نمى‏گذارد كه حتى يك روز مفطر باشم. فرمود: اين كافى نيست، بيش از اين بگو، علامت بيشترى از تو مى‏خواهم. عرض كرد: يا رسول الله! الان كه در اين دنيا هستم، درست مثل اين است كه آن دنيا را مى‏بينم و صداهاى آنجا را مى‏شنوم، صداى اهل بهشت را از بهشت و صداى اهل جهنم را از جهنم مى‏شنوم، (1)، يا رسول الله! اگر به من اجازه دهى، اصحاب را الان يك يك معرفى كنم كه كداميك بهشتى و كداميك جهنمى‏اند. فرمود: سكوت! ديگر حرف نزن.
گفت پيغمبر صباحى زيد را *** كيف اصبحت اى رفيق باصفا
گفت عبدا موقنا باز اوش گفت *** كونشان از باغ ايمان گرشكفت
گفت تشنه بوده‏ام من روزها *** شب نخفتستم زعشق و سوزها
گفت از اين ره كو ره‏آوردى بيار *** در خور فهم و عقول اين ديار
گفت خلقان چون ببينند آسمان *** من ببينم عرش را با عرشيان
همين بگويم يا فرو بندم نفس *** لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس
بعد پيغمبر به او فرمود: جوان! آرزويت چيست؟ چه آرزوئى دارى؟ عرض كرد: يا رسول الله! شهادت در راه خدا. آن، عبادتش و اين هم آرزويش، آن شبش و اين هم روز و آرزويش. اين مى‏شود مؤمن اسلام، مى‏شود انسان اسلام، همانكه داراى هر دو درد است، ولى درد دومش را از درد اولش دارد، آن درد خدائى است كه اين درد دوم را در او ايجاد كرده است. آيه‏اى را در آغاز سخنم تلاوت كردم: " «و استعينوا بالصبر و الصلوش و انها لكبيرش الا على الخاشعين» ". قرآن عجيب سخن مى‏گويد:

پاورقى:
. 1 چون بهشت و جهنم، الان مخلوقند.
[صفحه: 103]

اى اهل ايمان! از نماز استمداد كنيد و از صبر كه مفسرين گفته‏اند، مقصود، روزه است يا لااقل روزه يكى از اقسام صبر است از اينها استمداد كنيد! مدد بگيريد! چه مددى است كه مى‏توانيم از نماز بگيريم؟ چه مددى است كه از عبادت خدا و خداپرستى مى‏توانيم بگيريم؟ همين [عبادت خدا] مدد است، اصلا هر مددى را از اينجا مى‏شود گرفت. اگر شما مى‏خواهيد در اجتماع، يك مسلمان واقعى باشيد و مى‏خواهيد يك مجاهد نيرومند باشيد، بايد نماز خوان خالص و مخلصى باشيد... (1).

--------------------  نام فصل: روشنفكرى عمرى  --------------------
روشنفكرى " عمرى "
بعضى مى‏گويند نماز خواندن يعنى چه؟! عبادت يعنى چه؟! اينها مال پيرزنها است، انسان بايد اجتماعى باشد. اين حرفها يك نوع روشنفكرى است اما " روشنفكرى عمرى ". شنيده‏ايد كه عمر، " حى على خير العمل " را از اذان برداشت، چرا؟ به خاطر يك روشنفكرى‏ئى كه پيش خود كرد، ولى در واقع يك اشتباه بزرگ [مرتكب شد]. زمان او [دوران اوج] فتوحات اسلامى و مجاهده اسلامى بود و سربازها خيل خيل به جنگ دشمن مى‏رفتند و با عده كم، دشمن قوى را به زانو درمى‏آوردند. عده همه مسلمانان پنجاه، شصت هزار بيشتر نيست و با دو امپراطورى بزرگ ايران و روم كه هر كدام با سپاههاى چند صدهزارى به جنگ

پاورقى:
. 1 [افتادگى از نوار است].
[صفحه: 104]

اينها آمده‏اند، مى‏جنگند و اينها عده‏اى كمتر از صدهزار هستند و در هر دو جبهه دشمنان را شكست مى‏دهند. جهاد بار ديگر ارزش خود را ثابت مى‏كند و [مشخص مى‏شود] كه وقتى اسلام، مجاهد مى‏پرورد يعنى چه. عمر گفت: وقتى مؤذن در اذان با صداى بلند مى‏گويد: " الله اكبر " و بعد شهادتين و " حى على الصلوش " و " حى على الفلاح " (به نماز روبياور، به رستگارى روبياور) را مى‏گويد عيبى ندارد، اما " حى على خيرالعمل " (به بهترين اعمال روبياور) [كه معناى آن اين است كه] نماز بهترين اعمال است، روحيه مجاهدين را خراب مى‏كند، چون مجاهدين پيش خود مى‏گويند حال كه نماز بهترين اعمال است، ما به جاى اينكه برويم در ميدان جنگ جهاد كنيم، در مسجد مدينه مى‏مانيم و در جوار قبر پيغمبر (ص) نماز مى‏خوانيم كه بهترين عملهاست. آنها بروند بكشند و خود را به كشتن بدهند، زخم بردارند، چشمشان كور شود، دستشان بريده شود، پايشان قطع شود، شكمشان سفره شود ولى ما اينجا راحت در خانه و پيش زن و بچه خود مى‏مانيم و چهار ركعت نماز مى‏خوانيم و از آنها افضل هستيم. عمر گفت: نه، اين بدآموزى دارد، مصلحت اين است كه اين عبارت را از اذان برداريم. به جاى اين جمله بگوئيد: " الصلوش خير من النوم " نماز، خوب چيزى است، از خواب بهتر است، يعنى به جاى اينكه بخوابيد، بيائيد در مسجد نماز بخوانيد. اين مرد (عمر) آن قدر فكر نكرد كه آخر اين چند ده هزار سرباز كه قطعا تعدادشان به صد هزار نمى‏رسيده با چه قدرتى دارد با دو تا چند صدهزار نفر، در دو جبهه مختلف مى‏جنگد و فاتح مى‏شود؟ اين فتح، فتح چيست؟ فتح اسلحه است؟ آيا اسلحه عرب
[صفحه: 105]

بر اسلحه ايرانى و رومى مى‏چربيد؟ ابدا، ايرانيان و روميان از دو كشور متمدن بودند و عاليترين سلاحهاى زمان خود را در اختيار داشتند، در حالى كه شمشير عرب، در مقابل شمشيرهايى كه در ايران يا روم وجود داشت، مثل يك آهن شكسته بود. آيا نژاد عرب از نژاد روم يا نژاد ايران قويتر و نيرومندتر و پهلوانتر بود؟ ابدا، مگر نمى‏دانيد كه [قبل از اسلام] شاپور ذوالاكتاف چه به سر عربها آورد؟ مگر شاپور ذوالاكتاف نبود كه هزاران عرب را اسير كرد؟ مگر شانه‏هاى آنها را سياه [و سوراخ] نكرد و آنان را به زنجير نكشيد؟ زور عرب در آن ايام كجا بود؟ مگر صد سال بعد همين ايران، عرب را شكست نداد؟ پس عرب با چه نيروئى با ايران و روم مى‏جنگد و آنها را شكست مى‏دهد؟ نيروى او، نيروى ايمانش است، همان نيرويى است كه از " حى على خيرالعمل " گرفته، نيروئى است كه از نماز گرفته، نيروئى است كه از راز و نياز با خداى خودش گرفته است. به تعبير قرآن وقتى كه او شب به درگاه الهى مى‏ايستد و راز و نياز و مناجات مى‏كند، از خداى خود نيرو مى‏گيرد. آن نيروست كه به او روحيه داده، يعنى روحيه عرب است كه ايران و روم را شكست مى‏دهد. اين روحيه را از چه چيز گرفته است؟ از ايمانش گرفته، نماز چيست؟ تازه كردن ايمان. اين روحيه را از الله اكبرش گرفته است. وقتى كه در نماز چندين بار مى‏گويد: " الله اكبر " جواب همه را مى‏دهد، همه اينها هيچ است. وقتى چند صدهزار سرباز را در مقابل خود مى‏بيند، مى‏گويد: " لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم "، " الله اكبر " خدا بزرگتر است، همه قدرتها به دست خداست. انسان بايد به خدا اتكاء داشته باشد، از خدا نيرو بگيرد، از خدا قدرت
[صفحه: 106]

بخواهد. همين نماز است كه به او نيرو داده است، اگر اين نماز نبود، آن سرباز مجاهد، مجاهد نبود. تو او را از اشتباه بيرون بياور. مگر اسلام نمى‏گويد كه اين دستورها به يكديگر وابسته است؟ آنكه جهاد بر او واجب است، بايد جهاد كند و ماندنش براى نماز در مسجد مدينه حرام است. شرط قبول نماز جهاد است، و شرط قبول جهاد، نماز. آنكه شرايط يك مجاهد برايش فراهم است، بر او واجب است كه جهاد كند، به او بگو كه اسلام مى‏گويد نماز منهاى جهاد باطل است. اين نه تنها خيرالعمل نيست، بلكه شرالعمل است و نماز نيست. نماز اسلام را به او ياد بده. آن نمازى كه آدم از جهاد فرار كند و مسجد را انتخاب كند، نماز اسلام نيست، نماز اسلام، خيرالعمل است. نه اينكه بيائى " حى على خيرالعمل " را از اذان بردارى و خيال كنى اين بدآموزى دارد، چون مسلمانان به جاى جهاد، سراغ نماز مى‏روند! نه، فكرش را اصلاح كن، اشتباه را از كله اش بيرون بياور. چرا چنين حرفى مى‏زنى؟! اين است كه در منطق اسلام و اگر بخواهيم به تعبير امروز بگوييم، در نظام ارزشهاى اسلامى ارزش ارزشها " عبادت " است، اما " عبادت اسلامى "، " عبادت با شرايط ". قرآن به ما گفته است كه نماز، آن وقت نماز است كه اثرش هويدا باشد، اثر خود را نشان دهد. چطور نشان مى‏دهد؟ " «ان الصلوش تنهى عن الفحشاء و المنكر» " (1) خصلت نماز درست، اين است كه انسان را از كارهاى زشت باز

پاورقى:
. 1 سوره عنكبوت، آيه. 45
[صفحه: 107]

مى‏دارد. اگر ديدى نماز مى‏خوانى و در عين حال معصيت مى‏كنى، بدان كه نمازت نماز نيست. پس نمازت را درست كن. نماز، تو را به همه ارزشهاى ديگر مى‏رساند به شرط اينكه نمازت واقعا نماز باشد. همه درسها را بايد از على (ع) ياد بگيريم. على (ع) مجمع تمام ارزشهاى اسلامى است و نهج‏البلاغه سخن اوست، كتابى كه انسان به هر جاى آن [مراجعه كند] كانه منطقى ديگر مى‏بيند، يعنى يك انسان ديگرى، غير از انسانى كه در جاى ديگر اين كتاب حرف مى‏زند، مى‏بيند. در هر جائى، على (ع) يك شخصيت است [به اين معنا كه] شخصيتى است جامع همه ارزشهاى انسانى. يك جا منطقش، منطق حماسه است، گوئى پس از دوره كودكى، وارد نظام شده و دوره سربازى و بعد درجات نظامى را طى كرده و يك فرمانده شده است، و غير از مسائل فرماندهى چيز ديگرى نمى‏داند، روحى است مملو از حماسه نظامى. در جاى ديگر سراغ همين على مى‏رويم، او را عارفى مى‏بينيم كه گوئى جز راز و نياز عاشقانه چيز ديگرى را متوجه نيست.

--------------------  نام فصل: مروت على (ع)  --------------------
مروت على (ع)
شب بيست و يكم است. دو قطعه كوچك از نهج‏البلاغه از هر دو قسمت مى‏خوانم با اينكه قسمتهاى زيادى در اين زمينه‏ها هست براى اينكه با منطق اسلام آشنا بشويم. لشكر معاويه و لشكر على (ع)، در جائى كه كنار فرات بوده است، به يكديگر نزديك مى‏شوند. معاويه دستور مى‏دهد يارانش پيش دستى كنند و قبل از
[صفحه: 108]

اينكه على (ع) و يارانش برسند، آب را به روى آنان ببندند. ياران معاويه خيلى خوشحال مى‏شوند. [پيش خود] مى‏گويند از وسيله خوبى استفاده كرديم، چون وقتى آنها بيايند آب به چنگشان نمى‏آيد و مجبور مى‏شوند فرار كنند... (1) على (ع) فرمود: ابتدا با يكديگر مذاكره كنيم بلكه بتوانيم با مذاكره، مشكل را حل كنيم (به اصطلاح گرهى را كه با دست مى‏شود باز كرد، با دندان باز نكنيم)، كارى كنيم كه از جنگ و خونريزى ميان دو گروه از مسلمانان جلوگيرى كنيم. [سپس خطاب به معاويه فرمود]: اما هنوز ما نرسيده ايم تو دست به چنين كارى زده‏اى! معاويه شوراى جنگى تشكيل داد و قضيه را با سربازان و افسران خود مطرح كرد و گفت: شما چه مصلحت مى‏بينيد؟ آنها را آزاد بگذاريم يا نه؟ بعضى گفتند آزاد بگذاريم و بعضى گفتند نه. عمروعاص گفت: آزاد بگذاريد، براى اينكه اگر آزاد نگذاريد به زور از شما مى‏گيرند و آبرويتان مى‏رود. به هر حال آنها آزاد نگذاشتند و جنگ را به على (ع) تحميل كردند. اينجاست كه على (ع) يك خطابه حماسى در مقابل لشكرش ايراد مى‏كند كه اثرش از هزار طبل و هزار شيپور و هزار نغمه و مارش نظامى بيشتر است. صدا زد: «قد استطعموكم القتال، فاقروا على مذلة و تأخير محلة، او رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء " معاويه گروهى از گمراهان را دور خودش جمع كرده است و آنها آب را به روى شما بسته‏اند، مى‏دانيد چه كرده‏اند؟ آب را به روى شما بسته‏اند. اصحاب من! تشنه هستيد؟ آب مى‏خواهيد؟ سراغ من آمده‏ايد كه آب

پاورقى:
. 1 [افتادگى از نوار است].
[صفحه: 109]

نداريد؟ مردم! مى‏دانيد چه بايد بكنيد؟ شما اول بايد شمشيرهاى خودتان را از اين خونهاى پليد، سيراب كنيد تا آن وقت خودتان سيراب شويد. بعد جمله‏اى گفت كه هيجانى در همه ايجاد كرد، موت و حيات را از جنبه حماسى و نظامى تعريف كرد: ايهاالناس! حيات يعنى چه؟ زندگى يعنى چه؟ مردن يعنى چه؟ آيا زندگى يعنى راه رفتن بر روى زمين و غذا خوردن و خوابيدن؟ آيا مردن يعنى رفتن زير خاك؟ خير، نه آن، زندگى است و نه اين، مردن. «فالموت فى حياتكم مقهورين، و الحياش فى موتكم قاهرين» (1) زندگى آن است كه بميريد و پيروز باشيد و مردن آن است كه زنده باشيد و محكوم ديگران. اين جمله چقدر حماسى است! چقدر اوج دارد! ديگر بايد به زور جلوى لشكر على (ع) را نگه داشت. با دو حمله رفتند و معاويه و اصحابش را تا چند كيلومتر آن طرفتر [از شريعه] راندند. شريعه در اختيار اصحاب على (ع) قرار گرفت. جلوى آب را گرفتند و معاويه بى‏آب ماند. [معاويه كسى را] براى التماس فرستاد. اصحاب على (ع) گفتند: محال است، ما كه ابتدا نكرديم، شما چنين كارى كرديد و حال، ما به شما آب نمى‏دهيم ولى على (ع) فرمود: من چنين كارى نمى‏كنم، اين عملى است ناجوانمردانه، من با دشمن در ميدان جنگ روبرو مى‏شوم، من هرگز پيروزى را از راه اين گونه تضييقات نمى‏خواهم، به دست آوردن پيروزى از اين راه، شأن من و شأن هيچ مسلمان عزيز و باكرامتى نيست. اسم اين كار چيست؟ اين را مى‏گويند: " مروت "،

پاورقى:
. 1 نهج البلاغه، خطبه. 51
[صفحه: 110]

مردانگى. مروت بالاتر از شجاعت است. چه خوب مى‏گويد ملاى رومى در آن شعر كه از بهترين اشعارى است كه در مدح مولا سروده شده است آنجا كه خطاب به على (ع) مى‏گويد:
در شجاعت شير ربا نيستى *** در مروت خود كه داند كيستى
در شجاعت شير خدا هستى، اما كسى نمى‏تواند در مروت تو را توصيف كند كه تو كيستى. اينجا على (ع) را ما در يك موقف و صحنه و در يك لباس و جامه [خاص] مى‏بينيم.

--------------------  نام فصل: مناجات على (ع)  --------------------
مناجات على (ع)
يك وقت هم سراغ على (ع) مى‏رويد، هنگامى كه از كار مردم فارغ شده است. اوست و خداى خودش، اوست و خلوتش، اوست و راز و نيازهاى عاشقانه و عابدانه‏اش. (1) باز هم خوشبختانه در نهج‏البلاغه است، آنجا كه مى‏گويد: «اللهم انك انس الانسين لاوليائك» خدايا تو از هر انيسى براى اولياء خودت انيستر هستى، يعنى با هيچ انيسى مانند تو انس نمى‏گيرم، انيس من توئى. وقتى با هر كه غير از تو هستيم، با انيسى نيستم، تنها هستم، فقط وقتى با تو هستم حس مى‏كنم كه با كسى هستم «و احضرهم بالكفاية للمتوكلين عليك» كسانى كه به تو اعتماد كنند، مى‏بينند از هر كس ديگر حاضرترى، براى اينكه به سراغ كسانى كه به تو اعتماد مى‏كنند، مى‏روى «تشاهدهم فى»

پاورقى:
. 1 مخصوصا براى جوانان - كه خوشبختانه اخيرا توجهى به نهج‏البلاغه پيدا كرده‏اند - اين قسمتها را مى‏خوانم كه همه جنبه‏هاى نهج‏البلاغه را بشناسند.
[صفحه: 111]

«سرائرهم، و تطلع عليهم فى ضمائرهم، و تعلم مبلغ بصائرهم» خدايا! تو دوستان و عاشقانت را در آن سر ضميرشان مشاهده مى‏كنى و از باطن ضميرشان آگاهى، به مقدار عرفان و بصيرت آنها عالم و آگاهى و مى‏دانى كه اينها در چه حد از بصيرت هستند. «فاسرارهم لك مكشوفه، و قلوبهم اليك ملهوفة» (1) اسرارشان پيش تو پيداست و دلهاشان به سوى تو در پرواز است. دعاى كميل را كه دعاى على (ع) است، در شبهاى جمعه بخوانيد. اين دعا از نظر مضمون در اوج عرفان است، يعنى شما از اول تا آخر اين دعا را كه بخوانيد، نه دنيا در آن پيدا مى‏كنيد و نه آخرت (مقصودم از آخرت همان بهشت و جهنم است). چه مى‏بينيد؟ مافوق دنيا و مافوق آخرت: خدا، روابط يك بنده خالص و پرستنده و واله و شيدا نسبت به ذات اقدس الهى، يعنى حقيقت عبادت و خودش هم مى‏گويد عبادت حقيقى همين است. ببينيد على (ع) در دعاى كميل با خداى خودش چگونه راز و نياز مى‏كند! چگونه مناجات مى‏كند! ببينيد زين‏العابدين (ع) در سحرهاى ماه رمضان در دعاى ابوحمزه چگونه با خداى خود راز و نياز و مناجات مى‏كند! اين، قدم اول مسلمانى ماست، قدم اول ما اين است كه به خداى خود نزديك شويم و با نزديك شدن به خداى خودمان است كه آن وقت ساير مسئوليتهايمان و از آن جمله مسئوليتهاى اجتماعى را مى‏توانيم به خوبى انجام دهيم. كوشش كنيم كه اين گرايشهاى يك جانبه را كه هميشه اسلام دچار اين درد گرايشهاى يك جانبه ملت خودش

پاورقى:
. 1 نهج‏البلاغه، خطبه. 225
[صفحه: 112]

بوده است كنار بگذاريم، تا دين دچار اين بيمارى گرايش يك جانبه نشود. ارزش عبادت را هرگز كم نگيريم. در لحظات آخر كه امام صادق (ع) در حال رفتن بودند، دستور دادند همه خويشان نزديك را جمع كردند. [سپس] چشمهايشان را براى آخرين بار باز كردند و يك جمله گفتند و رفتند. جمله اين بود كه: «لن تنال شفاعتنا مستخفا بالصلوش " (1) شفاعت ما شامل كسى كه نماز را كوچك بشمارد، نمى‏شود.

--------------------  نام فصل: على (ع) در ساعات آخر عمر  --------------------
على (ع) در ساعات آخر عمر
شگفت‏انگيزترين دوره‏هاى زندگى على (ع) در حدود چهل و پنج ساعت است. على (ع) چند دوره زندگى دارد: از تولد تا بعثت پيغمبر، از بعثت پيغمبر تا هجرت، از هجرت تا وفات پيغمبر كه دوره سوم زندگى على (ع) است و شكل و رنگ ديگرى دارد، از وفات پيغمبر تا خلافت خودش (آن بيست و پنج سال) دوره چهارم زندگى على (ع) است و دوره خلافت چهارساله و نيمه‏اش دوره ديگرى از زندگى اوست. على (ع) يك دوره ديگرى هم دارد كه اين دوره از زندگى او، كمتر از دو شبانه روز است و شگفت انگيزترين دوره‏هاى زندگى على (ع) است، يعنى فاصله ضربت خوردن تا وفات. انسان كامل بودن على (ع) اينجا ظاهر مى‏شود، يعنى در لحظاتى كه مواجه

پاورقى:
. 1 وسائل الشيعه، ج 3، ص. 16
[صفحه: 113]

با مرگ شده است. (1) اولين عكس‏العمل على (ع) در مواجهه با مرگ چه بود؟ ضربت كه به فرق مباركش وارد شد دو جمله از او شنيده شد. يك جمله اينكه: " اين مرد را بگيريد " و ديگر اينكه: " «فزت و رب الكعبة» " قسم به پروردگار كعبه كه رستگار شدم، به شهادت نائل شدم، شهادت براى من رستگارى است. على (ع) را آوردند و در بستر خواباندند. طبيبى به نام اثيربن عمرو را كه از تحصيل كرده هاى جندى شاپور و عرب بود و در كوفه مى‏زيست براى معاينه زخم اميرالمؤمنين آوردند. حضرت را با وسائل آن زمان معاينه كرد (2) و با اين آزمايش فهميد كه زهر وارد خون حضرت شده است. لذا [نسبت به درمان] اظهار عجز كرد... (3) [معمولا احوال مريض لاعلاج را] به خود مريض نمى‏گويند، به كسان او مى‏گويند، ولى او مى‏دانست كه على (ع) كسى نيست كه لازم باشد احوالاتش را به كسان او بگويد. پس عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! اگر وصيتى داريد بفرمائيد. وقتى ام كلثوم سراغ آن لعين ازل و ابد (ابن‏ملجم) مى‏رود، شروع به بدگوئى كردن به او مى‏كند كه پدر من با تو چه كرده بود كه چنين كارى كردى؟ بعد به او مى‏گويد: اميدوارم كه پدرم سلامت خود را باز يابد و روسياهى براى تو بماند. تا اين جمله را ام كلثوم گفت، ابن ملجم شروع به صحبت كرد و گفت: خاطرت جمع باشد،

پاورقى:
. 1 شايد در جلسه ديگرى اين را توضيح دهم كه يكى از معيارهاى انسان كامل چگونگى عكس‏العملش در مواجهه با مرگ است.
. 2 نوشته‏اند رگى از شش گوسفند را كه گرم بود لاى زخم گذاشت.
. 3 [افتادگى از نوار است].
[صفحه: 114]

من آن شمشير را به هزار درهم (يا دينار) خريدم و هزار درهم (يا دينار) دادم تا مسمومش كردند و من سمى به اين شمشير خورانيده ام كه اگر بر سر همه مردم كوفه هم يكجا وارد مى‏شد، همه را از بين مى‏برد. مطمئن باش پدر تو زنده نمى‏ماند. شگفتيهاى على (ع) و معجزه (1) هاى انسانى او در اينجا ظهور مى‏كند. جزء وصايايش مى‏گويد با اسيرتان مدارا كنيد. و بعد مى‏فرمايد: «يا بنى عبدالمطلب لا الفينكم تخوضون دماء المسلمين خوضا، تقولون قتل اميرالمؤمنين قتل اميرالمؤمنين، الا لا تقتلن بى الا قاتلى " (2) اولاد عبدالمطلب! نكند وقتى كه من از دنيا رفتم، بين مردم بيفتيد و بگوئيد اميرالمؤمنين شهيد شد، فلان كس محرك بود، فلان كس دخالت داشت و اين و آن را متهم كنيد، نمى‏خواهم دنبال اين حرفها برويد، قاتل من يك نفر است. به امام حسن (ع) فرمود: فرزندم حسن! بعد از من اختيار او با توست، مى‏خواهى آزادش كنى، آزاد كن و اگر مى‏خواهى قصاص كنى، توجه داشته باش كه او به پدر تو فقط يك ضربه زده است، به او يك ضربه بزن، اگر كشته شد، شد و اگر كشته نشد، نشد. باز هم سراغ اسيرش را مى‏گيرد: آيا به اسيرتان غذا داده‏ايد؟ آيا به او آب داده‏ايد؟ آيا به او رسيدگى كرده‏ايد؟ كاسه‏اى شير براى مولا مى‏آورند، مقدارى مى‏نوشد، مى‏گويد باقى را به اين مرد بدهيد تا

پاورقى:
. 1 نه معجزه‏اى كه براى اثبات حقانيت است، بلكه معجزه‏اى كه بيشتربراى يك عالم، معجزه است.
. 2 نهج‏البلاغه، نامه. 47
[صفحه: 115]

بنوشد و گرسنه نماند. رفتارش با دشمن اينگونه است كه باعث شده مولوى بگويد:
در شجاعت شير ربا نيستى
در مروت خود كه داند كيستى
اينها مردانگيهاى على (ع) است، انسانيتهاى على (ع) است. على (ع) در بستر افتاده و ساعت به ساعت حالش وخيمتر مى‏شود و سموم روى بدن مقدس على (ع) بيشتر اثر مى‏گذارد. اصحاب ناراحتند، گريه مى‏كنند، ناله مى‏كنند ولى مى‏بينند لبهاى على خندان و شكفته است، مى‏فرمايد: " «و الله ما فجأنى من الموت وارد كرهته و لا طالع انكرته، و ما كنت الا كقارب ورد، و طالب وجد» " (1) به خدا قسم آنچه بر من وارد شده است، چيزى كه براى من ناپسند باشد نيست، ابدا! شهادت در راه خدا هميشه آرزوى من بوده و براى من چه از اين بهتر كه در حال عبادت شهيد شوم. «و ما كنت الا كقارب ورد، و طالب وجد " على (ع) يك مثلى مى‏آورد كه عرب با اين مثل خيلى آشنا بود و آن اين است كه عرب در بيابانها و به طور فصلى زندگى مى‏كرد و وقتى در يك جا آب و علف براى حيوانات و حشمش پيدا مى‏شد، تا وقتى كه آب و علف بود در آنجا مى‏ماند، بعد در جاى ديگرى آب و علف پيدا مى‏كرد و مى‏رفت. چون روزها خيلى گرم بود، گاهى شبها براى پيدا كردن نقطه‏اى كه آب داشته باشد مى‏رفتند، يعنى شبها دنبال آبگردى بودند (قارب به چنين كسى مى‏گويند). حضرت به مردم مى‏گويد: اى مردم! براى كسى كه در شب تاريك دنبال آب بگردد و ناگهان آب را پيدا كند، چه سرور و

پاورقى:
. 1 نهج‏البلاغه، نامه. 23
[صفحه: 116]

شعفى دست مى‏دهد؟ مثل من، مثل عاشقى است كه به معشوق خود رسيده و مثل كسى است كه در يك شب ظلمانى آب پيدا كرده باشد.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند *** واندر آن نيمه شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند اين بيت همان " «فزت و رب الكعبة» " را مى‏گويد: " از غصه نجاتم دادند " يعنى " «فزت و رب الكعبة» ". پرحرارت‏ترين سخنان على (ع) آنهائى است كه در همين چهل و پنج ساعت (تقريبا) از ايشان صادر شده است. على (ع) اندكى بعد از طلوع فجر روز نوزدهم ضربت خورد و در نيمه‏هاى شب بيست و يكم، روح مقدسش به عالم بالا پرواز كرد. در لحظات آخر همه دور بستر على (ع) جمع بودند. زهر به بدن مباركش خيلى اثر كرده بود و گاهى وجود مقدسش از حال مى‏رفت و به حال اغما درمى‏آمد، ولى همينكه به هوش مى‏آمد باز از زبانش در مى‏ريخت، حكمت و نصيحت و پند و موعظه مى‏ريخت. آخرين موعظه على (ع) همان موعظه بسيار بسيار پرحرارت و پرجوشى است كه در بيست ماده بيان كرده است. اول حسن و حسين و بعد بقيه اهل بيتش را مخاطب قرار مى‏دهد. حسنم! حسينم! همه فرزندانم و همه مردمى كه تا دامنه قيامت سخن من به آنها مى‏رسد با شما هستم! (يعنى ما و شما هم مخاطب على (ع) هستيم). در اين كلمات، جامعيت اسلام را بيان مى‏كند: «الله الله فى الايتام، الله الله
[صفحه: 117]

فى القرآن، الله الله فى جيرانكم، الله الله فى بيت ربكم، الله الله فى الصلوش الله الله فى الزكوة» (1)... يك يك بيان مى‏كند: خدا را، خدا را درباره يتيمان، خدا را، خدا را درباره قرآن، خدا را، خدا را درباره همسايه‏هاتان، خدا را، خدا را... وقتى آن مطالبى را كه در نظر داشت بگويد گفت، آنها كه چشمشان به لبهاى على بود، ديدند كه حال مولا بيشتر منقلب شد و عرقى به پيشانى مقدس على (ع) آمد و ديگر على (ع) توجهش را از مخاطبين سلب كرد. چشمها و گوشها متوجه لبهاى على بود تا ببينند على ديگر چه مى‏خواهد بگويد. يك وقت ديدند صداى على (ع) بلند شد: «اشهد ان لااله الا الله، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله». و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم

پاورقى:
. 1 بحارالانوار (چاپ سنگى)، جلد 9، صفحه 746، و نهج‏البلاغه، نامه. 47
[صفحه: 118]

--------------------  نام فصل: جلسه پنجم: اجمال نظريات مكاتب مختلف درباره انسان كامل  --------------------
5 اجمال نظريات مكاتب مختلف درباره انسان كامل
[صفحه: 119]

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسو له، وحبيبه وصفيه، و حافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد و اله الطيبين الطاهرين المعصومين. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين» " (1). هر صاحب مكتبى كه مكتبى براى بشريت آورده است، نظريه‏اى درباره كمال انسان و يا انسان كامل دارد. در آن چيزى كه به نام اخلاق ناميده مى‏شود مى‏گويند " اخلاق " فن است، نه علم، يعنى مربوط است به آنچه " بايد "، نه به آنچه " هست "، يعنى مجموع آن خصلتها كه انسان بايد و [يا] بهتر است آنچنان باشد گفته مى‏شود كه اگر انسان داراى آن خصلتها باشد، به مقام عالى انسانيت نائل شده است و اين، خود تعبير ديگرى از انسان والا، انسان برتر يا انسان كامل است.

پاورقى:
. 1 سوره جمعه، آيه. 2
[صفحه: 120]

--------------------  نام فصل: مكتب عقل  --------------------
مكتب عقل
به طور كلى نظريات صاحبان مكاتب مختلف درباره انسان كامل در چند نظريه اساسى خلاصه مى‏شود. يك نظر، نظر عقليون يا اصحاب عقل است، يعنى نظر كسانى كه به انسان بيشتر از زاويه عقل مى‏نگريسته‏اند و گوهر انسان را همان عقل او مى‏دانسته‏اند و نه چيز ديگر. عقل هم يعنى قوه تفكر و قوه انديشيدن. فلاسفه قديم و از آن جمله برخى فلاسفه قديم خودمان نظير بوعلى سينا اينطور فكر مى‏كرده‏اند. آنها مدعى بوده‏اند كه انسان كامل يعنى " انسان حكيم "، و كمال انسان در حكمت انسان است. مقصود آنها از حكمت چيست؟ آيا مقصود آنها از حكمت، همان چيزى است كه ما امروز " علم " مى‏گوئيم؟ نه، مقصودشان از حكمت البته حكمت نظرى نه عملى " دريافت كلى صحيح از مجموع هستى " است كه غير از علم است، زيرا علم دريافتى است از بخشى از هستى. براى اينكه فرق " فلسفه " و " علم " روشن شود، اين مطلب را توضيح مى‏دهم. مثلا اگر شما مى‏خواهيد درباره شهر تهران اطلاع پيدا كنيد، به دوگونه مى‏توانيد اين اطلاع را كسب كنيد: يكى اطلاع كلى و عمومى اما مبهم، و ديگر، اطلاع جزئى ولى مشخص. گاهى اطلاع شما درباره تهران مانند اطلاع يك مهندس شهردارى است كه اگر به او بگويند نقشه كلى شهر تهران را بكش، مى‏تواند چنين نقشه‏اى را بكشد و در آن، خيابانها و ميدانها و پاركها را به طور كلى، روى صفحه كاغذ به شما نشان دهد: مثلا اينجا نياوران و آنجا تجريش و
[صفحه: 121]

آن طرف، شاه عبدالعظيم است [و غيره، يعنى] اطلاعى از عموم و از سراپاى تهران به شما مى‏دهد، اما همه‏اش مبهم است. او از همه تهران به شما اطلاعاتى داده است، اندام تهران را براى شما كشيده است ولى اگر شما بخواهيد خانه خود را در آن نقشه پيدا كنيد نمى‏توانيد، خودآن مهندس هم از آن اطلاعى ندارد. ولى يك نفر ممكن است اساسا نداند طول و عرض تهران چقدر است، چند تا ميدان و خيابان دارد، نقاط مشخص تهران چيست، چند تپه در وسط اين شهر قرار دارد، اما اگر درباره يك محله معين و خاص از او بپرسيد، تمام جزئيات آن را مى‏داند كه اين محله چند كوچه دارد و اين كوچه‏ها به چه شكل به يكديگر راه دارند و در هر كوچه چند خانه وجود دارد و حتى رنگ در خانه‏هاى اين محله را مى‏داند كه اين در، سبز و آن يكى آبى و ديگرى به چه رنگى است. اگر از آن كسى كه اطلاعش مختص به مجموع شهر است راجع به اين كوچه بپرسيد، كوچكترين اطلاعى ندارد و اگر از كسى كه اطلاعش راجع به اين كوچه و محله است، راجع به اندام شهر تهران بپرسيد اطلاعى ندارد. فيلسوف به آن كسى مى‏گويند كه اندام هستى را در مجموع مطالعه مى‏كند، مى‏خواهد رأس هستى را پيدا كند، اول و آخر هستى را بيابد و مراتب هستى و قوانين كلى آن را دريابد. اما همين فيلسوف درباره فلان گياه يا حيوان يا سنگ و يا زمين و خورشيد هيچ اطلاعى ندارد. حكمت از نظر فيلسوف يعنى اطلاع كلى از سراسر هستى و از مجموع اندام عالم به طورى كه در آينه ذهن حكيم، سراسر هستى و اندام عالم منعكس شود، يعنى همه
[صفحه: 122]

هستى - ولى به صورت مبهم - در عقل حكيم، مشخص شده باشد. مى‏گفتند كمال نفس انسان به اين است كه مجموع اندام عالم نه يك جزء بالخصوص و بى‏اطلاع از جاى ديگر در ذهن او منعكس شود. اين را به اين تعبير مى‏گفتند: صيرورش الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينى گرديدن و شدن انسان، جهانى عقلانى مشابه با جهان عينى، يعنى انسان خودش يك جهان در برابر آن جهان بشود، ولى آن جهان عينى است و اين جهان، جهانى عقلانى و فكرى.
هر آن كس زدانش برد توشه‏اى *** جهانى است بنشسته در گوشه‏اى
اين بيت، همين مطلب را مى‏گويد. انسان كامل به عقيده فلاسفه، انسانى است كه عقلش به كمال رسيده است، به اين معنا كه نقش اندام هستى در ذهنش پيدا شده است. ولى با چه [وسيله به اينجا رسيده است]؟ با قدم فكر، با قدم استدلال و برهان و با قدم منطق حركت كرده تا به اينجا رسيده است. ولى فلاسفه تنها به اين قناعت نمى‏كردند، مى‏گفتند دو حكمت وجود دارد: حكمت نظرى يعنى شناخت عالم به اين صورتى كه عرض كردم و حكمت عملى. حكمت عملى چيست؟ (1) تسلط كامل عقل انسان بر همه غرائز و همه قوا و نيروهاى وجود خود. (2) آن وقت مى‏گويند اگر شما در حكمت نظرى، عالم را با

پاورقى:
. 1 حكمت عملى هم [مربوط به] عقل است.
. 2 كتب اخلاق ما را اگر مطالعه كرده باشيد، مى‏دانيد كه اغلب بر اين اساس قضاوت مى‏كنند، يعنى اخلاق ما بيشتر " اخلاق سقراطى " است و در اخلاق سقراطى هميشه تكيه روى عقل است [و در آن، از اين نوع مسائل مطرح است:] آيا عقل تو بر شهوتت >
[صفحه: 123]

فكر و استدلال آن طور كه گفتيم درك كنيد و در حكمت عملى، عقل خودتان را بر نفستان مسلط كنيد بطورى كه نفس و قواى نفسانى تابع عقل باشند، شما يك انسان كامل هستيد. اين مكتب همانطور كه عرض كردم مكتب عقل و مكتب حكمت است (حكمت كه آنها مى‏گويند، مقصود همان است كه عرض كردم). در جلسات بعد به تفصيل نظر اسلام را درباره هر يك از اين نظريات خواهم گفت. عجالتا مكتبها را توضيح دهم تا بعد به نظر اسلام برسم.

--------------------  نام فصل: مكتب عشق  --------------------
مكتب عشق
مكتب ديگر درباب انسان كامل، (1) مكتب عشق است. مكتب عشق كه همان مكتب عرفان است، كمال انسان را در عشق كه مقصود، عشق به ذات حق است و در آنچه كه عشق، انسان را به آن مى‏رساند، مى‏داند. برخلاف مكتب عقل كه مكتب حركت نيست و مكتب فكر است حكيم سخن از حركت ندارد، به عقيده او همه حركتها، حركت ذهن است اين مكتب، مكتب حركت است، اما حركتى صعودى و عمودى، نه حركت افقى (2). در ابتدا كه

پاورقى:
> حاكم است يا شهوتت بر غفلت؟ آيا عقلت بر غضبت حاكم است يا غضبت بر عقلت؟ آيا عقلت بر واهمه‏ات حاكم است يا واهمه‏ات بر عقلت؟
. 1 قبلا عرض كردم كه اصلا كلمه " انسان كامل " را اينها (عرفا) براى اولين بار در عالم طرح كرده‏اند.
. 2 البته منتهى به حركت افقى مى‏شود [كه توضيح آن مى‏آيد].
[صفحه: 124]

انسان مى‏خواهد به كمال برسد حركتش بايد صعودى و عمودى باشد، يعنى حركت به سوى خدا، پرواز به سوى خدا. اينها معتقدند كه سخن، سخن فكر نيست، سخن عقل نيست، سخن استدلال نيست، سخن، سخن روح انسان است. به عقيده اينها روح انسان واقعا به حركت معنوى حركت مى‏كند تا آنجا كه به خدا مى‏رسد. همينجاست كه جنجال به پا شده است كه " انسان به خدا مى‏رسد " يعنى چه؟ [ولى] آنها حرف خودشان را در جاى خود، خوب گفته‏اند. مكتب عشق اساسا مكتب عقل را تحقير مى‏كند. يكى از فصول و بخشهاى بسيار عالى ادبيات ما (1)، بخش " مناظره عقل و عشق " است. چون كسانى كه وارد اين بحث شده‏اند اغلب خودشان اهل عرفان بوده‏اند، هميشه عشق را بر عقل پيروز كرده‏اند. مكتب عشق براى رسيدن انسان به كمال، عقل را كافى نمى‏داند، مى‏گويد عقل، جزئى از وجود انسان است، نه اينكه تمام ذات انسان عقل او باشد، (2) عقل مثل چشم، يك‏ابزار است، ذات و جوهر انسان كه عقل نيست، ذات و جوهر انسان، روح است و روح از عالم عشق است و جوهرى است كه در آن، جز حركت به سوى حق چيز ديگرى نيست. اين است كه عقل در اين مكتب تحقير مى‏شود.

پاورقى:
. 1 متأسفانه اينها هيچ در ادبيات ما شناخته نمى‏شود، حتى در دانشكده ادبيات و امثال اينها اين حرفها را درك نمى‏كنند و اينها را مسخ مى‏كنند.
. 2 برگسون در عصر اخير، خيلى روى اين مطلب تكيه كرده است.
[صفحه: 125]

حافظ گاهى [اين مطلب را] با تعبيرات عجيبى مى‏گويد: بهاى باده چون لعل چيست جوهر عقل بيا كه سود كسى برد كاين تجارت كرد عرفا هميشه مستى را به آن معنا كه خود مى‏گويند بر عقل ترجيح مى‏دهند. آنها حرفهاى خاصى دارند، توحيد، نزد آنها معنى ديگرى دارد، توحيد آنها وحدت وجود است، توحيدى است كه اگر انسان به آنجا برسد همه چيز شكل [حرفى] پيدا مى‏كند. در اين مكتب انسان كامل در آخر، عين خدا مى‏شود، اصلا انسان كامل حقيقى، خود خداست و هر انسانى كه انسان كامل مى‏شود، از خودش فانى مى‏شود و به خدا مى‏رسد. راجع به اين مكتب هم در جاى خود صحبت مى‏كنيم.

--------------------  نام فصل: مكتب قدرت  --------------------
مكتب قدرت
مكتب ديگرى درباب انسان كامل وجود دارد كه نه بر " عقل " تكيه دارد و نه بر " عشق "، فقط بر " قدرت " تكيه دارد. انسان كامل يعنى انسان مقتدر، و كمال يعنى قدرت به هر معنى‏اى كه قدرت را در نظر بگيريد يعنى اقتدار، زور. در يونان قديم گروهى بودند كه اينها را " سوفسطائيان " مى‏گويند. اينها در كمال صراحت اين مطلب را بيان كرده‏اند كه اصلا " حق " يعنى " زور "، هر جا كه زور هست حق هم هست و هر جا كه قدرت هست، حق، همان قدرت است و ضعف مساوى است با بى‏حقى و ناحقى. براى آنها اساسا عدالت و ظلم معنى و
[صفحه: 126]

مفهوم ندارد و لهذا [به " حق " ] مى‏گويند: " حق زور "، يعنى حق ناشى از زور، به اين معنا كه هر حقى ناشى از زور است. اينها معتقدند كه انسان تمام تلاشش بايد براى كسب زور و كسب قوت و قدرت باشد و بس، و انسان هيچ قيد و حدى هم نبايد براى قدرت خود قائل شود. اين مكتب را در يكى دو قرن اخير نيچه فيلسوف معروف آلمانى احيا و دنبال كرد و در كمال صراحت اين مكتب را بيان كرد. از نظر اينها، اينكه مى‏گويند: " راستى خوب است "، " درستى خوب است "، " امانتدارى خوب است "، " احسان خوب است "، " نيكى خوب است "، همه، حرفهاى مفت و چرند است. " هركه ضعيف بود، زير بازويش را بگير " يعنى چه؟ يك لگد هم به او بزن. او گناهى از اين بالاتر ندارد كه ضعيف است، حال كه ضعيف است تو هم سنگى روى سرش بينداز. نيچه كه خودش يك آدم ضد خدا و ضد دين است معتقد است كه دين را ضعفا اختراع كرده‏اند، درست برعكس نظريه كارل ماركس كه مى‏گويد: دين را اقويا اختراع كرده‏اند براى اينكه ضعفا را اسير خودشان نگه دارند. نيچه مى‏گويد دين را ضعفا اختراع كرده‏اند، براى اينكه قدرت اقويا را محدود كنند و خيانتى كه به عقيده او دين به بشر كرده است، اين است كه مفاهيمى همچون بخشش، جود، رحم، مروت، انسانيت، خوبى، عدالت و امثال اينها را بين مردم پخش كرده و بعد، اقويا گول خورده‏اند و به خاطر عدالت وجود و مروت و انسانيت، مجبور شده‏اند كمى از قدرت خود بكاهند. نيچه مى‏گويد اديان گفته‏اند: " مجاهده با نفس "، چرا
[صفحه: 127]

مجاهده با نفس؟ بگوييد پروريدن نفس، نفس پرورى، اديان گفته‏اند: " مساوات "، مى‏گويد: مساوات چرند است، مساوات يعنى چه؟ هميشه بايد يك عده زيردست (1) باشند و يك عده زيردست، زيردستها جانشان دربيايد و براى زبردستها كار كنند، تا آنها رشد كنند و گنده شوند و مرد برتر از ميان آنها پيدا شود. اديان گفته‏اند: " تساوى حقوق زن و مرد "، مى‏گويد اين هم حرف مزخرفى است، مرد، جنس برتر وقويتر است و زن براى خدمت به مرد خلق شده و هيچ هدف ديگرى در كار نيست، تساوى حقوق زن و مرد هم غلط است. اين مكتب اساسا انسان برتر و والا و انسان كامل را مساوى با انسان مقتدر و انسان زورمند مى‏داند و كمال را مساوى با قوت و قدرت.

--------------------  نام فصل: آيا زندگى تنازع بقاست؟  --------------------
آيا زندگى تنازع بقاست؟
از همين قبيل حرفها كم و بيش در بين ما ندانسته و به طور ناخودآگاه رواج پيدا كرده است، مثلا مى‏گوئيم " زندگى تنازع بقاست "، نه، زندگى تنازع بقا نيست. تنازع بقا، به معنى دفاع از خود، حق است. حتى بعضى از علماى اسلامى مثل فريد و جدى گفته‏اند كه جنگ در ميان بشر يك ضرورت است و تا بشر هست جنگ بايد

پاورقى:
. 1 [به معناى مقتدر و صاحب قدرت].
[صفحه: 128]

باشد، جنگ، ناموسى در زندگى بشر است و معتقد شده‏اند كه قرآن هم اين مطلب را تأييد كرده است، آنجا كه مى‏فرمايد: " «و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيرا» " (1) يا در جاى ديگر مى‏فرمايد: " «لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض» " (2) گفته‏اند قرآن در اينجا صريحا جنگ را يك امر مشروع بيان مى‏كند. مى‏گويد اگر نبود كه خدا به وسيله بعضى از انسانها جلوى بعضى از انسانهاى ديگر را مى‏گيرد، زمين تباه شده بود، اگر نبود كه خدا به وسيله انسانهايى جلوى فساد انسانهاى ديگر را مى‏گيرد، معبد و صومعه و كنيسه‏اى نبود، مسجدى نبود. ولى اينها اين آيه قرآن را اشتباه فهميده‏اند. اين آيه در قرآن، مسئله دفاع را طرح مى‏كند و در مقابل مسيحيت حرف مى‏زند. قرآن در جواب آن پاپ يا كشيش مسيحى كه مى‏گويد جنگ مطلقا محكوم است و ما " صلح كل " هستيم، مى‏گويد جنگ محكوم است، اما جنگى كه تجاوز باشد، نه جنگى كه دفاع از حق و حقيقت است. آقاى كشيش! اگر جنگ دفاعى نبود، جنابعالى هم نمى‏توانستى به كليسا بروى و عبادت كنى، آن مؤمن مسجدى هم نمى‏توانست در مسجد عبادت كند. عبادت آن مؤمن مسجدى كه در مسجد عبادت مى‏كند، مرهون دليرى آن سربازى است كه دارد از حق و حقيقت دفاع مى‏كند. آقاى مسيحى! تو هم كه در كليسا به خيال خودت عبادت مى‏كنى بايد ممنون آن سرباز باشى.

پاورقى:
. 1 سوره حج، آيه. 40
. 2 سوره بقره، آيه. 251
[صفحه: 129]

بنابراين مانعى ندارد كه انسان به مرحله‏اى از كمال و تربيت برسد كه اساسا متجاوزى وجود نداشته باشد، جنگ مشروعى هم وجود نداشته باشد. (1) بنابراين، اينكه مى‏گويند زندگى تنازع بقاست، به اين معنا كه لازمه زندگى جنگ و تنازع است، حرف درستى نيست. مطلبى مى‏خواهم بگويم [كه شايد براى برخى ناراحت كننده باشد، چون] بعضى از جوانان از شنيدن چيزى كه برخلاف ميلشان باشد ناراحت مى‏شوند. جمله‏اى به امام حسين (ع) منسوب شده است كه نه معنايش درست است و نه در هيچ كتابى گفته شده كه اين جمله از امام حسين (ع) است و چهل، پنجاه سال هم بيشتر نيست كه در دهانها افتاده است. مى‏گويند امام حسين (ع) فرموده است: " «ان الحياة عقيدة و جهاد» " حيات يعنى داشتن يك عقيده و در راه آن عقيده جهاد كردن. نه، اين با فكر فرنگيها جور درمى‏آيد كه مى‏گويند انسان بايد يك عقيده‏اى داشته باشد و در راه آن عقيده بجنگد. قرآن از " حق " سخن به ميان مى‏آورد. جهاد و حيات از نظر قرآن يعنى " حق پرستى " و " جهاد در راه حق "، نه عقيده، و جهاد در راه عقيده.

پاورقى:
. 1 اخيرا كه درباره آنچه در اسلام جامعه ايده‏آل معرفى مى‏شود يعنى دولت حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه مطالعه مى‏كردم، ديدم چه داستان عجيبى است و چطور يك راه بزرگى براى شناختن جامعه ايده‏آل اسلام است. مى‏گويد در آن زمان يصطلح سباع بهائم حتى درندگان با يكديگر صلح و آشتى مى‏كنند و جنگ براى هميشه از بين مى‏رود، يعنى مردم به حدى از كمال مى‏رسند كه ديگر متجاوزى وجود ندارد تا جنگى وجود داشته باشد.
[صفحه: 130]

عقيده ممكن است حق باشد و ممكن است باطل باشد. " عقيده " انعقاد است، هزاران انعقاد در ذهن انسان پيدا مى‏شود. اين مكتب ديگرى [غير از اسلام] است كه مى‏گويد انسان بايد بالاخره يك عقيده و آرمان و ايده‏اى داشته باشد و بايد در راه آن آرمان هم، جهاد و كوشش كند، حال آن عقيده چيست؟ مى‏گويند هر چه مى‏خواهد باشد. قرآن حرفهايش خيلى حساب شده است، قرآن هميشه مى‏گويد " حق " و " جهاد در راه حق "، نمى‏گويد " عقيده، وجهاد در راه عقيده "، مى‏گويد اول عقيده‏ات را بايد اصلاح كنى. بسا هست كه اولين جهاد [تو]، جهاد با خود عقيده‏ات است، اول بايد با عقيده ات جهاد كنى و عقيده درست و صحيح و حق را بدست بياورى، بعد كه حق را كشف كردى، بايد در راه حق جهاد كنى. (1) به هر حال اين حرفها كه اساسا انسان كامل مساوى است با انسان قدرتمند و زورمند، پايه‏اش روى همان اصل تنازع بقاست كه در فلسفه داروين اينقدر روى آن تكيه كرده‏اند كه حيات، تنازع بقاست و حيوانات هميشه در حال تنازع بقا هستند. [مى‏گوئيم] اگر " حيوانات " و " غير انسان " هم اينچنين هستند، ما نمى‏توانيم انسان را در اين جهت همرديف حيوانات بدانيم [بطوريكه بگوئيم] حيات انسان هم جز جنگ براى بقا نيست. آخر، معنى اين حرف اين است كه " تعاون بقا " چيزى نيست، پس اين صميميتها، وحدتها، تعاونها، همكاريها و محبتها در ميان افراد بشر چيست؟ مى‏گويند اشتباه كردى! " تعاون " را " تنازع " تحميل كرده است، در پشت همين

پاورقى:
. 1 [استاد در آخر جلسه نهم همين كتاب در اين باره توضيح بيشترى مى‏فرمايند].
[صفحه: 131]

تعاونها، صميميتها و دوستيها، " تنازع " است. مى‏گوئيم چطور؟ مى‏گويند اصل در زندگى انسان، جنگ است ولى وقتى انسانها در مقابل دشمن بزرگتر قرار مى‏گيرند، آن دشمن بزرگتر " دوستى " را به اينها تحميل مى‏كند. اين دوستيها در واقع دوستى نيست، صميميت نيست، حقيقت نيست و نمى‏تواند حقيقت داشته باشد، اينها همكارى است براى مقابله با دشمن بزرگتر (به اصطلاح در اينجا يك تز و آنتى تزى است)، براى مقابله با دشمن بزرگتر است كه تعاونها و صميميتها پيدا مى‏شود. همين دشمن را بردار، مى‏بينى جمعى كه همه با يكديگر دوست بودند، فورا دو شقه مى‏شوند و انشعاب پيدا مى‏كنند و تبديل به دو دشمن مى‏شوند. اگر باز يك دسته از بين بروند و دسته ديگر باقى بمانند، همينها دوباره تجزيه مى‏شوند و آنقدر تجزيه مى‏شوند كه فقط دو نفر باقى بمانند، وقتى اين دو باقى ماندند و سومى در مقابلشان نبود، همين دوتا با يكديگر مى‏جنگند. از نظر اينها تمام دوستيها، صلحها، صفاها، صميميتها، انسانيتها، يگانگيها و اتحادها را دشمنيها به بشر تحميل مى‏كند. پس در نظر اينها اصل، تنازع است و تعاون، مولود تنازع است، بچه تنازع است، فرع بر تنازع است.

--------------------  نام فصل: مكتب ضعف  --------------------
مكتب ضعف
همانطور كه مكتب عقل نقطه مقابلى داشت كه منكر آن بود و مكتب عشق هم نقطه مقابلى داشت كه يك عده اساسا اين حرفها را از خيالات و اوهام مى‏دانستند، مكتب قدرت هم نقطه مقابل دارد.
[صفحه: 132]

بعضى در حد افراط، قدرت را تحقير كرده‏اند و اساسا كمال انسان را در ضعف او دانسته‏اند. از نظر اينها انسان كامل، يعنى انسانى كه قدرت ندارد، زيرا اگر قدرت داشته باشد تجاوز مى‏كند. سعدى خودمان در يك رباعى چنين اشتباه بزرگى كرده است، مى‏گويد:
من آن مورم كه در پايم بمالند *** نه زنبورم كه از نيشم بنالند
مى‏گويد من آن مورچه‏اى هستم كه زيرپا، لگدم مى‏كنند، زنبور نيستم كه نيش بزنم و از نيشم ناله كنند.
كجا خود شكر اين نعمت گزارم *** كه زور مردم آزارى ندارم
(1) نه آقاى سعدى! مگر امر دائر است كه انسان يا بايد مور باشد و يا زنبور كه مى‏گوئى من از ميان مور بودن يا زنبور بودن، مور بودن را انتخاب مى‏كنم. تو نه مور باش كه زيردست و پا له شوى و نه زنبور باش كه به كسى نيش بزنى. سعدى اينطور بايد مى‏گفت:
نه آن مورم كه در پايم بمالند *** نه زنبورم كه از نيشم بنالند
چگونه شكر اين نعمت گزارم *** كه دارم زور و آزارى ندارم
اگر آدم زور داشته باشد و آزارى نداشته باشد، جاى شكر دارد والا اگر زور نداشته باشد و آزار هم نداشته باشد، مثل اين مى‏شود كه شاخ ندارد و شاخ هم نمى‏زند، اگر شاخ داشتى و شاخ نزدى، آن وقت هنر كرده‏اى. سعدى در جاى ديگر مى‏گويد:
بديدم عابدى در كوهسارى *** قناعت كرده از دنيا به غارى
چرا گفتم به شهر اندر نيائى *** كه بارى، بند از دل برگشائى

پاورقى:
. 1 گلستان، باب سوم، حكايت دوم.
[صفحه: 133]

عابدى را كه به كوهى پناه برده و آنجا مشغول عبادت است، توصيف و تمجيد مى‏كند. مى‏گويد من به او گفتم كه تو چرا به شهر نمى‏آئى كه به مردم خدمت كنى. (1) عابد يك عذرى مى‏آورد، سعدى هم سكوت مى‏كند، مثل اينكه عذر عابد را قبول كرده است، مى‏گويد:
بگفت آنجا پرى رويان نغزند *** چوگل بسيار شد پيلان بلغزند
پرى رويان نغز در شهر هستند، اگر چشمم به آنها بيفتد، اختيار خودم را ندارم و نمى‏توانم خودم را ضبط كنم، [لذا] آمده‏ام خودم را در دامن غار حبس كرده‏ام. ماشاءالله به اين كمال! آدم برود خودش را يك جا حبس كند [كه به كمال برسد]؟ اين كه كمال نشد. آقاى سعدى! قرآن احسن القصص را براى شما نقل كرده است. احسن القصص قرآن، داستان يوسف است، داستان يوسف، داستان " «انه من يتق و يصبر» " (2) است، يعنى قرآن مى‏گويد تو هم يوسف باش! تمام امكانات و شرايط براى كامجويى فراهم شده و حتى راه فرار بسته است ولى در عين حال، عفت خود را حفظ مى‏كند و درهاى بسته را به روى خود باز مى‏كند. يوسف، جوانى عزب و بدون زن و در نهايت درجه زيبايى

پاورقى:
. 1 البته سعدى ضد اين مطلب را هم در جاى ديگر گفته است:
صاحبدلى به مدرسه آمد زخانقاه *** بشكست عهد صحبت اهل طريق را
گفت آن گليم خويش برون مى‏برد زموج *** وين سعى مى‏كند كه بگيرد غريق را
كه در فرق عالم و عابد، حرف درستى گفته است.
. 2 سوره يوسف، آيه. 90
[صفحه: 134]

است. به جاى اينكه او سراغ زنها برود، زنها سراغ او مى‏آيند. روزى نيست كه صدها نامه و پيغام براى او نيايد و از همه بالاتر اينكه متشخصترين زنان مصر، " عاشق صد درصد عاشق " او شده است. [زليخا] شرايط را فراهم كرده و خطر جانى براى او ايجاد كرده كه يا كام مى‏دهى و يا تو را به كشتن خواهم داد و خون تو را خواهم ريخت، (قرآن اينطور تعليم مى‏دهد، [مثل سعدى سخن] نمى‏گويد). اما يوسف چه مى‏كند؟ دست به سوى خدا برمى‏دارد و مى‏گويد: " «رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه» " (1) پروردگارا! زندان براى من از آنچه اين زنها مرا به سوى آن دعوت مى‏كنند، بهتر است، خدايا مرا به زندان بفرست ولى به چنگال اين زنها گرفتار مكن، امكان و قدرت اعمال شهوت دارم، ولى نمى‏كنم. بنابراين، كمال انسان در ضعف انسان نيست، [اگرچه] گاهى در ادبيات ما از اين نوع حرفها ديده مى‏شود كه كمال انسان را در ضعف انسان معرفى مى‏كنند، حتى باباطاهر در يكى از اشعار خودش همين را مى‏گويد:
زدست ديده و دل هر دو فرياد *** هر آنچه ديده بيند دل كند ياد
تا اينجا درست است، ولى بعد مى‏گويد:
بسازم خنجرى نيشش زفولاد *** زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
هر چه مى‏بينم دلم مى‏خواهد، براى اينكه دل را راحت كنم، يك خنجر مى‏خواهم كه با آن خود را كور كنم تا دلم راحت شود. خوب، يك چيزهايى را هم مى‏شنوى و باز دلت مى‏خواهد، پس يك

پاورقى:
. 1 سوره يوسف، آيه. 33
[صفحه: 135]

خنجر هم بايد در گوشهايت فرو كنى! اخته هم كه قطعا بايد بشوى تا خودت را راحت راحت كرده باشى! بعد مى‏شوى " شير بى‏دم و سرو اشكمى " كه مولوى در مثنوى نقل مى‏كند. (1) عجب انسان كاملى، باباطاهر درست كرده! انسان كامل باباطاهر، ديگر خيلى عالى مى‏شود! انسانى كه نه دست دارد، نه پا دارد، نه چشم دارد، نه گوش دارد و هيچ چيز ديگرى هم ندارد! ما از اين نوع دستورالعملها و اخلاقهاى ضعيف پرور و دنى پرور در گوشه و كنار ادبيات خودمان زياد داريم، ولى بايد توجه داشته باشيم كه بشر اشتباه مى‏كند و هميشه در حال افراط و تفريط است. از اينجا انسان مى‏فهمد كه واقعا اسلام نمى‏تواند جز از ناحيه خدا باشد. اگر آدم، سقراط باشد يك گوشه را مى‏گيرد و اشتباه مى‏كند، افلاطون يك گوشه را مى‏گيرد و اشتباه مى‏كند، بوعلى سينا يك گوشه را مى‏گيرد، محى‏الدين عربى و مولوى يك گوشه را مى‏گيرند، نيچه يك گوشه را مى‏گيرد، كارل ماركس يك گوشه ديگر را مى‏گيرد، ژان پل سارتر يك گوشه ديگر را مى‏گيرد، آن وقت چطور مى‏تواند پيغمبر، يك بشر باشد و اينگونه مكتبش جامع و عالى و مترقى باشد؟! گويى اينها همه يك عده بچه هستند، حرفهايشان را زده‏اند و در نهايت امر، يك معلم حرف خود را مى‏گويد، آن هم چقدر راقى و چقدر عالى! اين هم (مكتب ضعف) به هر حال يك مكتب است.

پاورقى:
. 1 [
شير بى‏دم و سر و اشكم كه ديد *** اينچنين شيرى خدا كى آفريد
]
[صفحه: 136]

ادامه در پست های بعد