انسان کامل 4
گفت پيغمبر صباحى زيد را *** كيف اصبحت اى رفيق باصفا
گفت عبدا موقنا باز اوش گفت *** كونشان از باغ ايمان گرشكفت
گفت تشنه بودهام من روزها *** شب نخفتستم زعشق و سوزها
گفت از اين ره كو رهآوردى بيار *** در خور فهم و عقول اين ديار
گفت خلقان چون ببينند آسمان *** من ببينم عرش را با عرشيان
همين بگويم يا فرو بندم نفس *** لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس
بعد پيغمبر به او فرمود: جوان! آرزويت چيست؟ چه آرزوئى دارى؟ عرض كرد: يا رسول الله! شهادت در راه خدا. آن، عبادتش و اين هم آرزويش، آن شبش و اين هم روز و آرزويش. اين مىشود مؤمن اسلام، مىشود انسان اسلام، همانكه داراى هر دو درد است، ولى درد دومش را از درد اولش دارد، آن درد خدائى است كه اين درد دوم را در او ايجاد كرده است. آيهاى را در آغاز سخنم تلاوت كردم: " «و استعينوا بالصبر و الصلوش و انها لكبيرش الا على الخاشعين» ". قرآن عجيب سخن مىگويد:
پاورقى:
. 1 چون بهشت و جهنم، الان مخلوقند.
[صفحه: 103]
اى اهل ايمان! از نماز استمداد كنيد و از صبر كه مفسرين گفتهاند، مقصود، روزه است يا لااقل روزه يكى از اقسام صبر است از اينها استمداد كنيد! مدد بگيريد! چه مددى است كه مىتوانيم از نماز بگيريم؟ چه مددى است كه از عبادت خدا و خداپرستى مىتوانيم بگيريم؟ همين [عبادت خدا] مدد است، اصلا هر مددى را از اينجا مىشود گرفت. اگر شما مىخواهيد در اجتماع، يك مسلمان واقعى باشيد و مىخواهيد يك مجاهد نيرومند باشيد، بايد نماز خوان خالص و مخلصى باشيد... (1).
-------------------- نام فصل: روشنفكرى عمرى --------------------
روشنفكرى " عمرى "
بعضى مىگويند نماز خواندن يعنى چه؟! عبادت يعنى چه؟! اينها مال پيرزنها است، انسان بايد اجتماعى باشد. اين حرفها يك نوع روشنفكرى است اما " روشنفكرى عمرى ". شنيدهايد كه عمر، " حى على خير العمل " را از اذان برداشت، چرا؟ به خاطر يك روشنفكرىئى كه پيش خود كرد، ولى در واقع يك اشتباه بزرگ [مرتكب شد]. زمان او [دوران اوج] فتوحات اسلامى و مجاهده اسلامى بود و سربازها خيل خيل به جنگ دشمن مىرفتند و با عده كم، دشمن قوى را به زانو درمىآوردند. عده همه مسلمانان پنجاه، شصت هزار بيشتر نيست و با دو امپراطورى بزرگ ايران و روم كه هر كدام با سپاههاى چند صدهزارى به جنگ
پاورقى:
. 1 [افتادگى از نوار است].
[صفحه: 104]
اينها آمدهاند، مىجنگند و اينها عدهاى كمتر از صدهزار هستند و در هر دو جبهه دشمنان را شكست مىدهند. جهاد بار ديگر ارزش خود را ثابت مىكند و [مشخص مىشود] كه وقتى اسلام، مجاهد مىپرورد يعنى چه. عمر گفت: وقتى مؤذن در اذان با صداى بلند مىگويد: " الله اكبر " و بعد شهادتين و " حى على الصلوش " و " حى على الفلاح " (به نماز روبياور، به رستگارى روبياور) را مىگويد عيبى ندارد، اما " حى على خيرالعمل " (به بهترين اعمال روبياور) [كه معناى آن اين است كه] نماز بهترين اعمال است، روحيه مجاهدين را خراب مىكند، چون مجاهدين پيش خود مىگويند حال كه نماز بهترين اعمال است، ما به جاى اينكه برويم در ميدان جنگ جهاد كنيم، در مسجد مدينه مىمانيم و در جوار قبر پيغمبر (ص) نماز مىخوانيم كه بهترين عملهاست. آنها بروند بكشند و خود را به كشتن بدهند، زخم بردارند، چشمشان كور شود، دستشان بريده شود، پايشان قطع شود، شكمشان سفره شود ولى ما اينجا راحت در خانه و پيش زن و بچه خود مىمانيم و چهار ركعت نماز مىخوانيم و از آنها افضل هستيم. عمر گفت: نه، اين بدآموزى دارد، مصلحت اين است كه اين عبارت را از اذان برداريم. به جاى اين جمله بگوئيد: " الصلوش خير من النوم " نماز، خوب چيزى است، از خواب بهتر است، يعنى به جاى اينكه بخوابيد، بيائيد در مسجد نماز بخوانيد. اين مرد (عمر) آن قدر فكر نكرد كه آخر اين چند ده هزار سرباز كه قطعا تعدادشان به صد هزار نمىرسيده با چه قدرتى دارد با دو تا چند صدهزار نفر، در دو جبهه مختلف مىجنگد و فاتح مىشود؟ اين فتح، فتح چيست؟ فتح اسلحه است؟ آيا اسلحه عرب
[صفحه: 105]
بر اسلحه ايرانى و رومى مىچربيد؟ ابدا، ايرانيان و روميان از دو كشور متمدن بودند و عاليترين سلاحهاى زمان خود را در اختيار داشتند، در حالى كه شمشير عرب، در مقابل شمشيرهايى كه در ايران يا روم وجود داشت، مثل يك آهن شكسته بود. آيا نژاد عرب از نژاد روم يا نژاد ايران قويتر و نيرومندتر و پهلوانتر بود؟ ابدا، مگر نمىدانيد كه [قبل از اسلام] شاپور ذوالاكتاف چه به سر عربها آورد؟ مگر شاپور ذوالاكتاف نبود كه هزاران عرب را اسير كرد؟ مگر شانههاى آنها را سياه [و سوراخ] نكرد و آنان را به زنجير نكشيد؟ زور عرب در آن ايام كجا بود؟ مگر صد سال بعد همين ايران، عرب را شكست نداد؟ پس عرب با چه نيروئى با ايران و روم مىجنگد و آنها را شكست مىدهد؟ نيروى او، نيروى ايمانش است، همان نيرويى است كه از " حى على خيرالعمل " گرفته، نيروئى است كه از نماز گرفته، نيروئى است كه از راز و نياز با خداى خودش گرفته است. به تعبير قرآن وقتى كه او شب به درگاه الهى مىايستد و راز و نياز و مناجات مىكند، از خداى خود نيرو مىگيرد. آن نيروست كه به او روحيه داده، يعنى روحيه عرب است كه ايران و روم را شكست مىدهد. اين روحيه را از چه چيز گرفته است؟ از ايمانش گرفته، نماز چيست؟ تازه كردن ايمان. اين روحيه را از الله اكبرش گرفته است. وقتى كه در نماز چندين بار مىگويد: " الله اكبر " جواب همه را مىدهد، همه اينها هيچ است. وقتى چند صدهزار سرباز را در مقابل خود مىبيند، مىگويد: " لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم "، " الله اكبر " خدا بزرگتر است، همه قدرتها به دست خداست. انسان بايد به خدا اتكاء داشته باشد، از خدا نيرو بگيرد، از خدا قدرت
[صفحه: 106]
بخواهد. همين نماز است كه به او نيرو داده است، اگر اين نماز نبود، آن سرباز مجاهد، مجاهد نبود. تو او را از اشتباه بيرون بياور. مگر اسلام نمىگويد كه اين دستورها به يكديگر وابسته است؟ آنكه جهاد بر او واجب است، بايد جهاد كند و ماندنش براى نماز در مسجد مدينه حرام است. شرط قبول نماز جهاد است، و شرط قبول جهاد، نماز. آنكه شرايط يك مجاهد برايش فراهم است، بر او واجب است كه جهاد كند، به او بگو كه اسلام مىگويد نماز منهاى جهاد باطل است. اين نه تنها خيرالعمل نيست، بلكه شرالعمل است و نماز نيست. نماز اسلام را به او ياد بده. آن نمازى كه آدم از جهاد فرار كند و مسجد را انتخاب كند، نماز اسلام نيست، نماز اسلام، خيرالعمل است. نه اينكه بيائى " حى على خيرالعمل " را از اذان بردارى و خيال كنى اين بدآموزى دارد، چون مسلمانان به جاى جهاد، سراغ نماز مىروند! نه، فكرش را اصلاح كن، اشتباه را از كله اش بيرون بياور. چرا چنين حرفى مىزنى؟! اين است كه در منطق اسلام و اگر بخواهيم به تعبير امروز بگوييم، در نظام ارزشهاى اسلامى ارزش ارزشها " عبادت " است، اما " عبادت اسلامى "، " عبادت با شرايط ". قرآن به ما گفته است كه نماز، آن وقت نماز است كه اثرش هويدا باشد، اثر خود را نشان دهد. چطور نشان مىدهد؟ " «ان الصلوش تنهى عن الفحشاء و المنكر» " (1) خصلت نماز درست، اين است كه انسان را از كارهاى زشت باز
پاورقى:
. 1 سوره عنكبوت، آيه. 45
[صفحه: 107]
مىدارد. اگر ديدى نماز مىخوانى و در عين حال معصيت مىكنى، بدان كه نمازت نماز نيست. پس نمازت را درست كن. نماز، تو را به همه ارزشهاى ديگر مىرساند به شرط اينكه نمازت واقعا نماز باشد. همه درسها را بايد از على (ع) ياد بگيريم. على (ع) مجمع تمام ارزشهاى اسلامى است و نهجالبلاغه سخن اوست، كتابى كه انسان به هر جاى آن [مراجعه كند] كانه منطقى ديگر مىبيند، يعنى يك انسان ديگرى، غير از انسانى كه در جاى ديگر اين كتاب حرف مىزند، مىبيند. در هر جائى، على (ع) يك شخصيت است [به اين معنا كه] شخصيتى است جامع همه ارزشهاى انسانى. يك جا منطقش، منطق حماسه است، گوئى پس از دوره كودكى، وارد نظام شده و دوره سربازى و بعد درجات نظامى را طى كرده و يك فرمانده شده است، و غير از مسائل فرماندهى چيز ديگرى نمىداند، روحى است مملو از حماسه نظامى. در جاى ديگر سراغ همين على مىرويم، او را عارفى مىبينيم كه گوئى جز راز و نياز عاشقانه چيز ديگرى را متوجه نيست.
-------------------- نام فصل: مروت على (ع) --------------------
مروت على (ع)
شب بيست و يكم است. دو قطعه كوچك از نهجالبلاغه از هر دو قسمت مىخوانم با اينكه قسمتهاى زيادى در اين زمينهها هست براى اينكه با منطق اسلام آشنا بشويم. لشكر معاويه و لشكر على (ع)، در جائى كه كنار فرات بوده است، به يكديگر نزديك مىشوند. معاويه دستور مىدهد يارانش پيش دستى كنند و قبل از
[صفحه: 108]
اينكه على (ع) و يارانش برسند، آب را به روى آنان ببندند. ياران معاويه خيلى خوشحال مىشوند. [پيش خود] مىگويند از وسيله خوبى استفاده كرديم، چون وقتى آنها بيايند آب به چنگشان نمىآيد و مجبور مىشوند فرار كنند... (1) على (ع) فرمود: ابتدا با يكديگر مذاكره كنيم بلكه بتوانيم با مذاكره، مشكل را حل كنيم (به اصطلاح گرهى را كه با دست مىشود باز كرد، با دندان باز نكنيم)، كارى كنيم كه از جنگ و خونريزى ميان دو گروه از مسلمانان جلوگيرى كنيم. [سپس خطاب به معاويه فرمود]: اما هنوز ما نرسيده ايم تو دست به چنين كارى زدهاى! معاويه شوراى جنگى تشكيل داد و قضيه را با سربازان و افسران خود مطرح كرد و گفت: شما چه مصلحت مىبينيد؟ آنها را آزاد بگذاريم يا نه؟ بعضى گفتند آزاد بگذاريم و بعضى گفتند نه. عمروعاص گفت: آزاد بگذاريد، براى اينكه اگر آزاد نگذاريد به زور از شما مىگيرند و آبرويتان مىرود. به هر حال آنها آزاد نگذاشتند و جنگ را به على (ع) تحميل كردند. اينجاست كه على (ع) يك خطابه حماسى در مقابل لشكرش ايراد مىكند كه اثرش از هزار طبل و هزار شيپور و هزار نغمه و مارش نظامى بيشتر است. صدا زد: «قد استطعموكم القتال، فاقروا على مذلة و تأخير محلة، او رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء " معاويه گروهى از گمراهان را دور خودش جمع كرده است و آنها آب را به روى شما بستهاند، مىدانيد چه كردهاند؟ آب را به روى شما بستهاند. اصحاب من! تشنه هستيد؟ آب مىخواهيد؟ سراغ من آمدهايد كه آب
پاورقى:
. 1 [افتادگى از نوار است].
[صفحه: 109]
نداريد؟ مردم! مىدانيد چه بايد بكنيد؟ شما اول بايد شمشيرهاى خودتان را از اين خونهاى پليد، سيراب كنيد تا آن وقت خودتان سيراب شويد. بعد جملهاى گفت كه هيجانى در همه ايجاد كرد، موت و حيات را از جنبه حماسى و نظامى تعريف كرد: ايهاالناس! حيات يعنى چه؟ زندگى يعنى چه؟ مردن يعنى چه؟ آيا زندگى يعنى راه رفتن بر روى زمين و غذا خوردن و خوابيدن؟ آيا مردن يعنى رفتن زير خاك؟ خير، نه آن، زندگى است و نه اين، مردن. «فالموت فى حياتكم مقهورين، و الحياش فى موتكم قاهرين» (1) زندگى آن است كه بميريد و پيروز باشيد و مردن آن است كه زنده باشيد و محكوم ديگران. اين جمله چقدر حماسى است! چقدر اوج دارد! ديگر بايد به زور جلوى لشكر على (ع) را نگه داشت. با دو حمله رفتند و معاويه و اصحابش را تا چند كيلومتر آن طرفتر [از شريعه] راندند. شريعه در اختيار اصحاب على (ع) قرار گرفت. جلوى آب را گرفتند و معاويه بىآب ماند. [معاويه كسى را] براى التماس فرستاد. اصحاب على (ع) گفتند: محال است، ما كه ابتدا نكرديم، شما چنين كارى كرديد و حال، ما به شما آب نمىدهيم ولى على (ع) فرمود: من چنين كارى نمىكنم، اين عملى است ناجوانمردانه، من با دشمن در ميدان جنگ روبرو مىشوم، من هرگز پيروزى را از راه اين گونه تضييقات نمىخواهم، به دست آوردن پيروزى از اين راه، شأن من و شأن هيچ مسلمان عزيز و باكرامتى نيست. اسم اين كار چيست؟ اين را مىگويند: " مروت "،
پاورقى:
. 1 نهج البلاغه، خطبه. 51
[صفحه: 110]
مردانگى. مروت بالاتر از شجاعت است. چه خوب مىگويد ملاى رومى در آن شعر كه از بهترين اشعارى است كه در مدح مولا سروده شده است آنجا كه خطاب به على (ع) مىگويد:
در شجاعت شير ربا نيستى *** در مروت خود كه داند كيستى
در شجاعت شير خدا هستى، اما كسى نمىتواند در مروت تو را توصيف كند كه تو كيستى. اينجا على (ع) را ما در يك موقف و صحنه و در يك لباس و جامه [خاص] مىبينيم.
-------------------- نام فصل: مناجات على (ع) --------------------
مناجات على (ع)
يك وقت هم سراغ على (ع) مىرويد، هنگامى كه از كار مردم فارغ شده است. اوست و خداى خودش، اوست و خلوتش، اوست و راز و نيازهاى عاشقانه و عابدانهاش. (1) باز هم خوشبختانه در نهجالبلاغه است، آنجا كه مىگويد: «اللهم انك انس الانسين لاوليائك» خدايا تو از هر انيسى براى اولياء خودت انيستر هستى، يعنى با هيچ انيسى مانند تو انس نمىگيرم، انيس من توئى. وقتى با هر كه غير از تو هستيم، با انيسى نيستم، تنها هستم، فقط وقتى با تو هستم حس مىكنم كه با كسى هستم «و احضرهم بالكفاية للمتوكلين عليك» كسانى كه به تو اعتماد كنند، مىبينند از هر كس ديگر حاضرترى، براى اينكه به سراغ كسانى كه به تو اعتماد مىكنند، مىروى «تشاهدهم فى»
پاورقى:
. 1 مخصوصا براى جوانان - كه خوشبختانه اخيرا توجهى به نهجالبلاغه پيدا كردهاند - اين قسمتها را مىخوانم كه همه جنبههاى نهجالبلاغه را بشناسند.
[صفحه: 111]
«سرائرهم، و تطلع عليهم فى ضمائرهم، و تعلم مبلغ بصائرهم» خدايا! تو دوستان و عاشقانت را در آن سر ضميرشان مشاهده مىكنى و از باطن ضميرشان آگاهى، به مقدار عرفان و بصيرت آنها عالم و آگاهى و مىدانى كه اينها در چه حد از بصيرت هستند. «فاسرارهم لك مكشوفه، و قلوبهم اليك ملهوفة» (1) اسرارشان پيش تو پيداست و دلهاشان به سوى تو در پرواز است. دعاى كميل را كه دعاى على (ع) است، در شبهاى جمعه بخوانيد. اين دعا از نظر مضمون در اوج عرفان است، يعنى شما از اول تا آخر اين دعا را كه بخوانيد، نه دنيا در آن پيدا مىكنيد و نه آخرت (مقصودم از آخرت همان بهشت و جهنم است). چه مىبينيد؟ مافوق دنيا و مافوق آخرت: خدا، روابط يك بنده خالص و پرستنده و واله و شيدا نسبت به ذات اقدس الهى، يعنى حقيقت عبادت و خودش هم مىگويد عبادت حقيقى همين است. ببينيد على (ع) در دعاى كميل با خداى خودش چگونه راز و نياز مىكند! چگونه مناجات مىكند! ببينيد زينالعابدين (ع) در سحرهاى ماه رمضان در دعاى ابوحمزه چگونه با خداى خود راز و نياز و مناجات مىكند! اين، قدم اول مسلمانى ماست، قدم اول ما اين است كه به خداى خود نزديك شويم و با نزديك شدن به خداى خودمان است كه آن وقت ساير مسئوليتهايمان و از آن جمله مسئوليتهاى اجتماعى را مىتوانيم به خوبى انجام دهيم. كوشش كنيم كه اين گرايشهاى يك جانبه را كه هميشه اسلام دچار اين درد گرايشهاى يك جانبه ملت خودش
پاورقى:
. 1 نهجالبلاغه، خطبه. 225
[صفحه: 112]
بوده است كنار بگذاريم، تا دين دچار اين بيمارى گرايش يك جانبه نشود. ارزش عبادت را هرگز كم نگيريم. در لحظات آخر كه امام صادق (ع) در حال رفتن بودند، دستور دادند همه خويشان نزديك را جمع كردند. [سپس] چشمهايشان را براى آخرين بار باز كردند و يك جمله گفتند و رفتند. جمله اين بود كه: «لن تنال شفاعتنا مستخفا بالصلوش " (1) شفاعت ما شامل كسى كه نماز را كوچك بشمارد، نمىشود.
-------------------- نام فصل: على (ع) در ساعات آخر عمر --------------------
على (ع) در ساعات آخر عمر
شگفتانگيزترين دورههاى زندگى على (ع) در حدود چهل و پنج ساعت است. على (ع) چند دوره زندگى دارد: از تولد تا بعثت پيغمبر، از بعثت پيغمبر تا هجرت، از هجرت تا وفات پيغمبر كه دوره سوم زندگى على (ع) است و شكل و رنگ ديگرى دارد، از وفات پيغمبر تا خلافت خودش (آن بيست و پنج سال) دوره چهارم زندگى على (ع) است و دوره خلافت چهارساله و نيمهاش دوره ديگرى از زندگى اوست. على (ع) يك دوره ديگرى هم دارد كه اين دوره از زندگى او، كمتر از دو شبانه روز است و شگفت انگيزترين دورههاى زندگى على (ع) است، يعنى فاصله ضربت خوردن تا وفات. انسان كامل بودن على (ع) اينجا ظاهر مىشود، يعنى در لحظاتى كه مواجه
پاورقى:
. 1 وسائل الشيعه، ج 3، ص. 16
[صفحه: 113]
با مرگ شده است. (1) اولين عكسالعمل على (ع) در مواجهه با مرگ چه بود؟ ضربت كه به فرق مباركش وارد شد دو جمله از او شنيده شد. يك جمله اينكه: " اين مرد را بگيريد " و ديگر اينكه: " «فزت و رب الكعبة» " قسم به پروردگار كعبه كه رستگار شدم، به شهادت نائل شدم، شهادت براى من رستگارى است. على (ع) را آوردند و در بستر خواباندند. طبيبى به نام اثيربن عمرو را كه از تحصيل كرده هاى جندى شاپور و عرب بود و در كوفه مىزيست براى معاينه زخم اميرالمؤمنين آوردند. حضرت را با وسائل آن زمان معاينه كرد (2) و با اين آزمايش فهميد كه زهر وارد خون حضرت شده است. لذا [نسبت به درمان] اظهار عجز كرد... (3) [معمولا احوال مريض لاعلاج را] به خود مريض نمىگويند، به كسان او مىگويند، ولى او مىدانست كه على (ع) كسى نيست كه لازم باشد احوالاتش را به كسان او بگويد. پس عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! اگر وصيتى داريد بفرمائيد. وقتى ام كلثوم سراغ آن لعين ازل و ابد (ابنملجم) مىرود، شروع به بدگوئى كردن به او مىكند كه پدر من با تو چه كرده بود كه چنين كارى كردى؟ بعد به او مىگويد: اميدوارم كه پدرم سلامت خود را باز يابد و روسياهى براى تو بماند. تا اين جمله را ام كلثوم گفت، ابن ملجم شروع به صحبت كرد و گفت: خاطرت جمع باشد،
پاورقى:
. 1 شايد در جلسه ديگرى اين را توضيح دهم كه يكى از معيارهاى انسان كامل چگونگى عكسالعملش در مواجهه با مرگ است.
. 2 نوشتهاند رگى از شش گوسفند را كه گرم بود لاى زخم گذاشت.
. 3 [افتادگى از نوار است].
[صفحه: 114]
من آن شمشير را به هزار درهم (يا دينار) خريدم و هزار درهم (يا دينار) دادم تا مسمومش كردند و من سمى به اين شمشير خورانيده ام كه اگر بر سر همه مردم كوفه هم يكجا وارد مىشد، همه را از بين مىبرد. مطمئن باش پدر تو زنده نمىماند. شگفتيهاى على (ع) و معجزه (1) هاى انسانى او در اينجا ظهور مىكند. جزء وصايايش مىگويد با اسيرتان مدارا كنيد. و بعد مىفرمايد: «يا بنى عبدالمطلب لا الفينكم تخوضون دماء المسلمين خوضا، تقولون قتل اميرالمؤمنين قتل اميرالمؤمنين، الا لا تقتلن بى الا قاتلى " (2) اولاد عبدالمطلب! نكند وقتى كه من از دنيا رفتم، بين مردم بيفتيد و بگوئيد اميرالمؤمنين شهيد شد، فلان كس محرك بود، فلان كس دخالت داشت و اين و آن را متهم كنيد، نمىخواهم دنبال اين حرفها برويد، قاتل من يك نفر است. به امام حسن (ع) فرمود: فرزندم حسن! بعد از من اختيار او با توست، مىخواهى آزادش كنى، آزاد كن و اگر مىخواهى قصاص كنى، توجه داشته باش كه او به پدر تو فقط يك ضربه زده است، به او يك ضربه بزن، اگر كشته شد، شد و اگر كشته نشد، نشد. باز هم سراغ اسيرش را مىگيرد: آيا به اسيرتان غذا دادهايد؟ آيا به او آب دادهايد؟ آيا به او رسيدگى كردهايد؟ كاسهاى شير براى مولا مىآورند، مقدارى مىنوشد، مىگويد باقى را به اين مرد بدهيد تا
پاورقى:
. 1 نه معجزهاى كه براى اثبات حقانيت است، بلكه معجزهاى كه بيشتربراى يك عالم، معجزه است.
. 2 نهجالبلاغه، نامه. 47
[صفحه: 115]
بنوشد و گرسنه نماند. رفتارش با دشمن اينگونه است كه باعث شده مولوى بگويد:
در شجاعت شير ربا نيستى
در مروت خود كه داند كيستى
اينها مردانگيهاى على (ع) است، انسانيتهاى على (ع) است. على (ع) در بستر افتاده و ساعت به ساعت حالش وخيمتر مىشود و سموم روى بدن مقدس على (ع) بيشتر اثر مىگذارد. اصحاب ناراحتند، گريه مىكنند، ناله مىكنند ولى مىبينند لبهاى على خندان و شكفته است، مىفرمايد: " «و الله ما فجأنى من الموت وارد كرهته و لا طالع انكرته، و ما كنت الا كقارب ورد، و طالب وجد» " (1) به خدا قسم آنچه بر من وارد شده است، چيزى كه براى من ناپسند باشد نيست، ابدا! شهادت در راه خدا هميشه آرزوى من بوده و براى من چه از اين بهتر كه در حال عبادت شهيد شوم. «و ما كنت الا كقارب ورد، و طالب وجد " على (ع) يك مثلى مىآورد كه عرب با اين مثل خيلى آشنا بود و آن اين است كه عرب در بيابانها و به طور فصلى زندگى مىكرد و وقتى در يك جا آب و علف براى حيوانات و حشمش پيدا مىشد، تا وقتى كه آب و علف بود در آنجا مىماند، بعد در جاى ديگرى آب و علف پيدا مىكرد و مىرفت. چون روزها خيلى گرم بود، گاهى شبها براى پيدا كردن نقطهاى كه آب داشته باشد مىرفتند، يعنى شبها دنبال آبگردى بودند (قارب به چنين كسى مىگويند). حضرت به مردم مىگويد: اى مردم! براى كسى كه در شب تاريك دنبال آب بگردد و ناگهان آب را پيدا كند، چه سرور و
پاورقى:
. 1 نهجالبلاغه، نامه. 23
[صفحه: 116]
شعفى دست مىدهد؟ مثل من، مثل عاشقى است كه به معشوق خود رسيده و مثل كسى است كه در يك شب ظلمانى آب پيدا كرده باشد.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند *** واندر آن نيمه شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند اين بيت همان " «فزت و رب الكعبة» " را مىگويد: " از غصه نجاتم دادند " يعنى " «فزت و رب الكعبة» ". پرحرارتترين سخنان على (ع) آنهائى است كه در همين چهل و پنج ساعت (تقريبا) از ايشان صادر شده است. على (ع) اندكى بعد از طلوع فجر روز نوزدهم ضربت خورد و در نيمههاى شب بيست و يكم، روح مقدسش به عالم بالا پرواز كرد. در لحظات آخر همه دور بستر على (ع) جمع بودند. زهر به بدن مباركش خيلى اثر كرده بود و گاهى وجود مقدسش از حال مىرفت و به حال اغما درمىآمد، ولى همينكه به هوش مىآمد باز از زبانش در مىريخت، حكمت و نصيحت و پند و موعظه مىريخت. آخرين موعظه على (ع) همان موعظه بسيار بسيار پرحرارت و پرجوشى است كه در بيست ماده بيان كرده است. اول حسن و حسين و بعد بقيه اهل بيتش را مخاطب قرار مىدهد. حسنم! حسينم! همه فرزندانم و همه مردمى كه تا دامنه قيامت سخن من به آنها مىرسد با شما هستم! (يعنى ما و شما هم مخاطب على (ع) هستيم). در اين كلمات، جامعيت اسلام را بيان مىكند: «الله الله فى الايتام، الله الله
[صفحه: 117]
فى القرآن، الله الله فى جيرانكم، الله الله فى بيت ربكم، الله الله فى الصلوش الله الله فى الزكوة» (1)... يك يك بيان مىكند: خدا را، خدا را درباره يتيمان، خدا را، خدا را درباره قرآن، خدا را، خدا را درباره همسايههاتان، خدا را، خدا را... وقتى آن مطالبى را كه در نظر داشت بگويد گفت، آنها كه چشمشان به لبهاى على بود، ديدند كه حال مولا بيشتر منقلب شد و عرقى به پيشانى مقدس على (ع) آمد و ديگر على (ع) توجهش را از مخاطبين سلب كرد. چشمها و گوشها متوجه لبهاى على بود تا ببينند على ديگر چه مىخواهد بگويد. يك وقت ديدند صداى على (ع) بلند شد: «اشهد ان لااله الا الله، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله». و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
پاورقى:
. 1 بحارالانوار (چاپ سنگى)، جلد 9، صفحه 746، و نهجالبلاغه، نامه. 47
[صفحه: 118]
-------------------- نام فصل: جلسه پنجم: اجمال نظريات مكاتب مختلف درباره انسان كامل --------------------
5 اجمال نظريات مكاتب مختلف درباره انسان كامل
[صفحه: 119]
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسو له، وحبيبه وصفيه، و حافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد و اله الطيبين الطاهرين المعصومين. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين» " (1). هر صاحب مكتبى كه مكتبى براى بشريت آورده است، نظريهاى درباره كمال انسان و يا انسان كامل دارد. در آن چيزى كه به نام اخلاق ناميده مىشود مىگويند " اخلاق " فن است، نه علم، يعنى مربوط است به آنچه " بايد "، نه به آنچه " هست "، يعنى مجموع آن خصلتها كه انسان بايد و [يا] بهتر است آنچنان باشد گفته مىشود كه اگر انسان داراى آن خصلتها باشد، به مقام عالى انسانيت نائل شده است و اين، خود تعبير ديگرى از انسان والا، انسان برتر يا انسان كامل است.
پاورقى:
. 1 سوره جمعه، آيه. 2
[صفحه: 120]
-------------------- نام فصل: مكتب عقل --------------------
مكتب عقل
به طور كلى نظريات صاحبان مكاتب مختلف درباره انسان كامل در چند نظريه اساسى خلاصه مىشود. يك نظر، نظر عقليون يا اصحاب عقل است، يعنى نظر كسانى كه به انسان بيشتر از زاويه عقل مىنگريستهاند و گوهر انسان را همان عقل او مىدانستهاند و نه چيز ديگر. عقل هم يعنى قوه تفكر و قوه انديشيدن. فلاسفه قديم و از آن جمله برخى فلاسفه قديم خودمان نظير بوعلى سينا اينطور فكر مىكردهاند. آنها مدعى بودهاند كه انسان كامل يعنى " انسان حكيم "، و كمال انسان در حكمت انسان است. مقصود آنها از حكمت چيست؟ آيا مقصود آنها از حكمت، همان چيزى است كه ما امروز " علم " مىگوئيم؟ نه، مقصودشان از حكمت البته حكمت نظرى نه عملى " دريافت كلى صحيح از مجموع هستى " است كه غير از علم است، زيرا علم دريافتى است از بخشى از هستى. براى اينكه فرق " فلسفه " و " علم " روشن شود، اين مطلب را توضيح مىدهم. مثلا اگر شما مىخواهيد درباره شهر تهران اطلاع پيدا كنيد، به دوگونه مىتوانيد اين اطلاع را كسب كنيد: يكى اطلاع كلى و عمومى اما مبهم، و ديگر، اطلاع جزئى ولى مشخص. گاهى اطلاع شما درباره تهران مانند اطلاع يك مهندس شهردارى است كه اگر به او بگويند نقشه كلى شهر تهران را بكش، مىتواند چنين نقشهاى را بكشد و در آن، خيابانها و ميدانها و پاركها را به طور كلى، روى صفحه كاغذ به شما نشان دهد: مثلا اينجا نياوران و آنجا تجريش و
[صفحه: 121]
آن طرف، شاه عبدالعظيم است [و غيره، يعنى] اطلاعى از عموم و از سراپاى تهران به شما مىدهد، اما همهاش مبهم است. او از همه تهران به شما اطلاعاتى داده است، اندام تهران را براى شما كشيده است ولى اگر شما بخواهيد خانه خود را در آن نقشه پيدا كنيد نمىتوانيد، خودآن مهندس هم از آن اطلاعى ندارد. ولى يك نفر ممكن است اساسا نداند طول و عرض تهران چقدر است، چند تا ميدان و خيابان دارد، نقاط مشخص تهران چيست، چند تپه در وسط اين شهر قرار دارد، اما اگر درباره يك محله معين و خاص از او بپرسيد، تمام جزئيات آن را مىداند كه اين محله چند كوچه دارد و اين كوچهها به چه شكل به يكديگر راه دارند و در هر كوچه چند خانه وجود دارد و حتى رنگ در خانههاى اين محله را مىداند كه اين در، سبز و آن يكى آبى و ديگرى به چه رنگى است. اگر از آن كسى كه اطلاعش مختص به مجموع شهر است راجع به اين كوچه بپرسيد، كوچكترين اطلاعى ندارد و اگر از كسى كه اطلاعش راجع به اين كوچه و محله است، راجع به اندام شهر تهران بپرسيد اطلاعى ندارد. فيلسوف به آن كسى مىگويند كه اندام هستى را در مجموع مطالعه مىكند، مىخواهد رأس هستى را پيدا كند، اول و آخر هستى را بيابد و مراتب هستى و قوانين كلى آن را دريابد. اما همين فيلسوف درباره فلان گياه يا حيوان يا سنگ و يا زمين و خورشيد هيچ اطلاعى ندارد. حكمت از نظر فيلسوف يعنى اطلاع كلى از سراسر هستى و از مجموع اندام عالم به طورى كه در آينه ذهن حكيم، سراسر هستى و اندام عالم منعكس شود، يعنى همه
[صفحه: 122]
هستى - ولى به صورت مبهم - در عقل حكيم، مشخص شده باشد. مىگفتند كمال نفس انسان به اين است كه مجموع اندام عالم نه يك جزء بالخصوص و بىاطلاع از جاى ديگر در ذهن او منعكس شود. اين را به اين تعبير مىگفتند: صيرورش الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينى گرديدن و شدن انسان، جهانى عقلانى مشابه با جهان عينى، يعنى انسان خودش يك جهان در برابر آن جهان بشود، ولى آن جهان عينى است و اين جهان، جهانى عقلانى و فكرى.
هر آن كس زدانش برد توشهاى *** جهانى است بنشسته در گوشهاى
اين بيت، همين مطلب را مىگويد. انسان كامل به عقيده فلاسفه، انسانى است كه عقلش به كمال رسيده است، به اين معنا كه نقش اندام هستى در ذهنش پيدا شده است. ولى با چه [وسيله به اينجا رسيده است]؟ با قدم فكر، با قدم استدلال و برهان و با قدم منطق حركت كرده تا به اينجا رسيده است. ولى فلاسفه تنها به اين قناعت نمىكردند، مىگفتند دو حكمت وجود دارد: حكمت نظرى يعنى شناخت عالم به اين صورتى كه عرض كردم و حكمت عملى. حكمت عملى چيست؟ (1) تسلط كامل عقل انسان بر همه غرائز و همه قوا و نيروهاى وجود خود. (2) آن وقت مىگويند اگر شما در حكمت نظرى، عالم را با
پاورقى:
. 1 حكمت عملى هم [مربوط به] عقل است.
. 2 كتب اخلاق ما را اگر مطالعه كرده باشيد، مىدانيد كه اغلب بر اين اساس قضاوت مىكنند، يعنى اخلاق ما بيشتر " اخلاق سقراطى " است و در اخلاق سقراطى هميشه تكيه روى عقل است [و در آن، از اين نوع مسائل مطرح است:] آيا عقل تو بر شهوتت >
[صفحه: 123]
فكر و استدلال آن طور كه گفتيم درك كنيد و در حكمت عملى، عقل خودتان را بر نفستان مسلط كنيد بطورى كه نفس و قواى نفسانى تابع عقل باشند، شما يك انسان كامل هستيد. اين مكتب همانطور كه عرض كردم مكتب عقل و مكتب حكمت است (حكمت كه آنها مىگويند، مقصود همان است كه عرض كردم). در جلسات بعد به تفصيل نظر اسلام را درباره هر يك از اين نظريات خواهم گفت. عجالتا مكتبها را توضيح دهم تا بعد به نظر اسلام برسم.
-------------------- نام فصل: مكتب عشق --------------------
مكتب عشق
مكتب ديگر درباب انسان كامل، (1) مكتب عشق است. مكتب عشق كه همان مكتب عرفان است، كمال انسان را در عشق كه مقصود، عشق به ذات حق است و در آنچه كه عشق، انسان را به آن مىرساند، مىداند. برخلاف مكتب عقل كه مكتب حركت نيست و مكتب فكر است حكيم سخن از حركت ندارد، به عقيده او همه حركتها، حركت ذهن است اين مكتب، مكتب حركت است، اما حركتى صعودى و عمودى، نه حركت افقى (2). در ابتدا كه
پاورقى:
> حاكم است يا شهوتت بر غفلت؟ آيا عقلت بر غضبت حاكم است يا غضبت بر عقلت؟ آيا عقلت بر واهمهات حاكم است يا واهمهات بر عقلت؟
. 1 قبلا عرض كردم كه اصلا كلمه " انسان كامل " را اينها (عرفا) براى اولين بار در عالم طرح كردهاند.
. 2 البته منتهى به حركت افقى مىشود [كه توضيح آن مىآيد].
[صفحه: 124]
انسان مىخواهد به كمال برسد حركتش بايد صعودى و عمودى باشد، يعنى حركت به سوى خدا، پرواز به سوى خدا. اينها معتقدند كه سخن، سخن فكر نيست، سخن عقل نيست، سخن استدلال نيست، سخن، سخن روح انسان است. به عقيده اينها روح انسان واقعا به حركت معنوى حركت مىكند تا آنجا كه به خدا مىرسد. همينجاست كه جنجال به پا شده است كه " انسان به خدا مىرسد " يعنى چه؟ [ولى] آنها حرف خودشان را در جاى خود، خوب گفتهاند. مكتب عشق اساسا مكتب عقل را تحقير مىكند. يكى از فصول و بخشهاى بسيار عالى ادبيات ما (1)، بخش " مناظره عقل و عشق " است. چون كسانى كه وارد اين بحث شدهاند اغلب خودشان اهل عرفان بودهاند، هميشه عشق را بر عقل پيروز كردهاند. مكتب عشق براى رسيدن انسان به كمال، عقل را كافى نمىداند، مىگويد عقل، جزئى از وجود انسان است، نه اينكه تمام ذات انسان عقل او باشد، (2) عقل مثل چشم، يكابزار است، ذات و جوهر انسان كه عقل نيست، ذات و جوهر انسان، روح است و روح از عالم عشق است و جوهرى است كه در آن، جز حركت به سوى حق چيز ديگرى نيست. اين است كه عقل در اين مكتب تحقير مىشود.
پاورقى:
. 1 متأسفانه اينها هيچ در ادبيات ما شناخته نمىشود، حتى در دانشكده ادبيات و امثال اينها اين حرفها را درك نمىكنند و اينها را مسخ مىكنند.
. 2 برگسون در عصر اخير، خيلى روى اين مطلب تكيه كرده است.
[صفحه: 125]
حافظ گاهى [اين مطلب را] با تعبيرات عجيبى مىگويد: بهاى باده چون لعل چيست جوهر عقل بيا كه سود كسى برد كاين تجارت كرد عرفا هميشه مستى را به آن معنا كه خود مىگويند بر عقل ترجيح مىدهند. آنها حرفهاى خاصى دارند، توحيد، نزد آنها معنى ديگرى دارد، توحيد آنها وحدت وجود است، توحيدى است كه اگر انسان به آنجا برسد همه چيز شكل [حرفى] پيدا مىكند. در اين مكتب انسان كامل در آخر، عين خدا مىشود، اصلا انسان كامل حقيقى، خود خداست و هر انسانى كه انسان كامل مىشود، از خودش فانى مىشود و به خدا مىرسد. راجع به اين مكتب هم در جاى خود صحبت مىكنيم.
-------------------- نام فصل: مكتب قدرت --------------------
مكتب قدرت
مكتب ديگرى درباب انسان كامل وجود دارد كه نه بر " عقل " تكيه دارد و نه بر " عشق "، فقط بر " قدرت " تكيه دارد. انسان كامل يعنى انسان مقتدر، و كمال يعنى قدرت به هر معنىاى كه قدرت را در نظر بگيريد يعنى اقتدار، زور. در يونان قديم گروهى بودند كه اينها را " سوفسطائيان " مىگويند. اينها در كمال صراحت اين مطلب را بيان كردهاند كه اصلا " حق " يعنى " زور "، هر جا كه زور هست حق هم هست و هر جا كه قدرت هست، حق، همان قدرت است و ضعف مساوى است با بىحقى و ناحقى. براى آنها اساسا عدالت و ظلم معنى و
[صفحه: 126]
مفهوم ندارد و لهذا [به " حق " ] مىگويند: " حق زور "، يعنى حق ناشى از زور، به اين معنا كه هر حقى ناشى از زور است. اينها معتقدند كه انسان تمام تلاشش بايد براى كسب زور و كسب قوت و قدرت باشد و بس، و انسان هيچ قيد و حدى هم نبايد براى قدرت خود قائل شود. اين مكتب را در يكى دو قرن اخير نيچه فيلسوف معروف آلمانى احيا و دنبال كرد و در كمال صراحت اين مكتب را بيان كرد. از نظر اينها، اينكه مىگويند: " راستى خوب است "، " درستى خوب است "، " امانتدارى خوب است "، " احسان خوب است "، " نيكى خوب است "، همه، حرفهاى مفت و چرند است. " هركه ضعيف بود، زير بازويش را بگير " يعنى چه؟ يك لگد هم به او بزن. او گناهى از اين بالاتر ندارد كه ضعيف است، حال كه ضعيف است تو هم سنگى روى سرش بينداز. نيچه كه خودش يك آدم ضد خدا و ضد دين است معتقد است كه دين را ضعفا اختراع كردهاند، درست برعكس نظريه كارل ماركس كه مىگويد: دين را اقويا اختراع كردهاند براى اينكه ضعفا را اسير خودشان نگه دارند. نيچه مىگويد دين را ضعفا اختراع كردهاند، براى اينكه قدرت اقويا را محدود كنند و خيانتى كه به عقيده او دين به بشر كرده است، اين است كه مفاهيمى همچون بخشش، جود، رحم، مروت، انسانيت، خوبى، عدالت و امثال اينها را بين مردم پخش كرده و بعد، اقويا گول خوردهاند و به خاطر عدالت وجود و مروت و انسانيت، مجبور شدهاند كمى از قدرت خود بكاهند. نيچه مىگويد اديان گفتهاند: " مجاهده با نفس "، چرا
[صفحه: 127]
مجاهده با نفس؟ بگوييد پروريدن نفس، نفس پرورى، اديان گفتهاند: " مساوات "، مىگويد: مساوات چرند است، مساوات يعنى چه؟ هميشه بايد يك عده زيردست (1) باشند و يك عده زيردست، زيردستها جانشان دربيايد و براى زبردستها كار كنند، تا آنها رشد كنند و گنده شوند و مرد برتر از ميان آنها پيدا شود. اديان گفتهاند: " تساوى حقوق زن و مرد "، مىگويد اين هم حرف مزخرفى است، مرد، جنس برتر وقويتر است و زن براى خدمت به مرد خلق شده و هيچ هدف ديگرى در كار نيست، تساوى حقوق زن و مرد هم غلط است. اين مكتب اساسا انسان برتر و والا و انسان كامل را مساوى با انسان مقتدر و انسان زورمند مىداند و كمال را مساوى با قوت و قدرت.
-------------------- نام فصل: آيا زندگى تنازع بقاست؟ --------------------
آيا زندگى تنازع بقاست؟
از همين قبيل حرفها كم و بيش در بين ما ندانسته و به طور ناخودآگاه رواج پيدا كرده است، مثلا مىگوئيم " زندگى تنازع بقاست "، نه، زندگى تنازع بقا نيست. تنازع بقا، به معنى دفاع از خود، حق است. حتى بعضى از علماى اسلامى مثل فريد و جدى گفتهاند كه جنگ در ميان بشر يك ضرورت است و تا بشر هست جنگ بايد
پاورقى:
. 1 [به معناى مقتدر و صاحب قدرت].
[صفحه: 128]
باشد، جنگ، ناموسى در زندگى بشر است و معتقد شدهاند كه قرآن هم اين مطلب را تأييد كرده است، آنجا كه مىفرمايد: " «و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيرا» " (1) يا در جاى ديگر مىفرمايد: " «لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض» " (2) گفتهاند قرآن در اينجا صريحا جنگ را يك امر مشروع بيان مىكند. مىگويد اگر نبود كه خدا به وسيله بعضى از انسانها جلوى بعضى از انسانهاى ديگر را مىگيرد، زمين تباه شده بود، اگر نبود كه خدا به وسيله انسانهايى جلوى فساد انسانهاى ديگر را مىگيرد، معبد و صومعه و كنيسهاى نبود، مسجدى نبود. ولى اينها اين آيه قرآن را اشتباه فهميدهاند. اين آيه در قرآن، مسئله دفاع را طرح مىكند و در مقابل مسيحيت حرف مىزند. قرآن در جواب آن پاپ يا كشيش مسيحى كه مىگويد جنگ مطلقا محكوم است و ما " صلح كل " هستيم، مىگويد جنگ محكوم است، اما جنگى كه تجاوز باشد، نه جنگى كه دفاع از حق و حقيقت است. آقاى كشيش! اگر جنگ دفاعى نبود، جنابعالى هم نمىتوانستى به كليسا بروى و عبادت كنى، آن مؤمن مسجدى هم نمىتوانست در مسجد عبادت كند. عبادت آن مؤمن مسجدى كه در مسجد عبادت مىكند، مرهون دليرى آن سربازى است كه دارد از حق و حقيقت دفاع مىكند. آقاى مسيحى! تو هم كه در كليسا به خيال خودت عبادت مىكنى بايد ممنون آن سرباز باشى.
پاورقى:
. 1 سوره حج، آيه. 40
. 2 سوره بقره، آيه. 251
[صفحه: 129]
بنابراين مانعى ندارد كه انسان به مرحلهاى از كمال و تربيت برسد كه اساسا متجاوزى وجود نداشته باشد، جنگ مشروعى هم وجود نداشته باشد. (1) بنابراين، اينكه مىگويند زندگى تنازع بقاست، به اين معنا كه لازمه زندگى جنگ و تنازع است، حرف درستى نيست. مطلبى مىخواهم بگويم [كه شايد براى برخى ناراحت كننده باشد، چون] بعضى از جوانان از شنيدن چيزى كه برخلاف ميلشان باشد ناراحت مىشوند. جملهاى به امام حسين (ع) منسوب شده است كه نه معنايش درست است و نه در هيچ كتابى گفته شده كه اين جمله از امام حسين (ع) است و چهل، پنجاه سال هم بيشتر نيست كه در دهانها افتاده است. مىگويند امام حسين (ع) فرموده است: " «ان الحياة عقيدة و جهاد» " حيات يعنى داشتن يك عقيده و در راه آن عقيده جهاد كردن. نه، اين با فكر فرنگيها جور درمىآيد كه مىگويند انسان بايد يك عقيدهاى داشته باشد و در راه آن عقيده بجنگد. قرآن از " حق " سخن به ميان مىآورد. جهاد و حيات از نظر قرآن يعنى " حق پرستى " و " جهاد در راه حق "، نه عقيده، و جهاد در راه عقيده.
پاورقى:
. 1 اخيرا كه درباره آنچه در اسلام جامعه ايدهآل معرفى مىشود يعنى دولت حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه مطالعه مىكردم، ديدم چه داستان عجيبى است و چطور يك راه بزرگى براى شناختن جامعه ايدهآل اسلام است. مىگويد در آن زمان يصطلح سباع بهائم حتى درندگان با يكديگر صلح و آشتى مىكنند و جنگ براى هميشه از بين مىرود، يعنى مردم به حدى از كمال مىرسند كه ديگر متجاوزى وجود ندارد تا جنگى وجود داشته باشد.
[صفحه: 130]
عقيده ممكن است حق باشد و ممكن است باطل باشد. " عقيده " انعقاد است، هزاران انعقاد در ذهن انسان پيدا مىشود. اين مكتب ديگرى [غير از اسلام] است كه مىگويد انسان بايد بالاخره يك عقيده و آرمان و ايدهاى داشته باشد و بايد در راه آن آرمان هم، جهاد و كوشش كند، حال آن عقيده چيست؟ مىگويند هر چه مىخواهد باشد. قرآن حرفهايش خيلى حساب شده است، قرآن هميشه مىگويد " حق " و " جهاد در راه حق "، نمىگويد " عقيده، وجهاد در راه عقيده "، مىگويد اول عقيدهات را بايد اصلاح كنى. بسا هست كه اولين جهاد [تو]، جهاد با خود عقيدهات است، اول بايد با عقيده ات جهاد كنى و عقيده درست و صحيح و حق را بدست بياورى، بعد كه حق را كشف كردى، بايد در راه حق جهاد كنى. (1) به هر حال اين حرفها كه اساسا انسان كامل مساوى است با انسان قدرتمند و زورمند، پايهاش روى همان اصل تنازع بقاست كه در فلسفه داروين اينقدر روى آن تكيه كردهاند كه حيات، تنازع بقاست و حيوانات هميشه در حال تنازع بقا هستند. [مىگوئيم] اگر " حيوانات " و " غير انسان " هم اينچنين هستند، ما نمىتوانيم انسان را در اين جهت همرديف حيوانات بدانيم [بطوريكه بگوئيم] حيات انسان هم جز جنگ براى بقا نيست. آخر، معنى اين حرف اين است كه " تعاون بقا " چيزى نيست، پس اين صميميتها، وحدتها، تعاونها، همكاريها و محبتها در ميان افراد بشر چيست؟ مىگويند اشتباه كردى! " تعاون " را " تنازع " تحميل كرده است، در پشت همين
پاورقى:
. 1 [استاد در آخر جلسه نهم همين كتاب در اين باره توضيح بيشترى مىفرمايند].
[صفحه: 131]
تعاونها، صميميتها و دوستيها، " تنازع " است. مىگوئيم چطور؟ مىگويند اصل در زندگى انسان، جنگ است ولى وقتى انسانها در مقابل دشمن بزرگتر قرار مىگيرند، آن دشمن بزرگتر " دوستى " را به اينها تحميل مىكند. اين دوستيها در واقع دوستى نيست، صميميت نيست، حقيقت نيست و نمىتواند حقيقت داشته باشد، اينها همكارى است براى مقابله با دشمن بزرگتر (به اصطلاح در اينجا يك تز و آنتى تزى است)، براى مقابله با دشمن بزرگتر است كه تعاونها و صميميتها پيدا مىشود. همين دشمن را بردار، مىبينى جمعى كه همه با يكديگر دوست بودند، فورا دو شقه مىشوند و انشعاب پيدا مىكنند و تبديل به دو دشمن مىشوند. اگر باز يك دسته از بين بروند و دسته ديگر باقى بمانند، همينها دوباره تجزيه مىشوند و آنقدر تجزيه مىشوند كه فقط دو نفر باقى بمانند، وقتى اين دو باقى ماندند و سومى در مقابلشان نبود، همين دوتا با يكديگر مىجنگند. از نظر اينها تمام دوستيها، صلحها، صفاها، صميميتها، انسانيتها، يگانگيها و اتحادها را دشمنيها به بشر تحميل مىكند. پس در نظر اينها اصل، تنازع است و تعاون، مولود تنازع است، بچه تنازع است، فرع بر تنازع است.
-------------------- نام فصل: مكتب ضعف --------------------
مكتب ضعف
همانطور كه مكتب عقل نقطه مقابلى داشت كه منكر آن بود و مكتب عشق هم نقطه مقابلى داشت كه يك عده اساسا اين حرفها را از خيالات و اوهام مىدانستند، مكتب قدرت هم نقطه مقابل دارد.
[صفحه: 132]
بعضى در حد افراط، قدرت را تحقير كردهاند و اساسا كمال انسان را در ضعف او دانستهاند. از نظر اينها انسان كامل، يعنى انسانى كه قدرت ندارد، زيرا اگر قدرت داشته باشد تجاوز مىكند. سعدى خودمان در يك رباعى چنين اشتباه بزرگى كرده است، مىگويد:
من آن مورم كه در پايم بمالند *** نه زنبورم كه از نيشم بنالند
مىگويد من آن مورچهاى هستم كه زيرپا، لگدم مىكنند، زنبور نيستم كه نيش بزنم و از نيشم ناله كنند.
كجا خود شكر اين نعمت گزارم *** كه زور مردم آزارى ندارم
(1) نه آقاى سعدى! مگر امر دائر است كه انسان يا بايد مور باشد و يا زنبور كه مىگوئى من از ميان مور بودن يا زنبور بودن، مور بودن را انتخاب مىكنم. تو نه مور باش كه زيردست و پا له شوى و نه زنبور باش كه به كسى نيش بزنى. سعدى اينطور بايد مىگفت:
نه آن مورم كه در پايم بمالند *** نه زنبورم كه از نيشم بنالند
چگونه شكر اين نعمت گزارم *** كه دارم زور و آزارى ندارم
اگر آدم زور داشته باشد و آزارى نداشته باشد، جاى شكر دارد والا اگر زور نداشته باشد و آزار هم نداشته باشد، مثل اين مىشود كه شاخ ندارد و شاخ هم نمىزند، اگر شاخ داشتى و شاخ نزدى، آن وقت هنر كردهاى. سعدى در جاى ديگر مىگويد:
بديدم عابدى در كوهسارى *** قناعت كرده از دنيا به غارى
چرا گفتم به شهر اندر نيائى *** كه بارى، بند از دل برگشائى
پاورقى:
. 1 گلستان، باب سوم، حكايت دوم.
[صفحه: 133]
عابدى را كه به كوهى پناه برده و آنجا مشغول عبادت است، توصيف و تمجيد مىكند. مىگويد من به او گفتم كه تو چرا به شهر نمىآئى كه به مردم خدمت كنى. (1) عابد يك عذرى مىآورد، سعدى هم سكوت مىكند، مثل اينكه عذر عابد را قبول كرده است، مىگويد:
بگفت آنجا پرى رويان نغزند *** چوگل بسيار شد پيلان بلغزند
پرى رويان نغز در شهر هستند، اگر چشمم به آنها بيفتد، اختيار خودم را ندارم و نمىتوانم خودم را ضبط كنم، [لذا] آمدهام خودم را در دامن غار حبس كردهام. ماشاءالله به اين كمال! آدم برود خودش را يك جا حبس كند [كه به كمال برسد]؟ اين كه كمال نشد. آقاى سعدى! قرآن احسن القصص را براى شما نقل كرده است. احسن القصص قرآن، داستان يوسف است، داستان يوسف، داستان " «انه من يتق و يصبر» " (2) است، يعنى قرآن مىگويد تو هم يوسف باش! تمام امكانات و شرايط براى كامجويى فراهم شده و حتى راه فرار بسته است ولى در عين حال، عفت خود را حفظ مىكند و درهاى بسته را به روى خود باز مىكند. يوسف، جوانى عزب و بدون زن و در نهايت درجه زيبايى
پاورقى:
. 1 البته سعدى ضد اين مطلب را هم در جاى ديگر گفته است:
صاحبدلى به مدرسه آمد زخانقاه *** بشكست عهد صحبت اهل طريق را
گفت آن گليم خويش برون مىبرد زموج *** وين سعى مىكند كه بگيرد غريق را
كه در فرق عالم و عابد، حرف درستى گفته است.
. 2 سوره يوسف، آيه. 90
[صفحه: 134]
است. به جاى اينكه او سراغ زنها برود، زنها سراغ او مىآيند. روزى نيست كه صدها نامه و پيغام براى او نيايد و از همه بالاتر اينكه متشخصترين زنان مصر، " عاشق صد درصد عاشق " او شده است. [زليخا] شرايط را فراهم كرده و خطر جانى براى او ايجاد كرده كه يا كام مىدهى و يا تو را به كشتن خواهم داد و خون تو را خواهم ريخت، (قرآن اينطور تعليم مىدهد، [مثل سعدى سخن] نمىگويد). اما يوسف چه مىكند؟ دست به سوى خدا برمىدارد و مىگويد: " «رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه» " (1) پروردگارا! زندان براى من از آنچه اين زنها مرا به سوى آن دعوت مىكنند، بهتر است، خدايا مرا به زندان بفرست ولى به چنگال اين زنها گرفتار مكن، امكان و قدرت اعمال شهوت دارم، ولى نمىكنم. بنابراين، كمال انسان در ضعف انسان نيست، [اگرچه] گاهى در ادبيات ما از اين نوع حرفها ديده مىشود كه كمال انسان را در ضعف انسان معرفى مىكنند، حتى باباطاهر در يكى از اشعار خودش همين را مىگويد:
زدست ديده و دل هر دو فرياد *** هر آنچه ديده بيند دل كند ياد
تا اينجا درست است، ولى بعد مىگويد:
بسازم خنجرى نيشش زفولاد *** زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
هر چه مىبينم دلم مىخواهد، براى اينكه دل را راحت كنم، يك خنجر مىخواهم كه با آن خود را كور كنم تا دلم راحت شود. خوب، يك چيزهايى را هم مىشنوى و باز دلت مىخواهد، پس يك
پاورقى:
. 1 سوره يوسف، آيه. 33
[صفحه: 135]
خنجر هم بايد در گوشهايت فرو كنى! اخته هم كه قطعا بايد بشوى تا خودت را راحت راحت كرده باشى! بعد مىشوى " شير بىدم و سرو اشكمى " كه مولوى در مثنوى نقل مىكند. (1) عجب انسان كاملى، باباطاهر درست كرده! انسان كامل باباطاهر، ديگر خيلى عالى مىشود! انسانى كه نه دست دارد، نه پا دارد، نه چشم دارد، نه گوش دارد و هيچ چيز ديگرى هم ندارد! ما از اين نوع دستورالعملها و اخلاقهاى ضعيف پرور و دنى پرور در گوشه و كنار ادبيات خودمان زياد داريم، ولى بايد توجه داشته باشيم كه بشر اشتباه مىكند و هميشه در حال افراط و تفريط است. از اينجا انسان مىفهمد كه واقعا اسلام نمىتواند جز از ناحيه خدا باشد. اگر آدم، سقراط باشد يك گوشه را مىگيرد و اشتباه مىكند، افلاطون يك گوشه را مىگيرد و اشتباه مىكند، بوعلى سينا يك گوشه را مىگيرد، محىالدين عربى و مولوى يك گوشه را مىگيرند، نيچه يك گوشه را مىگيرد، كارل ماركس يك گوشه ديگر را مىگيرد، ژان پل سارتر يك گوشه ديگر را مىگيرد، آن وقت چطور مىتواند پيغمبر، يك بشر باشد و اينگونه مكتبش جامع و عالى و مترقى باشد؟! گويى اينها همه يك عده بچه هستند، حرفهايشان را زدهاند و در نهايت امر، يك معلم حرف خود را مىگويد، آن هم چقدر راقى و چقدر عالى! اين هم (مكتب ضعف) به هر حال يك مكتب است.
پاورقى:
. 1 [
شير بىدم و سر و اشكم كه ديد *** اينچنين شيرى خدا كى آفريد
]
[صفحه: 136]
ادامه در پست های بعد
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم