انسان کامل 7
پاورقى:
. 1 در قديم نه اسكناس بود و نه بانك. مردم سكههاى خود را در زير خاك مخفى مىكردند و گاهى از ترس اينكه كسى بفهمد، به بچهها و وراثشان هم نمىگفتند. قبل از آنكه سر خود را به كسى بگويند كه مثلا من پولها را در فلان جاى اطاقم زيرخاك مخفى كردهام، مىمردند و اين همه پول زير خاك مىماند.
[صفحه: 201]
رفت آنجا را كند، ولى هرچه كند به گنجى نرسيد. گفت حتما جهت را اشتباه كردهام. تير را به طرف ديگرى پرتاب كرد ولى باز به نتيجه نرسيد. به هر طرفى كه پرتاب كرد، گنجى پيدا نكرد. مدتى كارش اين بود و اين زمين را سوراخ سوراخ كرد ولى به چيزى دست نيافت. ناراحت شد. باز به گوشه مسجد آمد و شروع به گله كردن كرد: خدايا! اين چه راهنمايىاى بود كه به من كردى! پدر من درآمد و به نتيجه نرسيدم. مدتها زارى مىكرد تا بالاخره آن هاتف دوباره به خوابش آمد، يقهاش را گرفت، گفت اين چه معرفىاى بود كه به من كردى؟! حرف تو غلط از كار درآمد. هاتف گفت مگر تو چه كردى؟ گفت به همانجا رفتم، نشانيها درست بود و من نقطه مورد نظر را پيدا كردم. تير را به كمان كردم و اول به طرف قبله به قوت كشيدم. هاتف گفت: من كى چنين چيزى به تو گفتم؟ تو از دستور من تخلف كردى، من گفتم تير را به كمان بگذار، هر جا افتاد همانجا گنج است، نگفتم به قوت بكش. گفت راست مىگوئى. فردا با بيل و كلنگ و تير و كمان رفت، تير را به كمان گذاشت. تا تير را رها كرد، پيش پاى خودش افتاد. زير پايش را كند، ديد گنج همانجاست. ملا به اينجا كه مىرسد، مىگويد:
آنچه حق است اقرب از حبل الوريد *** تو فكندى تير فكرت را بعيد
اى كمان و تيرها برساخته *** گنج نزديك و تو دور انداخته
(1) در عرفان روى اين زمينهها: " از خود بطلب "، " دل شهر
پاورقى:
. 1 يكى از علماى اخير كه از فضلا و آدم باحال و معتقدى بود، مىگفت من اين داستان را خوانده بودم و معنىاش را نمىدانستم. از مرد واعظى كه ذوق عرفانى داشت و خيلى به مثنوى مسلط بود پرسيدم: ملا در اين داستان چه مىخواهد بگويد؟ او در >
[صفحه: 202]
عجاب است "، " جهان خم است و دل چون جوى آب "، " جهان خانه است و دل شهر است " و امثال آن فوقالعاده تكيه شده است، يعنى جهان بيرون و طبيعت خيلى تحقير شده است. در مكتب عرفان، طبيعت حتى به عنوان يك كتابى كوچك، كمتر معرفى مىشود و حال آنكه در كلام منسوب به اميرالمؤمنين، عالم، عالم اكبر است و انسان، عالم اصغر:
دوائك فيك وما تبصر *** وداوك منك وما تشعر
وانت الكتاب المبين الذى *** باحرفه يظهر المضمر
أتزعم انك جرم صغير *** وفيك انطوى العالم الاكبر
حال، ما اگر اين منطق را بر منطق قرآن هم عرضه بداريم، در عين اينكه بسيارى از جهات مثبت در آن وجود دارد ولى از اين جهت آن را لنگ مىبينيم كه قرآن اين قدر به طبيعت بىاعتنا نيست، بلكه از نظر قرآن، آيات آفاق و انفس در كنار يكديگر است: " «سنريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق» " (2). البته من قبول دارم كه عاليترين و شريفترين معرفتها براى انسان، در درون خود انسان و از درون خود او بدست مىآيد ولى نه اين است كه ديگر طبيعت چيزى نباشد و آيت حق و آئينه خدا نباشد و فقط دل، آئينه خدا باشد، نه، دل يك آئينه خداست و طبيعت يك
پاورقى:
> جواب من يك جمله بيشتر نگفت، گفت: " وفى انفسكم افلاتبصرون ". مىخواهد بگويد [گنج حقيقى] در خود شماست.
. 1 نمىگويم هيچ معرفى نمىشود.
. 2 سوره فصلت، آيه 53 [ترجمه: به زودى نشانههاى خود را در طبيعت و در جانهاى خودشان به آنان بنماييم تا برايشان روشن شود كه او (خدا يا قرآن) حق است].
[صفحه: 203]
آئينه ديگر خدا.
-------------------- نام فصل: رابطه انسان با طبيعت --------------------
رابطه انسان با طبيعت
اينجا يك نكته بسيار دقيقى وجود دارد (1) و آن اينكه رابطه انسان با طبيعت چگونه رابطهاى است؟ آيا رابطه انسان با طبيعت، رابطه يك بيگانه با بيگانه است؟ آيا رابطه انسان با طبيعت حتى بالاتر از رابطه بيگانه با بيگانه رابطه يك زندانى با زندان و رابطه يك مرغ با قفس است؟ رابطه يوسف با چاه كنعان است؟ اين خودش مسألهاى است. ممكن است كسى بگويد اساسا آمدن انسان به دنيا، يعنى در قفس قرار گرفتن يك مرغ، در زندان قرار گرفتن يك آزاد، به چاه افتادن يك يوسف. پس اگر بنا شود طبيعت براى ما يك زندان باشد، براى ما چاه باشد، براى ما قفس باشد. رابطه انسان و طبيعت در حد اعلا، " ضد " است. بنابراين تلاش ما در طبيعت چگونه بايد
پاورقى:
> من مخصوصا درباب مكتب عرفان بيشتر بحثم را ادامه مىدهم، زيرا چنانكه عرض كردم، مكتب عرفان بيشتر با روحهاى ما تماس داشته است ولى مكتب فلاسفه مال خودشان و كتابهايشان بوده و بين مردم نيامده است. مكتب عرفان به واسطه ذوق و شور و حرارتى كه در آن است و جذبه و زيبائى و جمالى كه دارد، در تمام خانهها نفوذ دارد، مولوى در همه خانهها نفوذ دارد، سعدى و حافظ در همه خانهها نفوذ دارند و لهذا اين مكتب [از جنبه نقاط مثبتى كه دارد] بسيار خدمت كرده و احيانا اگر انحراف و لغزشى هم در كلمات بعضى از عرفا باشد كه هست آن هم به نوبه خود اثر [منفى] زيادى دارد. از اين جهت است كه من بحث خود را درباره مكتب عرفان نسبت به مكتب فلسفه، بيشتر بسط مىدهم.
[صفحه: 204]
باشد؟ تلاش [براى] نجات يك مرغ بايد خود را از قفس نجات دهد و كار ديگرى غير از اينكه از قفس نجات پيدا كند، ندارد، يك زندانى با زندان كارى ندارد جز اينكه اگر بتواند ديوار زندان را خراب كند و خودش را از آنجا خلاص كند، يوسف در آن چاه انتظارى ندارد جز اينكه مسافرينى بيايند و براى كشيدن آب، دلوى به درون چاه بفرستند و او خودش را به جاى آب، در آن دلو بيندازد و وقتى طناب را بالا بكشند يكوقت ببينند به جاى آب، يوسف از چاه بيرون آمده است. آيا قرآن و اسلام رابطه انسان با طبيعت را رابطه زندانى و زندان مىداند؟ رابطه يوسف و چاه مىداند؟ رابطه مرغ و قفس مىداند؟ در عرفان روى اين مطلب خيلى تكيه شده است. سنائى مىگويد: "
قفس بشكن چو طاووسان يكى برپر، بر اين بالا
" [و يا به قول ديگرى]: "
اى يوسف مصر درآ از چاه
". [در تشبيه رابطه انسان و طبيعت] به " زندان و زندانى " هم كه از زمين و آسمان گفتهاند (1).
-------------------- نام فصل: نظر اسلام --------------------
نظر اسلام
در اسلام رابطه انسان با طبيعت رابطه كشاورز است با مزرعه، رابطه بازرگان است با بازار تجارت، رابطه عابد است با معبد. براى كشاورز، مزرعه هدف نيست، ولى وسيله هست، يعنى محل زندگى و كانون زندگى كشاورز، شهر است اما از اين مزرعه است
پاورقى:
. 1 [كنايه از اينكه بسيار گفتهاند].
[صفحه: 205]
كه وسائل خوشى و سعادتش را به دست مىآورد. يك كشاورز بايد به مزرعه برود و زمين را شخم بزند، بذر بپاشد و زمين را آباد كند. بعد كه محصول روئيد، اگر علف هرزهاى پيدا شدو جين كند و بعد درو و سپس خرمن كند. «الدنيا مزرعةالاخرش " (1) دنيا كشتزار عالم آخرت است. بله، اگر كشاورز مزرعه را با خانه خود اشتباه كند، با مقر خود اشتباه كند، خطا كرده است، مزرعه را به عنوان مزرعه بودن، نبايد با چيز ديگرى اشتباه كند. بازار براى يك بازرگان، جاى كار است، يعنى جاى اين است كه سرمايه و عمل و تلاشى را براى سود و درآمد بيشترى به كار اندازد و بر آنچه دارد بيفزايد. دنيا هم براى انسان چنين چيزى است. " «الدنيا مزرعة الاخرة» " كه برايتان خواندم، كلام پيغمبر بود و " «الدنيا متجر اولياء الله» " كلام اميرالمؤمنين است. شخصى در حضور اميرالمؤمنين شروع كرد به مذمت كردن دنيا. شنيده بود كه على (ع) دنيا را مذمت مىكند. ولى نمىفهميد كه او [از چه جنبهاى] دنيا را مذمت مىكند. او خيال مىكرد كه وقتى على (ع) دنيا را مذمت مىكند، مثلا طبيعت را مذمت مىكند، نمىدانست كه او دنياپرستى را مذمت مىكند، او تو را از نظر پرستش دنيا كه ضد حق پرستى و حقيقت پرستى است و مساوى با نفى همه ارزشهاى انسانى است، مذمت مىكند. وقتى آن مرد دنيا را مذمت كرد، على (ع) كه ضد دنياپرستى است و آن را مذمت مىكند [به سختى برآشفت و فرمود]: «ايها الذام للدنيا، المغتر بغرورها، المخدوع باباطيلها، اتغتر بالدنيا ثم تذمها؟ انت المتجرم عليها أم هى المتجرمة
پاورقى:
. 1 كنوزالحقايق، متاوى، باب دال.
[صفحه: 206]
عليك»؟ اى آقاى مذمتگر دنيا! اى كسى كه فريب دنيا را خوردهاى! دنيا تو را فريب نداد، تو فريب خوردى. خيلى تعبير عجيبى است. دنيا كسى را فريب نمىدهد، انسان خودش فريب مىخورد. من در اينباره مثلى مىگويم: يك وقت پيرزنى با آرايشهاى مصنوعى، انسان را گول مىزند. دندان در دهانش ندارد، دندان مصنوعى مىگذارد، مو به سرش ندارد، موى مصنوعى مىگذارد. به قول آن شاعر عرب:
عجوز تمنت ان تكون فتية *** و قد يبس العينان و احدودب الظهر
يك بيچارهاى او را به صورت يك زن جوان خيال مىكند و وقتى كار از كار گذشته است، مىبيند كه اشتباه كرده است. ولى يك وقت همين پيرزن، مىگويد: آقا! سن من پنجاه و نه سال و شش ماه و شش روز است و حقيقت را مىگويد. دندانها و موهايش را نشان مىدهد، مىگويد: يك دندان هم به دهانم ندارم و موهائى را كه مىبينى، موى مصنوعى است كه به سرم گذاشتهام، من همين هستم، آيا حاضرى با من ازدواج كنى؟ او هر چه مىگويد من دندان ندارم [انسان] مىگويد: قربان همان دندانهايى كه ندارى! هرچه مىگويد من زلف ندارم، انسان مىگويد: شما تعارف مىفرمائيد، من مىفهمم كه شما داريد هزم نفس مىكنيد. پس اين پيرزن تو را فريب نداده، تو خودت آماده فريب خوردن هستى، خودت مىخواهى خودت را فريب بدهى، يك موضوع براى فريب خوردن مىخواهى. على (ع) مىفرمايد: دنيا كه چيزى را مخفى نكرده است. دنيا چه چيز را مخفى كرده كه مىگوئى دنيا مرا گول زد؟ آن روزى كه به دست خودت پدرت را دفن كردى، دنيا تو را گول زد؟! دنيا
[صفحه: 207]
مىگويد من همينم كه هستم، من محل تغير هستم و ثباتى در من نيست. دنيا مىگويد م ن را همانطور كه هستم، درك كن، چرا مىخواهى مرا آنطور كه نيستم، باور كنى؟ من يك جورى هستم و دارم خودم را هم به تو نشان مىدهم ولى تو مىخواهى مرا آنطور كه نيستم و خودت خيال مىكنى، باور كنى، پس دنيا كسى را فريب نمىدهد، انسان فريب مىخورد. «انت المتجرم عليها ام هى المتجرمة عليك»؟ بيا حساب كنيم، آيا تو بر دنيا جنايت كردى يا دنيا بر تو جنايت كرد؟ تو به اين عالم خيانت مىكنى يا عالم به تو خيانت مىكند؟ «متى غرتك؟ " دنيا كى تو را فريب داد؟ «ام متى استهوتك؟ " كى دنيا هواى نفس تو را طلب كرد؟ اين تو هستى كه با هواى نفس خود دنبال دنيا هستى. «أبمصارع ابائك من البلى؟ أم بمضاجع امهاتك تحت الثرى»؟ بعد فرمود: «الدنيا مسجد احباء الله " دنيا مسجد دوستان خداست. آيا اگر مسجد نباشد، عابد مىتواند عبادت كند؟ «متجر اولياء الله " (1) دنيا بازار تجارت اولياء خداست. اگر بازار نباشد، آيا بازرگان مىتواند بازرگانى كند و سود ببرد؟ آن فكر كه دنيا را براى انسان [به منزله] زندان و چاه و قفس مىداند و مىگويد وظيفه انسان بيرون رفتن از اين زندان و خارج شدن از اين چاه و شكستن اين قفس است، مبتنى بر يك اصل ديگرى در باب " معرفةالنفس " و " معرفةالروح)] است كه اسلام آن را قبول ندارد.
پاورقى:
. 1 نهجالبلاغه، حكمت. 131
[صفحه: 208]
-------------------- نام فصل: تكامل روح در دنيا --------------------
تكامل روح در دنيا
قبل از اسلام در برخى از كشورها مثل يونان و هند [عقيدهاى] وجود داشته است و آن اينكه روح انسان قبلا در عالم ديگر به تمام و كمال آفريده شده است و بعد، از آنجا مثل مرغى كه در قفس مىكنند، او را به اين عالم مىآورند. اگر اينطور باشد، بايد انسان قفس را بشكند ولى قرآن در يكى از آيات سوره مؤمنون [اين نظر را رد مىكند] و تعبير عجيبى دارد كه صدرالمتألهين مىگويد من نظريه " جسمانية الحدوث و روحانيةالبقاء " بودن روح را از اين آيه كشف كردم. وقتى درباره انسان بحث مىكند، مىفرمايد: ما انسان را از خاك آفريديم، مرحله به مرحله آمد تا اينكه نطفه شد، نطفه علقه شد، علقه مضغه شد و مضغه استخوان شد و بر روى استخوان گوشت پوشانيده شد. بعد مىفرمايد: " «ثم انشاناه خلقا اخر " (1) ما همين ماده و طبيعت را تبديل به چيز ديگرى كه روح است كرديم، يعنى روح زائيده همين طبيعت است. روح مجرد است، ولى " مجرد زائيده از ماده " است. پس انسان در جاى ديگرى به صورت كامل نبوده تا بعد در اين عالم، در قفس قرار گرفته باشد. انسان در اينجا در دامن مادر خودش است. طبيعت، ما در روح انسان است و انسان در طبيعت كه زندگى مىكند، در دامن مادر زندگى مىكند. بنابراين در همين جا بايد تكامل پيدا كند، نه اينكه قبلا تكامل پيدا كرده است و بعد اينجا
پاورقى:
. 1 سوره مؤمنون، آيه. 14
[صفحه: 209]
در زندان يا چاه گرفتار شده و از چاه بايد در بيايد، اين، فكر اسلامى نيست. البته اسلام مىگويد تو براى هميشه نبايد در دامن مادر بمانى، اگر براى هميشه بخواهى در دامن مادر باشى، يك " بچه ننه " خواهى بود و هرگز مرد ميدان نخواهى شد. اگر از طبيعت عروج نكنى و از دامن اين مادر برنخيزى و بالا نيائى، در طبيعت مىمانى، يك موجود طبيعى مىشوى، " «ثم رددناه اسفل سافلين» " مىشوى و ديگر " «الا الذين امنوا و عملوا الصالحات» " (1) نيستى، در اسفل السافلين مىمانى. اگر انسان در اسفل السافلين كه طبيعت است محبوس بماند محبوس به اين معنا كه از [حد] طبيعت، بالا نرود اين در دنياى ديگر براى او جهنم اوست، «فامه هاوية " (2) مادرش همان جهنم است. خداوند مولودى را در دامن اين مادر (طبيعت) متولد كرده كه از دامن اين مادر بالا برود، مدرسه برود و مدرسه را طى كند و بالاتر برود. اگر او در اين دامن بماند، براى هميشه در اينجا خواهد ماند. اگر چه اين تشبيه خيلى ناقص است ولى چنين شخصى حالت بچهاى را دارد كه واقعا " بچه ننه " شده است، يك بچه ننهاى كه وقتى بيست و پنج ساله هم شده باز بايد در بغل مادرش بخوابد و مادرش پستانش را بغل صورتش بگذارد كه اين آقازاده خوابش ببرد! اين آدم ديگر چه از آب درمىآيد! پس انسان در انسان شناسى وجهان شناسى اسلام، يك مرغ
پاورقى:
. 1 سوره تين، آيات 5 و. 6
. 2 سوره قارعه، آيه. 9
[صفحه: 210]
ساخته و پرداخته قبلى كه در فضاى عالم قدس پرواز مىكرده " طاير عالم قدسم چه دهم شرح فراق " نيست كه بعد او را در اين قفس، زندانى كرده باشند و وظيفهاش اين باشد كه فقط زندان را بشكند. اسلام اين را قبول ندارد. بله، اگر شما شنيدهايد كه عالم ارواح بر عالم اجسام تقدم دارد، به اين معناست كه سنخ ارواح تقدم دارد، يعنى روح پرتوى است كه تكوينش در اين عالم است، ولى پرتوى است كه از عالم ديگر به اين عالم تابيده است، نه اينكه به تمام و كمال در يك جاى ديگرى بوده و بعد او را به اينجا آوردهاند و در قفس كردهاند. اين فكر يعنى فكر تناسخ يك فكر هندى و يك فكر افلاطونى است. افلاطون در بين يونانيها معتقد بود كه روح انسان ساخته و پرداخته عالمى قبل از اين عالم عالم مثل است، بعد اين ساخته و پرداخته را آوردهاند و به حكم مصلحتى در اينجا زندانى كردهاند، لذا بايد از اين زندان رها شود و برود. ولى اسلام با اين ديد به طبيعت نگاه نمىكند. البته اين را هم عرض كنم (براى اينكه بعضى اگر تاريخچههايى را خواندهاند [توهم نكنند]). نمىخواهم بگويم تمام عرفا اينقدر اشتباه كردهاند، نه عرفاى بزر گ گاهى لااقل در كلمات خودشان متوجه اين نكته بودهاند و نه ترك جامعه گرائى كردهاند و نه ترك طبيعت گرائى. آنها به اين نكته كه قرآن آيات آفاق و انفس را در كنار يكديگر ذكر كرده است و اينكه طبيعت هم، آيه و آئينه جمال حق است، كاملا توجه كردهاند. مگر شبسترى نيست كه در آن منظومه بسيار بسيار عالى وراقى خودش كه واقعا شاهكارى در
[صفحه: 211]
عالم انسانيت است، (1) مىگويد:
به نام آنكه جان را فكرت آموخت *** چراغ دل به نور جان برافروخت
زفضلش هر دو عالم گشت روشن *** زفيضش خاك آدم گشت گلشن
در يك جا توجهش به آيات آفاقى كاملا خوب است، مىگويد:
به نزد آنكه جانش در تجلى است *** همه عالم كتاب حق تعالى است
عرض اعراب و جوهر چون حروف است *** مراتب همچو آيات وقوف است
غرض اين مطلب است كه گاهى اين توجهات [در بين عرفا] هست. يا جامى مىگويد:
صلاى باده زد پير خرابات *** بيا ساقى كه فىالتاخير آفات
جهان مرآت حسن شاهد ماست *** فشاهد وجهه فى كل مرات
اگر ما قرآن را يك طرف و عرفان را در طرف ديگر بگذاريم، يعنى ببينيم كه قرآن تا چه اندازه به طبيعت توجه دارد و عرفان تا چه اندازه به طبيعت توجه دارد، متوجه مىشويم كه قرآن بيش از عرفان به طبيعت توجه دارد، بدون آنكه قرآن مسئله توجه به باطن نفس و رجوع به آن را به شكلى انكار كرده باشد. بنابراين، انسان كامل قرآن در كنار عقل گرايى و در كنار دل گرائى [جامعهگرا و طبيعت گرا هم هست]. حال ارزش هر كدام از اينها چقدر است، مطلبى است كه وقتى سيماى انسان كامل اسلام را
پاورقى:
. 1 پيدايش اين كتاب هم عجيب است. سؤالهايى از خراسان در مسائل عرفانى از او مىكنند و او اين سؤالها را در يك جلسه جواب مىدهد البته خودش مىگويد كه بعد آنها را بسط داده است و يك شاهكار به وجود مىآورد.
[صفحه: 212]
برايتان ذكر مىكنم، شايد موفق شوم اين قسمت را هم بيان كنم ولى [به هر حال] انسان كامل قرآن، انسان عقلگرا و دلگرا و طبيعتگرا و جامعه گراست.
-------------------- نام فصل: ترك خودى --------------------
ترك خودى
مسئلهاى در آخر جلسه گذشته عنوان كردم كه باز در اين جلسه در آخر بحثم به اين مطلب رسيدم. اين بحث، مقدماتى دارد كه اگر آن مقدمات را ذكر نكنم اصلا هيچ و پوچ است. فقط زمينه بحث را برايتان عرض مىكنم. آن مسئله، " ترك خودى " است. عرفان، دل را محترم مىشمارد ولى چيزى را كه به نام نفس در قرآن آمده است، خوار مىشمارد. قسمتى از دعوت عرفان به " ترك خودى " و " رفتن از خود " و " نفى خود " و " نفى خودبينى " است. اين مطلب، فى حد ذاته مطلب درستى است و منطق اسلام هم اين را تأييد مىكند. ما در جلسه آينده به حول و قوه الهى، هم بيان عرفان و هم بيان اسلام را در مورد نفى " خود " (نفس) ذكر مىكنيم. ما در اسلام با دو " خود " و حتى با دو نفس برخورد مىكنيم. اسلام در عين اينكه يك " خود " را نفى مىكند و آن را خرد مىكند، " خود " ديگر را در انسان زنده مىكند و اين مطلب، خيلى دقيق است. مىدانيد اين مسئله، مثل چيست؟ مثل اين است كه يك دوست و يك دشمن در كنار و هم مرز يكديگر ايستاده باشند و دوست در خطر باشد. اگر دوست را بزنيم، ديگر تمام هدفمان از بين رفته است. مثلا بچهاى بالاى درختى برود براى اينكه ميوهاى بچيند.
[صفحه: 213]
اتفاقا يك مار بسيار خطرناك در بالاى درخت ظاهر شده، پهلوى آن بچه برود. اينجا يك صياد بسيار ماهرى لازم است كه سر آن مار را نشانهگيرى كند و آن مار را بزند ولى به آن بچه هم نخورد. اگر صياد يك ذره اشتباه كند، تير هدر رفته است. اگر كمى اين طرف يا آن طرف بزند، تير هدر رفته، نه به مار خورده نه به بچه، و يا اينكه به بچه خورده و به جاى اينكه مار را بكشد، بچه را كشته است. صياد بايد آنقدر دقيق باشد كه نشانه گيرىاش طورى باشد كه مار را بزند، بدون اينكه به بچه آسيبى برسد، و نظير اين مسئله زمانى است كه دوست و دشمنى با يكديگر گلاويز مىشوند و هر يك مىخواهد ديگرى را بكشد. شما بايد تير يا شمشيرتان را آنچنان بزنيد كه دشمن را بكشيد و به دوستتان اصابت نكند. اين دو " خود " در آدمى آنچنان به يكديگر پيوسته هستند كه يك شكارچى فوقالعا ده ماهرى مىخواهد كه يك " خود " را كه دنائت و پستى است، درهم بشكند و يك " خود " ديگر را كه تمام ارزشهاى انسانى به آن " خود " وابسته است، از آسيب مصون بدارد! معجزه اسلام اين است كه اين دو خود را آنچنان دقيق تشخيص داده است كه هيچ اشتباه نمىشود! در عرفان گاهى مىبينيم اين تشخيص هست. ولى گاهى وقتها مىبينيم به جاى اينكه " خود دشمن " را نشانهگيرى كرده و زده باشند، " خود دوست " را زدهاند، يعنى به جاى اينكه نفس قربانى شده باشد، همان چيزى كه آن را خودشان " دل " و يا " انسان " مىنامند قربانى شده است. اين مسئله، نكته بسيار دقيقى است كه انشاءالله در جلسه بعد در اطراف آن توضيح مىدهم. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 214]
-------------------- نام فصل: جلسه نهم: نقد و بررسى مكتب عرفان (2) --------------------
9 نقد و بررسى مكتب عرفان 2
[صفحه: 215]
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، و الصلوش و السلام على عبد الله ورسوله، و حبيبه وصفيه، و حافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «فاما من طغى 0 و اثر الحيوش الدنيا 0 فان الجحيم هى الماوى 0 و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى 0 فان الجنة هى المأوى» " (1). يكى از مسائل مهم در مورد انسان كامل در مكتب عرفان، مسئله رابطه انسان با نفس خودش است. البته اين مسئله در عين حال يك مسئله اسلامى هم هست، يعنى ما هم در زبان عرفا و اهل تصوف، و هم در تعليمات عاليه اسلامى مسئله مبارزه با خودخواهى و خودپرستى و پيروى از هواى نفس را مىبينيم و بلكه اين تعبير " هم در آنجا و هم در اينجا " تا اندازهاى تعبير نادرستى است، براى اينكه عرفاى اسلامى در اين مسائل از خود اسلام الهام گرفتهاند و همه تعبيرات، تعبيرات اسلامى است. ما در اين جلسه مىخواهيم در
پاورقى:
. 1 سوره نازعات، آيات 37 تا. 41
[صفحه: 216]
اطراف اين مطلب توضيح دهيم. در آنچه كه تزكيه نفس ناميده مىشود، با " خود " كه در عربى به آن " نفس " گفته مىشود مبارزه مىشود، مىگويند: " جهاد با نفس ". حتى " نفس " به عنوان يك دشمن درونى براى انسان تلقى مىشود، چنانكه سعدى مىگويد:
تو با دشمن نفس هم خانهاى *** چه دربند پيكار بيگانهاى
اين تعبير اقتباس از كلام مقدس نبوى است كه فرمود: " «اعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك» " (1) خطرناكترين دشمنان تو همان نفس خودت است كه در ميان دو پهلويت قرار گرفته است. سعدى در گلستان مىگويد: از عارفى معنى اين حديث را پرسيدند كه چرا پيغمبر فرمود: «اعدى عدوك نفسك» نفس خودت از همه دشمنها با تو دشمنتر و از همه نسبت به تو خطرناكتر است؟ آن مرد عارف اينطور جواب داد: براى اينكه اگر تو به هر دشمنى نيكى كنى و آنچه مىخواهد به او بدهى با تو دوست گردد، الا نفس كه هرچه بيشتر خواستههايش را به او بدهى با تو دشمنتر مىگردد. پس به چشم يك دشمن به نفس نگاه كردهاند و اين نفس همان " خود " است، مىگوئيم: " نفس پرستى " يا " خودپرستى ". حال مىخواهيم اين مطلب را بشكافيم، ببينيم كه اين خود يا خودخواهى اى كه گفته مىشود بد است، چيست.
پاورقى:
. 1 محجةالبيضاء، ج 5، ص. 6
[صفحه: 217]
-------------------- نام فصل: درجه اول خودخواهى --------------------
درجه اول خودخواهى
يك درجه از خودخواهى اين است كه انسان " خودمحور " باشد، به اين معنا كه [فقط] براى خودش كار مىكند و تمام كارها و حركاتش براى خودش است، از صبح كه حركت مىكند تا شب كه مىخوابد تمام تلاشهايش براى زندگى خودش است، براى شكمش است كه سير شود، براى تنش است كه پوشيده شود و براى مسكنش است كه در جائى سكنى گزيند. فعاليت در اين حد چطور است؟ آيا اين، سيئه اخلاقى و ضد اخلاق است كه انسان براى خودش در اين حد فعاليت كند؟ [بايد گفت اينگونه فعاليت] اخلاق نيست، يعنى يك ارزش انسانى نيست، ولى در عين حال ضد اخلاق و يا يك بيمارى هم نيست. در اينجا توضيحى درباره اخلاق و ضد اخلاق عرض مىكنم: قرآن براى انسان يك مقام فوق حيوانى قائل است و يك مقام همدرجه با حيوان و يك مقام پائينتر از حيوان، يعنى انسان گاهى در حيوانيت با حيوان همدرجه مىشود، گاهى ارزشى بالاتر از حيوان و حتى بالاتر از ملك و فرشته پيدا مىكند و گاهى ارزش منفى پيدا مىكند و زير صفر قرار مىگيرد، يعنى از حيوان هم پستتر مىشود. كارهاى انسان هم سه قسم است:. 1 اخلاق يعنى بالاتر از حد حيوان.. 2 ضد اخلاق يعنى پائينتر از حيوان.. 3 " نه اخلاق "، يعنى اخلاق نيست ولى ضد اخلاق هم
[صفحه: 218]
نيست. " نه اخلاق و نه ضد اخلاق " يعنى يك كار عادى در حد حيوان. حال اگر شما يك آدمى را در دنيا پيدا كنيد و اينطور آدمها زياد هستند كه درست خصلت كبوتر و يا گوسفند را دارد، يعنى فقط در فكر خودش است و بس، از صبح كه بلند مىشود همه فعاليتش براى اين است كه شكم خود را سير كند و شب هم بخوابد، چنين آدمى در حد حيوان است. كار او در اين حد، اخلاق نيست ولى ضد اخلاق هم نيست.
-------------------- نام فصل: درجه دوم خودخواهى --------------------
درجه دوم خودخواهى
اما يك وقت در مسئله " خود "، مسئله اين نيست كه انسان به فكر زندگى خود است، مسئله اين است كه دچار نوعى بيمارى روانى است و در واقع، آن مقام انسانيش در خدمت حيوانيتش قرار مىگيرد، بعد مىبينيد " به خودكش " (1) مىشود، نه فقط به اندازهاى كه بخواهد زندگى كند [بلكه هدفش، بيشتر جمع كردن است]. كبوتر دانه جمع مىكند براى اينكه سير شود و اين، يك امر طبيعى و عادى است، اسب مىچرد براى اينكه سير شود، اين هم يك امر عادى است. اگر يك بشر بخواهد در اين حد باشد عادى است، يعنى يك حيوان است. اما يك وقت بشر گرفتار آز مىشود، گرفتار حرص مىشود، اينجا ديگر صحبت اين نيست كه مىخواهد براى زندگى
پاورقى:
. 1 [يعنى همه چيز را براى خود مىخواهد].
[صفحه: 219]
خود فعاليت كند، بلكه فقط براى اينكه جمع كند فعاليت مىكند و هر چه هم جمع كند، باز مىخواهد بيشتر و بيشتر جمع كند و جمع كردن او حدى ندارد. اسم اين [حالت]، " آز " است. چنين آدمى آنجا كه مىخواهد بدهد، ببخشد و يا احسان كند دچار " بخل " است اين بيمارى ديگرى است دچار " امساك " است و به تعبير پيغمبر اكرم " شح مطاع " (1) دارد، يعنى يك حالت روانىاى دارد كه آن حالت روانى حاكم بر اوست، نه فكر و عقل و ارادهاش. پول به جانش چسبيده و هيچ حساب و كتاب و عقل و منطقى در كار نيست والا اگر عقل و منطق در كار باشد، مىفهمد كه اينجا جاى خرج كردن است، يعنى خير و مصلحت و منفعت و خوشى و سعادتش در خرج كردن است، ولى بخل به او اجازه نمىدهد. حالت حرص و آز، ضد اخلاق است، يعنى پائينتر از اخلاق است و بيمارى است.
-------------------- نام فصل: درجه سوم خودخواهى --------------------
درجه سوم خودخواهى
انسان حالات ديگرى نيز دارد. بيمارى نفس انسان، فقط اين نيست كه دچار حرص و آز مىشود، دچار بخل مىشود، بلكه انسان، گاهى يك نوع بيماريهاى پيچيدهاى پيدا مىكند كه از بيماريهاى تن پيچيدهتر و مشكلترند، بيماريهائى كه اساسا با منطق و عقل سازگار نيستند و فقط با روح همان بيمار سازگارند، همان چيزهايى كه امروز عقدههاى روانى مىنامند، مثل حالت " حسد ".
پاورقى:
. 1 تعبير " شح " مال قرآن است: " «و من يوق شح نفسه» " (سوره حشر، آيه 9).
[صفحه: 220]
حالت حسد در انسان يك حالت ضد منطق است، يعنى چه؟ يعنى انسان حالتى پيدا مىكند كه فراموش مىكند در فكر سعادت خودش باشد، فقط در فكر بدبختى ديگرى است. آرزويش اين نيست كه خودش خوشبخت شود، اگر هم آرزو دارد كه خودش خوشبخت شود، ده برابر آرزويش اين است كه ديگرى بدبخت شود. اين ديگر با چه منطقى [جور درمىآيد]؟! در هيچ حيوانى چنين حالتى نيست كه آرزوى آن حيوان بدبختى حيوان ديگرى باشد. حيوان در فكر شكم خودش است و بس، ولى در انسان چنين حالتى پيدا مىشود. گاهى در انسان حالت تكبر پيدا مىشود و گاهى در او عقده هاى روانى اى پيدا مىشود كه در باطن نفس انسان مخفى شده است و خودش هم از آن بى خبر است. اينها مشكلاتى است كه نفس انسان براى انسان به وجود مىآورد.
-------------------- نام فصل: تسويل --------------------
تسويل
گاهى نفس انسان، انسان را فريب مىدهد، يعنى خود آدم، خود آدم را فريب مى دهد. اين ديگر چه حسابى است كه انسان از درون خودش فريب بخورد؟! در قرآن مىفرمايد: " «بل سولت لكم أنفسكم» " (1). " تسويل " يك تعبير روانشناسانه بسيار دقيقى است كه در قرآن آمده است. يعنى چه؟ يعنى انسان گاهى خودش، از درون خودش فريب مىخورد، اگر نفس انسان چيزى را مىخواهد، آنچنان
پاورقى:
. 1 سوره يوسف، آيه. 83
[صفحه: 221]
آن را براى انسان جلوه مىدهد و آنچنان آن را آرايش و زينت و به اصطلاح " توالت " مىكند و آنچنان به دروغ به آن نقش و نگار مىبندد كه انسان خيال مىكند يك چيزى است، ولى همان درون خود انسان است كه اين كار را كرده، براى اينكه انسان خودش را فريب دهد. تعبير " تسويل " تعبير عجيبى است. امروز كه روانشناسى خيلى پيشرفت و ترقى كرده، عميقا و دقيقا به اين نكات رسيدهاند. حتى به اين نكته رسيدهاند كه گاهى انسان ديوانه مىشود و اين ديوانگى هيچ علت عصبى و جسمى ندارد و فقط علت داخلى و روانى دارد. مثلا وقتى [تحمل] مصائب، خيلى سخت و دشوار مىشود، روان انسان براى اينكه خودش را از شر اين غصهها راحت كند، عقل را مرخص مىكند. به قول شاعر: زهشياران عالم هر كه را ديدم غمى دارد دلا ديوانه شو، ديوانگى هم عالمى دارد و اين يك اصل روانشناسى است. به هر حال مسئله كيد و مكر نفس (مكائد نفس) نه مكر نفس انسان با ديگرى بلكه مكر نفس انسان با خود انسان يك مسئله بسيار مهمى است و در عرفان به اين نكات، خوب توجه شده است. اين دو قسمت آخر (1) كه انسان را وارد ضد اخلاق نموده، بيمار مىكند و از حيوان هم پستتر مىكند در عرفان در حد اعلى خوب بيان شدهاند و حتى نكاتى گفته شده است كه واقعا حيرتآور است، يعنى انسان تعجب مىكند كه چگونه اين افراد در ششصد سال، هفتصد سال و يا هزار سال پيش اين نكات بسيار دقيق روانى را
پاورقى:
. 1 [ظاهرا مقصود درجه سوم خودخواهى و مسأله تسويل است كه توضيح داده شد].
[صفحه: 222]
گفتهاند كه امروز در قرن بيستم، روانشناسى به عمق اين نكات پى مىبرد. البته همانطور كه گفتم ريشه همه اين مطالب مثل همان مسأله تسويل از قرآن الهام گرفته شده است، منتها چون اينها افراد با استعدادى هستند، از يك سررشتهاى كه قرآن به دست مىدهد، خوب مىتوانند دنباله رشته را بگيرند و [مطالب را] پيدا كنند. مثلا در زمينه همين " تسويل " مطلبى را از مولوى براى شما بگويم.
-------------------- نام فصل: عقدههاى روانى مخفى --------------------
عقدههاى روانى مخفى
امروز اين مطلب ثابت شده است كه گاهى در شعور باطن انسان، شرارتهائى رسوب مىكند كه چون در بيرون نيست و رسوب كرده و در ته حوض است، انسان خودش از وجود آنها آگاه نيست و فقط در يك شرائط خاصى است كه محركاتى پيدا مىشود و انسان يكمرتبه مىبيند كه از آن عمق عمق روحش [اين رسوبات] بالا مىآيد كه آدم خودش تعجب مىكند و باور نمىكند كه در درونش چنين چيزهائى وجود داشته باشد. گاهى انسان، خودش به خودش ايمان پيدا مىكند: وقتى به خودش نگاه مىكند مىبيند در قلبش هيچگونه كدورتى نيست، كينه و حسدى نسبت به كسى ندارد، تكبر و عجبى ندارد، و واقعا هيچيك از اينها را در خودش نمىبيند ولى يك موقع به تعبير قرآن " امتحان " پيش مىآيد و در امتحان يكمرتبه انسان مىبيند كه تكبرها و عجبهائى از درونش بيرون آمد، حسدها و كينهها و عقده هائى از درونش بيرون آمد كه آن سرش
[صفحه: 223]
ناپيداست. مولوى مىگويد:
نفست اژدرهاست او كى مرده است *** از غم بىآلتى افسرده است
نفس انسان، حالت مار افعى را دارد. مار افعى در زمستان حالت يخزدگى و كرخى پيدا مىكند و اگر انسان به آن دست هم بزند، تكان نمىخورد و اگر بچهاى با آن بازى كند او را نيش نمىزند و انسان خيال مىكند كه اين مار به خوبى رام شده است. اما وقتى آفتاب گرمى به اين مار بتابد [گويى] يكمرتبه عوض مىشود و چيز ديگرى مىشود كه ملا راجع به آن مارگير كه اژدهائى را از كوه آورد، داستان مفصلى آورده است كه آن را ذكر نمىكنم. در اواخر آن داستان، همين بيت را مىگويد:
نفست اژدرهاست او كى مرده است *** از غم بىآلتى افسرده است
خيال نكن كه نفست مرده است، او اژدهائى يخ زده است، اگر حرارت به آن بتابد، آن وقت مىفهمى چه خبر است! مولوى در جاى ديگرى راجع به ميلهاى پنهان و خفته در انسان تشبيهى مىكند كه روانكاوها را به حيرت مىاندازد، مىگويد:
ميلها همچون سگان خفتهاند *** اندر ايشان خير و شر بنهفتهاند
چونكه قدرت نيست خفتند آن رده *** همچو هيزم پارها وتن زده
گاهى ديدهايد تعدادى سگ در جائى خوابيدهاند و سرهايشان را روى دستهاشان گذاشتهاند و چشمهايشان را روى هم گذاشته و آرام گرفته اند، بطوريكه انسان خيال مىكند اينها تعدادى بره و گوسفند هستند.
تا كه مردارى درآيد در ميان *** نفخ صور حرص كوبد بر سگان
چونكه در كوچه خرى مردار شد *** صد سگ خفته بدان بيدار شد
[صفحه: 224]
اما اگر در اين بين يك لاشه مردار پيدا شود، همينهائى كه اينطور خوابيدهاند و مثل گوسفند سرها را روى دستها گذاشتهاند يكمرتبه از جا حركت مىكنند و چشمهاشان از قالب بيرون مىزند و صداى خورخور از حلق اينها بيرون مىآيد و هر كدام از موهايشان، مثل يك دندان مىشود.
حرصهاى رفته اندركتم غيب *** تاختن آورد و سربر زد زجيب
موبه موى هر سگى دندان شده *** از براى حيله دم جنبان شده
تا اينجا مثل است، بعد مىگويد:
صد چنين سگ اندر اين تن خفتهاند *** چون شكارى نيستشان بنهفتهاند
چه حقيقت بزرگى و چه نكته دقيق و باريكى است!
-------------------- نام فصل: جهاد با نفس در قرآن و حديث --------------------
جهاد با نفس در قرآن و حديث
تا اينجا مطالب صد درصد درست و بسيار عميق و دقيق است و شواهد قرآنى و حديثى بسيارى، اين مطالب را تأييد مىكند كه اگر بخواهم آنها را برايتان ذكر كنم خيلى مفصل مىشود. به طور اجمال عرض مىكنم كه هيچ شكى در اين مطلب نيست كه انسان، گذشته از آن خود ابتدائى حيوانى خود محورى كه فقط در فكر خودش است و از جنبه مثبت يا منفى در فكر ديگران نيست كه اين يك حالت عادى است حالت آز و حرص دارد كه يك بيمارى عجيب است و همچنين دچار بيماريهاى مخفى و عقدههاى روحى و روانى مىشود. اينها همه در جاى خود درست است، حال نتيجه چيست؟ نتيجه اين است كه نفس را، آنجا كه به صورت آز درمىآيد و آنجا كه به صورت
[صفحه: 225]
حرص درمىآيد و آنجا كه آن ميلها به صورت سگهاى خفتهاى در درون انسان مخفى مىشوند و آنجا كه نفس انسان، حالت آن افعى را پيدا مىكند، بايد از بين برد و " جهاد با نفس " كرد، يعنى بايد با " نفس اماره بالسوء " كه اين تعبير هم مال قرآن است اين نفسى كه به شدت فرمان به بدى مىدهد، مبارزه كرد. آن حد اول كه مىخواهد يك لقمه نان بخورد، فرمان به بدى نيست. آن غريزه، طبيعى است و خوبهم هست ولى وقتى به صورت آز و حرص و بخل و حسد و كينه و عقده و خشم و غضبو امثال اينها درمىآيد، آن وقت است كه اين نفس، " اماره بالسوء " مىشود. قرآن هم مىگويد با نفس اماره بالسوء بايد مبارزه كرد: " «فاما من طغى 0 و اثر الحيوش الدنيا 0 فان الجحيم هى الماوى 0 و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى 0 فان الجنة هى الماوى» " قرآن تصريح مىكند كه بايد جلوى نفس را گرفت و بايد آن را از اينكه دنبال هواى خودش برود نهى كرد. در جاى ديگر مىفرمايد: " «أفرايت من اتخذ الهه هواه» " (1) آيا ديدى آن كسى را كه معبودش همان هواى نفسش است؟ در جاى ديگر از زبان يوسف صديق نقل مىكند: " «و ما ابرى نفسى ان النفس لامارش بالسوء» " (2) من هرگز نفس خودم را تبرئه نمىكنم. ببينيد يوسف چه مىگويد، يوسفى كه از خودش مطمئن است، در عين حال مىگويد: " «ان النفس لامارش بالسوء» " مىخواهد بگويد دستگاه نفس انسان آنقدر پيچيده و پيچيده است كه گاهى ممكن است در آن لايه دهمش چيزى باشد كه
پاورقى:
. 1 سوره جاثيه، آيه. 23
. 2 سوره يوسف، آيه. 53
[صفحه: 226]
انسان خودش نفهمد و لهذا مىگويد من هرگز نفس خودم را تبرئه نمىكنم، و خصلت مؤمن اين است كه هيچگاه به نفس خود از نظر شرارت نكردن اعتماد نمىكند. بنابراين اسلام هم، جهاد با نفس را تأييد مىكند و اصلا كلمه " جهاد نفس " مال خود اسلام است. كلمه جهاد با نفس آنجا [گفته شد] كه گروهى از صحابه از غزوهاى مراجعت كردند (1) و به طور دسته جمعى خدمت حضرت رسيدند. ببينيد پيغمبر چقدر فرصت شناس است و مىداند در كجا چه سخنى را بگويد. مردمى سرباز و غازى (2) هستند كه از جنگ برگشتهاند، پيغمبر مىخواهد به آنها آفرين بگويد، همينجا بزرگترين درس اخلاق را به آنها مىدهد، مىفرمايد: " «مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقى عليهم الجهاد الاكبر» " آفرين! آفرين بر مردمى كه از نبرد كوچك بازگشتهاند و نبرد بزرگ بر آنها باقى مانده است. عرض كردند: يا رسول الله و ما الجهاد الاكبر؟ نبرد بزرگ چيست؟ فرمود: «جهاد النفس» (3) مجاهده با نفس اماره از جهاد با انسان ديگر بزرگتر است. پس جهاد با نفس را هم اسلام گفته است. تا اينجا مطالب مكتب عرفان در اين باره درست است. ولى ما در اين مكتب كه اسمش را مكتب عرفان و تصوف مىگذاريم در مرحله جهاد با نفس و مبارزه با خودخواهى و خودپرستى و درهم كوبيدن " خود "، گاهى به جائى مىرسيم كه
پاورقى:
. 1 شايد هم پيغمبر اكرم به استقبالشان رفته بودند.
. 2 [به معناى جنگجو].
. 3 وسائل، ج 11، ص. 122
[صفحه: 227]
اسلام آن را تأييد نمىكند. البته مىگويم " گاهى " نمىخواهم بگويم حتى اكابر هم اين اشتباه را مىكردهاند ولى اين اشتباه در كلمات اهل اين مكتب زياد است. يكى از مراحل، رياضتهاى شاقه است (1). به اينجا كه مىرسد اسلام در مقابل آن مىايستد، مىگويد بدنت برتو حق دارد. اصحابى از پيغمبر بودند كه مىخواستند خودشان را در اين رياضتهاى شاق وارد كنند. پيغمبر به شدت با آنها مبارزه كرد. در عين حال گاهى ديده مىشود افرادى تن به رياضتهاى شاقهاى مىدهند كه اسلام در آن حد، اين رياضتها را تأييد نمىكند. اين يك [اشكال است] كه خيلى مهم نيست. مجاهده با نفس دو جور است. گاهى مجاهده با نفس به شكل رياضت است، يعنى خيلى به تن سختى مىدهند: غذا خيلى خيلى كم مىخورند و خواب را خيلى تقليل مىدهند. بدن انسان هم حالتى دارد كه هر طور كه انسان آن را پرورش دهد قبول مىكند. ممكن است كسى در اثر ممارست زياد، كارى كند كه در شبانه روز واقعا بتو اند با چند مغز بادام بسر ببرد و همه خوابش در شبانه روز به يك ربع ساعت تقليل پيدا كند، يعنى اين تن را در حالت زجر قرار دهد كه اين كار، بيشتر در بين هنديها معمول است و در ميان مسلمين كمتر يافت مىشود، چون منطق اسلام اجازه نمىدهد كه اين كار
پاورقى:
. 1 من نمىخواهم رياضتهاى شاقه را [به عنوان اينكه همه اهل اين مكتب چنين چيزى را قبول دارند] ذكر كنم، آن خودش يك مرحله است. همه مراحل را عرض خواهم كرد.
[صفحه: 228]
رايج شود. ولى قسم ديگر جهاد با نفس، مبارزه با تن نيست، مبارزه با خود نفس و با روان است، يعنى برخلاف ميل نفس رفتار كردن است كه اين هم تا حدى درست است. ولى در همين جا گاهى چيزهائى مىبينيم كه با منطق اسلام جور درنمىآيد، يعنى انسان كامل اسلام اينطور نيست. حال اينها را يك يك براى شما عرض مىكنم.
-------------------- نام فصل: روش ملامتى --------------------
روش ملامتى
يكى از آنها روشى است كه در ميان بعضى از متصوفان نه در ميان همه معمول بوده است، ولى كم و بيش در ميان همه اثر گذاشته است كه آن را " روش ملامتى " يا " روش ملامتيان " مىنامند. روش ملامتى چيست؟ روش ملامتى نقطه مقابل روش رياكارى است. آدم رياكار باطنش بد است ولى تظاهر به خوبى مىكند، ولى آدم ملامتى يك آدم خوب است كه براى اينكه مردم به او عقيده پيدا نكنند، تظاهر به بدى مىكند. مثلا شراب نمىخورد، ولى تظاهر به شرابخوارى مىكند، زنا نمىكند و لى جورى رفتار مىكند كه مردم او را يك آدم فاسد زناكار بدانند، چرا؟ مىگويد من اين كار را مىكنم براى اينكه نفس را بكشم، براى اينكه نفس بميرد. واقعا هم اين كارها مبارزه شديدى با نفس است چون نفس دلش مىخواهد در ميان مردم آبرو داشته باشد، وجهه داشته باشد و مردم به او اعتقاد داشته باشند ولى او عمدا كارى مىكند كه مردم به او اعتقاد نداشته
[صفحه: 229]
باشند. دزد نبود ولى تظاهر به دزدى مىكرد. بسا بود مال مردم را به جائى مىبرد كه او را بگيرند و كتك بزنند، و اگر نمىفهميدند، دوباره آن مال را سرجايش مىگذاشت. شيشه مشروب را با خودش حمل مىكرد، در حالى كه شرابخوار نبود. آيا اين كارها با منطق اسلام وفق مىدهد؟ نه. اسلام مىگويد عرض مؤمن در اختيار خودش نيست. مؤمن حق ندارد كارى كند كه شرف و احترام و عرض خود را در ميان مردم بريزد. اسلام مىگويد: رياكارى نكن، تظاهر به خوبى نكن ولى تظاهر دروغين هم به بدى نكن. هم آن، دروغ عملى است و هم اين دروغ عملى است. نه آن دروغ را بگو و نه اين دروغ را. يكى از علل اينكه در ادبيات عرفانى، معانى بلند مقدس معنوى را در لباس الفاظ فسق و فجورى بيان كردهاند و از زبان شاهد و معشوق و مىو نى سخن گفتهاند، اين است كه مىخواستهاند به چيزى كه خودشان اهل آن نبودهاند تظاهر كنند. حتى در حافظ هم اين مطلب زياد ديده مىشود، گواينكه خودش مىگويد كه من ملامتى نيستم و رياكار هم نيستم:
دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات *** مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
(1) روش ملامتى يك نوع مجاهده با نفس صوفيانه است كه
پاورقى:
. 1 منظور او از " به فسق مباهات كردن " همانهائى هستند كه اين كارها را مىكنند، ولى شايد از بعضى از كلمات خود حافظ هم بشود اين مطلب را فهميد. [استاد در حواشى خود بر ديوان حافظ چند بيت از ابياتى كه دليل بر ملامتى بودن حافظ گرفته شده >
[صفحه: 230]
اسلام آن را نمىپذيرد. البته باز هم تأكيد مىكنم كه اين روش در ميان همه متصوفه نبوده است، در ميان بسيارى از متصوفه از قبيل خواجه عبدالله انصارى، حفظ آداب شريعت خيلى قوى بوده است، ولى در ميان گروهى اين مطلب بوده است. مىگويند در ميان متصوفه خراسان، ملامتيان زياد بودهاند. به هر حال اسلام در جهاد با نفس، روش ملامتى را اجازه نمىدهد.
-------------------- نام فصل: تصوف و "عزت نفس" --------------------
تصوف و " عزت نفس "
گاهى (1) در مكتب تصوف در همين جهاد با نفس، تن به دنائت و پستى مىدهند براى اينكه نفس را رام و ذليل كرده، از فرمان دادن باز دارند. چطور؟ مثلا شخصى در جائى مىتواند از حيثيت خودش دفاع كند، ولى دفاع نمىكند. چيزى كه ما اسمش را عزت مؤمن مىگذاريم در بعضى از مكتبهاى تصوف معنى ندارد. در ميان بسيارى از اين مكاتب، در مراسمى كه سالك بايد به شيخ و استاد خود خدمت كند، آن استاد به سالك فرمان مىدهد كه كارهائى را كه خيلى پست و دنى است انجام دهد. مثلا اين
پاورقى:
> است مشخص كردهاند. مانند اين ابيات:
گر مريد راه عشقى فكر بدنامى مكن *** شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
و يا اين بيت:]
. 1 باز هم " گاهى " عرض مىكنم.
[صفحه: 231]
سالك حتما بايد مدتى سرگينهاى حيوانات را جمع كند، كناسى كند و يا كارهائى بدتر از اينها را انجام دهد براى اينكه نفسش كشته شود، كه اسلام اينها را اجازه نمىدهد. ابراهيم ادهم كه از مشايخ تصوف است مىگويد (1): من در عمرم هيچوقت به اندازه سه موضع خوشحال نشدم. يكى آنكه وقتى مريض بودم و در مسجدى افتاده بودم و نمىتوانستم بلند شوم، خادم مسجد آمد و گداها و فقيرها را كه خوابيده بودند، بلند كرد. به من هم كه رسيد [با عتاب] گفت: بلند شو! و چند لگد با پايش به من زد، و من هم نمىتوانستم بلند شوم. همه رفتند و من تنها بودم. بعد خادم پايم را گرفت و مثل يك لاشه مرا از مسجد بيرون انداخت. خيلى خوشحال شدم چون ديدم اين نفس در اينجا دارد حسابى كوبيده و ذليل و خوار مىشود. مورد دوم اينكه يك وقت همراه عده زيادى سوار كشتى بوديم. دلقكى در اين كشتى بود كه براى سرگرمى اهل كشتى دلقك بازى مىكرد و قصه مىگفت و مردم را مىخنداند. يكدفعه گفت: بله در فلان جا به جنگ كفار رفته بوديم و چنين و چنان مىكرديم و بعد يك كافر كثيفى در آنجا بود و من رفتم و ريش او را گرفتم و كشيدم. آن دلقك در مجلس نگاه كرد چون آدمى مىخواست كه او را به اصطلاح، سوژه خودش قرار دهد از من پستتر كسى را پيدا نكرد، آمد ريش مرا گرفت و كشيد و مردم خنديدند. اينجا هم خيلى
پاورقى:
. 1 نقل من در اينجا از ابن ابى الحديد است. ابراهيم ادهم، اول شاهزاده بود بعد فرار كرد و در حال تنهائى زندگى كرد و مشغول سلوك و مجاهده با نفس شد.
[صفحه: 232]
خوشحال شدم چون ديدم حسابى نفس دارد كوبيده مىشود. مورد سوم هم اينكه روزى در زمستان در جائى بودم. از جاى خود بيرون و در زير آفتاب آمدم. به پوستينم نگاه كردم، ديدم آنقدر شپش داشت كه نفهميدم پشم زيادتر است يا شپش. اين هم يكى از آن مقاماتى بود كه خيلى خوشحال شدم. بله، اينها مبارزه با نفس است، جهاد با نفس است، اما جهاد با نفسى است كه اسلام آن را اجازه نمىدهد (1). اساسا اسلام به هيچوجه چنين مجاهده با نفسى را كه انسان تن به خوارى بدهد و آن دلقك بخواهد مردم را بخنداند، يعنى يك كار بطالى بكند كه اصل كارش خلاف است و توهين كردن او به من خلاف ديگر است قبول ندارد. آيا او بيايد ريشم را با دست بگيرد و مرا اين طرف و آن طرف بكشد و من هيچ چيز نگويم و تسليم او شوم براى اينكه جهاد با نفس است؟! اسلام مىگويد نفس مؤمن، عزيز و محترم است، مؤمن بايد از شرافت خود دفاع كند. طبق منطق اسلام بر ابراهيم ادهم واجب بوده كه در آنجا در مقابل آن دلقك بايستد و بگويد: فضولى موقوف! دور شو! ديگرى مىگويد: شبى يك نفر مرا براى افطارى به خانه اش دعوت كرد. وقتى در خانهاش رفتم، را هم نداد. يك شب ديگر مرا دعوت كرد ولى باز هم مرا راه نداد و بار ديگر اين مطلب تكرار شد. آخر كار گفت: واقعا تعجب مىكنم، من سه دفعه تو را دعوت كردم و هر سه دفعه راهت ندادم ولى در عين حال، هر وقت تو را دعوت مىكنم
پاورقى:
. 1 حال دليل اينكه اجازه نمى دهد را بعد عرض مىكنم.
[صفحه: 233]
باز مىآيى، عجب آدمى هستى! گفتم: سگ هم كه همينطور است، سگ را اگر ده دفعه هم صدايش كنى و بعد برانى، دوباره برمىگردد. ولى اسلام اجازه نمىدهد كه انسان تا اين حد نفس خود را خوار و تحقير كند و به آن توهين كند، چرا؟ راز مطلب اينجاست. ما در اسلام از يك طرف به جائى مىرسيم كه وقتى صحبت نفس پيش مىآيد مىگويند بايد با اين نفس، مجاهده و مبارزه كرد و آن را ميراند و نفس اماره بالسوء چنين و چنان است. از طرف ديگر در اسلام به جاى ديگرى مىرسيم، مىبينيم به همين اندازه و بلكه بيش از اين اندازه صحبت از عزت نفس و قوت نفس و كرامت نفس است، صحبت از اين است كه نفس مؤمن عزيز است، نفس مؤمن محترم است و حتى همه اخلاق اسلامى براساس توجه دادن انسان به كرامت و شرافت نفسش است، مىگويد: شرافت نفس خودت را لكهدار نكن. اين چطور مىشود كه اسلام از يك طرف مىگويد مجاهده با نفس كن و از طرف ديگر مىگويد شرافت نفس خود را لكه دار نكن؟ مگر دو نفس وجود دارد كه بايد با يك نفس مجاهده كرد و نفس ديگر را محترم شمرد؟ جواب اين است كه دو نفس به معناى اين كه دو شخص باشد وجود ندارد، يك نفس وجود دارد، ولى يك نفس است كه هم درجه عالى دارد و هم درجه دانى و پست. نفس در درجه عالى خودش، شريف است و وقتى در درجه دانى خود، پايش را از گليمش درازتر مىكند نه اينكه بگوئيم پست است بايد جلوى او را گرفت. اين مطلب است كه در زبان عرفا به آن آنچنان كه
[صفحه: 234]
بايد توجه نشده است و لذا آنجا كه مسئله جهاد با نفس در كلمات آنها مطرح است، ضمنا جهاد با آن نفس شريفه هم شده است، نه اينكه فقط جهاد با نفس اماره شده باشد، يعنى به اين كه چنين خودى در كار هست، كمتر توجه شده است (1).
ادامه در پست های بعد
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم