انسان کامل 6
عشق بحرى، آسمان بر وى كفى *** چون زليخا در هواى يوسفى
عشق يك درياست، همه آسمانها و زمين و همه عالم طبيعت از نظر عارف به منزله كفى است بر روى يك دريا كه آن دريا " عشق " است. حافظ مىگويد:
ما بدين درنه پى حشمت و جاه آمدهايم *** از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
رهرو منزل عشقيم و زسرحد عدم *** تا به اقليم وجود اين همه راه آمدهايم
ببينيد چقدر عالى مىگويد! اين بيت حافظ، ترجمه جملهاى از اولين دعاى امام سجاد (ع) در صحيفه سجاديه است، بعد از اينكه خدا را حمد و ثنا مىگويد، مىفرمايد: «ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا، و اخترعهم على مشيته اختراعا، ثم سلك بهم طريق عبادته، و بعثهم فى سبيل محبته " يعنى خدا ابتدا عالم را از عدم آفريد، عالم را ابداع كرد (ابداع يعنى [انجام كارى كه] از روى نمونهاى ديگر نبوده است)، بعد آنها را از راه محبت خود برانگيخت. حافظ هم همين را مىگويد:
رهرو منزل عشقيم و زسرحد عدم *** تا به اقليم وجود اين همه راه آمدهايم
-------------------- نام فصل: راه رسيدن به كمال --------------------
راه رسيدن به كمال
وقتى عارف براى همه عالم يك حقيقت بيشتر قائل نيست و آن حقيقت عشق است، قهرا از نظر او ديگر حقيقت انسان، فكر نيست كه فيلسوف مىگفت حقيقت انسان دل اوست، دل هم يعنى همان مركز عشق الهى. پس يك تفاوت [بين مكتب عقل و مكتب عشق] در مسأله " من انسان " است. آيا " من انسان " همان
[صفحه: 173]
است كه فكر مىكند يا آن است كه عشق مىورزد؟ عارف مىگويد " من " تو، همان است كه عشق مىورزد، نه آن [مركزى] كه فكر مىكند. اگر انسان از نظر فيلسوف بخواهد به مقام انسان كامل برسد، با چه ابزارى بايد [پيش] برود؟ او مىگويد با پاى منطق، با ابزار استدلال و قياس، با صغرى و كبرى و مقدمات چيدن و فكر كردن. ولى عارف مىگويد خير، [صحبت از] علم و سواد و حرف و بگو و بشنو و صغرى و كبرى و مقدمه و نتيجه و استدلال نيست.
دفتر صوفى سواد و حرف نيست *** جز دل اسپيد همچون برف نيست
به جاى همه اين كارها تزكيه نفس كن. فيلسوف مىگويد فكر كن، درس بخوان، پيش معلم برو، ولى عارف مىگويد خودت را تصفيه كن، تهذيب نفس كن، اخلاق رذيله را از خود دور كن، توجه به غير حق را هر چه مىتوانى از خود بران و بر توجه خود به حق بيفزا، بر خاطرات خود مسلط باش، هر چه انديشه غير خدا در دل تو بيايد ديو است، تا ديو هست فرشته كه نور خداست هرگز در دل تو نمىآيد.
بر سر آنم كه گرزدست برآيد *** دست به كارى زنم كه غصه سرآيد
خلوت دل نيست جاى صحبت اغيار (1) *** ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
صحبت حكام ظلمت شب يلداست *** نور ز خورشيد جوى بو كه برآيد
بر دل ارباب بىمروت دنيا *** چند نشينى كه خواجه كى بدر آيد
ترك گدايى مكن كه گنج بيابى *** از نظر رهروى كه در گذر آيد
بعد كه انسان را از اينكه در خانه اكابر و بزرگان و صاحبان
پاورقى:
. 1 " اضداد " هم گفته شده است.
[صفحه: 174]
قدرت برود، برحذر مىدارد، مىگويد: ترك گدايى مكن، اما گدايى پيش چه كسى؟ گدائى پيش يك انسان كامل.
ترك گدائى مكن كه گنج بيابى *** از نظر رهروى كه درگذر آيد
به هر حال، وسيلهاى كه اين مكتب براى رسيدن انسان به مقام انسان كامل معرفى مىكند، اصلاح و تهذيب نفس است، توجه به خداست. هر چه بيشتر انسان به خدا توجه كند و هر چه بيشتر توجه به غير خدا را از ذهن خود دور كند و هرچه بيشتر به درون خود فرو رود و هرچه ارتباط خود را از بيرون بيشتر قطع كند، [به مقام انسان كامل نزديكتر مىشود]. قهرا اينها براى بحث و استدلال و منطق، ديگر ارزشى قائل نيستند. مولوى مىگويد:
پاى استدلاليان چوبين بود *** پاى چوبين سخت بىتمكين بود
و در جاى ديگرى مىگويد:
بحث عقلى گر در و مرجان بود *** آن دگر باشد كه بحث جان بود
بحث جان اندر مقامى ديگر است *** باده جان را قوامى ديگر است
پايان راه چيست؟ پايان راه از نظر حكيم اين بود كه انسان، يك جهان بشود ولى جهانى از انديشه و فكر: صيرورش الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينى نقش همه جهان ولو به طور كلى در آينه عقلش بيفتد، يعنى جهان را در درون خود مىبيند. نهايت راه حكيم، دانايى و ديدن جهان است اما نهايت راه عارف چيست؟ نهايت راه عارف، رسيدن است، نه ديدن. رسيدن به چه چيز؟ رسيدن به ذات حق. معتقدند كه اگر انسان درون خود را تصفيه كند و با مركب عشق حركت كند و منازل بين راه را زير نظر يك انسان كاملتر طى
[صفحه: 175]
كند، پايان اين راه اين است كه پرده ميان او و خدا به كلى برداشته مىشود و به تعبير خودشان به خدا مىرسد. در قرآن مسئله " لقاءالله " مطرح است و عرفا درباب لقاءالله خيلى سخن گفتهاند كه داستان مفصلى دارد و من عجالتا نمىخواهم در موضوع لقاءالله وارد شوم كه آيا اين حرف مىتواند معنى داشته باشد يا نه. ولى به هر حال، عارف نمىگويد كه من به جائى برسم كه جهانى از انديشه شوم، آئينهاى شوم كه جهان در من منعكس شود، مىگويد مىروم تا به مركز جهان برسم: " «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه» " (1) به آنجا كه رفتى و رسيدى، همه چيز هستى و همه چيز دارى، العبودية جوهرش كنهها الربوبيه همه چيز دارى ولى هيچ چيز را نمىخواهى، معما اين است. به مقامى مىرسى كه همه چيز به تو مىدهند و تو به هيچ چيز اعتنا ندارى جز به خود او. ابوسعيد ابىالخير چه شيرين مىگويد: آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كنى هر دو جهانش بخشى *** ديوانه تو هر دو جهان را چه كند
اول [شناسندهات را] ديوانه خودت مىكنى و بعد هر دو جهان را به او مىدهى، اما زمانى هر دو جهان را به او مىدهى كه او اصلا آنها را نمىخواهد. تا روزى كه تو را نشناخته، همه چيز مىخواهد ولى در آن موقع به او نمىدهى. وقتى كه تو را شناخت، همه چيز را به او مىدهى ولى او در اين هنگام به هيچ چيز اعتنا ندارد، چون تو را پيدا كرده است، ديگر نه دنيا را مىخواهد و نه آخرت را، تو [را مىخواهد كه] مافوق دنيا و آخرت هستى.
پاورقى:
. 1 سوره انشقاق، آيه. 6
[صفحه: 176]
حال بايد نظر اسلام را در اين زمينه بيان كنيم كه آيا انسان كامل عرفا با موازين اسلامى جور درمىآيد يا نه، چون معلوم شد كه منظور عرفا از انسان كامل چيست. انسان كامل عرفا انسانى است كه به خدا مىرسد، وقتى به خدا رسيد، مظهر كامل همه اسماء و صفات الهى مىشود و آئينهاى مىشود كه ذات حق در او ظهور و تجلى مىكند. همانطور كه در مورد مكتب فلاسفه گفتيم آنچه كه فلاسفه آن را انسان كامل مىدانند از نظر اسلام، انسان نيمه كامل است، نه انسان كامل، و بعد قسمتهاى مختلف را عرض كرديم كه در كدام قسمت، مكتب فلاسفه مورد تأييد اسلام است و در كدام قسمت، مورد تأييد اسلام نيست، در اينجا نيز [به همان شكل] بحث مىكنيم. آيا در اسلام مسئلهاى به نام تهذيب و تزكيه نفس مطرح است؟ بدون شك، چون در متن قرآن اين مطلب مطرح است: " «قد افلح من زكيها 0 و قد خاب من دسيها» " (1) بعد از [هفت] قسم متوالى، مىفرمايد: رستگارى مال مردمى است كه تزكيه نفس كردهاند و بدبخت، آن مردمى هستند كه نفس و روح و باطن خود را فاسد و تباه كردهاند.
-------------------- نام فصل: علم افاضى --------------------
علم افاضى
آيا در اسلام تصفيه نفس راهى است به سوى معرفت؟ در اينكه قرآن مىگويد: " هر كسى كه تزكيه نفس كرد، رستگار شد "
پاورقى:
. 1 سوره شمس، آيات 9 و. 10
[صفحه: 177]
[حرفى نيست]، ولى آيا اين تزكيه نفس، راهى به سوى معرفت حق است يا راه معرفت فقط دليل و برهان و استدلال، يعنى همان راه حكما و فلاسفه است؟ تا اين اندازه هم بدون شك مورد تأييد اسلام است. رسول اكرم (ص) جملهاى دارد كه آن جمله را، هم شيعه و هم اهل تسنن روايت كردهاند و از مسلمات است. مىفرمايد: «من اخلص لله اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه» (1) هر كس چهل شبانه روز، خود را براى خدا خالص كند، يعنى چهل شبانه روز هيچ انگيزهاى در وجود او جز رضاى حق حاكم نباشد، حرف بزند براى رضاى خدا، سكوت كند براى رضاى خدا، نگاه كند و نگاهش را ببندد براى خدا، غذا بخورد براى خدا، بخوابد و بيدار شود براى خدا، يعنى آنچنان برنامهاش را تنظيم كند و آنچنان روح خود را اصلاح كند كه اساسا جز براى خدا براى چيز ديگرى كار نكند، يعنى بشود ابراهيم خليل الله: " «ان صلوتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين» " (2). نمازم، عبادتم و بلكه زندگى و مردنم، لله و براى اوست، [آرى] پيغمبر فرمود اگر كسى موفق شود چهل شبانه روز هوى و هوس را به كلى مرخص كند و در اين چهل شبانه روز جز براى خدا، كارى نكند و جز براى او زنده نباشد، چشمههاى معرفت و حكمت از درونش مىجوشد و بر زبانش جارى مىشود. پس معلوم مىشود كه اسلام، علمى را كه به آن " علم
پاورقى:
. 1 سفينةالبحار، مادش خلص.
. 2 سوره انعام، آيه. 162
[صفحه: 178]
افاضى " مىگويند يعنى علمى كه از درون مىجوشد قبول دارد. ضمن اينكه علم عقلى را هم قبول دارد و به سوى آن دعوت مىكند، اين علم را هم قبول دارد. به موسى مىفرمايد: ما يك بندهاى داريم، نزد او مىروى و از او علم مىآموزى: «علمناه من لدنا علما» (1) ما به آن بنده، از نزد خودمان علم داديم يعنى او علمش را از يك بشر نياموخته از درون و باطنش، علمى جوشاندهايم (2). حافظ با آن زبان رمزى شيرين خود، همين حديث را معنى مىكند. مىگويد:
سحرگه رهروى در سرزمينى *** همى گفت اين معما با قرينى
كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف *** كه در شيشه بماند اربعينى
باز پيغمبر (ص) فرمود: " «لولا ان الشياطين يحومون حول قلوب بنىادم لنظروا الى ملكوت السموات» " (3) اگر نه اين است كه شياطين گرد دلهاى فرزندان آدم حركت مىكنند و غبار و تاريكى ايجاد مىكنند، بنىآدم مىتوانست با چشم دل، ملكوت را مشاهده كند. اين حديثى است كه در برخى كتب خود ما مثل جامع السعادات آمده است. همچنين فرمود: «لولا تكثير فى كلامكم، و تمريج فى قلوبكم، لرايتم ما ارى، و لسمعتم ما اسمع " اگر نبود پر حرفيها و حرفهاى اضافى شما اين زبان خيلى به انسان ضرر مىزند و اگر نبود تمريج (4) در دل
پاورقى:
. 1 سوره كهف، آيه. 65
. 2 كلمه علم لدنى هم كه مىگويند، از همين آيه قرآن اقتباس شده است.
. 3 محجةالبيضاء، ج 2، ص. 125
. 4 " مرج " يعنى چمن.
[صفحه: 179]
شما كه دلتان حالت چمن را دارد و هر حيوانى در آن مىچرد، مىتوانستيد آنچه را كه من مىبينم ببينيد و صداهايى را كه من مىشنوم بشنويد. يعنى لازم نيست آدم پيغمبر باشد تا بتواند اين چيزها را ببيند و يا بشنود، گاهى غير پيغمبر هم، اينها را مىشنود، مثل مزيم كه مىشنيد. على (ع) كودك ده سالهاى بود كه در كوه حرا همراه پيغمبر بود. اولين بارى كه وحى بر رسول اكرم (ص) نازل شد و عالم براى پيغمبر دگرگون شد، على (ع) همان صداهايى را كه پيغمبر از غيب و ملكوت مىشنيد. مىشنيد. خود على (ع) در نهج البلاغه نقل مىكند، مىگويد: به پيغمبر عرض كردم «يا رسول الله و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى عليه» صداى ناله شيطان را براى اولين بار كه وحى نازل شد، شنيدم. بعد پيامبر فرمود: «انك تسمع ما اسمع، وترى ما ارى» بله، آنچه من مىشنوم تو مىشنوى و آنچه من مىبينم تو مىبينى، «الا انك لست بنبى» (1) ولى در عين حال تو پيغمبر نيستى. بنابراين، تصفيه نفس، اخلاص، دور كردن هوى و هوس نه تنها اثرش اين است كه قلب انسان را صاف مىكند، بلكه اثر بيشتر و بالاترى دارد و آن اين است كه [به واسطه آن] علم و حكمت از درون انسان مىجوشد.
پاورقى:
. 1 خطبه. 190
[صفحه: 180]
-------------------- نام فصل: صعود و نزول روح --------------------
صعود و نزول روح
[علامه مجلسى] در بحار حديثى نقل مىكند: اصحاب رسول اكرم كه مردان مؤمنى بودند، حالتى در خود ديدند. دغدغه در آنها پيدا شد كه نكند ما منافق باشيم و خودمان نمىدانيم. به پيامبر (ص) عرض كردند: يا رسول الله نخاف علينا النفاق ما مىترسيم منافق باشيم. فرمود چرا؟ عرض كردند براى اينكه وقتى در محضر مبارك شما مىنشينيم و شما صحبت مىكنيد، موعظه مىكنيد، از خدا مىگوئيد، از قيامت مىگوئيد، راجع به گناهان و توبه و استغفار سخن مىگوئيد، يك حال بسيار خوشى پيدا مىكنيم، ولى بعد كه از حضور شما مرخص مىشويم و شممنا الاولاد و راينا العيال والاهل و مدتى با زن و بچهمان مىنشينيم تعبير خودشان اين است كه بچههايمان را بو مىكنيم مىبينيم كه حالمان برگشت، باز همان آدم اول شديم. يا رسول الله! آيا اين نفاق نيست؟ نكند نفاق باشد و ما منافق باشيم! فرمود: نه، اين نفاق نيست. نفاق، دوروئى است، اين، " دوحالتى " است. انسان گاهى روحش اوج مىگيرد و بالا مىرود، و گاهى روحش پايين مىآيد. البته شما وقتى پيش من هستيد و اين حرفها را مىشنويد، قهرا چنين حالتى پيدا مىكنيد. بعد اين جمله را فرمود: «لو تدومون على الحالة التى وصفتم انفسكم بها لصافحتكم الملائكة و مشيتم على الماء " (1) اگر به آن حالتى كه پيش من هستيد، باقى بمانيد و از آن
پاورقى:
. 1 اصول كافى، ج 2، ص. 424
[صفحه: 181]
حال خارج نشويد، مىبينيد ملائكه مىآيند و با شما مصافحه مىكنند و شما بر روى آب مىتوانيد راه برويد، بدون اينكه فرو برويد! آن حالت، حالتى نيستكه براى شما هميشه باقى بماند. اگر آن حالت برايتان به صورت يك ملكه باقى بماند، به اين مقامها مىرسيد. به نظر من اين قطعه معروف سعدى ترجمه همين حديث است (1)، ولى به صورت ديگرى مطلب را از زبان يعقوب مىگويد:
يكى پرسيد از آن گم كرده فرزند *** كه اى روشن گهر پير خردمند
زمصرش بوى پيراهن شنيدى *** چرا در چاه كنعانش نديدى؟
يوسف در مصر خود را به برادرانش معرفى كرد و پيراهنش را به آنها داد و گفت اين را ببريد. اينها هنوز نيامده بودند كه يعقوب گفت: " «انى لاجد ريح يوسف لولا ان تفندون» " (2) بوى يوسف را احساس مىكنم اگر نگوئيد اين [آدم]، پيرو خرفت شده است. [كسى در زبان شعر خطاب به يعقوب مىگويد:] تو چطور بوى پيراهن يوسف را از مصر احساس مىكنى، در حالى كه [قبلا] او خودش در چاه كنعان در ده خودتان بود ولى او را احساس نمىكردى؟ چرا در چاه كنعانش نديدى؟
پاورقى:
. 1 آقايان اين را توجه داشته باشيد كه ادبيات عرفانى ما امروز در دنيا جزء شاهكارهاى ادبى دنياست و هر چه دارد از اسلام دارد. نوكرهاى استعمار هرچه مىخواهند بنويسند، بنويسند. هر چه لطف در [اشعار] مولوى، حافظ و سعدى و ناصرخسرو و امثال اينها هست، [از دولت قرآن است]. خود حافظ تصريح مىكند، مىگويد هرچه دارم از دولت قرآن دارم.
. 2 سوره يوسف، آيه. 94
[صفحه: 182]
بگفت احوال ما برق جهان است *** دمى پيدا و ديگر دم نهان است
گهى بر طارم اعلى نشينيم *** گهى بر پشت پاى خود نبينيم
حال ما مثل برق (1) جهنده است، يك لحظه مىجهد و لحظهاى ديگر خاموش است. [به قول حافظ]:
برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر *** وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد
تا اينجا دنباله سؤالى است كه از يعقوب شده و او هم جواب داده است. بعد مىگويد:
اگر درويش در حالى بماندى *** سرودست از دو عالم برفشاندى
(2) اگر [عارف] در حالى كه برايش رخ مىدهد، باقى بماند، از دو عالم بالاتر مىرود.
-------------------- نام فصل: سلوك انسان كامل --------------------
سلوك انسان كامل
حال براى تأييد همه اينها قسمتى را از نهجالبلاغه (3) براى شما مىخوانم. در اين جلسات مكرر گفته ايم كه نهج البلاغه مثل خود على (ع) است. كلام انسان مثل خود اوست، چون كلام تنزل روح انسان است، تجلى روح انسان است. يك روح پست، كلامش پست است و يك روح عالى، كلامش عالى است، يك روح يك
پاورقى:
. 1 تعبير " برق " در معنويات مال اميرالمؤمنين است كه [عبارت آن را] برايتان خواهم خواند.
. 2 گلستان، باب دوم، حكايت. 10
. 3 جوابها وقتى از نهجالبلاغه مىشنوند، بيشتر به قلبشان مىنشيند و لذت مىبرند.
[صفحه: 183]
بعدى، كلامش يك بعدى است و يك روح چند بعدى، كلامش هم چند بعدى است. على (ع) [چون] يك شخصيت جامع الاضداد است. كلامش هم جامع الاضداد است. در كلامش عرفان هست در اوج عرفان، فلسفه هست در اوج فلسفه، آزاديخواهى هست در اوج آزاديخواهى، حماسه هست در اوج حماسه، اخلاق هست در اوج اخلاق. نهجالبلاغه م ثل خود على، جامع است. در يكى از جملاتش مىفرمايد: «قد احيى عقله، و امات نفسه» يك سالك را بيان مىكند كه عقل خود را زنده كرده است و نفس خود را ميرانده است «حتى دق جليله، و لطف غليظه " تا آنجا كه اين مراقبت و رياضت شرعى، نازكش كرده است و اين گوشتها را تا اندازهاى از تنش [آب كرده است]، غلظت روحش را تبديل به لطف كرده و روحش رقيق شده است. «و برق له لامع كثيرالبرق» در آن حالت يك مرتبه يك برقى از درون، در او مىجهد «فابان له الطريق " راه را برايش روشن مىكند «و سلك به السبيل، و تدافعته الابواب الى باب السلامة» (1) از اين در به آن در، و از اين منزل به آن منزل مىرود تا به آخرين منزل كه منزل سعادت است و نهايت راه اوست، مىرسد. بنابراين، براى انسان كامل تا اين حدود كه انسان كامل، انسان سالك است و انسان كامل بايد انسانى باشد كه تهذيب و تزكيه نفس كرده باشد، اسلام مىگويد بله، همينطور است. مسأله بالاتر اينكه آيا انسان كامل اسلام، انسان سالك است؟ انسانى است كه مرحله به مرحله پيش رفته و قدم به قدم جلو
پاورقى:
. 1 نهج البلاغه، خطبه. 218
[صفحه: 184]
رفته؟ انسانى است كه سير و سلوك كرده و منزل به منزل پيش رفته؟ بله، [چون] على (ع) مىگويد: «و تدافعته الابواب الى باب السلامة» از اين در به آن در، مىرود و در ديگرى به روى او باز مىشود و منزل ديگرى [پشت سر مىگذارد]، تا به درى مىرسد كه به آن " باب السلامه " مىگويند. به آنجا كه برسد، به نهايت راه رسيده است. آيا " قرب به حق " درست است؟ بدون شك. مسلم است كه انسان اگر به آنجا برسد، بين او و خدا حجابى نيست و خدا را با ديده دل مىبيند. او ديگر مثل ما نيست [كه لازم باشد برايش اينطور استدلال كنند]: به آسمان نگاه كنيد تا خدا را كشف كنيد، به زمين نگاه كنيد تا خدا را كشف كنيد، به برگ درخت نگاه كنيد تا خدا را كشف كنيد. نه، ديگر اين حرفها نيست. خدا براى او از اين برگ درخت و اين زمين و آسمان روشنتر است. مگر امام حسين (ع) همين مطلب را نفرموده است: «ايكون لغيرك من الظهور ماليس لك؟ " (1) شخصى از على (ع) پرسيد: آيا خدا را ديدهاى؟ فرمود: من اصلا خدايى را كه نديده باشم، عبادت نكردهام! بعد براى اينكه او خيال نكند منظور، ديدن خدا با چشم است كه خدا در يك [جائى] قرار گرفته باشد، فرمود: «لا تراه العيون بمشاهدش العيان، و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان " (2) با چشم سر، او را نديدهام ولى با چشم دل ديدهام، شهودش كردهام.
پاورقى:
. 1 از فقرات دعاى عرفه: [آيا غير تو ظهورى دارد كه تو ندارى؟]
. 2 نهجالبلاغه، خطبه. 177
[صفحه: 185]
-------------------- نام فصل: برخى اشكالات مكتب عرفان --------------------
برخى اشكالات مكتب عرفان
-------------------- نام فصل: . 1 تحقير عقل --------------------
. 1 تحقير عقل تا اين مقدار مىشود براى " انسان كامل عرفا " از اسلام تأييد آورد. اما در مكتب عرفان يك چيزهايى تحقير شده است كه اسلام با آن تحقيرها موافق نيست و به همين دليل، انسان كامل عرفان، انسان نيمه كامل است. (1) در عرفان، خيلى علم و عقل تحقير شده است. در حالى كه اسلام، در عين اينكه دل را قبول دارد، عقل را هم تحقير نمىكند، در عين اينكه دل را قبول دارد، عشق و سير و سلوك را قبول دارد، هرگز حاضر نيست عقل و فكر و استدلال و منطق را تحقير كند. براى عقل و فكر و استدلال و تعقل، نهايت احترام را قائل است. اين است كه در دورههاى اسلامى و بالخصوص در دورههاى متأخر گروهى پيدا شدند كه براى دل و عقل، هر دو [اهميت قائل شدند]. شيخ شهاب الدين سهروردى شيخ اشراق تقريبا راهش همين است و صدرالمتالهين شيرازى از او بيشتر مىخواهد راه عقل و راه دل، هر دو را به پيروى از قرآن محترم بشمارد، نمىخواهد مثل بوعلى مثلا راه دل را تحقير كند (2) و نمىخواهد مانند بعضى از عرفا و متصوفه راه عقل را تحقير كند، مىخواهد هر دو راه را
پاورقى:
. 1 البته ممكن است بعضيها خيلى منطقشان را به اسلام نزديك كرده باشند، ما راجع به آن بحثى نداريم.. 2 البته بوعلى در اواخر، از اين نظر خودش برگشت.
[صفحه: 186]
محترم بشمارد. پس آن جنبههائى كه علم و عقل در عرفان يا لااقل در سخنان بعضى از عرفا تحقير مىشود، مورد تأييد اسلام نيست. انسان كامل قرآن، انسانى است كه كمال عقلى هم پيدا كرده است، كمال عقلى هم جزء [كمالاتش] است.
-------------------- نام فصل: . 2 درونگرايى مطلق --------------------
. 2 درون گرائى مطلق مسئله ديگرى كه در انسان كامل عرفان وجود دارد و اسلام آن را تأييد نمىكند، اين است كه در عرفان، فقط درون گرائى [مطرح] است، يعنى برون گرائى خيلى تحت الشعاع قرار گرفته است. جنبه فردى در آن زياد است و جنبه اجتماعى محو شده يا بگوئيم كمرنگ شده است. انسان كامل عرفان، انسان اجتماعى نيست، انسانى است كه فقط سر در گريبان خودش دارد و بس. ولى اسلام ضمن تأييد همه آنچه كه در مورد دل و عشق و سير و سلوك و علم افاضى و علم معنوى و تهذيب نفس گفته مىشود، انسان كاملش، انسان جامع است، برون گرا هم هست، جامعه گرا هم هست، هميشه سر در گريبان خودش فرو نبرده است. اگر شب سر در گريبان خود فرو مىبرد و دنيا و مافيها را فراموش مىكند، روز در متن جامعه قرار گرفته است. چنانكه گفتيم درباره اصحاب حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه كه نمونههايى از مسلمان كامل هستند مكرر در مكرر در اخبار آمده است كه: «رهبان بالليل، ليوث بالنهار " اگر در شب سراغشان بروى، گوئى سراغ يك عده راهب رفتهاى، سراغ عدهاى رفتهاى كه در دامنه يك كوه در غارى زندگى مىكنند و جز عبادت چيز ديگرى سرشان نمىشود ولى در روز، شيران
[صفحه: 187]
نزند. آنها راهبان شب و شيران نر روز هستند. خود قرآن هم اينها را با يكديگر جمع مىكند: " «التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون» " اينها همه، آن جنبههاى درونى است. بعد مىفرمايد: " «الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر» ". (1)، فورا وارد جنبههاى جامعه گرائى آنها مىشود: آنها مصلحان جامعه خود هستند. يا در آن آيه كريمه مىفرمايد: " «محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم» " در اينجا اول جنبه جامعهگرائى را مىگويد: پيامبر و همراهانش حال بنا بر بعضى تفاسير، خصوص همراهانش را مىگويد " «اشداء على الكفار رحماء بينهم» " در مقابل پوشندگان حق و حقيقت و كسانى كه با حقيقت عناد مىورزند، با صلابت و محكم و [مانند] ديوارى روئين هستند و نسبت به اهل ايمان يك پارچه محبت، مهربانى، خير و رحمت. بعد مىفرمايد: " «تريهم ركعا سجدا» " همين جامعه گراها را در حال ركوع و سجود مىبينى " «يبتغون فضلا من الله و رضوانا " از خداى خود فزونى مىخواهند و به آنچه دارند قانع نيستند و رضاى حق را مىخواهند، يعنى افرادى نيستند كه براى خود، دنيا يا آخرت را بخواهند، براى آنها رضاى حق از هر چيزى برتر و بالاتر است. " «سيماهم فى وجوههم من اثرالسجود» " (2) در چهره آنها آثار عبادت و آثار سجود را مىبينى. اين يك نقطه ضعف ديگرى است كه در انسان كامل تصوف ديده مىشود. البته بسيارى از پيشروان عرفان چون شديدا
پاورقى:
. 1 سوره توبه، آيه. 112
. 2 سوره فتح، آيه. 29
[صفحه: 188]
تحت تأثير تعليمات اسلامى بودهاند، متوجه اين نكته بودهاند و در كلمات خود به اين نكته اشاره كردهاند. اما به هر حال گاهى كم و بيش اين افراط پيدا شده است، يعنى درون گرائى به حدى رسيده كه ديگر برون گرائى نفى شده است. اسلام اين جهت را تأييد نمىكند.
-------------------- نام فصل: . 3 نفس كشى --------------------
. 3 نفس كشى يك جهت ديگر در اين مكتب مطرح است و آن مربوط به " نفس كشى " است. ما در تعبيرات اسلامى كلمه " نفس كشى " نداريم. يكى دو جا تعبير " امات نفسه " داريم كه يكى در نهجالبلاغه است كه برايتان خواندم و تعبير " «موتوا قبل ان تموتوا» " را هم داريم. معمولا در تعبيرات اسلامى صحبت از تهذيب و اصلاح نفس است. در تعبيرات شعرا مسئله " نفس كشى " و " نفس كشتن " زياد آمده است حال ما با تعبير، چندان مخالفتى نداريم ولى درباره مسئله نفس كشى و به عبارت ديگر خود را در هم شكستن، خود را كوبيدن، يعنى خودبين نبودن و خودپسند و خودخواه نبو دن، در عرفان ما طورى سخن گفته شده است كه غالبا يك نكته بسيار بسيار اساسى كه در اسلام از آن به " كرامت نفس " تعبير مىكنيم، مورد غفلت واقع شده است. اين مطلب اندكى بحثش مفصلتر است. همانطور كه در ابتداى سخنم عرض كردم، چون عرفان شيرين است و عرفا با زبان ادب، نثر و نظم مدعاى خودشان را خيلى گفتهاند و پخش كردهاند، انسان كامل عرفا در سرنوشت جامعه ما خيلى اثر دارد، يعنى ما بيشتر انسان والا و انسان متعالى را همان
[صفحه: 189]
مىدانيم كه عرفا معرفى كردهاند، از اين جهت لازم است مقدارى بيشتر درباره انسان متعالى اى كه عرفا معرفى كردهاند بحث كنيم. مطلب آخرى را كه عنوان كردم فقط براى اين بود كه عرض كرده باشم اين هم يك نقطه ضعف ديگرى است كه انشاءالله در جلسه بعد درباره اين مطلب و بعضى از قسمتهاى ديگر صحبت خواهم كرد. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 190]
-------------------- نام فصل: جلسه هشتم: نقد و بررسى مكتب عرفان (1) --------------------
8 نقد و بررسى مكتب عرفان 1
[صفحه: 191]
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسو له، و حبيبه وصفيه، و حافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين» "، بحثهاى ما در اين جلسات، در واقع تلاش و كوششى براى شناخت انسان كامل از نظر اسلام است. گفتيم كه انسان، تنها موجودى است كه خودش از خودش تفكيك پذير است. يعنى ما نمىتوانيم سنگى داشته باشيم كه خصلت [سنگى] نداشته باشد و يا گربهاى داشته باشيم فاقد گربگى، يا سگى داشته باشيم فاقد [خصلت] سگى يا پلنگى فاقد خصلت پلنگى، هر پلنگى در دنيا، آن خصلتهايى را كه " پلنگى " مىناميم، به حكم غريزه داراست. ولى اين انسان است كه انسان بودن خودش را ندارد و بايد آن را تحصيل كند. همچنين گفتيم انسان بودن انسان اصلا مربوط به جنبههاى زيستى و به اصطلاح بيولوژيكى نيست، يعنى آنچه كه به
[صفحه: 192]
نام انسانيت و يا آدميت در زبان قديم ناميده مىشود [غير از ويژگيهاى زيستى انسان است].
تن آدمى شريف است به جان آدميت *** نه همين لباس زيباست نشان آدميت
اجمالا همه مىدانند به صرف اينكه يك موجود، يك انسان زيستى يعنى يك انسان از نظر " علم الحيات " و از نظر پزشكى باشد، كافى نيست كه ما آن را انسان بناميم، " آدم شدن " خودش چيز ديگرى است. هر كس كه از مادر متولد مىشود به اين معنا آدم نيست، تا آنجا كه گفتهاند:
ملاشدن چه آسان *** آدم شدن چه مشكل
يعنى همانطور كه انسان وقتى به دنيا مىآيد عالم بالقوه است نه عالم بالفعل، همچنين آدم بالقوه است نه آدم بالفعل. وقتى مسئله به اين مرحله مىرسد، به اين شكل طرح مىشود كه آن آدم شدن و انسانيت كه هر كسى بايد آدم و انسان شود، چيست؟ اين انسانيت را يك زيست شناس نمىتواند به ما نشان دهد و يك پزشك هم نمىتواند آن را به ما معرفى كند. انسانيت امرى است كه حتى مادىترين مكتبهاى عالم هم آن را انكار نمىكنند ولى در عين حال با معيارهاى مادى هم نمىشود آن را [سنجيد] و لهذا گفتيم كه انسان، خودش براى خودش دروازه معنويت است. يكى از دروازهها كه انسان مىتواند از وجود خودش به عالم معنا پى ببرد و بفهمد كه غير از مسائل مادى چيزهاى ديگرى هم هست هست ولى محسوس و ملموس نيست، هست ولى در لابراتوار نمىشود آن را پيدا كرد و همه مردم دنيا هم آن را قبول دارند انسانيت است كه امرى وراء زيست شناسى است. مادىترين ماديهاى عالم هم قائل به يك
[صفحه: 193]
چيزهايى است كه اسمش را " ارزشهاى انسانى " مىگذارد. (1) وقتى مىگويد: " ارزشهاى انسانى "، يعنى امور انسانى غير مادى. ما مىخواهيم ارزشهاى اصيل انسانى را بر مبناى اسلام بشناسيم، يعنى مىخواهيم بفهميم اسلام ارزشهاى اصيل انسانى را چه چيز مىداند. ما تا مكتبهاى مختلف را طرح و سپس نقد نكنيم، نمىتوانيم نظر اسلام را بشناسيم. منظور از نقد، نقد به معنى واقعى است كه به معنى ايراد گرفتن نيست. نقد به معنى واقعى [مانند] عمل " صراف " است، يعنى آن كارى كه صراف با يك سكه انجام مىدهد. او سكه را به محك مىگذارد و عيارش را به دست مىآورد، مىخواهد بفهمد چند درصد يك سكه، طلاى خالص يا نقره خالص است و چقدر مخلوط دارد. بنابراين، نه اين است كه نقد كردن، همهاش رد كردن باشد. نقد كردن يعنى اينكه ببينيم كه با معيارها و محكهاى اسلامى، آن سكهها چه از آب درمىآيد. سكهاى را فلاسفه عرضه داشتهاند، سكهاى را عرفا عرضه داشتهاند و سكههايى را مكتبهاى ديگر. ما اينها را يك يك طرح مىكنيم و تا سكههاى ديگران را دقيقا بررسى نكنيم، نمىتوانيم سكه اسلامى را بشناسيم كه آن سكهاى كه اسلام طرح و پيشنهاد مىكند، چگونه سكهاى است والا اگر اينها را طرح نكنيم و من از پيش خود بگويم كه ارزشهاى اصيل انسانى عبارت از فلان چيزهاست مطمئن هستم، يك نفر هم نيست كه بگويد خير، يك چيز ديگر هم در اينجا هست و يا بگويد چرا اين [امر، يك ارزش] است و ديگرى يك ارزش
پاورقى:
. 1 اين، اسمى است كه بر آن مىگذارد ولى نمىتواند آن را بشناسد.
[صفحه: 194]
نيست؟ ولى وقتى كه مكتبهاى ديگر را طرح مىكنيم و به معناى واقعى نقد مىكنيم يعنى در محك اسلامى مىگذاريم آن وقت مىتوانيم خيلى منطقى و مستدل بگوئيم كه ارزشهاى اسلامى درباب انسان و ارزشهاى انسانىاى كه اسلام براى آنها واقعا ارزش قائل است چيست؟ و حتى مىتوانيم درصد هر يك را بيان كنيم، يعنى اگر مجموعه ارزشها را صد حساب كنيم، روى حساسيتهائى كه خود اسلام در اين زمينهها نشان داده است، مىتوانيم بگوئيم فلان ارزش مثلا پنجاه درصد [ارزشهاى انسانى را تشكيل داده] است و ديگرى سى درصد و سومى ده درصد. (1)
-------------------- نام فصل: تحقير عقل توسط برخى عرفا --------------------
تحقير عقل توسط برخى عرفا
بحث ما در جلسه گذشته، درباره سكه عرفان، يعنى انسان كامل در سكه عرفانى بود. انسان كامل مكتب عرفان، حتى انسان كامل عرفان اسلامى كه با عرفانهاى ديگر خيلى متفاوت است و زمينههاى اسلامى در آن خيلى زياد است و " انسان كامل " بسيارى از عرفا را مىشود گفت كه خيلى خيلى به انسان كامل اسلام نزديك است در عين حال به نظر ما قابل نقد است. من اعتراف دارم كه مكتب عرفان از تمام مكتبهاى قديم و جديد، درباب انسان كامل
پاورقى:
. 1 بعضى شتاب دارند، مىگويند زودتر بگوئيد ارزشهاى اصيل اسلامى چيست تا ما آنها را بفهميم. اگر ما [اكنون] آنها را بگوئيم، در آن وقت است كه شما چيز درستى نفهميده ايد. پس بگذاريد مكتبهاى ديگر را به معنى واقعى نقد كنيم.
[صفحه: 195]
غنىتر است، نه قديميها توانستهاند به پايه اينها برسند و نه امروزيها، ولى چنانكه عرض كردم مكتبى غير قابل نقد نيست. در جلسه گذشته [سه] نقد (1) بر انسان كامل عرفانى، ذكر كرديم. يكى اين بود كه گفتيم عرفا بيش از اندازه عقل را تحقير كردهاند و گاهى نه خيلى تا حد بىاعتبار بودن عقل هم جلو رفتهاند. در اينكه مقام عشق را از عقل بالاتر بردهاند، شكى نيست. به قول حافظ: " جناب عشق را درگه بسى بالاتر از عقل است "، ولى در مرحله تحقير عقل گاهى تا حد افراط هم جلو رفتهاند، يعنى اساسا تفكر و تعقل و منطق و استدلال و برهان را سخت بىاعتبار معرفى كردهاند، تا آنجا كه آن را " حجاب اكبر " هم ناميدهاند و گاهى در حيرت فرو رفتهاند، اگر ديدهاند حكيمى به جائى رسيده است. در اين زمينه داستان معروفى است كه در كتابها نوشتهاند. بوعلى سينا، اين حكيم بسيار بزرگ مشائى و عقلى و خشك، با يك عارف بسيار مهم و بزرگ، يعنى ابوسعيد ابوالخير معاصر بوده است. (2) بوعلى در همان مولدش يعنى [نواحى] ماوراءالنهر و بلخ و بخارا بود ولى بعد، از ترس سلطان محمود مجبور شد فرار كند، چون مىخواست او را به درگاه خود ببرد و بوعلى نمىخواست برود. بوعلى به نيشابور آمد و در آنجا با ابوسعيد ابوالخير ملاقات كرد. نوشتهاند اين دو،
پاورقى:
. 1 اين نقدها مال من نيست. من با معيار اسلام دارم نقد مىكنم. در واقع اسلام است كه دارد نقد مىكند.
. 2 بوعلى سينا در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم مىزيسته و وفاتش در سال 428 بوده است.
[صفحه: 196]
سه شبانه روز با يكديگر خلوت كردند و حرفهايشان را با يكديگر مىزدند و جز براى نماز جماعت بيرون نمىآمدند. بعد كه از هم جدا شدند، از بوعلى پرسيدند: بوسعيد را چگونه ديدى؟ گفت: آنچه ما مىدانيم او مىبيند. از بوسعيد پرسيدند: بوعلى را چگونه ديدى؟ گفت: هرجا كه ما رفتيم، اين كور با عصاى خودش دنبال ما آمد. عرفا بيش از اندازه عقل را تحقير كردهاند. حرف من اين است: ما اگر منطق قرآن را در يك طرف و منطق عرفان را درباب عقل در طرف ديگر بگذاريم، اينها با يكديگر خوب نمىخوانند. قرآن خيلى بيشتر از عرفان براى عقل، احترام و ارزش قائل است و روى عقل و تفكر و حتى استدلالهاى خالص عقلى تكيه كرده است. تمام عرفا اعم از شيعه و سنى سلسله خود را منتهى به على (ع) مىكنند. (1) حتى در ميان متعصبترين سنيها، آخر سلسله عرفان منتهى به على (ع) مىشود. مىگويند در اين شصت هفتاد سلسلهاى كه دارند، فقط يك سلسله هستند كه خود را منتهى به ابوبكر مىكنند، بقيه، همه خود را به على (ع) منتهى مىكنند. على (ع) كه عرفا او را قطبالعارفين مىدانند در نهجالبلاغه آن مخ عرفان كه به قول ابن ابىالحديد گاهى آنچه را كه [عرفا] در همه كتابها گفتهاند، در چهار سطر بيان كرده است يكجا آنچنان فيلسوف مىشود و استدلالات عقلى فيلسوفانه مىكند كه هيچ فيلسوفى به گردش هم نمىرسد، يعنى على (ع) هرگز عقل را تحقير نمىكند.
پاورقى:
. 1 حال من به راست يا دروغ بودن اين حرف كارى ندارم.
[صفحه: 197]
بنابراين، انسان كامل اسلام با انسان كامل عرفان در اين جهت فرق مىكند. عقل در انسان كامل اسلام رشد و نمو كرده و در كمال احترام است، در صورتى كه در انسان كامل عرفان، عقل همانطور كه گفتيم تحقير مىشود. مسئله ديگر، " جامعهگرا ئى " بود كه اين را هم در جلسه گذشته عرض كردم. (1)
-------------------- نام فصل: رويگردانى از طبيعت --------------------
روگردانى از طبيعت
در اين جلسه يك مطلب ديگر را عرض مىكنم و آن اين است كه عرفان منطقش اين است: " از خود بطلب (2) هر آنچه خواهى كه توئى "، [يعنى] عرفان مكتبى درون گراست. در اين مكتب دل از جهان بزرگتر است، يعنى اگر تمام عالم را يك طرف و آنچه را كه آنها " دل " (3) مىگويند طرف ديگر بگذاريم، دل از همه عالم بزرگتر است. آنها به عالم، " انسان صغير " و به دل، " انسان كبير " مىگويند و چون جهان و دل را يكى مىدانند [به اين معنا كه] دو نسخه مختلف از دو عالم متطابق هستند جهان را " عالم صغير " و دل را " عالم كبير " مىنامند. نه اينكه بگويند انسان، عالم صغير است و اين عالم، عالم كبير، مىگويند اين عالم كه ما آن را عالم
پاورقى:
. 1 اگر لازم شد راجع به [جامعهگرائى] توضيح بيشترى مىدهم.
. 2 " از خود بطلب " يعنى از دل بطلب، از درون بطلب.
. 3 دلى كه آنها مىگويند يعنى همان روح الهى اى كه در هر انسانى دميده شده است: «و نفخت فيه من روحى».
[صفحه: 198]
كبير مىگوئيم عالم صغير است و انسان، عالم كبير، و عالم، انسان صغير است و انسان كبير همان است كه در درون تو وجود دارد. ببينيد مولوى چه مىگويد:
چيست اندر خم كه اندر نهر نيست *** چيست اندر خانه كاندر شهر نيست
آيا مىشود چيزى در خانه باشد ولى در شهر نباشد؟ نه، چون خانه خودش جزء شهر است. هر چه در خانه است، نمونهاى است از آنچه كه در شهر است. آيا مىشود چيزى در خم آب باشد كه در نهر نباشد؟ آنچه در خم است، قسمت كوچكى است از آنچه كه در نهر است. اين جهان خم است و دل چون جوى آب اين جهان خانه است و دل شهر عجاب نمىگويد اين دل خم است و جهان چون جوى آب، مىگويد: "
اين جهان خم است و دل چون جوى آب
". اين چقدر انسان را از بيرون [منصرف مىكند]! انسان سراغ خانه مىرود يا سراغ شهر؟ معلوم است وقتى هرچه در خانه است در شهر هم هست، انسان سراغ شهر مىرود. آيا انسان سراغ خم و يك ظرف كوچك مىرود يا سراغ جوى آب؟ معلوم است كه سراغ جوى آب مىرود نه سراغ يك ظرف كوچك و يك خم. عرفان اساسش بر درونگرايى و دل گرايى و بر توجه به باطن و انصراف از بيرون است، و حتى ارزش بيرون را به عنوان اينكه بشود مطلوب خود، يعنى حق را از جهان بيرون بدست آورد، نفى مىكند. مىگويد از درون [بايد آن را بدست آورد]. سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد وانچه خود داشت زبيگانه تمنا مىكرد
[صفحه: 199]
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون است (1) *** طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش *** كوبه تأييد نظر حل معما مىكرد
ديدمش خرم و خندان قدح باده بدست *** واندر آن آينه صد گونه تماشا مىكرد
گفتم اين جام جهان بين (2) به تو كى داد *** حكيم گفت آنروز كه اين گنبد مينا مىكرد
بيدلى در همه احوال خدا با او بود *** او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
اين همه شعبدهها عقل كه مىكرد اينجا *** سامرى پيش عصا و يد بيضا مىكرد
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند *** جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد
عرفان در " توجه به درون " هر چه بخواهيد جلو رفته است.
ادامه در پست های بعد
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم