]

حرص درمى‏آيد و آنجا كه آن ميلها به صورت سگهاى خفته‏اى در درون انسان مخفى مى‏شوند و آنجا كه نفس انسان، حالت آن افعى را پيدا مى‏كند، بايد از بين برد و " جهاد با نفس " كرد، يعنى بايد با " نفس اماره بالسوء " كه اين تعبير هم مال قرآن است اين نفسى كه به شدت فرمان به بدى مى‏دهد، مبارزه كرد. آن حد اول كه مى‏خواهد يك لقمه نان بخورد، فرمان به بدى نيست. آن غريزه، طبيعى است و خوب‏هم هست ولى وقتى به صورت آز و حرص و بخل و حسد و كينه و عقده و خشم و غضب‏و امثال اينها درمى‏آيد، آن وقت است كه اين نفس، " اماره بالسوء " مى‏شود. قرآن هم مى‏گويد با نفس اماره بالسوء بايد مبارزه كرد: " «فاما من طغى 0 و اثر الحيوش الدنيا 0 فان الجحيم هى الماوى 0 و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى 0 فان الجنة هى الماوى» " قرآن تصريح مى‏كند كه بايد جلوى نفس را گرفت و بايد آن را از اينكه دنبال هواى خودش برود نهى كرد. در جاى ديگر مى‏فرمايد: " «أفرايت من اتخذ الهه هواه» " (1) آيا ديدى آن كسى را كه معبودش همان هواى نفسش است؟ در جاى ديگر از زبان يوسف صديق نقل مى‏كند: " «و ما ابرى نفسى ان النفس لامارش بالسوء» " (2) من هرگز نفس خودم را تبرئه نمى‏كنم. ببينيد يوسف چه مى‏گويد، يوسفى كه از خودش مطمئن است، در عين حال مى‏گويد: " «ان النفس لامارش بالسوء» " مى‏خواهد بگويد دستگاه نفس انسان آنقدر پيچيده و پيچيده است كه گاهى ممكن است در آن لايه دهمش چيزى باشد كه

پاورقى:
. 1 سوره جاثيه، آيه. 23
. 2 سوره يوسف، آيه. 53
[صفحه: 226]

انسان خودش نفهمد و لهذا مى‏گويد من هرگز نفس خودم را تبرئه نمى‏كنم، و خصلت مؤمن اين است كه هيچگاه به نفس خود از نظر شرارت نكردن اعتماد نمى‏كند. بنابراين اسلام هم، جهاد با نفس را تأييد مى‏كند و اصلا كلمه " جهاد نفس " مال خود اسلام است. كلمه جهاد با نفس آنجا [گفته شد] كه گروهى از صحابه از غزوه‏اى مراجعت كردند (1) و به طور دسته جمعى خدمت حضرت رسيدند. ببينيد پيغمبر چقدر فرصت شناس است و مى‏داند در كجا چه سخنى را بگويد. مردمى سرباز و غازى (2) هستند كه از جنگ برگشته‏اند، پيغمبر مى‏خواهد به آنها آفرين بگويد، همينجا بزرگترين درس اخلاق را به آنها مى‏دهد، مى‏فرمايد: " «مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقى عليهم الجهاد الاكبر» " آفرين! آفرين بر مردمى كه از نبرد كوچك بازگشته‏اند و نبرد بزرگ بر آنها باقى مانده است. عرض كردند: يا رسول الله و ما الجهاد الاكبر؟ نبرد بزرگ چيست؟ فرمود: «جهاد النفس» (3) مجاهده با نفس اماره از جهاد با انسان ديگر بزرگتر است. پس جهاد با نفس را هم اسلام گفته است. تا اينجا مطالب مكتب عرفان در اين باره درست است. ولى ما در اين مكتب كه اسمش را مكتب عرفان و تصوف مى‏گذاريم در مرحله جهاد با نفس و مبارزه با خودخواهى و خودپرستى و درهم كوبيدن " خود "، گاهى به جائى مى‏رسيم كه

پاورقى:
. 1 شايد هم پيغمبر اكرم به استقبالشان رفته بودند.
. 2 [به معناى جنگجو].
. 3 وسائل، ج 11، ص. 122
[صفحه: 227]

اسلام آن را تأييد نمى‏كند. البته مى‏گويم " گاهى " نمى‏خواهم بگويم حتى اكابر هم اين اشتباه را مى‏كرده‏اند ولى اين اشتباه در كلمات اهل اين مكتب زياد است. يكى از مراحل، رياضتهاى شاقه است (1). به اينجا كه مى‏رسد اسلام در مقابل آن مى‏ايستد، مى‏گويد بدنت برتو حق دارد. اصحابى از پيغمبر بودند كه مى‏خواستند خودشان را در اين رياضتهاى شاق وارد كنند. پيغمبر به شدت با آنها مبارزه كرد. در عين حال گاهى ديده مى‏شود افرادى تن به رياضتهاى شاقه‏اى مى‏دهند كه اسلام در آن حد، اين رياضتها را تأييد نمى‏كند. اين يك [اشكال است] كه خيلى مهم نيست. مجاهده با نفس دو جور است. گاهى مجاهده با نفس به شكل رياضت است، يعنى خيلى به تن سختى مى‏دهند: غذا خيلى خيلى كم مى‏خورند و خواب را خيلى تقليل مى‏دهند. بدن انسان هم حالتى دارد كه هر طور كه انسان آن را پرورش دهد قبول مى‏كند. ممكن است كسى در اثر ممارست زياد، كارى كند كه در شبانه روز واقعا بتو اند با چند مغز بادام بسر ببرد و همه خوابش در شبانه روز به يك ربع ساعت تقليل پيدا كند، يعنى اين تن را در حالت زجر قرار دهد كه اين كار، بيشتر در بين هنديها معمول است و در ميان مسلمين كمتر يافت مى‏شود، چون منطق اسلام اجازه نمى‏دهد كه اين كار

پاورقى:
. 1 من نمى‏خواهم رياضتهاى شاقه را [به عنوان اينكه همه اهل اين مكتب چنين چيزى را قبول دارند] ذكر كنم، آن خودش يك مرحله است. همه مراحل را عرض خواهم كرد.
[صفحه: 228]

رايج شود. ولى قسم ديگر جهاد با نفس، مبارزه با تن نيست، مبارزه با خود نفس و با روان است، يعنى برخلاف ميل نفس رفتار كردن است كه اين هم تا حدى درست است. ولى در همين جا گاهى چيزهائى مى‏بينيم كه با منطق اسلام جور درنمى‏آيد، يعنى انسان كامل اسلام اينطور نيست. حال اينها را يك يك براى شما عرض مى‏كنم.

--------------------  نام فصل: روش ملامتى  --------------------
روش ملامتى
يكى از آنها روشى است كه در ميان بعضى از متصوفان نه در ميان همه معمول بوده است، ولى كم و بيش در ميان همه اثر گذاشته است كه آن را " روش ملامتى " يا " روش ملامتيان " مى‏نامند. روش ملامتى چيست؟ روش ملامتى نقطه مقابل روش رياكارى است. آدم رياكار باطنش بد است ولى تظاهر به خوبى مى‏كند، ولى آدم ملامتى يك آدم خوب است كه براى اينكه مردم به او عقيده پيدا نكنند، تظاهر به بدى مى‏كند. مثلا شراب نمى‏خورد، ولى تظاهر به شرابخوارى مى‏كند، زنا نمى‏كند و لى جورى رفتار مى‏كند كه مردم او را يك آدم فاسد زناكار بدانند، چرا؟ مى‏گويد من اين كار را مى‏كنم براى اينكه نفس را بكشم، براى اينكه نفس بميرد. واقعا هم اين كارها مبارزه شديدى با نفس است چون نفس دلش مى‏خواهد در ميان مردم آبرو داشته باشد، وجهه داشته باشد و مردم به او اعتقاد داشته باشند ولى او عمدا كارى مى‏كند كه مردم به او اعتقاد نداشته
[صفحه: 229]

باشند. دزد نبود ولى تظاهر به دزدى مى‏كرد. بسا بود مال مردم را به جائى مى‏برد كه او را بگيرند و كتك بزنند، و اگر نمى‏فهميدند، دوباره آن مال را سرجايش مى‏گذاشت. شيشه مشروب را با خودش حمل مى‏كرد، در حالى كه شرابخوار نبود. آيا اين كارها با منطق اسلام وفق مى‏دهد؟ نه. اسلام مى‏گويد عرض مؤمن در اختيار خودش نيست. مؤمن حق ندارد كارى كند كه شرف و احترام و عرض خود را در ميان مردم بريزد. اسلام مى‏گويد: رياكارى نكن، تظاهر به خوبى نكن ولى تظاهر دروغين هم به بدى نكن. هم آن، دروغ عملى است و هم اين دروغ عملى است. نه آن دروغ را بگو و نه اين دروغ را. يكى از علل اينكه در ادبيات عرفانى، معانى بلند مقدس معنوى را در لباس الفاظ فسق و فجورى بيان كرده‏اند و از زبان شاهد و معشوق و مى‏و نى سخن گفته‏اند، اين است كه مى‏خواسته‏اند به چيزى كه خودشان اهل آن نبوده‏اند تظاهر كنند. حتى در حافظ هم اين مطلب زياد ديده مى‏شود، گواينكه خودش مى‏گويد كه من ملامتى نيستم و رياكار هم نيستم:
دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات *** مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
(1) روش ملامتى يك نوع مجاهده با نفس صوفيانه است كه

پاورقى:
. 1 منظور او از " به فسق مباهات كردن " همانهائى هستند كه اين كارها را مى‏كنند، ولى شايد از بعضى از كلمات خود حافظ هم بشود اين مطلب را فهميد. [استاد در حواشى خود بر ديوان حافظ چند بيت از ابياتى كه دليل بر ملامتى بودن حافظ گرفته شده >
[صفحه: 230]

اسلام آن را نمى‏پذيرد. البته باز هم تأكيد مى‏كنم كه اين روش در ميان همه متصوفه نبوده است، در ميان بسيارى از متصوفه از قبيل خواجه عبدالله انصارى، حفظ آداب شريعت خيلى قوى بوده است، ولى در ميان گروهى اين مطلب بوده است. مى‏گويند در ميان متصوفه خراسان، ملامتيان زياد بوده‏اند. به هر حال اسلام در جهاد با نفس، روش ملامتى را اجازه نمى‏دهد.

--------------------  نام فصل: تصوف و "عزت نفس"  --------------------
تصوف و " عزت نفس "
گاهى (1) در مكتب تصوف در همين جهاد با نفس، تن به دنائت و پستى مى‏دهند براى اينكه نفس را رام و ذليل كرده، از فرمان دادن باز دارند. چطور؟ مثلا شخصى در جائى مى‏تواند از حيثيت خودش دفاع كند، ولى دفاع نمى‏كند. چيزى كه ما اسمش را عزت مؤمن مى‏گذاريم در بعضى از مكتبهاى تصوف معنى ندارد. در ميان بسيارى از اين مكاتب، در مراسمى كه سالك بايد به شيخ و استاد خود خدمت كند، آن استاد به سالك فرمان مى‏دهد كه كارهائى را كه خيلى پست و دنى است انجام دهد. مثلا اين

پاورقى:
> است مشخص كرده‏اند. مانند اين ابيات:
گر مريد راه عشقى فكر بدنامى مكن *** شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
و يا اين بيت:]
. 1 باز هم " گاهى " عرض مى‏كنم.
[صفحه: 231]

سالك حتما بايد مدتى سرگينهاى حيوانات را جمع كند، كناسى كند و يا كارهائى بدتر از اينها را انجام دهد براى اينكه نفسش كشته شود، كه اسلام اينها را اجازه نمى‏دهد. ابراهيم ادهم كه از مشايخ تصوف است مى‏گويد (1): من در عمرم هيچوقت به اندازه سه موضع خوشحال نشدم. يكى آنكه وقتى مريض بودم و در مسجدى افتاده بودم و نمى‏توانستم بلند شوم، خادم مسجد آمد و گداها و فقيرها را كه خوابيده بودند، بلند كرد. به من هم كه رسيد [با عتاب] گفت: بلند شو! و چند لگد با پايش به من زد، و من هم نمى‏توانستم بلند شوم. همه رفتند و من تنها بودم. بعد خادم پايم را گرفت و مثل يك لاشه مرا از مسجد بيرون انداخت. خيلى خوشحال شدم چون ديدم اين نفس در اينجا دارد حسابى كوبيده و ذليل و خوار مى‏شود. مورد دوم اينكه يك وقت همراه عده زيادى سوار كشتى بوديم. دلقكى در اين كشتى بود كه براى سرگرمى اهل كشتى دلقك بازى مى‏كرد و قصه مى‏گفت و مردم را مى‏خنداند. يكدفعه گفت: بله در فلان جا به جنگ كفار رفته بوديم و چنين و چنان مى‏كرديم و بعد يك كافر كثيفى در آنجا بود و من رفتم و ريش او را گرفتم و كشيدم. آن دلقك در مجلس نگاه كرد چون آدمى مى‏خواست كه او را به اصطلاح، سوژه خودش قرار دهد از من پست‏تر كسى را پيدا نكرد، آمد ريش مرا گرفت و كشيد و مردم خنديدند. اينجا هم خيلى

پاورقى:
. 1 نقل من در اينجا از ابن ابى الحديد است. ابراهيم ادهم، اول شاهزاده بود بعد فرار كرد و در حال تنهائى زندگى كرد و مشغول سلوك و مجاهده با نفس شد.
[صفحه: 232]

خوشحال شدم چون ديدم حسابى نفس دارد كوبيده مى‏شود. مورد سوم هم اينكه روزى در زمستان در جائى بودم. از جاى خود بيرون و در زير آفتاب آمدم. به پوستينم نگاه كردم، ديدم آنقدر شپش داشت كه نفهميدم پشم زيادتر است يا شپش. اين هم يكى از آن مقاماتى بود كه خيلى خوشحال شدم. بله، اينها مبارزه با نفس است، جهاد با نفس است، اما جهاد با نفسى است كه اسلام آن را اجازه نمى‏دهد (1). اساسا اسلام به هيچوجه چنين مجاهده با نفسى را كه انسان تن به خوارى بدهد و آن دلقك بخواهد مردم را بخنداند، يعنى يك كار بطالى بكند كه اصل كارش خلاف است و توهين كردن او به من خلاف ديگر است قبول ندارد. آيا او بيايد ريشم را با دست بگيرد و مرا اين طرف و آن طرف بكشد و من هيچ چيز نگويم و تسليم او شوم براى اينكه جهاد با نفس است؟! اسلام مى‏گويد نفس مؤمن، عزيز و محترم است، مؤمن بايد از شرافت خود دفاع كند. طبق منطق اسلام بر ابراهيم ادهم واجب بوده كه در آنجا در مقابل آن دلقك بايستد و بگويد: فضولى موقوف! دور شو! ديگرى مى‏گويد: شبى يك نفر مرا براى افطارى به خانه اش دعوت كرد. وقتى در خانه‏اش رفتم، را هم نداد. يك شب ديگر مرا دعوت كرد ولى باز هم مرا راه نداد و بار ديگر اين مطلب تكرار شد. آخر كار گفت: واقعا تعجب مى‏كنم، من سه دفعه تو را دعوت كردم و هر سه دفعه راهت ندادم ولى در عين حال، هر وقت تو را دعوت مى‏كنم

پاورقى:
. 1 حال دليل اينكه اجازه نمى دهد را بعد عرض مى‏كنم.
[صفحه: 233]

باز مى‏آيى، عجب آدمى هستى! گفتم: سگ هم كه همينطور است، سگ را اگر ده دفعه هم صدايش كنى و بعد برانى، دوباره برمى‏گردد. ولى اسلام اجازه نمى‏دهد كه انسان تا اين حد نفس خود را خوار و تحقير كند و به آن توهين كند، چرا؟ راز مطلب اينجاست. ما در اسلام از يك طرف به جائى مى‏رسيم كه وقتى صحبت نفس پيش مى‏آيد مى‏گويند بايد با اين نفس، مجاهده و مبارزه كرد و آن را ميراند و نفس اماره بالسوء چنين و چنان است. از طرف ديگر در اسلام به جاى ديگرى مى‏رسيم، مى‏بينيم به همين اندازه و بلكه بيش از اين اندازه صحبت از عزت نفس و قوت نفس و كرامت نفس است، صحبت از اين است كه نفس مؤمن عزيز است، نفس مؤمن محترم است و حتى همه اخلاق اسلامى براساس توجه دادن انسان به كرامت و شرافت نفسش است، مى‏گويد: شرافت نفس خودت را لكه‏دار نكن. اين چطور مى‏شود كه اسلام از يك طرف مى‏گويد مجاهده با نفس كن و از طرف ديگر مى‏گويد شرافت نفس خود را لكه دار نكن؟ مگر دو نفس وجود دارد كه بايد با يك نفس مجاهده كرد و نفس ديگر را محترم شمرد؟ جواب اين است كه دو نفس به معناى اين كه دو شخص باشد وجود ندارد، يك نفس وجود دارد، ولى يك نفس است كه هم درجه عالى دارد و هم درجه دانى و پست. نفس در درجه عالى خودش، شريف است و وقتى در درجه دانى خود، پايش را از گليمش درازتر مى‏كند نه اينكه بگوئيم پست است بايد جلوى او را گرفت. اين مطلب است كه در زبان عرفا به آن آنچنان كه
[صفحه: 234]

بايد توجه نشده است و لذا آنجا كه مسئله جهاد با نفس در كلمات آنها مطرح است، ضمنا جهاد با آن نفس شريفه هم شده است، نه اينكه فقط جهاد با نفس اماره شده باشد، يعنى به اين كه چنين خودى در كار هست، كمتر توجه شده است (1).

 ادامه در پست های بعد