كتابى ترجمه شده است كه حاوى تعدادى از مقالات و نامه‏هاى گاندى است به نام " اين است مذهب من " كه به نظر من كتاب خوبى است. گاندى در اين كتاب (1) مى‏گويد: من از مطالعه " اوپانيشادها " به سه اصل پى بردم كه اين سه اصل براى من، يك عمر دستورالعمل زندگى بود. اولين اصلى كه گاندى ذكر مى‏كند، اين است: تنها يك حقيقت در عالم وجود دارد و آن شناختن نفس است، (2) " خودت " را بشناس! گاندى براساس همين مطلب، به قدرى زيبا به دنياى فرنگ حمله مى‏كند، [آنجا كه] مى‏گويد: " فرنگى، دنيا را شناخته و خودش را نشناخته و چون خودش را نشناخته، هم خودش را بدبخت كرده است و هم دنيا را " و عجيب در اينجا داد سخن مى‏دهد و سخنش فوق‏العاده عالى است. اصل دوم: هر كه خود را شناخت، خدا را هم مى‏شناسد و ديگران را هم مى‏شناسد. اصل سوم: فقط يك نيرو [و يك آزادى و يك عدالت] (3) وجود دارد و آن، نيروى " تسلط بر خويشتن " است. هر كس بر خويشتن مسلط شد، بر اشياء ديگر مسلط مى‏شود و درست هم مسلط مى‏شود، و تنها در دنيا يك نيكى وجود دارد و آن، دوست داشتن ديگران مانند دوست داشتن خويش است و به عبارت ديگر، ديگران

پاورقى:
. 1 صفحه. 11
. 2 در ترجمه فارسى نوشته شده: " و آن، شناسائى " ذات " است "، ولى در ترجمه اشتباه شده است، ذات و نفس خيلى به هم نزديك است، اما ذات در فارسى اين معنا را نمى‏دهد. بايد در ترجمه فارسى گفته مى‏شد: " شناسائى نفس ".
. 3 [مطلب داخل كروشه از روى ترجمه كتاب فوق نوشته شده است].
[صفحه: 138]

را بايد مانند خود انگاريم. اينها مقصودشان از معرفت همان معرفةالنفس (شناختن خود) است. مى‏دانيد در فلسفه هندى، مسأله " مراقبه " مطرح است، مسأله در خود فرو رفتن مطرح است. (البته حالا به صورت رياضتهاى شاقه و كارهاى جوكيها درآمده و چيزهاى ديگرى در آن پيدا شده است، من اينها را نمى‏گويم). اساس فلسفه هندى بر شناختن نفس و مراقبه و طرد خاطرات و كشف حقيقت " خود " است و از شناختن خود، محبت پيدا مى‏شود. پس انسان كامل در اين مكتب، يعنى انسانى كه خود را بشناسد كه اگر خود را شناخت، بر خود مسلط مى‏شود و بعد كه بر خود مسلط شد، نسبت به ديگران محبت پيدا مى‏كند. حال مى‏خواهيد اسم اين مكتب را " مكتب معرفت " بگذاريد و يا " مكتب محبت "، اسمش را هر چه مى‏خواهيد بگذاريد.

--------------------  نام فصل: دو مكتب ديگر  --------------------
دو مكتب ديگر
در دو سه قرن اخير يك سلسله مكتبهاى ديگر پيدا شده است كه اينها بيشتر به جنبه‏هاى اجتماعى گرايش پيدا كرده‏اند، نه به جنبه‏هاى فردى. يكى انسان كامل را " انسان بى‏طبقه " مى‏داند، معتقد است كه اگر انسانى در طبقه‏اى باشد مخصوصا در طبقه‏هاى عاليتر هميشه يك انسان معيوب است و بلكه در جامعه طبقاتى، هيچوقت انسان درست و سالم وجود ندارد. اين مكتب، به انسان كامل ايده‏آل هم چندان معتقد نيست، چون براى انسان مقام
[صفحه: 139]

زيادى قائل نيست. انسان كامل از نظر اين مكتب، يعنى انسان بى‏طبقه، انسانى كه هميشه با انسانهاى ديگر در وضعى مساوى زندگى كند. بعضى ديگر، بيشتر روى مسئله آزادى و آگاهى انسان كه منظورشان از " آگاهى "، بيشتر آگاهيهاى اجتماعى است تكيه كرده‏اند. مكتب اگزيستانسياليسم تكيه‏اش بيشتر روى آزادى و آگاهى و مسئوليتهاى اجتماعى است. از ديدگاه اين مكتب انسان كامل يعنى انسان آزاد، انسان آگاه، انسان متعهد، انسان مسؤل، ولازمه آزادى، حالت پرخاشگرى و عصيانگرى است كه اين هم خودش يك مكتب ديگرى است.

--------------------  نام فصل: مكتب برخوردارى  --------------------
مكتب برخوردارى
در اين ميان، مى‏توان گفت مكتب ديگرى هم وجود دارد و آن، مكتب " برخوردارى " است كه به مكتب قدرت، خيلى نزديك است. مى‏گويند: اينكه بايد " انسان كامل، حكيم باشد "، " انسان كامل، به خدا برسد " و چنين و چنان باشد، همه، حرف است و فلسفه بافى، اگر مى‏خواهى به كمال انسانى خودت برسى، كوشش كن كه برخوردار باشى، هر چه از مواهب خلقت، بيشتر برخوردار باشى كاملتر هستى، اصلا انسان كامل يعنى انسان برخوردار. لهذا كسانى كه كمال انسان را به علم مى‏دانند نه به حكمت و علم را هم عبارت از شناخت طبيعت مى‏دانند و شناخت طبيعت را هم براى تسلط بر طبيعت و براى اينكه طبيعت در خدمت انسان قرار
[صفحه: 140]

بگيرد و انسان از آن بهره برد [مى‏خواهند]، در آخر، حرفشان به اين برمى‏گردد كه علم هم ارزشش براى انسان يك ارزش وسيله‏اى است، نه ارزش ذاتى، علم براى انسان، از اين جهت خوب است كه وسيله تسلط انسان بر طبيعت است و طبيعت را مسخر انسان قرار مى‏دهد، و وقتى كه طبيعت را مسخر انسان قرار داد، انسان، بهتر از طبيعت بهره‏مند و مستفيض و برخوردار مى‏شود. پس اگر مى‏خواهيد انسانها را به كمال برسانيد، بايد كوشش كنيد آنها را به برخوردارى از طبيعت برسانيد، و كمالى هم غير از برخوردارى از طبيعت وجود ندارد و اينكه براى علم اين همه قداستها قائل شده‏اند، ارزش ذاتى و كمال ذاتى قائل شده‏اند، همه، حرف است، علم يك ابزار بيشتر نيست، علم براى بشر نظير شاخ است براى گاو، نظير دندان است براى شير. اينها يك سلسله نظرياتى است كه چنانكه عرض كردم، نظر اسلام را درباره هر يك به تفصيل بيان خواهم كرد كه اسلام چقدر براى عقل ارزش قائل است، براى آنچه آنها عشق مى‏نامند چقدر ارزش قائل است و براى قدرت، مسئوليتهاى اجتماعى و جامعه بى‏طبقه چقدر ارزش قائل است. هر كدام از اينها داستان مفصلى دارد.

--------------------  نام فصل: طرز مواجهه با مرگ  --------------------
طرز مواجهه با مرگ
دو كلمه فقط مى‏خواهم عرض كنم و آن اين است كه شك نداريم يكى از مظاهر كمال انسان، طرز مواجهه او با مرگ است، چون ترس از مرگ يك نقطه ضعف بزرگ در انسان است و بسيارى
[صفحه: 141]

از بدبختيهاى بشر ناشى از ترس از مرگ است مانند تن به پستيها و دنائتها دادن و هزاران بدبختى ديگر. اگر كسى از مرگ نترسد، سراسر زندگيش عوض مى‏شود و انسانهاى خيلى بزرگ، آن انسانهايى هستند كه در مواجهه با مرگ، در نهايت شهامت و بلكه بالاتر از شهامت با لبخند و خوشروئى به سراغ مرگ رفته‏اند (1). اگر مرگ در راه انجام مسئوليت فرا رسد، براى انسان سعادت است: «انى لا ارى الموت الا سعادش، و لا الحياش مع الظالمين الا برما» (2). مواجهه با مرگ به اين شكل را كسى نمى‏تواند ادعا كند، جز اولياء حق، آنها كه مرگ برايشان جز انتقال از خانه‏اى به خانه ديگر و يا به تعبير امام حسين (ع) جز عبور از روى يك پل، چيز ديگرى نيست. امام حسين (ع) صبح عاشورا به اصحابش فرمود: «ما الموت الا قنطرش تعبر بكم عن البوس و الضراء الى الجنان " (3) مرگ جز يك پل كه از رويش مى‏گذريد، چيز ديگرى نيست، اصحاب من! ما يك پلى پيش رو داريم كه بايد از روى آن عبور كنيم، اين پل نامش مرگ است، از اين پل كه رد شديم، ديگر رسيده‏ايم به آنجا كه قابل تصور نيست. لحظه به لحظه كه مرگ نزديكتر مى‏شود، چهره اباعبدالله خندانتر و متبسمتر مى‏شود.

پاورقى:
. 1 ولى نه مرگى كه خودكشى باشد، [بلكه] مرگى كه در راه هدفشان باشد، چون احساس مى‏كنند كه در زندگى، رسالت و مسئوليت دارند. آدمى كه خودكشى كند، از زيربار مسئوليت شانه خالى كرده است.
. 2 لهوف ص 69، نفس‏المهموم ص. 116
. 3 معانى الاخبار صدوق، ص. 289
[صفحه: 142]

يكى از كسانى كه همراه عمر سعد و وقايع نگار قضايا بود، در لحظات آخر حيات امام حسين (ع) كه ديگر جنگها تمام شده بود و ايشان در همان گودال قتلگاه، بى‏حا ل افتاده بودند، براى اينكه ثوابى كرده باشد، رفت نزد عمر سعد (1) و گفت: اجازه بده من يك جرعه آب براى حسين بن على ببرم، چون او به هر حال رفتنى است، اين آب را بخورد يا نخورد، براى تو تأثيرى ندارد. عمر سعد اجازه داد، ولى وقتى اين مرد رفت، آن لعين ازل و ابد (شمر) داشت برمى‏گشت، در حاليكه سرمقدس را همراه داشت. همين مردى كه براى امام آب برده بود، مى‏گويد: والله لقد شغلنى نور وجهه عن الفكرش فى قتله بشاشت چهره‏اش نگذاشت كه اصلا درباره كشته شدنش فكر كنم، يعنى در حاليكه سرامام حسين بريده مى‏شد، لبش خندان بوده است. انسان كامل يعنى انسانى كه حوادث روى او اثر نمى‏گذارد... (2) على (ع) آن كسى است كه مراحل و مراتب اجتماعى را از پائين ترين شغل از جنبه اقتصادى مثل عملگى (3) تا عاليترين [مناصب] اجتماعى كه زمامدارى و خلافت است [طى كرده است]. " على الوردى " مى‏گويد على (ع) فلسفه كارل ماركس را نقض كرد، براى اينكه على در كوخ همانجور زندگى مى‏كرد كه در كاخ، و در كاخ همانطور زندگى مى‏كرد كه در كوخ (مقصود كاخ

پاورقى:
. 1 [مثل] بعضى از آدمهاى مقدس پيشه ما كه مى‏خواهند عملى كه هيچ زحمتى و عكس‏العملى نداشته باشد، انجام دهند و در ضمن ثوابى هم كرده باشند.
. 2 [افتادگى از نوار است].
. 3 على (ع) مدتها عملگى هم كرده است، نه اينكه [پول] نداشته است، على هر چه كه مى‏داشت مثل غنائم جنگى انفاق مى‏كرد و فردا دنبال كار كردن مى‏رفت.
[صفحه: 143]

واقعى نيست)، يعنى على (ع) در پست عملگى همانطور فكر مى‏كند كه در پست خلافت. به اين دليل، اينها را انسان كامل مى‏گويند.

--------------------  نام فصل: دفن مخفيانه على (ع)  --------------------
دفن مخفيانه على (ع)
ما براى چه اينجا جمع شده‏ايم؟ در عزاى يك انسان كامل. على را شبانه دفن كردند، چرا؟ براى اينكه على همانطور كه دوستان فوق‏العاده شيفته‏اى دارد، دشمنان سرسختى هم دارد. در كتاب " جاذبه و دافعه على (ع " گفته‏ايم كه اينگونه انسانها، هم جاذبه فوق‏العاده شديد دارند و هم دافعه فوق العاده شديد، دوستانى دارند در نهايت درجه صميميت كه جان دادن برايشان چيزى نيست و دشمنانى دارند كه ديگر خونخوارتر از آنها دشمنى نيست، مخصوصا دشمنهاى داخلى، دشمنهاى مقدس ماب، مقدسين خوارج كه اينها واقعا مردمى مجهز به اعتقاد و ايمان بودند ولى جاهل. خود على (ع) اعتراف دارد كه اينها مؤمنند ولى مى‏فرمايد جاهلند: «لا تقتلوا الخوارج بعدى، فليس من طلب الحق فأخطاه كمن طلب الباطل فأدركه» (1) ميان خوارج (مارقين) و اصحاب معاويه (قاسطين) مقايسه مى‏كند، مى‏فرمايد: بعد از من، اينها (خوارج) را نكشيد، اينها با اصحاب معاويه فرق دارند، اينها حق را مى‏خواهند ولى احمقند، اشتباه كرده‏اند، ولى آنها (اصحاب معاويه) حق را مى‏شناسند و دانسته با آن مبارزه مى‏كنند.

پاورقى:
. 1 نهج‏البلاغه، خطبه. 59
[صفحه: 144]

چرا على (ع) را با آن همه دوستانى كه دارد، شب به طور محرمانه دفن مى‏كنند؟ از ترس خوارج، چون آنها مى‏گفتند على مسلمان نيست و خطر اين بود كه شب بروند و قبر على را بشكافند و جنازه على را بيرون بياورند. تا اواخر دوره حضرت صادق (ع) يعنى تا حدود صد سال بعد (1) جز ائمه و گروهى از اصحاب خاص، كسى نمى‏دانست على (ع) را كجا دفن كرده‏اند. صبح بيست و يكم، امام حسن (ع) صورت جنازه‏اى ساخت و آن را به عده‏اى داد كه به مدينه ببرند، تا مردم خيال كنند كه على را به مدينه بردند تا در آنجا دفن كنند. فقط اولاد على (ع) و يك عده از شيعيان خاص، محل دفن على (ع) را مى‏دانستند - چون همان شب عده‏اى از شيعيان خاص در دفن على (ع) شركت كردند و آنها در نزديكى كوفه در همين محل فعلى به زيارت قبر مولا مى‏آمدند. در زمان حضرت صادق (ع) كه خوارج منقرض شدند و اين خطر از بين رفت، ايشان به مردى به نام صفوان كه دعاى علقمه را نقل كرده است دستور دادند كه علامت و سايبانى آنجا درست كند و از آن به بعد، همه متوجه شدند كه قبر على (ع) آنجاست و به زيارت قبر مولاشان مى‏آمدند. همراه جنازه عده كمى بودند، فقط اولاد حضرت بودند و چند نفر از اصحاب خاص. يكى از آنها مردى است به نام صعصعة بن

پاورقى:
. 1 چون ايشان در سال 40 شهيد شدند و حضرت صادق (ع) در سال 148 از دنيا رفتند.
[صفحه: 145]

صوحان. (2) او از آن دوستان مصفى و پاكدل اميرالمؤمنين است، و سخنور و خطيب هم هست (3) و در حضور اميرالمؤمنين سخنوريها كرده است. همين كه على (ع) را دفن كردند، در حالى كه حزن و غيظ و خشم فوق‏العاده‏اى در همه [به وجود آمده] و بغض، گلوى همه را فشار مى‏دهد و يا گريه مى‏كنند، يك مرتبه اين " صعصعه " در حاليكه قلبش در يك فشار سختى بود، يك مشت خاك از قبر على (ع) برداشت و بر سر خود پاشيد و بعد دستش را روى قلبش گذاشت و آن وقت شروع كرد به سخن گفتن با على (ع): السلام عليك يا اميرالمؤمنين، لقد عشت سعيدا و مت سعيدا تو چقدر سعادتمند زندگى كردى و چه سعادتمند از دنيا رفتى، تولد تو در خانه خدا بود و در خانه خدا هم شهيد شدى (از خانه خدا تا خانه خدا). على جان! تو چقدر بزرگ بودى و چقدر اين مردم، كوچك بودند. به خدا قسم اگر مردم برنامه تو را اجرا كرده بودند لاكلوا من فوقهم ومن تحت ارجلهم نعمتها از بالا و پائين براى آنها مى‏جوشيد و نعمتهاى مادى و معنوى به آنها مى‏رسيد، ولى افسوس كه مردم قدر تو را ندانستند و به جاى آنكه از دستورهاى عالى تو پيروى كنند، چه خونها به دل تو كردند و آخر، تو را با اين حال و با فرق شكافته روانه قبر و خاك كردند. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم

پاورقى:
. 2 [در كتاب مفاتيح الجنان در ادامه اعمال مسجد سهله، درباره او توضيحاتى آمده است].
. 3 جاحظ در " البيان والتبيين " از او [مطلبى] نقل مى‏كند.
[صفحه: 146]

--------------------  نام فصل: جلسه ششم: نقد و بررسى نظريه مكتب عقل  --------------------
6 نقد و بررسى نظريه مكتب عقل
[صفحه: 147]

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسو له، وحبيبه وصفيه، وحافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين» " (1). شناخت " انسان كامل " به اصطلاح قدما و " انسان ايده‏آل " به اصطلاح امروز، بسيار لازم و ضرورى است. تربيت و اخلاق در هر مكتبى براساس شناخت انسان كامل و انسان ايده‏آل در آن مكتب است. ما براى آنكه نظر [اسلام] را درباره انسان كامل بشناسيم، ناچاريم هر كدام از مكتبهائى را كه در اين زمينه وجود دارد، به تفصيل بحث و انتقاد كنيم و نظر اسلام را درباره هر يك از آنها بيان كنيم. در جلسه پيش، به طور اجمال مكاتب مختلف را بيان كرديم. در اين جلسه بحث خود را از مكتب عقليون شروع مى‏كنيم.

پاورقى:
. 1 سوره جمعه، آيه. 2
[صفحه: 148]

--------------------  نام فصل: خلاصه نظريات عقليون  --------------------
خلاصه نظريات عقليون
عرض كرديم كه به عقيده فلاسفه قديم، اساسا جوهر انسان همان عقل اوست، " من " واقعى انسان همان عقل اوست. همچنانكه بدن انسان جزء شخصيت انسان نيست، قوا و استعدادهاى روحى و روانى مختلفى كه انسان دارد، هيچكدام جزء شخصيت واقعى انسان نيستند. شخصيت واقعى انسان، همان نيروئى است كه فكر كننده است. انسان يعنى همان كه فكر مى‏كند نه آنكه مى‏بيند آنكه مى‏بيند ابزارى است در دست آن كه فكر مى‏كند نه آنكه تخيل مى‏كند آنكه تخيل مى‏كند ابزارى است در دست آنكه فكر مى‏كند و نه آنكه مثلا " مى‏خواهد " و دوست دارد يا داراى شهوت و خشم است. جوهر انسان فكر كردن است و انسان كامل يعنى انسانى كه در فكر كردن به حد كمال رسيده است و معنى اينكه در فكر كردن به حد كمال رسيده است، اين است كه جهان و هستى را آنچنان كه هست دريافت و كشف كرده است. در اين مكتب امر ديگرى هم غير از اين كه جوهر انسان و من واقعى او عقل اوست مورد توجه است و آن اين است كه " عقل " نيروئى است كه توانائى دارد جهان را آنچنانكه هست كشف كند، واقعيت جهان را آنچنان كه هست در خود منعكس كند، آينه‏اى است كه مى‏تواند صورت جهان را در خود، صحيح و درست منعكس كند. حكماى اسلامى كه اين نظر را قبول كرده‏اند، معتقدند كه
[صفحه: 149]

ايمان اسلامى ايمانى كه در قرآن آمده است يعنى شناخت جهان به طور كلى آنچنانكه هست، ايمان يعنى شناخت مبدأ جهان، شناخت جريان جهان، شناخت نظام جهان و شناخت اينكه جهان به چه نقطه‏اى برمى‏گردد. مى‏گويند اينكه در قرآن از ايمان به خدا، ايمان به ملائكه خدا كه وسائط و پله‏هاى وجود هستند ايمان به مخلوق بودن عالم، ايمان به اينكه خدا عالم را وانگذاشته و هدايت كرده و از آن جمله بشر را به وسيله انبياء هدايت نموده و ايمان به اينكه همه چيز از خدا آمده است و به خدا برمى‏گردد كه اسمش معاد است سخن به ميان آمده، مقصود همان [شناخت جهان] است و چيز ديگرى نيست. اين حكما در تفاسير خودشان هميشه ايمان را به صورت معرفت و شناخت و به صورت حكمت تفسير مى‏كنند. مى‏گويند ايمان يعنى شناخت، اما شناختى كه يك شناخت فلسفى و يك شناخت حكيمانه است، نه " شناخت علمى " كه شناخت جزئى است. شناخت فلسفى و كلى و حكيمانه يعنى اينكه مبدأ و منتهاى جهان و مراتب هستى و جريانهاى كلى جهان را كشف كنيم و بدانيم.

--------------------  نام فصل: مكاتب ضد مكتب عقل  --------------------
مكاتب ضد اين مكتب
اين مكتب كه مكتب عقليون است در نقطه مقابل خود مكتبهائى را داشته است كه هميشه با آن مبارزه مى‏كرده‏اند. اولين مكتبى كه در جهان اسلام با اين مكتب مبارزه كرده است و ضد آن است، مكتب اشراقيون و مكتب عرفا و مكتب اهل عشق است كه
[صفحه: 150]

اين را بعد شرح مى‏دهيم. مكتب ديگر، مكتب اهل حديث است. اخباريون و اهل حديث، عقل را با اين همه ارزش فراوانى كه [حكما] براى آن قائل هستند، انكار مى‏كنند، يعنى مى‏گويند آنقدرها هم كه شما براى عقل ارزش قائل هستيد، ارزش ندارد. بيش از اينها، در عصر جديد مكتب حسيون بر ضد مكتب عقليون قيام كرد. در اين سه چهار قرن اخير، مكتب حسيون بيشتر رونق داشت. حسيون گفتند: عقل اين همه ارزشى را كه شما برايش قائل هستيد، ندارد، عقل خيلى اهميت ندارد، نوكر حس است، اصل در انسان، حواس و محسوسات انسان است. عقل حداكثر كارى كه مى‏تواند بكند اين است كه در مورد فرآورده‏هاى حواس يك عملياتى انجام دهد. شما كارخانه‏اى را در نظر بگيريد كه در آن كارخانه مواد خامى وارد مى‏شود. بعد دستگاههاى كارخانه، آن مواد را تجزيه مى‏كنند. اگر كارخانه ريسندگى و بافندگى است، مثلا اول پنبه‏ها را پاك مى‏كنند، بعد رشته مى‏كنند و بعد آنها را به شكل خاصى مى‏بافند. عقل، كارخانه‏اى است كه كارى از آن ساخته نيست، مگر اينكه روى مواد خامى كه از راه حس بدست آمده است، عملياتى انجام دهد. ولى البته مكتب عقليون به كلى از اعتبار نيفتاده است، باز مكتب عقليون سرپاى خود ايستاده است كه حال نمى‏خواهم بحث عقليون را در مقابل غير عقليون به طور تفصيل مطرح كنم، بلكه مى‏خواهم نظر اسلام را بيان كنم.
[صفحه: 151]

--------------------  نام فصل: اصالت معرفت عقلى در اسلام  --------------------
اصالت معرفت عقلى در اسلام
در مكتب عقليون چند مطلب مطرح است كه هر يك از اينها را بايد ببينيم با نظر اسلام انطباق دارد يا نه. اولين بحث عقلى عقليون، مسئله اعتبار و اصالت معرفت عقلى است. يعنى چه؟ يعنى عقل انسان قادر است حقايق اين عالم را كشف كند و " معرفت عقلى " معرفتى اصيل و قابل اعتماد و استناد است و بى‏اعتبار نيست. خيلى از مكتبها چنين اعتبارى را براى عقل، قائل نيستند. حال ببينيم آيا ما از مدارك اسلامى اينقدر مى‏توانيم براى عقل اعتبار و حيثيت قائل باشيم كه لااقل معرفت عقلى قابل اعتماد است؟ اتفاقا يك حمايت فوق‏العاده‏اى از عقل را در متون اسلام مى‏بينيم و در هيچ دينى از اديان دنيا به اندازه اسلام از عقل يعنى از حجيت عقل و از سنديت و اعتبار عقل حمايت نشده است. شما اسلام را با مسيحيت مقايسه كنيد. مسيحيت در قلمرو ايمان، براى عقل، حق مداخله قائل نيست. مى‏گويد آنجائى كه انسان بايد به چيزى ايمان بياورد، حق ندارد فكر كند، فكر مال عقل است و عقل در اين نوع مسائل حق مداخله ندارد. آنچه را كه بايد به آن ايمان داشت، نبايد درباره آن فكر كرد و نبايد اجازه فكر كردن و چون و چرا كردن به عقل داد. وظيفه يك مؤمن، مخصوصا وظيفه يك كشيش و حافظان ايمان مردم اين است كه جلوى هجوم فكر و استدلال و عقل را به حوزه ايمان بگيرند. اصلا تعليمات مسيحى بر همين اساس است. در اسلام، قضيه درست برعكس است. در اصول دين اسلام،
[صفحه: 152]

جز عقل هيچ چيز ديگرى حق مداخله ندارد، يعنى اگر از شما بپرسند كه يكى از اصول دين شما چيست، مى‏گوئيد " توحيد "، وجود خداى يگانه اگر دوباره بپرسند به چه دليل به خدا ايمان آورده‏ايد [شما بايد دليل عقلى بياوريد]، اسلام جز از راه عقل از شما قبول نمى‏كند. اگر بگوئيد من خودم قبول دارم كه خدا يگانه است، دليلى هم ندارم، تو چه كار دارى؟ " خذ الغايات و اترك المبادى " تو نتيجه را بگير، به مقدمه چه كار دارى؟ من از قول مادر بزرگم يقين پيدا كرده‏ام، بالاخره به يك حقيقتى يقين پيدا كرده‏ام، ولو از قول مادر بزرگم باشد، ولو خواب ديده باشم! اسلام مى‏گويد نه، ولو به وجود خداى يگانه اعتقاد داشته باشى ولى آن اعتقادى كه ريشه‏اش خواب ديدن است، ريشه‏اش تقليد از پدر و مادر يا تأثير محيط است، مورد قبول نيست. جز تحقيقى كه عقل تو با دليل و برهان مطلب را دريافت كرده باشد، هيچ چيز ديگر را ما قبول نداريم. اصول ايمان مسيحيت. منطقه‏اى ممنوع براى ورود عقل است و وظيفه يك مؤمن [مسيحى] حفظ اين منطقه از هجوم قواى عقلى و فكرى است، ولى [اصول] ايمان در اسلام، منطقه‏اى است كه در قرق عقل است و غير از عقل هيچ قدرت ديگرى حق مداخله در اين منطقه را ندارد. در اسلام و در متون اسلامى سخنانى فوق‏العاده بلند و عجيب درباره عقل گفته شده است. اولا خود قرآن دائما دم از تعقل مى‏زند (1).

پاورقى:
. 1 حال شايد موفق شوم در همين جلسه حديث موسى بن جعفر را كه با استناد به آيات قرآن، اصالت عقل را بيان كرده‏اند، برايتان بخوانم. ان شاءالله.
[صفحه: 153]

گذشته، از اين، در اخبار و احاديث ما آنقدر براى عقل، اصالت و اهميت قائل شده‏اند كه وقتى شما كتابهاى حديث را باز كنيد اولين بابى كه مى‏بينيد، " كتاب العقل " است. مثلا اگر سراغ " اصول كافى " برويد اصول كافى تمام ابواب حديثى ما را دارد اولين بابى كه با باز كردن اين كتاب مى‏بينيد، كتاب العقل است. در اين " كتاب العقل "، احاديث شيعه از اول تا به آخر به حمايت از عقل برخاسته است. موسى بن جعفر سلام الله عليه تعبيرى فوق‏العاده عجيب دارد، مى‏فرمايد: (1) خدا دو حجت دارد، دو پيغمبر دارد: يك پيغمبر درونى كه عقل انسان است و يك پيغمبر بيرونى كه همان پيغمبرانى هستند كه انسانند و مردم را دعوت كرده‏اند. خدا داراى دو حجت است و اين دو حجت مكمل يكديگر هستند، يعنى اگر عقل باشد و انبياء نباشند، بشر به تنهايى راه سعادت خود را نمى‏تواند طى كند و اگر انبياء باشند و عقل نباشد، باز انسان راه سعادت خود را [نمى‏پيمايد]. " عقل " و " نبى " هر دو با يكديگر يك كار را انجام مى‏دهند. ديگر از اين بالاتر در حمايت عقل نمى‏شود گفت. تعبيراتى از اين قبيل كه شايد خيلى شنيده باشيد، زياد داريم: " خواب عاقل از عبادت جاهل بالاتر است "، " خوردن عاقل از روزه گرفتن جاهل بالاتر است "، " سكوت و سكون عاقل از حركت كردن جاهل بالاتر است " و " خدا هيچ پيغمبرى را مبعوث نكرد، مگر آنكه اول عقل آن پيغمبر را به حد كمال رساند، به طورى

پاورقى:
. 1 اصول كافى، كتاب العقل و الجهل، روايت. 10
[صفحه: 154]

كه عقل او از عقل همه امتش كاملتر بود ". ما حضرت رسول (ص) را " عقل كل " مى‏ناميم. اين با ذوق مسيحيت هرگز جور درنمى‏آيد، چون اصلا [در مسيحيت] عقل با دين دو حساب جداگانه دارند ولى ما پيغمبر را " عقل كل " مى‏ناميم و مى‏دانيم. بنابراين، مسئله اصالت عقل در شناخت و حجيت آن، به اين معنا كه عقل مى‏تواند به معرفت راستين دست يابد كه يك بخش از نظر حكماست قطعا تا اينجا مورد تأييد اسلام است.

--------------------  نام فصل: دو اشكال وارد بر مكتب عقليون  --------------------
دو اشكال وارد بر مكتب عقليون
از نظر فلاسفه، جوهر انسان فقط عقل اوست، باقى همه طفيلى‏اند، همه ابزار و وسيله هستند. اگر بدن داده شده، ابزارى براى عقل است، اگر چشم و گوش داده شده، ابزارى براى عقل است، حافظه و قوه خيال و قوه واهمه و هر قوه و نيرو و استعدادى كه در ما وجود دارد، همه وسيله‏هائى براى ذات ما هستند و ذات ما همان عقل است. آيا ما مى‏توانيم تأييدى براى اين مطلب از اسلام پيدا كنيم؟ نه. ما براى اين مطلب كه انسان جوهرش فقط عقل باشد و بس، نمى‏توانيم از اسلام تأييدى بياوريم. اسلام آن نظريه‏هاى ديگر را تأييد مى‏كند كه عقل را يك شاخه از وجود انسان مى‏داند، نه تمام وجود و هستى انسان.
[صفحه: 155]

سراغ مطلب سوم مى‏رويم. معمولا كتب فلسفى ما (1) ايمان اسلامى را فقط به شناخت تفسير مى‏كنند. مى‏گويند: ايمان در اسلام يعنى شناخت و بس، ايمان به خدا يعنى شناخت خدا، ايمان به پيغمبر يعنى شناخت پيغمبر، ايمان به ملائك يعنى شناخت ملائك، ايمان به " يوم‏الاخر " (معاد) يعنى شناخت معاد، و هر كجا كه در قرآن [كلمه] " ايمان " آمده است معنايش معرفت و شناخت است و غير از اين چيزى نيست. اين مطلب به هيچ وجه با آنچه كه اسلام مى‏گويد قابل انطباق نيست. در اسلام، " ايمان " حقيقتى است بيش از شناخت. شناختن همان دانستن است. كسى كه آب شناس است، آب را مى‏شناسد همچنانكه يك ستاره شناس ستاره‏ها را مى‏شناسد، يك جامعه شناس جامعه را مى‏شناسد، يك روانشناس روان را مى‏شناسد، يك حيوان شناس حيوان را مى‏شناسد. " مى‏شناسد " يعنى چه؟ يعنى نسبت به آن روشن است، آن را درك مى‏كند. آيا " ايمان " در قرآن يعنى فقط " شناخت "؟ ايمان به خدا يعنى فقط خدا را درك كردن؟ نه، درست است كه شناخت، ركن ايمان است، جزء ايمان است و ايمان بدون شناخت، ايمان نيست ولى شناخت تنها هم ايمان نيست. ايمان گرايش است، تسليم است، در ايمان عنصر گرايش، عنصر تسليم، عنصر خضوع و عنصر علاقه و محبت هم خوابيده است ولى در شناخت، ديگر مسئله گرايش [مطرح] نيست.

پاورقى:
. 1 حتى ملاصدرا كه تا اندازه‏اى ذوق عرفا را هم [در فلسفه] وارد كرده است، مع ذلك اين مطلب در كلماتش هست.
[صفحه: 156]

اگر يك نفر ستاره‏شناس است، معنايش اين نيست كه به ستاره گرايشى هم دارد، نه، ستاره را مى‏شناسد. اگر يك نفر معدن شناس يا آب شناس است، معنايش اين نيست كه به معدن يا آب گرايشى هم دارد. ممكن است انسان چيزى را بشناسد كه از آن بسيار تنفر دارد. احيانا در سياستها، دشمن، دشمن خود را از خودش بهتر مى‏شناسد. مثلا ممكن است افرادى كه در اسرائيل عرب شناس و مسلمان شناس و حتى به يك معنا اسلام شناس باشند، از تعداد اينگونه افراد در بين خود مسلمانان، بيشتر باشند. مسلم است كه در اسرائيل مصرشناس، سوريه شناس يا الجزاير شناس خيلى بيشتر از ايران وجود دارد. اصلا در ايران شايد مصر شناس واقعى يك نفر هم نداشته باشيم، ولى آنها صدها نفر دارند. در مصر هم اسرائيل شناس خيلى زياد دارند. ولى آيا معنى اينكه اسرائيل، مصر را مى‏شناسد اين است كه نسبت به آن گرايش دارد؟ يا معنى اينكه مصر، اسرائيل را مى‏شناسد اين است كه نسبت به آن گرايش دارد؟ اتفاقا برعكس است، چون اينها از يكديگر تنفر دارند. علماى مسلمين مى‏گويند دليل آنكه ايمان اسلام فقط شناخت نيست آنچنانكه فلاسفه ادعا مى‏كنند اين است كه قرآن بهترين نمونه‏ها را از بهترين شناسنده‏ها آورده است، عاليترين شناسنده‏ها را معرفى كرده كه خدا را در حد اعلا مى‏شناسد، پيغمبرها را در حد اعلا مى‏شناسد، حجتهاى خدا را در حد اعلا مى‏شناسد و معاد را هم در حد اعلا مى‏شناسد، اما كافر است و مسلمان نيست. او كيست؟ شيطان! آيا شيطان، خدا را درك مى‏كند و خداشناس است يا ضد خدا و ماترياليست است و خدا را قبول ندارد؟ شيطان خيلى
[صفحه: 157]

بيشتر از ما و شما خدا را مى‏شناسد، چندين هزار سال هم خدا را عبادت كرده است. قرآن به ما مى‏گويد به ملائكه ايمان بياوريد. آيا شيطان، ملائكه را مى‏شناسد يا نه؟ سالها، بلكه هزارها سال با ملائكه هم صف بوده و در يك كلاس كار مى‏كرده‏اند، از من و شما، جبرئيل را بهتر مى‏شناسد. پيغمبران را چطور؟ آيا پيغمبران را مى‏شناسد و مى‏داند كه اينها پيغمبرند يا نه؟ همه را از ما بهتر مى‏شناسد. معاد را چطور؟ خودش‏هميشه با خدا راجع به قيامت صحبت مى‏كند، معاد را هم كاملا مى‏شناسد ولى در عين حال چرا قرآن، شيطان را كافر مى‏خواند؟ مى‏فرمايد: «و كان من الكافرين» (1). اگر ايمان آنچنانكه فلاسفه گفته‏اند فقط شناخت مى‏بود، شيطان بايد اول مؤمن باشد ولى شيطان، مؤمن نيست. چون او شناسنده جاحد است، يعنى مى‏شناسد ولى در عين حال عناد و مخالفت مى‏ورزد، در مقابل حقيقتى كه مى‏شناسد، تسليم نيست، گرايش به آن حقيقت ندارد، علاقه به آن حقيقت ندارد، حركت به سوى آن حقيقت ندارد. پس ايمان، فقط شناخت نيست. پس اينكه بسيارى از حكماى ما در [تفسير] اين سوره مباركه كه مى‏فرمايد: " «و التين و الزيتون 0 و طور سينين 0 و هذا البلد الامين 0 لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم 0 ثم رددناه اسفل سافلين 0 الا الذين امنوا و عملوا الصالحات» " (2) مى‏گويند: " «الا الذين امنوا» " يعنى حكمت نظرى و " «عملوا الصالحات» " يعنى حكمت عملى، صحيح نيست. چيزى بالاتر از حكمت نظرى در " «الا الذين امنوا» "

پاورقى:
. 1 سوره ص، آيه. 74
. 2 سوره تين، آيات 1 تا. 6
[صفحه: 158]

وجود دارد، حكمت نظرى جزء آن است، پايه آن است اما تمام ايمان، حكمت و دريافت و علم و معرفت و شناخت نيست، چيزى بالاتر از شناخت، در ايمان وجود دارد. تا اينجا ما سه مسئله را در مورد مكتب عقليون بيان كرديم: يكى اينكه عقل حجت است، دريافتهاى عقل قابل اعتماد است و عقل مى‏تواند به معرفتى راستين دست يابد كه اسلام مى‏گويد اين مطلب، صحيح و مورد قبول است. دوم اينكه عقل تنها جوهر آدمى است كه اسلام اين را تأييد نمى‏كند و سوم اينكه ايمان اسلامى همان دريافت عقل است، همان معرفت است، همان شناخت است و جز شناخت چيز ديگرى نيست، كه اين را هم عرض كرديم از نظر اسلام درست نيست.

--------------------  نام فصل: اصالت ايمان  --------------------
اصالت ايمان
يك مطلب ديگر اين است كه آيا ايمان و معرفت حال اعم از اينكه ايمان را همان معرفت بدانيم يا معرفت را جزئى از ايمان بدانيم، كه گفتيم دومى درست است اصالت دارد يا مقدمه عمل است و اصالتى ندارد؟ اينجاست كه باز دو مكتب بزرگ در مقابل يكديگر صف آرائى مى‏كنند. مقصود از اينكه " ايمان اصالت دارد " چيست؟ يعنى، اينكه اسلام، ايمان را با همان خصوصياتى كه گفتيم به ما توصيه كرده است، آيا از اين نظر است كه ايمان، پايگاه اعتقادى عمل
[صفحه: 159]

انسان است؟ يعنى از اين باب است كه چون انسان در دنيا بايد تلاش و كوشش كند و هميشه در فعاليت باشد و اين فعاليت بايد براساس يك نقشه باشد و انسان بايد هدف و برنامه و تاكتيك داشته باشد، [لذا] بايد زيربناى اعتقادى داشته باشد؟ و به عبارت ديگر آيا چون انسان خواه ناخواه موجودى است كه فعاليتش فكرى است و اگر بخواهد يك برنامه عملى در زندگى داشته باشد و به هدفهاى خود در زندگى برسد، بدون يك زيربناى فكرى و اعتقادى امكان ندارد، پس به اين دليل بايد يك زيربناى فكرى و اعتقادى به او داد تا بتواند اين روبناهاى فكرى را براساس آن زيربنا بسازد؟ درست مثل كسى كه مى‏خواهد يك ساختمان (خانه يا سالنى) بسازد، آن كسى كه مى‏خواهد سالن بسازد، چيزى كه براى او هدف و مقصود است اين است كه اين سالن داراى چهار ديوار و يك سقف و درها و غيره باشد، اما آن زيرسازيها و زيربناها و ته‏پايه‏هايى كه معمولا زمين را مى‏كنند و مقدارى از هر پايه را در داخل زمين مى‏گذارند، جزء هدف او نيست، بلكه براى اينكه اين بنا محكم بايستد و نلغزد و نيفتد، بايد آن زيربنا را احداث كرد. مثلا " كمونيزم " يك سلسله اصول فكرى و اعتقادى دارد كه آن اصول بر مبناى ماترياليسم است، بر مبناى ماديگرى است، و همچنين يك سلسله اصول اجتماعى و سياسى و اقتصادى و اخلاقى دارد كه از نظر سازمان فكرى، آن اصول اعتقادى زيربناى فكرى اين اصول هستند. ولى براى يك كمونيست، آن اصول فكرى، هدف نيست، واقعا براى يك كمونيست، ماترياليسم هدف نيست و برايش
[صفحه: 160]

اصالتى ندارد، (1) ولى فكر مى‏كند و فكرش هم غلط است كه بدون ماترياليسم، اين اصول اجتماعى و سياسى و اقتصادى را نمى‏شود به هيچ وجه توجيه كرد، پس براى اينكه بشود اين اصول را توجيه كرد، آن اصول فكرى را [مى‏پذيرد]. اخيرا بسيارى از كمونيستها در دنيا پيدا شده‏اند كه [ماترياليسم را از كمونيسم] تفكيك كرده‏اند، گفته‏اند نه تنها براى ما ماترياليسم اصالت ندارد، بلكه هيچ ضرورتى ندارد كه ما حتما ماترياليسم را به صورت يك اصلى كه نمى‏شود ردش كرد [در نظر] بگيريم، ما كمونيسم را مى‏خواهيم ولو منهاى ماترياليسم باشد. مگر الان در گوشه و كنار دنيا از رهبران كمونيسم نيستند كسانى كه كم كم مبارزه با مذهب را دارند تخفيف مى‏دهند؟ اين، از آن جهت است كه براى آنها ايمان به آن اصول فكرى اصالت ندارد، آن اصول فكرى فقط پايگاه اعتقادى و زيربناى فكرى است. از آنجا كه نمى‏شود يك ايدئولوژى، بدون جهان‏بينى باشد، اين جهان بينى را در زير اين ساختمان قرار مى‏دهند، براى اينكه بتوانند ايدئولوژى خود را بر روى اين جهان بينى بگذارند. ولى اساس و هدف، ايدئولوژى است.

پاورقى:
. 1 اساسا اينها هم كه به [وادى] ماترياليسم افتادند، به خاطر مبارزه احمقانه‏اى بود كه كليسا با افكار سياسى و اجتماعى و مخصوصا با آزاديخواهى كرد، بطورى كه اين فكر در دنياى اروپا پيدا شد كه انسان يا بايد آزاد باشد و خود را در اجتماع ذيحق بداند و خدا را كنار بگذارد و يا بايد به خدا معتقد باشد و خود را ذيحق و آزاد نداند، و از اين قبيل حرفها. بعد براى اينكه بتوانند راهى براى اين درست كنند، از اول آمدند [ريشه] مذهب را از زيربنا زدند.
[صفحه: 161]

در اسلام چطور؟ آيا اسلام ايمان اسلامى را ايمان به خدا، ايمان به ملائكه، ايمان به انبياء و اولياء، و ايمان به معاد را فقط براى اين طرح كرده كه يك زيربناى فكرى و اعتقادى داده باشد؟ آيا به اين دليل اصول فكرى را عرضه مى‏دارد كه مى‏خواهد ايدئولوژى را روى يك اصول فكرى بنا كند و هدف اصلى آن ايدئولوژى است، والا خود اين اصول فكرى اصالتى ندارند؟ يا نه، خود اين اصول فكرى اصالت دارند؟ [جواب اين است كه] در عين اينكه اين اصول فكرى، زيربناى فكرى و اعتقادى ايدئولوژى اسلام است اما ارزشش فقط ارزش زيربنائى نيست. در اسلام، ايمان اسلامى زيربناى فكرى و اعتقادى است و ايدئولوژى اسلامى براساس اين ايمان بنا شده است، ولى ايمان در عين داشتن ارزش زيربنائى، اصالت هم دارد [يعنى هدف نيز شمرده مى‏شود]. پس در اين جهت حق با فلاسفه است كه ايمان، خودش اصالت دارد نه اينكه ارزش ايمان، ارزش " مقدمه عمل بودن " است. اينطور نيست كه هر چه هست عمل است و هر چه هست فعاليت و كوشش است، بلكه اگر ايمان را از عمل بگيريم، يك پايه را خراب كرده‏ايم همچنانكه اگر عمل را از ايمان بگيريم، يك پايه ديگر را خراب كرده‏ايم. قرآن هميشه مى‏گويد: الذين امنوا و عملوا الصالحات. اگر ايمان، منهاى عمل باشد يك ركن سعادت وجود دارد ولى ركن ديگر آن موجود نيست و اگر عمل را بگيريم و ايمان را رها كنيم، باز هم درست نيست، خيمه سعادت روى يك پايه نمى‏ايستد. ايمان از نظر اسلامى ارزش ذاتى و اصالت دارد و واقعا كمال انسان در اين دنيا و بالخصوص در دنياى ديگر به اين است كه
[صفحه: 162]

" ايمان " داشته باشد، براى اينكه در اسلام، روح واقعا استقلال دارد و از خود كمالى دارد و بعد از مردن باقى است. اگر روح به كمالات خودش نرسد، ناقص و فاسد است و به سعادت خودش نائل نمى‏شود.

--------------------  نام فصل: شواهدى از قرآن و نهج‏البلاغه  --------------------
شواهدى از قرآن و نهج‏البلاغه
ببينيد قرآن در اين زمينه چه مى‏گويد: " «و من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخرش اعمى و اضل سبيلا» " (1) هر كس در اين دنيا كور باشد، در آخرت هم كور است و گمراهتر. ائمه و غيرائمه، در تفاسير گفته‏اند و هركس هم مى‏داند كه مقصود، اين نيست كه هر كس چشمهاى ظاهريش در اين دنيا كور باشد، در آن دنيا هم كور خواهد بود، اگر اينطور باشد مثلا ابوبصير از اصحاب امام جعفر صادق (ع) در آن دنيا وضع بدى دارد! نه، مقصود اين است كه هر كس در اين دنيا چشم باطنش از ديدن حقايق، از ديدن خداى خودش، از ديدن آيات خداوند و از آنچه كه بايد به آن ايمان داشته باشد، كور باشد، در آن دنيا كور محشور مى‏شود و غير از اين، امكان ندارد. اگر فرض كنيم كسى در اين دنيا تمام اعمال خوبى را كه يك انسان بايد انجام دهد انجام داده، تمام امر به معروفها و نهى از منكرها را انجام داده و مثل زاهدترين زاهدها در دنيا زندگى كرده و عمر خود را وقف خلق خدا كرده است، اما به خدا ايمان ندارد و معاد و عالم هستى را نمى‏شناسد، اين انسان، كور است و " برو و برگرد " ندارد كه در آن دنيا هم كور است.

پاورقى:
. 1 سوره اسراء، آيه. 72
[صفحه: 163]

ديگر صحبت اين نيست كه " ايمان "، فقط مقدمه اين زحمتها و تلاشها و عملهاست و بعد بگوئيم " عمل يك فرد بايد درست باشد، ايمان هم نداشت [مسئله‏اى نيست] "، نه، اين حرف، درست نيست. فخررازى در يك رباعى خيلى عالى مى‏گويد:
ترسم بروم عالم جان ناديده *** بيرون روم از جهان، جهان ناديده
در عالم جان چون روم از عالم تن *** در عالم تن عالم جان ناديده
مى‏ترسم از اين جهان بروم، اما جهان را نديده باشم. مقصود اين نيست كه اين در و ديوار و زمين و كوه و دريا و ستاره را نديده باشم، مقصود اين است كه مى‏ترسم چشم دلم باز نشده باشد و روح جهان، مبدأ و آغاز جهان و آن چيزى را كه اسلام، " ايمان " مى‏گويد درك نكرده باشم و از اين جهان بروم. مى‏گويد: من كه در " عالم تن "، " عالم جان " را نديده‏ام پس چگونه وقتى از عالم تن به عالم جان رفتم، آنجا را مى‏توانم ببينم؟ اينجا بايد مى‏ديدم كه نتوانستم ببينم. [او در اين رباعى] همين آيه " «و من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخرش اعمى و اضل سبيلا» " را معنى مى‏كند. قرآن در جاى ديگرى مى‏فرمايد: " «قال رب لم حشرتنى اعمى و قد كنت بصيرا 0 قال كذلك اتتك اياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تنسى» " (1). در قيامت همين بنده‏اى كه كور محشور مى‏شود اعتراض مى‏كند، مى‏گويد: خدايا تو چرا مرا كور محشور كردى؟ من كه در آن دنيا چشم داشتم، چرا در اينجا كور هستم؟ [خطاب مى‏رسد] كه آن

پاورقى:
. 1 سوره طه، آيات 125 و. 126
[صفحه: 164]

چشمى كه در آن دنيا داشتى، به درد اينجا نمى‏خورد، اينجا چشم ديگرى لازم است و تو خودت آن چشم ديگر را در دنيا كور كردى، [لذا] اينجا هم كور هستى. «اتتك اياتنا» نشانه‏هاى ما در آن دنيا بود، تو به جاى اينكه از روى آن نشانه‏ها، ما را ببينى و بشناسى و حقيقت را درك كنى، خودت را در آن دنيا كور كردى و حال كه در عالم حقيقت مى‏آيى، كور محشور مى‏شوى. در اين عالم فقط بينش حقيقى است كه مفيد است. در سوره مطففين مى‏فرمايد: " «كلا انهم عن ربهم يؤمئذ لمحجوبون» " (1) رهاشان كن! اينها در آن روز، از خداى خود در پرده و حجابند، اينها در دنيا بايد پرده غفلت را از جلوى چشمشان عقب بزنند و ببينند. معناى ايمان اين است: اى انسان، تو در اين دنيا آمده‏اى كه چشم تو در همين دنيا آن دنيا را ببيند، گوش تو در همين دنيا آن دنيا را بشنود. مكرر گفته‏ام كه خيلى خوشوقتم كه مى‏بينم جوانان ما بالخصوص به نهج البلاغه توجه دارند. اما همه جنبه‏هاى نهج‏البلاغه را ببينيد، ببينيد نهج‏البلاغه راجع به [چشمها و] گوشهائى اينچنين، چگونه سخن مى‏گويد. نهج‏البلاغه براى ايمان، اصالت قائل است، نمى‏گويد ارزش ايمان، فقط ارزش زيربنايى و فكرى و اعتقادى است نه اينكه مى‏خواهم بگويم زيربنا نيست مى‏گويد در عين اينكه ايمان، ارزش زيربنائى و فكرى و اعتقادى دارد، ارزش اصيل هم دارد.

پاورقى:
. 2 سوره مطففين، آيه. 15
[صفحه: 165]

على (ع) در نهج‏البلاغه درباره " اهل الله " مى‏گويد: " «يتنسمون بدعائه روح التجاوز» ". (1) اينها كسانى هستند كه در حالى كه خدا را مى‏خوانند و استغفار مى‏كنند و غرق در استغفار هستند، نسيم آمرزش را در درون خود احساس مى‏كنند، يعنى احساس مى‏كنند [كه] آمرزيده شده اند، نسيم تجاوز را در روح خود احساس مى‏كنند. (2) " تجاوز حق " يعنى گذشت حق از گناهان، مغفرت حق، آمرزش حق). على (ع) مى‏فرمايد: " «ان الله تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب، تسمع به بعد الوقره، و تبصر به بعد العشوش، و تنقاد به بعد المعاندش، و ما برح لله عزت الاؤه فى البرهة بعد البرهة و فى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم، و كلمهم فى ذات عقولهم» " (3). فقط قسمت اخيرش را برايتان معنى مى‏كنم: در هر دوره‏اى (4) افرادى وجود دارند كه در فكر و درون خود، با خداى خود حرف مى‏زنند و از او سخن مى‏شنوند «عباد ناجاهم فى فكرهم، و كلمهم فى ذات عقولهم»، خدا در فكر و عقلشان با آنها حرف مى‏زند. پس، اين نكته را هم برايتان عرض كردم كه در اسلام، معرفت خدا و حتى ملائكه خدا كه وسائط عالم وجودند و معرفت انبياء و اولياى خدا كه به صورت ديگرى واسطه فيض حق به سوى ما هستند، و اين معرفت كه ما در اين دنيا كه آمده‏ايم، براى چه

پاورقى:
. 1 نهج‏البلاغه، خطبه. 22
. 2 اينها چيزهائى است كه از سطح فكر امثال ما بالاتر است و شايد نتوانيم باور كنيم.
. 3 ابتداى همان خطبه.. 4 بنا به گفته على (ع) هيچ دوره‏اى نيست كه در آن دوره، چنين افرادى وجود نداشته باشند. در زمان ما هم وجود دارند.
[صفحه: 166]

آمده‏ايم و به كجا مى‏رويم، و معرفت اينكه بالاخره خواه ناخواه به سوى حق بازگشت مى‏كنيم و همه چيز به سوى حق بازگشت مى‏كند (يعنى معاد)، اصالت دارد. ايمان به حقايق، اصالت دارد و ضمن اينكه اصالت دارد، زيربناى فكرى و اعتقادى ايدئولوژى اسلامى هم هست، و يك ايمان صد درصد اصيل مى‏تواند زيربناى فكرى و اعتقادى بسيار خوبى براى يك ايدئولوژى باشد. پس هيچ وقت عمل را فداى ايمان نكنيد و ايمان را هم فداى عمل نكنيد. هيچكدام از اين دو نبايد فداى ديگرى شود. مجموعا " انسان كامل فلاسفه " انسان كامل نيست، انسان ناقص است. منظور از انسان ناقص چيست؟ يعنى قسمتى از كمال را دارد. اين كه براى كمال عقلى، اصالت قائل شده‏اند، درست است ولى انسان كامل فلاسفه، از اين جهت كه ساير جنبه‏هاى كمالات انسانى را ناديده گرفته‏اند و همه كمالات انسان را در كمال عقلى او جستجو كرده‏اند، انسان نيمه كامل است، انسان ناقص است. انسان كامل فلاسفه، فقط مجسمه‏اى است از دانايى، فقط مى‏داند، يعنى انسان كاملى كه آنها فرض كرده‏اند، موجودى است كه خوب مى‏داند. چنين انسانى، خوب مى‏داند ولى موجودى است خالى از شوق، خالى از حركت، خالى از حرارت، خالى از زيبايى، خالى از همه چيز، فقط مى‏داند. آن موجودى كه تمام هنرش اين است كه خوب مى‏داند و دانستنش هم تمام هستى را مى‏گيرد و [مصداق] " جهانى است بنشسته در گوشه‏اى " مى‏باشد، انسان كامل اسلام نيست، انسان نيمه كامل اسلام است. فرصت نكردم روايت موسى بن جعفر عليهماالسلام را درباب
[صفحه: 167]

ارزش عقل، براى تأييد آن قسمت از حرف فلاسفه كه درست است، براى شما بخوانم. در اين زمينه مطلب زياد است. اگر بخواهيم صحبت كنيم، باز يكى دو جلسه ديگر بايد صحبت كنيم ولى عرض خودمان را [درباره اين مكتب] در همينجا خاتمه مى‏دهيم. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 168]

--------------------  نام فصل: جلسه هفتم: تفصيل نظريه مكتب عرفان  --------------------
7 تفصيل نظريه مكتب عرفان
[صفحه: 169]

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله و رسوله، و حبيبه وصفيه، وحافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا، أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين» ". (1) گفتيم كه انسان كامل از ديد فلاسفه يك جور است و از ديد عرفا به صورت ديگرى است و از ديد بسيارى از فلاسفه جديد طور ديگر است. مكتبهايى را به طور اجمال معرفى كرديم كه بعد به طور تفصيل درباره آنها بحث كنيم: مكتب عقليون، مكتب قلبيون يا ارباب دل (عرفا)، مكتب محبت، مكتب قدرت، مكتب خدمت. در اين جلسه يكى ديگر از اين مكتبها را به طور تفصيل بررسى مى‏كنيم و نظر اسلام را درباره قسمتهاى مختلفى كه در اين مكتب وجود دارد بيان مى‏كنيم، همچنانكه بحث ما در جلسه گذشته به مكتب عقليون

پاورقى:
. 1 سوره جمعه، آيه. 2
[صفحه: 170]

اختصاص داشت. بحث اين جلسه درباره انسان كامل از ديدگاه مكتب عرفان و تصوف است. بحث درباره انسان كامل از ديد عرفان و تصوف براى ما اهميت بيشترى دارد. انسان كاملى كه فلاسفه‏اى از قبيل ارسطو و ابن سينا بيان كرده‏اند، در ميان مردم رواج پيدا نكرده است، حرفى بوده كه در متن كتب فلسفى آمده و از آنجا خارج نشده است، ولى مكتب عرفان و تصوف نظر خود را درباره انسان كامل در ميان مردم به نثر و شعر بسط داده است. كتب عرفانى از آن جهت كه مطالب را با زبان تمثيل و با زبان شعر بيان مى‏كنند، قهرا در ميان مردم نفوذ بيشترى دارند. اين مكتب هم مانند مكتب فلاسفه، مطالب و مسائلى دارد كه از نظر اسلام قابل قبول است ولى در عين حال خالى از انتقاد هم نيست و انسان كامل اسلام، صد درصد با انسان كامل عرفا و متصوفه تطبيق نمى‏كند.

 ادامه در پست های بعد