مى‏بينى، مجازى است بر روى اين حقيقت. مولوى مى‏گويد:
عشق بحرى، آسمان بر وى كفى *** چون زليخا در هواى يوسفى
عشق يك درياست، همه آسمانها و زمين و همه عالم طبيعت از نظر عارف به منزله كفى است بر روى يك دريا كه آن دريا " عشق " است. حافظ مى‏گويد:
ما بدين درنه پى حشمت و جاه آمده‏ايم *** از بد حادثه اينجا به پناه آمده‏ايم
رهرو منزل عشقيم و زسرحد عدم *** تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‏ايم
ببينيد چقدر عالى مى‏گويد! اين بيت حافظ، ترجمه جمله‏اى از اولين دعاى امام سجاد (ع) در صحيفه سجاديه است، بعد از اينكه خدا را حمد و ثنا مى‏گويد، مى‏فرمايد: «ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا، و اخترعهم على مشيته اختراعا، ثم سلك بهم طريق عبادته، و بعثهم فى سبيل محبته " يعنى خدا ابتدا عالم را از عدم آفريد، عالم را ابداع كرد (ابداع يعنى [انجام كارى كه] از روى نمونه‏اى ديگر نبوده است)، بعد آنها را از راه محبت خود برانگيخت. حافظ هم همين را مى‏گويد:
رهرو منزل عشقيم و زسرحد عدم *** تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‏ايم

--------------------  نام فصل: راه رسيدن به كمال  --------------------
راه رسيدن به كمال
وقتى عارف براى همه عالم يك حقيقت بيشتر قائل نيست و آن حقيقت عشق است، قهرا از نظر او ديگر حقيقت انسان، فكر نيست كه فيلسوف مى‏گفت حقيقت انسان دل اوست، دل هم يعنى همان مركز عشق الهى. پس يك تفاوت [بين مكتب عقل و مكتب عشق] در مسأله " من انسان " است. آيا " من انسان " همان
[صفحه: 173]

است كه فكر مى‏كند يا آن است كه عشق مى‏ورزد؟ عارف مى‏گويد " من " تو، همان است كه عشق مى‏ورزد، نه آن [مركزى] كه فكر مى‏كند. اگر انسان از نظر فيلسوف بخواهد به مقام انسان كامل برسد، با چه ابزارى بايد [پيش] برود؟ او مى‏گويد با پاى منطق، با ابزار استدلال و قياس، با صغرى و كبرى و مقدمات چيدن و فكر كردن. ولى عارف مى‏گويد خير، [صحبت از] علم و سواد و حرف و بگو و بشنو و صغرى و كبرى و مقدمه و نتيجه و استدلال نيست.
دفتر صوفى سواد و حرف نيست *** جز دل اسپيد همچون برف نيست
به جاى همه اين كارها تزكيه نفس كن. فيلسوف مى‏گويد فكر كن، درس بخوان، پيش معلم برو، ولى عارف مى‏گويد خودت را تصفيه كن، تهذيب نفس كن، اخلاق رذيله را از خود دور كن، توجه به غير حق را هر چه مى‏توانى از خود بران و بر توجه خود به حق بيفزا، بر خاطرات خود مسلط باش، هر چه انديشه غير خدا در دل تو بيايد ديو است، تا ديو هست فرشته كه نور خداست هرگز در دل تو نمى‏آيد.
بر سر آنم كه گرزدست برآيد *** دست به كارى زنم كه غصه سرآيد
خلوت دل نيست جاى صحبت اغيار (1) *** ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
صحبت حكام ظلمت شب يلداست *** نور ز خورشيد جوى بو كه برآيد
بر دل ارباب بى‏مروت دنيا *** چند نشينى كه خواجه كى بدر آيد
ترك گدايى مكن كه گنج بيابى *** از نظر رهروى كه در گذر آيد
بعد كه انسان را از اينكه در خانه اكابر و بزرگان و صاحبان

پاورقى:
. 1 " اضداد " هم گفته شده است.
[صفحه: 174]

قدرت برود، برحذر مى‏دارد، مى‏گويد: ترك گدايى مكن، اما گدايى پيش چه كسى؟ گدائى پيش يك انسان كامل.
ترك گدائى مكن كه گنج بيابى *** از نظر رهروى كه درگذر آيد
به هر حال، وسيله‏اى كه اين مكتب براى رسيدن انسان به مقام انسان كامل معرفى مى‏كند، اصلاح و تهذيب نفس است، توجه به خداست. هر چه بيشتر انسان به خدا توجه كند و هر چه بيشتر توجه به غير خدا را از ذهن خود دور كند و هرچه بيشتر به درون خود فرو رود و هرچه ارتباط خود را از بيرون بيشتر قطع كند، [به مقام انسان كامل نزديكتر مى‏شود]. قهرا اينها براى بحث و استدلال و منطق، ديگر ارزشى قائل نيستند. مولوى مى‏گويد:
پاى استدلاليان چوبين بود *** پاى چوبين سخت بى‏تمكين بود
و در جاى ديگرى مى‏گويد:
بحث عقلى گر در و مرجان بود *** آن دگر باشد كه بحث جان بود
بحث جان اندر مقامى ديگر است *** باده جان را قوامى ديگر است
پايان راه چيست؟ پايان راه از نظر حكيم اين بود كه انسان، يك جهان بشود ولى جهانى از انديشه و فكر: صيرورش الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينى نقش همه جهان ولو به طور كلى در آينه عقلش بيفتد، يعنى جهان را در درون خود مى‏بيند. نهايت راه حكيم، دانايى و ديدن جهان است اما نهايت راه عارف چيست؟ نهايت راه عارف، رسيدن است، نه ديدن. رسيدن به چه چيز؟ رسيدن به ذات حق. معتقدند كه اگر انسان درون خود را تصفيه كند و با مركب عشق حركت كند و منازل بين راه را زير نظر يك انسان كاملتر طى
[صفحه: 175]

كند، پايان اين راه اين است كه پرده ميان او و خدا به كلى برداشته مى‏شود و به تعبير خودشان به خدا مى‏رسد. در قرآن مسئله " لقاءالله " مطرح است و عرفا درباب لقاءالله خيلى سخن گفته‏اند كه داستان مفصلى دارد و من عجالتا نمى‏خواهم در موضوع لقاءالله وارد شوم كه آيا اين حرف مى‏تواند معنى داشته باشد يا نه. ولى به هر حال، عارف نمى‏گويد كه من به جائى برسم كه جهانى از انديشه شوم، آئينه‏اى شوم كه جهان در من منعكس شود، مى‏گويد مى‏روم تا به مركز جهان برسم: " «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه» " (1) به آنجا كه رفتى و رسيدى، همه چيز هستى و همه چيز دارى، العبودية جوهرش كنهها الربوبيه همه چيز دارى ولى هيچ چيز را نمى‏خواهى، معما اين است. به مقامى مى‏رسى كه همه چيز به تو مى‏دهند و تو به هيچ چيز اعتنا ندارى جز به خود او. ابوسعيد ابى‏الخير چه شيرين مى‏گويد: آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كنى هر دو جهانش بخشى *** ديوانه تو هر دو جهان را چه كند
اول [شناسنده‏ات را] ديوانه خودت مى‏كنى و بعد هر دو جهان را به او مى‏دهى، اما زمانى هر دو جهان را به او مى‏دهى كه او اصلا آنها را نمى‏خواهد. تا روزى كه تو را نشناخته، همه چيز مى‏خواهد ولى در آن موقع به او نمى‏دهى. وقتى كه تو را شناخت، همه چيز را به او مى‏دهى ولى او در اين هنگام به هيچ چيز اعتنا ندارد، چون تو را پيدا كرده است، ديگر نه دنيا را مى‏خواهد و نه آخرت را، تو [را مى‏خواهد كه] مافوق دنيا و آخرت هستى.

پاورقى:
. 1 سوره انشقاق، آيه. 6
[صفحه: 176]

حال بايد نظر اسلام را در اين زمينه بيان كنيم كه آيا انسان كامل عرفا با موازين اسلامى جور درمى‏آيد يا نه، چون معلوم شد كه منظور عرفا از انسان كامل چيست. انسان كامل عرفا انسانى است كه به خدا مى‏رسد، وقتى به خدا رسيد، مظهر كامل همه اسماء و صفات الهى مى‏شود و آئينه‏اى مى‏شود كه ذات حق در او ظهور و تجلى مى‏كند. همانطور كه در مورد مكتب فلاسفه گفتيم آنچه كه فلاسفه آن را انسان كامل مى‏دانند از نظر اسلام، انسان نيمه كامل است، نه انسان كامل، و بعد قسمتهاى مختلف را عرض كرديم كه در كدام قسمت، مكتب فلاسفه مورد تأييد اسلام است و در كدام قسمت، مورد تأييد اسلام نيست، در اينجا نيز [به همان شكل] بحث مى‏كنيم. آيا در اسلام مسئله‏اى به نام تهذيب و تزكيه نفس مطرح است؟ بدون شك، چون در متن قرآن اين مطلب مطرح است: " «قد افلح من زكيها 0 و قد خاب من دسيها» " (1) بعد از [هفت] قسم متوالى، مى‏فرمايد: رستگارى مال مردمى است كه تزكيه نفس كرده‏اند و بدبخت، آن مردمى هستند كه نفس و روح و باطن خود را فاسد و تباه كرده‏اند.

--------------------  نام فصل: علم افاضى  --------------------
علم افاضى
آيا در اسلام تصفيه نفس راهى است به سوى معرفت؟ در اينكه قرآن مى‏گويد: " هر كسى كه تزكيه نفس كرد، رستگار شد "

پاورقى:
. 1 سوره شمس، آيات 9 و. 10
[صفحه: 177]

[حرفى نيست]، ولى آيا اين تزكيه نفس، راهى به سوى معرفت حق است يا راه معرفت فقط دليل و برهان و استدلال، يعنى همان راه حكما و فلاسفه است؟ تا اين اندازه هم بدون شك مورد تأييد اسلام است. رسول اكرم (ص) جمله‏اى دارد كه آن جمله را، هم شيعه و هم اهل تسنن روايت كرده‏اند و از مسلمات است. مى‏فرمايد: «من اخلص لله اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه» (1) هر كس چهل شبانه روز، خود را براى خدا خالص كند، يعنى چهل شبانه روز هيچ انگيزه‏اى در وجود او جز رضاى حق حاكم نباشد، حرف بزند براى رضاى خدا، سكوت كند براى رضاى خدا، نگاه كند و نگاهش را ببندد براى خدا، غذا بخورد براى خدا، بخوابد و بيدار شود براى خدا، يعنى آنچنان برنامه‏اش را تنظيم كند و آنچنان روح خود را اصلاح كند كه اساسا جز براى خدا براى چيز ديگرى كار نكند، يعنى بشود ابراهيم خليل الله: " «ان صلوتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين» " (2). نمازم، عبادتم و بلكه زندگى و مردنم، لله و براى اوست، [آرى] پيغمبر فرمود اگر كسى موفق شود چهل شبانه روز هوى و هوس را به كلى مرخص كند و در اين چهل شبانه روز جز براى خدا، كارى نكند و جز براى او زنده نباشد، چشمه‏هاى معرفت و حكمت از درونش مى‏جوشد و بر زبانش جارى مى‏شود. پس معلوم مى‏شود كه اسلام، علمى را كه به آن " علم

پاورقى:
. 1 سفينةالبحار، مادش خلص.
. 2 سوره انعام، آيه. 162
[صفحه: 178]

افاضى " مى‏گويند يعنى علمى كه از درون مى‏جوشد قبول دارد. ضمن اينكه علم عقلى را هم قبول دارد و به سوى آن دعوت مى‏كند، اين علم را هم قبول دارد. به موسى مى‏فرمايد: ما يك بنده‏اى داريم، نزد او مى‏روى و از او علم مى‏آموزى: «علمناه من لدنا علما» (1) ما به آن بنده، از نزد خودمان علم داديم يعنى او علمش را از يك بشر نياموخته از درون و باطنش، علمى جوشانده‏ايم (2). حافظ با آن زبان رمزى شيرين خود، همين حديث را معنى مى‏كند. مى‏گويد:
سحرگه رهروى در سرزمينى *** همى گفت اين معما با قرينى
كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف *** كه در شيشه بماند اربعينى
باز پيغمبر (ص) فرمود: " «لولا ان الشياطين يحومون حول قلوب بنى‏ادم لنظروا الى ملكوت السموات» " (3) اگر نه اين است كه شياطين گرد دلهاى فرزندان آدم حركت مى‏كنند و غبار و تاريكى ايجاد مى‏كنند، بنى‏آدم مى‏توانست با چشم دل، ملكوت را مشاهده كند. اين حديثى است كه در برخى كتب خود ما مثل جامع السعادات آمده است. همچنين فرمود: «لولا تكثير فى كلامكم، و تمريج فى قلوبكم، لرايتم ما ارى، و لسمعتم ما اسمع " اگر نبود پر حرفيها و حرفهاى اضافى شما اين زبان خيلى به انسان ضرر مى‏زند و اگر نبود تمريج (4) در دل

پاورقى:
. 1 سوره كهف، آيه. 65
. 2 كلمه علم لدنى هم كه مى‏گويند، از همين آيه قرآن اقتباس شده است.
. 3 محجةالبيضاء، ج 2، ص. 125
. 4 " مرج " يعنى چمن.
[صفحه: 179]

شما كه دلتان حالت چمن را دارد و هر حيوانى در آن مى‏چرد، مى‏توانستيد آنچه را كه من مى‏بينم ببينيد و صداهايى را كه من مى‏شنوم بشنويد. يعنى لازم نيست آدم پيغمبر باشد تا بتواند اين چيزها را ببيند و يا بشنود، گاهى غير پيغمبر هم، اينها را مى‏شنود، مثل مزيم كه مى‏شنيد. على (ع) كودك ده ساله‏اى بود كه در كوه حرا همراه پيغمبر بود. اولين بارى كه وحى بر رسول اكرم (ص) نازل شد و عالم براى پيغمبر دگرگون شد، على (ع) همان صداهايى را كه پيغمبر از غيب و ملكوت مى‏شنيد. مى‏شنيد. خود على (ع) در نهج البلاغه نقل مى‏كند، مى‏گويد: به پيغمبر عرض كردم «يا رسول الله و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى عليه» صداى ناله شيطان را براى اولين بار كه وحى نازل شد، شنيدم. بعد پيامبر فرمود: «انك تسمع ما اسمع، وترى ما ارى» بله، آنچه من مى‏شنوم تو مى‏شنوى و آنچه من مى‏بينم تو مى‏بينى، «الا انك لست بنبى» (1) ولى در عين حال تو پيغمبر نيستى. بنابراين، تصفيه نفس، اخلاص، دور كردن هوى و هوس نه تنها اثرش اين است كه قلب انسان را صاف مى‏كند، بلكه اثر بيشتر و بالاترى دارد و آن اين است كه [به واسطه آن] علم و حكمت از درون انسان مى‏جوشد.

پاورقى:
. 1 خطبه. 190
[صفحه: 180]

--------------------  نام فصل: صعود و نزول روح  --------------------
صعود و نزول روح
[علامه مجلسى] در بحار حديثى نقل مى‏كند: اصحاب رسول اكرم كه مردان مؤمنى بودند، حالتى در خود ديدند. دغدغه در آنها پيدا شد كه نكند ما منافق باشيم و خودمان نمى‏دانيم. به پيامبر (ص) عرض كردند: يا رسول الله نخاف علينا النفاق ما مى‏ترسيم منافق باشيم. فرمود چرا؟ عرض كردند براى اينكه وقتى در محضر مبارك شما مى‏نشينيم و شما صحبت مى‏كنيد، موعظه مى‏كنيد، از خدا مى‏گوئيد، از قيامت مى‏گوئيد، راجع به گناهان و توبه و استغفار سخن مى‏گوئيد، يك حال بسيار خوشى پيدا مى‏كنيم، ولى بعد كه از حضور شما مرخص مى‏شويم و شممنا الاولاد و راينا العيال والاهل و مدتى با زن و بچه‏مان مى‏نشينيم تعبير خودشان اين است كه بچه‏هايمان را بو مى‏كنيم مى‏بينيم كه حالمان برگشت، باز همان آدم اول شديم. يا رسول الله! آيا اين نفاق نيست؟ نكند نفاق باشد و ما منافق باشيم! فرمود: نه، اين نفاق نيست. نفاق، دوروئى است، اين، " دوحالتى " است. انسان گاهى روحش اوج مى‏گيرد و بالا مى‏رود، و گاهى روحش پايين مى‏آيد. البته شما وقتى پيش من هستيد و اين حرفها را مى‏شنويد، قهرا چنين حالتى پيدا مى‏كنيد. بعد اين جمله را فرمود: «لو تدومون على الحالة التى وصفتم انفسكم بها لصافحتكم الملائكة و مشيتم على الماء " (1) اگر به آن حالتى كه پيش من هستيد، باقى بمانيد و از آن

پاورقى:
. 1 اصول كافى، ج 2، ص. 424
[صفحه: 181]

حال خارج نشويد، مى‏بينيد ملائكه مى‏آيند و با شما مصافحه مى‏كنند و شما بر روى آب مى‏توانيد راه برويد، بدون اينكه فرو برويد! آن حالت، حالتى نيست‏كه براى شما هميشه باقى بماند. اگر آن حالت برايتان به صورت يك ملكه باقى بماند، به اين مقامها مى‏رسيد. به نظر من اين قطعه معروف سعدى ترجمه همين حديث است (1)، ولى به صورت ديگرى مطلب را از زبان يعقوب مى‏گويد:
يكى پرسيد از آن گم كرده فرزند *** كه اى روشن گهر پير خردمند
زمصرش بوى پيراهن شنيدى *** چرا در چاه كنعانش نديدى؟
يوسف در مصر خود را به برادرانش معرفى كرد و پيراهنش را به آنها داد و گفت اين را ببريد. اينها هنوز نيامده بودند كه يعقوب گفت: " «انى لاجد ريح يوسف لولا ان تفندون» " (2) بوى يوسف را احساس مى‏كنم اگر نگوئيد اين [آدم]، پيرو خرفت شده است. [كسى در زبان شعر خطاب به يعقوب مى‏گويد:] تو چطور بوى پيراهن يوسف را از مصر احساس مى‏كنى، در حالى كه [قبلا] او خودش در چاه كنعان در ده خودتان بود ولى او را احساس نمى‏كردى؟ چرا در چاه كنعانش نديدى؟

پاورقى:
. 1 آقايان اين را توجه داشته باشيد كه ادبيات عرفانى ما امروز در دنيا جزء شاهكارهاى ادبى دنياست و هر چه دارد از اسلام دارد. نوكرهاى استعمار هرچه مى‏خواهند بنويسند، بنويسند. هر چه لطف در [اشعار] مولوى، حافظ و سعدى و ناصرخسرو و امثال اينها هست، [از دولت قرآن است]. خود حافظ تصريح مى‏كند، مى‏گويد هرچه دارم از دولت قرآن دارم.
. 2 سوره يوسف، آيه. 94
[صفحه: 182]

بگفت احوال ما برق جهان است *** دمى پيدا و ديگر دم نهان است
گهى بر طارم اعلى نشينيم *** گهى بر پشت پاى خود نبينيم
حال ما مثل برق (1) جهنده است، يك لحظه مى‏جهد و لحظه‏اى ديگر خاموش است. [به قول حافظ]:
برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر *** وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد
تا اينجا دنباله سؤالى است كه از يعقوب شده و او هم جواب داده است. بعد مى‏گويد:
اگر درويش در حالى بماندى *** سرودست از دو عالم برفشاندى
(2) اگر [عارف] در حالى كه برايش رخ مى‏دهد، باقى بماند، از دو عالم بالاتر مى‏رود.

--------------------  نام فصل: سلوك انسان كامل  --------------------
سلوك انسان كامل
حال براى تأييد همه اينها قسمتى را از نهج‏البلاغه (3) براى شما مى‏خوانم. در اين جلسات مكرر گفته ايم كه نهج البلاغه مثل خود على (ع) است. كلام انسان مثل خود اوست، چون كلام تنزل روح انسان است، تجلى روح انسان است. يك روح پست، كلامش پست است و يك روح عالى، كلامش عالى است، يك روح يك

پاورقى:
. 1 تعبير " برق " در معنويات مال اميرالمؤمنين است كه [عبارت آن را] برايتان خواهم خواند.
. 2 گلستان، باب دوم، حكايت. 10
. 3 جوابها وقتى از نهج‏البلاغه مى‏شنوند، بيشتر به قلبشان مى‏نشيند و لذت مى‏برند.
[صفحه: 183]

بعدى، كلامش يك بعدى است و يك روح چند بعدى، كلامش هم چند بعدى است. على (ع) [چون] يك شخصيت جامع الاضداد است. كلامش هم جامع الاضداد است. در كلامش عرفان هست در اوج عرفان، فلسفه هست در اوج فلسفه، آزاديخواهى هست در اوج آزاديخواهى، حماسه هست در اوج حماسه، اخلاق هست در اوج اخلاق. نهج‏البلاغه م ثل خود على، جامع است. در يكى از جملاتش مى‏فرمايد: «قد احيى عقله، و امات نفسه» يك سالك را بيان مى‏كند كه عقل خود را زنده كرده است و نفس خود را ميرانده است «حتى دق جليله، و لطف غليظه " تا آنجا كه اين مراقبت و رياضت شرعى، نازكش كرده است و اين گوشتها را تا اندازه‏اى از تنش [آب كرده است]، غلظت روحش را تبديل به لطف كرده و روحش رقيق شده است. «و برق له لامع كثيرالبرق» در آن حالت يك مرتبه يك برقى از درون، در او مى‏جهد «فابان له الطريق " راه را برايش روشن مى‏كند «و سلك به السبيل، و تدافعته الابواب الى باب السلامة» (1) از اين در به آن در، و از اين منزل به آن منزل مى‏رود تا به آخرين منزل كه منزل سعادت است و نهايت راه اوست، مى‏رسد. بنابراين، براى انسان كامل تا اين حدود كه انسان كامل، انسان سالك است و انسان كامل بايد انسانى باشد كه تهذيب و تزكيه نفس كرده باشد، اسلام مى‏گويد بله، همينطور است. مسأله بالاتر اينكه آيا انسان كامل اسلام، انسان سالك است؟ انسانى است كه مرحله به مرحله پيش رفته و قدم به قدم جلو

پاورقى:
. 1 نهج البلاغه، خطبه. 218
[صفحه: 184]

رفته؟ انسانى است كه سير و سلوك كرده و منزل به منزل پيش رفته؟ بله، [چون] على (ع) مى‏گويد: «و تدافعته الابواب الى باب السلامة» از اين در به آن در، مى‏رود و در ديگرى به روى او باز مى‏شود و منزل ديگرى [پشت سر مى‏گذارد]، تا به درى مى‏رسد كه به آن " باب السلامه " مى‏گويند. به آنجا كه برسد، به نهايت راه رسيده است. آيا " قرب به حق " درست است؟ بدون شك. مسلم است كه انسان اگر به آنجا برسد، بين او و خدا حجابى نيست و خدا را با ديده دل مى‏بيند. او ديگر مثل ما نيست [كه لازم باشد برايش اينطور استدلال كنند]: به آسمان نگاه كنيد تا خدا را كشف كنيد، به زمين نگاه كنيد تا خدا را كشف كنيد، به برگ درخت نگاه كنيد تا خدا را كشف كنيد. نه، ديگر اين حرفها نيست. خدا براى او از اين برگ درخت و اين زمين و آسمان روشنتر است. مگر امام حسين (ع) همين مطلب را نفرموده است: «ايكون لغيرك من الظهور ماليس لك؟ " (1) شخصى از على (ع) پرسيد: آيا خدا را ديده‏اى؟ فرمود: من اصلا خدايى را كه نديده باشم، عبادت نكرده‏ام! بعد براى اينكه او خيال نكند منظور، ديدن خدا با چشم است كه خدا در يك [جائى] قرار گرفته باشد، فرمود: «لا تراه العيون بمشاهدش العيان، و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان " (2) با چشم سر، او را نديده‏ام ولى با چشم دل ديده‏ام، شهودش كرده‏ام.

پاورقى:
. 1 از فقرات دعاى عرفه: [آيا غير تو ظهورى دارد كه تو ندارى؟]
. 2 نهج‏البلاغه، خطبه. 177
[صفحه: 185]

--------------------  نام فصل: برخى اشكالات مكتب عرفان  --------------------
برخى اشكالات مكتب عرفان

--------------------  نام فصل: . 1 تحقير عقل  --------------------
. 1 تحقير عقل تا اين مقدار مى‏شود براى " انسان كامل عرفا " از اسلام تأييد آورد. اما در مكتب عرفان يك چيزهايى تحقير شده است كه اسلام با آن تحقيرها موافق نيست و به همين دليل، انسان كامل عرفان، انسان نيمه كامل است. (1) در عرفان، خيلى علم و عقل تحقير شده است. در حالى كه اسلام، در عين اينكه دل را قبول دارد، عقل را هم تحقير نمى‏كند، در عين اينكه دل را قبول دارد، عشق و سير و سلوك را قبول دارد، هرگز حاضر نيست عقل و فكر و استدلال و منطق را تحقير كند. براى عقل و فكر و استدلال و تعقل، نهايت احترام را قائل است. اين است كه در دوره‏هاى اسلامى و بالخصوص در دوره‏هاى متأخر گروهى پيدا شدند كه براى دل و عقل، هر دو [اهميت قائل شدند]. شيخ شهاب الدين سهروردى شيخ اشراق تقريبا راهش همين است و صدرالمتالهين شيرازى از او بيشتر مى‏خواهد راه عقل و راه دل، هر دو را به پيروى از قرآن محترم بشمارد، نمى‏خواهد مثل بوعلى مثلا راه دل را تحقير كند (2) و نمى‏خواهد مانند بعضى از عرفا و متصوفه راه عقل را تحقير كند، مى‏خواهد هر دو راه را

پاورقى:
. 1 البته ممكن است بعضيها خيلى منطقشان را به اسلام نزديك كرده باشند، ما راجع به آن بحثى نداريم.. 2 البته بوعلى در اواخر، از اين نظر خودش برگشت.
[صفحه: 186]

محترم بشمارد. پس آن جنبه‏هائى كه علم و عقل در عرفان يا لااقل در سخنان بعضى از عرفا تحقير مى‏شود، مورد تأييد اسلام نيست. انسان كامل قرآن، انسانى است كه كمال عقلى هم پيدا كرده است، كمال عقلى هم جزء [كمالاتش] است.

--------------------  نام فصل: . 2 درونگرايى مطلق  --------------------
. 2 درون گرائى مطلق مسئله ديگرى كه در انسان كامل عرفان وجود دارد و اسلام آن را تأييد نمى‏كند، اين است كه در عرفان، فقط درون گرائى [مطرح] است، يعنى برون گرائى خيلى تحت الشعاع قرار گرفته است. جنبه فردى در آن زياد است و جنبه اجتماعى محو شده يا بگوئيم كمرنگ شده است. انسان كامل عرفان، انسان اجتماعى نيست، انسانى است كه فقط سر در گريبان خودش دارد و بس. ولى اسلام ضمن تأييد همه آنچه كه در مورد دل و عشق و سير و سلوك و علم افاضى و علم معنوى و تهذيب نفس گفته مى‏شود، انسان كاملش، انسان جامع است، برون گرا هم هست، جامعه گرا هم هست، هميشه سر در گريبان خودش فرو نبرده است. اگر شب سر در گريبان خود فرو مى‏برد و دنيا و مافيها را فراموش مى‏كند، روز در متن جامعه قرار گرفته است. چنانكه گفتيم درباره اصحاب حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه كه نمونه‏هايى از مسلمان كامل هستند مكرر در مكرر در اخبار آمده است كه: «رهبان بالليل، ليوث بالنهار " اگر در شب سراغشان بروى، گوئى سراغ يك عده راهب رفته‏اى، سراغ عده‏اى رفته‏اى كه در دامنه يك كوه در غارى زندگى مى‏كنند و جز عبادت چيز ديگرى سرشان نمى‏شود ولى در روز، شيران
[صفحه: 187]

نزند. آنها راهبان شب و شيران نر روز هستند. خود قرآن هم اينها را با يكديگر جمع مى‏كند: " «التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون» " اينها همه، آن جنبه‏هاى درونى است. بعد مى‏فرمايد: " «الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر» ". (1)، فورا وارد جنبه‏هاى جامعه گرائى آنها مى‏شود: آنها مصلحان جامعه خود هستند. يا در آن آيه كريمه مى‏فرمايد: " «محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم» " در اينجا اول جنبه جامعه‏گرائى را مى‏گويد: پيامبر و همراهانش حال بنا بر بعضى تفاسير، خصوص همراهانش را مى‏گويد " «اشداء على الكفار رحماء بينهم» " در مقابل پوشندگان حق و حقيقت و كسانى كه با حقيقت عناد مى‏ورزند، با صلابت و محكم و [مانند] ديوارى روئين هستند و نسبت به اهل ايمان يك پارچه محبت، مهربانى، خير و رحمت. بعد مى‏فرمايد: " «تريهم ركعا سجدا» " همين جامعه گراها را در حال ركوع و سجود مى‏بينى " «يبتغون فضلا من الله و رضوانا " از خداى خود فزونى مى‏خواهند و به آنچه دارند قانع نيستند و رضاى حق را مى‏خواهند، يعنى افرادى نيستند كه براى خود، دنيا يا آخرت را بخواهند، براى آنها رضاى حق از هر چيزى برتر و بالاتر است. " «سيماهم فى وجوههم من اثرالسجود» " (2) در چهره آنها آثار عبادت و آثار سجود را مى‏بينى. اين يك نقطه ضعف ديگرى است كه در انسان كامل تصوف ديده مى‏شود. البته بسيارى از پيشروان عرفان چون شديدا

پاورقى:
. 1 سوره توبه، آيه. 112
. 2 سوره فتح، آيه. 29
[صفحه: 188]

تحت تأثير تعليمات اسلامى بوده‏اند، متوجه اين نكته بوده‏اند و در كلمات خود به اين نكته اشاره كرده‏اند. اما به هر حال گاهى كم و بيش اين افراط پيدا شده است، يعنى درون گرائى به حدى رسيده كه ديگر برون گرائى نفى شده است. اسلام اين جهت را تأييد نمى‏كند.

--------------------  نام فصل: . 3 نفس كشى  --------------------
. 3 نفس كشى يك جهت ديگر در اين مكتب مطرح است و آن مربوط به " نفس كشى " است. ما در تعبيرات اسلامى كلمه " نفس كشى " نداريم. يكى دو جا تعبير " امات نفسه " داريم كه يكى در نهج‏البلاغه است كه برايتان خواندم و تعبير " «موتوا قبل ان تموتوا» " را هم داريم. معمولا در تعبيرات اسلامى صحبت از تهذيب و اصلاح نفس است. در تعبيرات شعرا مسئله " نفس كشى " و " نفس كشتن " زياد آمده است حال ما با تعبير، چندان مخالفتى نداريم ولى درباره مسئله نفس كشى و به عبارت ديگر خود را در هم شكستن، خود را كوبيدن، يعنى خودبين نبودن و خودپسند و خودخواه نبو دن، در عرفان ما طورى سخن گفته شده است كه غالبا يك نكته بسيار بسيار اساسى كه در اسلام از آن به " كرامت نفس " تعبير مى‏كنيم، مورد غفلت واقع شده است. اين مطلب اندكى بحثش مفصلتر است. همانطور كه در ابتداى سخنم عرض كردم، چون عرفان شيرين است و عرفا با زبان ادب، نثر و نظم مدعاى خودشان را خيلى گفته‏اند و پخش كرده‏اند، انسان كامل عرفا در سرنوشت جامعه ما خيلى اثر دارد، يعنى ما بيشتر انسان والا و انسان متعالى را همان
[صفحه: 189]

مى‏دانيم كه عرفا معرفى كرده‏اند، از اين جهت لازم است مقدارى بيشتر درباره انسان متعالى اى كه عرفا معرفى كرده‏اند بحث كنيم. مطلب آخرى را كه عنوان كردم فقط براى اين بود كه عرض كرده باشم اين هم يك نقطه ضعف ديگرى است كه انشاءالله در جلسه بعد درباره اين مطلب و بعضى از قسمتهاى ديگر صحبت خواهم كرد. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 190]

--------------------  نام فصل: جلسه هشتم: نقد و بررسى مكتب عرفان (1)  --------------------
8 نقد و بررسى مكتب عرفان 1
[صفحه: 191]

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسو له، و حبيبه وصفيه، و حافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين» "، بحثهاى ما در اين جلسات، در واقع تلاش و كوششى براى شناخت انسان كامل از نظر اسلام است. گفتيم كه انسان، تنها موجودى است كه خودش از خودش تفكيك پذير است. يعنى ما نمى‏توانيم سنگى داشته باشيم كه خصلت [سنگى] نداشته باشد و يا گربه‏اى داشته باشيم فاقد گربگى، يا سگى داشته باشيم فاقد [خصلت] سگى يا پلنگى فاقد خصلت پلنگى، هر پلنگى در دنيا، آن خصلتهايى را كه " پلنگى " مى‏ناميم، به حكم غريزه داراست. ولى اين انسان است كه انسان بودن خودش را ندارد و بايد آن را تحصيل كند. همچنين گفتيم انسان بودن انسان اصلا مربوط به جنبه‏هاى زيستى و به اصطلاح بيولوژيكى نيست، يعنى آنچه كه به
[صفحه: 192]

نام انسانيت و يا آدميت در زبان قديم ناميده مى‏شود [غير از ويژگيهاى زيستى انسان است].
تن آدمى شريف است به جان آدميت *** نه همين لباس زيباست نشان آدميت
اجمالا همه مى‏دانند به صرف اينكه يك موجود، يك انسان زيستى يعنى يك انسان از نظر " علم الحيات " و از نظر پزشكى باشد، كافى نيست كه ما آن را انسان بناميم، " آدم شدن " خودش چيز ديگرى است. هر كس كه از مادر متولد مى‏شود به اين معنا آدم نيست، تا آنجا كه گفته‏اند:
ملاشدن چه آسان *** آدم شدن چه مشكل
يعنى همانطور كه انسان وقتى به دنيا مى‏آيد عالم بالقوه است نه عالم بالفعل، همچنين آدم بالقوه است نه آدم بالفعل. وقتى مسئله به اين مرحله مى‏رسد، به اين شكل طرح مى‏شود كه آن آدم شدن و انسانيت كه هر كسى بايد آدم و انسان شود، چيست؟ اين انسانيت را يك زيست شناس نمى‏تواند به ما نشان دهد و يك پزشك هم نمى‏تواند آن را به ما معرفى كند. انسانيت امرى است كه حتى مادى‏ترين مكتبهاى عالم هم آن را انكار نمى‏كنند ولى در عين حال با معيارهاى مادى هم نمى‏شود آن را [سنجيد] و لهذا گفتيم كه انسان، خودش براى خودش دروازه معنويت است. يكى از دروازه‏ها كه انسان مى‏تواند از وجود خودش به عالم معنا پى ببرد و بفهمد كه غير از مسائل مادى چيزهاى ديگرى هم هست هست ولى محسوس و ملموس نيست، هست ولى در لابراتوار نمى‏شود آن را پيدا كرد و همه مردم دنيا هم آن را قبول دارند انسانيت است كه امرى وراء زيست شناسى است. مادى‏ترين ماديهاى عالم هم قائل به يك
[صفحه: 193]

چيزهايى است كه اسمش را " ارزشهاى انسانى " مى‏گذارد. (1) وقتى مى‏گويد: " ارزشهاى انسانى "، يعنى امور انسانى غير مادى. ما مى‏خواهيم ارزشهاى اصيل انسانى را بر مبناى اسلام بشناسيم، يعنى مى‏خواهيم بفهميم اسلام ارزشهاى اصيل انسانى را چه چيز مى‏داند. ما تا مكتبهاى مختلف را طرح و سپس نقد نكنيم، نمى‏توانيم نظر اسلام را بشناسيم. منظور از نقد، نقد به معنى واقعى است كه به معنى ايراد گرفتن نيست. نقد به معنى واقعى [مانند] عمل " صراف " است، يعنى آن كارى كه صراف با يك سكه انجام مى‏دهد. او سكه را به محك مى‏گذارد و عيارش را به دست مى‏آورد، مى‏خواهد بفهمد چند درصد يك سكه، طلاى خالص يا نقره خالص است و چقدر مخلوط دارد. بنابراين، نه اين است كه نقد كردن، همه‏اش رد كردن باشد. نقد كردن يعنى اينكه ببينيم كه با معيارها و محكهاى اسلامى، آن سكه‏ها چه از آب درمى‏آيد. سكه‏اى را فلاسفه عرضه داشته‏اند، سكه‏اى را عرفا عرضه داشته‏اند و سكه‏هايى را مكتبهاى ديگر. ما اينها را يك يك طرح مى‏كنيم و تا سكه‏هاى ديگران را دقيقا بررسى نكنيم، نمى‏توانيم سكه اسلامى را بشناسيم كه آن سكه‏اى كه اسلام طرح و پيشنهاد مى‏كند، چگونه سكه‏اى است والا اگر اينها را طرح نكنيم و من از پيش خود بگويم كه ارزشهاى اصيل انسانى عبارت از فلان چيزهاست مطمئن هستم، يك نفر هم نيست كه بگويد خير، يك چيز ديگر هم در اينجا هست و يا بگويد چرا اين [امر، يك ارزش] است و ديگرى يك ارزش

پاورقى:
. 1 اين، اسمى است كه بر آن مى‏گذارد ولى نمى‏تواند آن را بشناسد.
[صفحه: 194]

نيست؟ ولى وقتى كه مكتبهاى ديگر را طرح مى‏كنيم و به معناى واقعى نقد مى‏كنيم يعنى در محك اسلامى مى‏گذاريم آن وقت مى‏توانيم خيلى منطقى و مستدل بگوئيم كه ارزشهاى اسلامى درباب انسان و ارزشهاى انسانى‏اى كه اسلام براى آنها واقعا ارزش قائل است چيست؟ و حتى مى‏توانيم درصد هر يك را بيان كنيم، يعنى اگر مجموعه ارزشها را صد حساب كنيم، روى حساسيتهائى كه خود اسلام در اين زمينه‏ها نشان داده است، مى‏توانيم بگوئيم فلان ارزش مثلا پنجاه درصد [ارزشهاى انسانى را تشكيل داده] است و ديگرى سى درصد و سومى ده درصد. (1)

--------------------  نام فصل: تحقير عقل توسط برخى عرفا  --------------------
تحقير عقل توسط برخى عرفا
بحث ما در جلسه گذشته، درباره سكه عرفان، يعنى انسان كامل در سكه عرفانى بود. انسان كامل مكتب عرفان، حتى انسان كامل عرفان اسلامى كه با عرفانهاى ديگر خيلى متفاوت است و زمينه‏هاى اسلامى در آن خيلى زياد است و " انسان كامل " بسيارى از عرفا را مى‏شود گفت كه خيلى خيلى به انسان كامل اسلام نزديك است در عين حال به نظر ما قابل نقد است. من اعتراف دارم كه مكتب عرفان از تمام مكتبهاى قديم و جديد، درباب انسان كامل

پاورقى:
. 1 بعضى شتاب دارند، مى‏گويند زودتر بگوئيد ارزشهاى اصيل اسلامى چيست تا ما آنها را بفهميم. اگر ما [اكنون] آنها را بگوئيم، در آن وقت است كه شما چيز درستى نفهميده ايد. پس بگذاريد مكتبهاى ديگر را به معنى واقعى نقد كنيم.
[صفحه: 195]

غنى‏تر است، نه قديميها توانسته‏اند به پايه اينها برسند و نه امروزيها، ولى چنانكه عرض كردم مكتبى غير قابل نقد نيست. در جلسه گذشته [سه] نقد (1) بر انسان كامل عرفانى، ذكر كرديم. يكى اين بود كه گفتيم عرفا بيش از اندازه عقل را تحقير كرده‏اند و گاهى نه خيلى تا حد بى‏اعتبار بودن عقل هم جلو رفته‏اند. در اينكه مقام عشق را از عقل بالاتر برده‏اند، شكى نيست. به قول حافظ: " جناب عشق را درگه بسى بالاتر از عقل است "، ولى در مرحله تحقير عقل گاهى تا حد افراط هم جلو رفته‏اند، يعنى اساسا تفكر و تعقل و منطق و استدلال و برهان را سخت بى‏اعتبار معرفى كرده‏اند، تا آنجا كه آن را " حجاب اكبر " هم ناميده‏اند و گاهى در حيرت فرو رفته‏اند، اگر ديده‏اند حكيمى به جائى رسيده است. در اين زمينه داستان معروفى است كه در كتابها نوشته‏اند. بوعلى سينا، اين حكيم بسيار بزرگ مشائى و عقلى و خشك، با يك عارف بسيار مهم و بزرگ، يعنى ابوسعيد ابوالخير معاصر بوده است. (2) بوعلى در همان مولدش يعنى [نواحى] ماوراءالنهر و بلخ و بخارا بود ولى بعد، از ترس سلطان محمود مجبور شد فرار كند، چون مى‏خواست او را به درگاه خود ببرد و بوعلى نمى‏خواست برود. بوعلى به نيشابور آمد و در آنجا با ابوسعيد ابوالخير ملاقات كرد. نوشته‏اند اين دو،

پاورقى:
. 1 اين نقدها مال من نيست. من با معيار اسلام دارم نقد مى‏كنم. در واقع اسلام است كه دارد نقد مى‏كند.
. 2 بوعلى سينا در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم مى‏زيسته و وفاتش در سال 428 بوده است.
[صفحه: 196]

سه شبانه روز با يكديگر خلوت كردند و حرفهايشان را با يكديگر مى‏زدند و جز براى نماز جماعت بيرون نمى‏آمدند. بعد كه از هم جدا شدند، از بوعلى پرسيدند: بوسعيد را چگونه ديدى؟ گفت: آنچه ما مى‏دانيم او مى‏بيند. از بوسعيد پرسيدند: بوعلى را چگونه ديدى؟ گفت: هرجا كه ما رفتيم، اين كور با عصاى خودش دنبال ما آمد. عرفا بيش از اندازه عقل را تحقير كرده‏اند. حرف من اين است: ما اگر منطق قرآن را در يك طرف و منطق عرفان را درباب عقل در طرف ديگر بگذاريم، اينها با يكديگر خوب نمى‏خوانند. قرآن خيلى بيشتر از عرفان براى عقل، احترام و ارزش قائل است و روى عقل و تفكر و حتى استدلالهاى خالص عقلى تكيه كرده است. تمام عرفا اعم از شيعه و سنى سلسله خود را منتهى به على (ع) مى‏كنند. (1) حتى در ميان متعصب‏ترين سنيها، آخر سلسله عرفان منتهى به على (ع) مى‏شود. مى‏گويند در اين شصت هفتاد سلسله‏اى كه دارند، فقط يك سلسله هستند كه خود را منتهى به ابوبكر مى‏كنند، بقيه، همه خود را به على (ع) منتهى مى‏كنند. على (ع) كه عرفا او را قطب‏العارفين مى‏دانند در نهج‏البلاغه آن مخ عرفان كه به قول ابن ابى‏الحديد گاهى آنچه را كه [عرفا] در همه كتابها گفته‏اند، در چهار سطر بيان كرده است يك‏جا آنچنان فيلسوف مى‏شود و استدلالات عقلى فيلسوفانه مى‏كند كه هيچ فيلسوفى به گردش هم نمى‏رسد، يعنى على (ع) هرگز عقل را تحقير نمى‏كند.

پاورقى:
. 1 حال من به راست يا دروغ بودن اين حرف كارى ندارم.
[صفحه: 197]

بنابراين، انسان كامل اسلام با انسان كامل عرفان در اين جهت فرق مى‏كند. عقل در انسان كامل اسلام رشد و نمو كرده و در كمال احترام است، در صورتى كه در انسان كامل عرفان، عقل همانطور كه گفتيم تحقير مى‏شود. مسئله ديگر، " جامعه‏گرا ئى " بود كه اين را هم در جلسه گذشته عرض كردم. (1)

--------------------  نام فصل: رويگردانى از طبيعت  --------------------
روگردانى از طبيعت
در اين جلسه يك مطلب ديگر را عرض مى‏كنم و آن اين است كه عرفان منطقش اين است: " از خود بطلب (2) هر آنچه خواهى كه توئى "، [يعنى] عرفان مكتبى درون گراست. در اين مكتب دل از جهان بزرگتر است، يعنى اگر تمام عالم را يك طرف و آنچه را كه آنها " دل " (3) مى‏گويند طرف ديگر بگذاريم، دل از همه عالم بزرگتر است. آنها به عالم، " انسان صغير " و به دل، " انسان كبير " مى‏گويند و چون جهان و دل را يكى مى‏دانند [به اين معنا كه] دو نسخه مختلف از دو عالم متطابق هستند جهان را " عالم صغير " و دل را " عالم كبير " مى‏نامند. نه اينكه بگويند انسان، عالم صغير است و اين عالم، عالم كبير، مى‏گويند اين عالم كه ما آن را عالم

پاورقى:
. 1 اگر لازم شد راجع به [جامعه‏گرائى] توضيح بيشترى مى‏دهم.
. 2 " از خود بطلب " يعنى از دل بطلب، از درون بطلب.
. 3 دلى كه آنها مى‏گويند يعنى همان روح الهى اى كه در هر انسانى دميده شده است: «و نفخت فيه من روحى».
[صفحه: 198]

كبير مى‏گوئيم عالم صغير است و انسان، عالم كبير، و عالم، انسان صغير است و انسان كبير همان است كه در درون تو وجود دارد. ببينيد مولوى چه مى‏گويد:
چيست اندر خم كه اندر نهر نيست *** چيست اندر خانه كاندر شهر نيست
آيا مى‏شود چيزى در خانه باشد ولى در شهر نباشد؟ نه، چون خانه خودش جزء شهر است. هر چه در خانه است، نمونه‏اى است از آنچه كه در شهر است. آيا مى‏شود چيزى در خم آب باشد كه در نهر نباشد؟ آنچه در خم است، قسمت كوچكى است از آنچه كه در نهر است. اين جهان خم است و دل چون جوى آب اين جهان خانه است و دل شهر عجاب نمى‏گويد اين دل خم است و جهان چون جوى آب، مى‏گويد: "
اين جهان خم است و دل چون جوى آب
". اين چقدر انسان را از بيرون [منصرف مى‏كند]! انسان سراغ خانه مى‏رود يا سراغ شهر؟ معلوم است وقتى هرچه در خانه است در شهر هم هست، انسان سراغ شهر مى‏رود. آيا انسان سراغ خم و يك ظرف كوچك مى‏رود يا سراغ جوى آب؟ معلوم است كه سراغ جوى آب مى‏رود نه سراغ يك ظرف كوچك و يك خم. عرفان اساسش بر درون‏گرايى و دل گرايى و بر توجه به باطن و انصراف از بيرون است، و حتى ارزش بيرون را به عنوان اينكه بشود مطلوب خود، يعنى حق را از جهان بيرون بدست آورد، نفى مى‏كند. مى‏گويد از درون [بايد آن را بدست آورد]. سالها دل طلب جام جم از ما مى‏كرد وانچه خود داشت زبيگانه تمنا مى‏كرد
[صفحه: 199]

گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون است (1) *** طلب از گمشدگان لب دريا مى‏كرد
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش *** كوبه تأييد نظر حل معما مى‏كرد
ديدمش خرم و خندان قدح باده بدست *** واندر آن آينه صد گونه تماشا مى‏كرد
گفتم اين جام جهان بين (2) به تو كى داد *** حكيم گفت آنروز كه اين گنبد مينا مى‏كرد
بيدلى در همه احوال خدا با او بود *** او نمى‏ديدش و از دور خدايا مى‏كرد
اين همه شعبده‏ها عقل كه مى‏كرد اينجا *** سامرى پيش عصا و يد بيضا مى‏كرد
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند *** جرمش اين بود كه اسرار هويدا مى‏كرد
عرفان در " توجه به درون " هر چه بخواهيد جلو رفته است.

ادامه در پست های بعد