آدم به دنيا مى‏آيند. نه، آدم بودن به يك سلسله صفات و اخلاق و معانى‏اى است كه انسان به موجب آنها انسان است و ارزش و شخصيت پيدا مى‏كند. امروزه همين امورى كه به انسان ارزش و شخصيت مى‏دهند و اگر نباشند انسان با حيوان تفاوتى ندارد، به نام " ارزشهاى انسانى " اصطلاح شده است. در اين جلسه، بحث را در دنباله مطلب جلسه گذشته ادامه مى‏دهيم كه عرض كرديم انحرافاتى كه براى فرد يا جامعه پيدا مى‏شود دو نوع است: يكى انحرافاتى است كه " ضد ارزش " ها در مقابل ارزشها ايستادگى مى‏كنند، مثل آنجا كه ظلم در مقابل عدل، اختناق و خفقان در مقابل آزادى، خدانشناسى و بى‏بندوبارى در مقابل عبادت و خداپرستى، و سفاهت و حماقت در مقابل عقل و فهم و حكمت مى‏ايستد. ولى شايد بيشترين انحرافات بشر به اين شكل نباشد كه ضد ارزشها در مقابل ارزشها مى‏ايستند، آنجا كه ضد ارزشها در مقابل ارزشها مى‏ايستند، زود شكست مى‏خورند. بيشتر انحرافات بشر به اين صورت است كه همانطور كه دريا جزر و مد دارد، گاهى يك ارزش از ارزشهاى بشرى رشد سرطان مانندى مى‏كند، بطوريكه ارزشهاى ديگر را در خود محو مى‏كند مثلا چنانكه عرض كرديم زهد و تقوى يك ارزش است، يكى از معيارهاى انسانيت است ولى گاهى مى‏بينيد يك فرد (يا يك جامعه) آنچنان به زهد گرايش پيدا مى‏كند و در زهد محو مى‏شود كه همه چيز براى او مى‏شود " زهد "، مثل انسانى مى‏شود كه فقط يك عضوش (مثلا بينى‏اش) رشد كند و عضوهاى ديگر از رشد باز مانند.
[صفحه: 70]

--------------------  نام فصل: "درد" و فوائد آن  --------------------
" درد " و فوائد آن
با اين مقدمه‏اى كه عرض كردم كه حتى ماديترين مكتبها قائل به يك سلسله ارزشهاى معنوى هستند، [به اين مطلب مى‏پردازم] كه مى‏توان گفت ارزشهاى انسانى به طور كلى تحت يك عنوان خلاصه مى‏شود كه خود آن شعبى پيدا مى‏كند و آن، عنوانى است كه هم در اصطلاح عرفاى خود ما و هم در اصطلاح علماى جديد آمده است و بلكه قبل از آنكه در اصطلاح عرفا بيايد، در متون اسلامى آمده است و آن اين است كه اصلا مى‏شود گفت معيار اصلى انسانيت آن چيزى است كه از آن به " درد داشتن " و " صاحب درد بودن "، تعبير مى‏شود. فرق انسان و غير انسان در اين است كه انسان صاحب درد است، يك سلسله دردها دارد ولى غير انسان حال مى‏خواهد حيوان باشد يا انسانهاى يك سر و دو گوشى كه بهره‏اى از روح انسانيت ندارند صاحب درد نيستند. اول بايد راجع به خود " درد " بحث كنيم. ممكن است ابتدائا عجيب به نظر بيايد كه يعنى چه؟ درد كه بد چيزى است و انسان بايد آن را از خود دفع كند و آن را از بين ببرد، آن وقت چطور ممكن است معيار انسانيت و ارزش ارزشها " درد داشتن " باشد. مگر درد مى‏تواند چيز خوبى باشد؟ بايد بگوئيم ما ميان " درد " و " منشأ درد " اشتباه مى‏كنيم. مثلا در يك بيمارى و يا جراحت، آنچه كه بد است وجود آن ميكروب است، [وجود] آن بيمارى است، وجود آن جراحتى است
[صفحه: 71]

كه بر بدن وارد مى‏شود و بعد منشأ درد مى‏شود. مثلا در مورد زخمى كه در معده يا روده هست كه انسان دردش را احساس مى‏كند آنچه بد است وجود آن زخم يا ضايعه‏اى است كه در معده يا روده وجود دارد. ولى درد، در عين اينكه انسان را ناراحت مى‏كند، [موجب] آگاهى و بيدارى براى انسان است. حتى همين دردهاى جسمانى يعنى دردهاى مشترك انسان و حيوان شما را آگاه و بيدار مى‏كند. وقتى سر انسان درد مى‏كند، امكان ندارد كه هيچگونه ضايعه‏اى پيدا نشده باشد و درد پيدا شود. اگر درد پيدا مى‏شود خبر مى‏كند كه در سر، يك ناراحتى و ضايعه‏اى پيدا شده است و شما به فكر معالجه‏اش مى‏افتيد. درست مثل عقربه‏هايى كه در كارخانه‏ها و يا در اتومبيل هست. مثلا در اتومبيل عقربه‏اى است كه [مقدار] روغن را نشان مى‏دهد و عقربه ديگرى درجه حرارت آب را نشان مى‏دهد. اگر اين عقربه به شما نشان مى‏دهد كه درجه حرارت آب، خيلى بالا رفته است، اين خوب است يا بد؟ اين خيلى خوب است، چون شما را بيدار و متوجه مى‏كند. آنچه بد است اين است كه ماشين شما گرم كرده است. اگر درد در بدن انسان نمى‏بود و انسان، احساس درد نمى‏كرد، اولا هيچگاه از درد اطلاع پيدا نمى‏كرد و آگاه نمى‏شد و ثانيا اين درد، مثل يك مأمور نافذالحكم انسان را وادار به چاره‏جويى مى‏كند و او را مأمور مى‏كند كه زود در فكر حل مشكل برآيد. چون درد است، انسان را ناراحت مى‏كند و دائما به او مى‏گويد هر طور هست اين درد را درمان كن. اين است كه خود درد - حتى دردهاى جسمانى و عضوى - نعمت است، احساس است، آگاهى و بيدارى است. آگاهى و
[صفحه: 72]

بيدارى خوب است ولو انسان از اين كه يك ضايعه‏اى در بدنش پيدا شده است، آگاه شود: مولوى در اينجا چقدر شيرين مى‏گويد:
حسرت و زارى كه در بيمارى است *** وقت بيمارى همه بيدارى است
پس بدان اين اصل را اى اصل جو *** هر كه را درد است، او برده است بو
هر كه او بيدارتر، پردردتر *** هر كه او آگاهتر، رخ زردتر
(1) بعد، از اينجا گريز مى‏زند به آن حرفهايى كه خودش در اين زمينه‏ها دارد. مى‏گويد: هر كسى كه صاحب درد است، به هر اندازه كه در عالم، درد دارد و دردى را احساس مى‏كند كه ديگران احساس نمى‏كنند، به همين نسبت از ديگران بيدارتر و آگاهتر است. بى‏دردى مساوى است با لختى، بى‏حسى، بى‏شعورى، بى‏ادراكى، و احساس درد مساوى است با آگاهى و بيدارى و شعور و ادراك. انسان اگر امرش دائر باشد كه راحت باشد و درد را احساس نكند، يعنى جاهل و لخت و بى‏درد باشد، و يا هوشيار باشد و درد را در خود احساس كند [كدام را انتخاب مى‏كند؟] آيا انسان ترجيح مى‏دهد كه هوشيار و آگاه باشد و درد را احساس كند يا نه، بى‏هوش و كودن و احمق باشد و درد را احساس نكند؟ [جواب اين است كه] ناراحتى هوشيار و آگاه، ترجيح دارد بر راحتى و آسايش جاهل و بى‏خبر و لخت و بى‏حس. در مثل مى‏گويند: " انسان اگر سقراطى باشد نحيف و لاغر، بهتر است از اينكه خوكى باشد فربه " يعنى اگر انسان، دانا و دانشمند باشد ولى محروم، بهتر است از اينكه مانند يك خوك همه نوع وسائل برايش فراهم باشد ولى هيچ چيز را نفهمد.

پاورقى:
. 1 [بين بيتهاى اول و دوم چند بيت ديگر نيز هست].
[صفحه: 73]

--------------------  نام فصل: شكايت از عقل  --------------------
شكايت از عقل
يكى از مسائلى كه در ادبيات ما نمايان است، مسئله شكايت از عقل است كه خودش مسئله‏اى است. ما در ادبيات مخصوصا در اشعار خودمان بسيار مى‏بينيم كه مردم از عقل شكايت كرده‏اند كه (1) اى كاش، من اين عقل را نمى‏داشتم، فايده‏اش چيست كه آدم هوش داشته باشد و در جامعه، هوشيار و عاقل و حساس باشد؟! اين حساس بودن و عاقل بودن و هوشيار بودن، آسايش را از انسان سلب مى‏كند:
دشمن جان من است عقل من و هوش من *** كاش گشاده نبود چشم من و گوش من
ديگرى مى‏گويد:
عاقل مباش تا غم ديوانگان خورى *** ديوانه باش تا غم تو عاقلان خورند
يعنى [اينگونه افراد] آسايش توأم با جنون را بر ناآرامى و ناراحتى توأم با عقل و فكر و درك، ترجيح مى‏دهند. ولى اين حرفها غلط است. آن كسى كه به مقام انسانيت برسد و ارزش درد داشتن و حساس بودن را درك كند، هرگز نمى‏گويد: " دشمن جان من است عقل من و هوش من "، بلكه كلام پيغمبر (ص) را مى‏گويد: «صديق كل امرى‏ء عقله، "

پاورقى:
. 1 البته شكايت از عقل جنبه‏هاى مختلفى دارد. عرفا نظرشان به يك شى‏ء ديگرى است ولى بسيارى از اشخاص كه شكايت كرده‏اند، به خاطر همين جهت است.
[صفحه: 74]

«و عدوه جهله» (1) دوست راستين هركس، عقل و هوشيارى او و دشمن واقعى هركس، جهل و نادانى اوست. آن كسى كه گفته است: " دشمن جان من است عقل من و هوش من " و از ناراحتيهاى ناشى از عقل و هوش [اينطور شكايت مى‏كند]، معلوم مى‏شود ناراحتيها و بدبختيهاى ناشى از جهل و نادانى را حس نكرده است والا هرگز چنين حرفى را نمى‏زد. بله، اگر امر دائر باشد ميان اينكه " موجب درد " نباشد و انسان درد نداشته باشد، " درد نداشتن " به دليل نبودن موجب درد، از درد داشتن بهتر است. ولى اگر موجب درد وجود داشته باشد، منشأ درد وجود داشته باشد، اما انسان درد ناشى از اينها را احساس نكند، [مايه] بدبختى و بيچارگى و بى‏خبرى است. لهذا در بيماريهاى جسمى هم، اينطور است كه هر بيماريى كه درد نداشته باشد، كشنده است، براى اينكه انسان، وقتى خبردار مى‏شود كه كار از كار گذشته است. سرطان كه كشنده است، علتش اين است كه لااقل در ابتدا درد ندارد والا اگر از آن ابتدائى كه اين بيمارى پيدا مى‏شود، درد داشته باشد ممكن است قبل از اينكه وارد خون و لمفها (2) شود، به كلى آن را از بين ببرند. خطر عمده سرطان از اين جهت است كه بى‏خبر يعنى بى‏درد وارد مى‏شود. بنابراين، اين كه " ارزش ارزشها در انسان، درد داشتن است " را نمى‏شود به اين عنوان كه درد، بد چيزى است، [رد كرد].

پاورقى:
. 1 اصول كافى، ج 1، ص. 11
. 2 [معرب اين كلمه، " لنف " است].
[صفحه: 75]

--------------------  نام فصل: درد انسان  --------------------
درد انسان
درد انسان چيست؟ اگر سر انسان درد بگيرد، درد او از آن جهت كه انسان است، نيست چون سر يك حيوان مثل گوسفند هم درد مى‏گيرد. اينكه دست و پاى انسان درد مى‏گيرد، از [نوع] دردهاى حيوانى و عضوى و شخصى است. اما آنها كه صحبت از " درد انسان " و " صاحب درد بودن انسان " مى‏كنند، مقصودشان اين نيست. آن دردى كه ارزش ارزشها در انسان است، چيز ديگرى است. گروهى - مانند عرفاى خودمان - آن دردى را كه در انسان سراغ دارند و دائما آن را تقديس مى‏كنند، درد خداجوئى است. مى‏گويند اين درد از مختصات انسان است و حتى انسان به اين دليل بر فرشته ترجيح دارد كه فرشته بى‏درد است و انسان، درد دارد. طبق نظر اسلام، انسان يك حقيقتى است كه نفخه الهى [در او دميده شده] و از دنياى ديگرى آمده است و با اشيائى كه در طبيعت وجود دارد، تجانس كامل ندارد. انسان در اين دنيا، يك نوع احساس غربت و احساس بيگانگى و عدم تجانس با همه موجودهاى عالم مى‏كند چون همه فانى و متغير و غير قابل دلبستگى هستند، ولى در انسان، دغدغه جاودانگى وجود دارد. اين درد همان است كه انسان را به عبادت و پرستش خدا و راز و نياز و به خدا نزديك شدن و به اصل خود نزديك شدن مى‏كشاند.
[صفحه: 76]

--------------------  نام فصل: چند تمثيل درباره "درد انسان"  --------------------
چند تمثيل درباره درد انسان
مى‏بينيد چه مثلهايى در عرفان ما در اين زمينه آمده است! گاهى مثال مى‏زنند به طوطى‏اى كه از جنگلهاى هندوستان آورده‏اند و آن را در قفسى زندانى كرده‏اند و اين طوطى هميشه ناراحت است و در فكر اين است كه اين قفس شكسته شود و به جائى كه مقر اصلى اوست باز گردد، و گاهى انسان را به مرغى كه از آشيانه خود دور افتاده باشد، تشبيه مى‏كنند. يكى از عاليترين تشبيهات، همين تشبيه مولوى در اول مثنوى است. او [انسان را] تشبيه به نى‏اى كرده كه او را از نيستان بريده‏اند و حال دارد دائما ناله و فرياد مى‏كند و همه ناله و فريادش براى اين [فراق] است.
بشنو از نى چون حكايت مى‏كند *** واز جدائيها شكايت مى‏كند
كز نيستان تا مرا ببريده‏اند *** از نفيرم مرد و زن ناليده‏اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق *** تا بگويم شرح درد اشتياق
بعد مى‏گويد:
دو دهان داريم گويا همچونى *** يك دهان پنهانست در لبهاى وى
گاهى مولوى به شكل ديگرى تشبيه مى‏كند:
پيل بايد تا چو خسبد اوستان *** خواب بيند خطه هندوستان
خر نبيند هيچ هندوستان به خواب *** خر زهندوستان نكرده است اغتراب
مى‏گويند فيل را كه از هندوستان مى‏آورند، بايد دائما به سرش بكوبند، اگر نكوبند به ياد هندوستان مى‏افتد. مولوى در اينجا مى‏گويد فقط فيل است كه هندوستان را به خواب مى‏بيند، چون از
[صفحه: 77]

هندوستان آمده است، الاغ هرگز هندوستان را به خواب نمى‏بيند، چون غريب هندوستان نيست و او را از آنجا نياورده‏اند. مى‏خواهد بگويد انسان است كه دغدغه بازگشت به عالم ديگر را دارد، درد عرفانى دارد، درد بازگشت به سوى حق و به سوى خدا را دارد، درد مناجات و وصال حق را دارد.

--------------------  نام فصل: "درد انسان" در كلام اميرالمؤمنين  --------------------
" درد انسان " در كلام اميرالمؤمنين
چقدر زيبا مى‏گويد اميرالمؤمنين على (ع) وقتى كه با كميل بن زياد نخعى به صحرا مى‏رود. كميل مى‏گويد همين كه به صحرا رسيديم و ديگر كسى در آنجا نبود، على (ع) آه عميقى كشيد «فلما اصحر تنفس الصعداء " بعد فرمود: " «يا كميل بن زياد ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها، فاحفظ عنى ما اقول لك» " دل انسان به منزله ظرف است، بهترين ظرفها آن است كه ظرفيتش بيشتر باشد يا بهتر [مظروف را] نگهدارى كند. گوش كن آنچه را كه من به تو مى‏گويم. اول مردم را به سه قسمت تقسيم مى‏كند كه اينها محل بحث من نيست تا در اواخر، شكايت مى‏كند كه: افسوس! افراد صاحب‏سرى نيستند كه من آنچه را كه در دل دارم، بتوانم به آنها اظهار كنم. بعد مى‏گويد: ولى اينچنين هم نيست كه هيچكس نباشد، هميشه در همه زمانها افرادى [اينچنين] هستند. «اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم لله بحجة اما ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا» تا آنجا كه مى‏فرمايد: «هجم بهم العلم على حقيقة البصيرش» علم حقيقى در نهايت بصيرت بر آنها هجوم آورده است و به مقام يقين كامل رسيده‏اند
[صفحه: 78]

«و باشروا روح اليقين، و استلانوا ما استوعره المترفون، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون» به روح يقين اتصال پيدا كرده‏اند و فاصله‏اى با روح يقين ندارند. آن چيزهايى كه براى اهل ترف و ماده پرست‏ها خيلى سخت است، براى آنها رام و نرم است، آنچه براى نادانها مايه وحشت است يعنى خلوت با حق، براى آنها مايه انس است «و صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلى " (1) اينها در دنيا با مردم همراهند ولى با روحهايى كه مجذوب [عالم] بالا هستند. در عين اينكه در اين دنيا هستند، در اين دنيا نيستند، در حالى كه در اين دنيا هستند، در دنياى ديگرى هستند. دردهاى على و به تعبير ما دردهاى عرفانى على و دردهاى عبادتى على و مناجاتهاى على يك مسئله بسيار واضح و روشنى است. كارش در عبادت به جائى مى‏رسد كه آنچنان از خود بى‏خود مى‏شود و گرم محبوب و معشوقش مى‏شود كه از آنچه در اطراف او مى‏گذرد بى‏خبر است، حتى اگر تيرى را از بدنش بيرون بكشند. اين درد انسان است، يعنى درد جدائى از حق، و آرزو و اشتياق تقرب به ذات او و حركت به سوى او و نزديك شدن به او. تا انسان به ذات حق نرسد، اين دلهره و اضطراب از بين نمى‏رود و دائما اين حالت براى او هست. اگر انسان خود را به هر چيز سرگرم كند، آن چيز سرگرمى است، [حقيقت] چيز ديگر است، قرآن اين مطلب را به اين تعبير مى‏گويد: " «الا بذكر الله تطمئن القلوب» " (2) بدانيد فقط

پاورقى:
. 1 نهج‏البلاغه، حكمت. 147
. 2 سوره رعد، آيه. 28
[صفحه: 79]

و فقط دلها با يك چيز از اضطراب و دلهره و ناراحتى، آرام مى‏گيرد، اين درد بشر به وسيله يك چيز است كه آرامش پيدا مى‏كند و آن، ياد حق و انس با ذات پروردگار است. عرفا بيشتر روى اين درد تكيه كرده‏اند و ديگر به درد ديگرى توجه ندارند و يا بگوئيم كمتر توجه دارند.

--------------------  نام فصل: تمثيل مولوى  --------------------
تمثيل مولوى
داستانى را مولوى ذكر مى‏كند كه البته تمثيل است. مى‏گويد مردى بود كه هميشه با خداى خودش راز و نياز مى‏كرد و داد " الله، الله " داشت. يك وقت شيطان بر او ظاهر شد و او را وسوسه كرد و كارى كرد كه اين مرد براى هميشه خاموش شد. به او گفت: اى مرد! اين همه كه تو " الله، الله " مى‏گويى و سحرها با اين سوز و درد خدا را مى‏خوانى، آخر يك دفعه هم شد كه تو لبيك بشنوى؟ تو اگر به در هر خانه‏اى رفته بودى و اين همه فرياد كرده بودى، [لااقل] يك دفعه در جواب تو " لبيك " مى‏گفتند. اين مرد به نظرش آمد كه اين حرف، منطقى است. دهانش بسته شد و ديگر " الله، الله " نگفت. در عالم رؤيا هاتفى به او گفت: چرا مناجات خدا را ترك كردى؟ گفت: من مى‏بينم اين همه كه دارم مناجات مى‏كنم و با اين همه درد و سوزى كه دارم، يك بار هم نشد در جواب، به من لبيك گفته شود. هاتف به او گفت: ولى من مأمورم از طرف خدا جواب را به تو بگويم: " آن الله تولبيك ماست ".
نى كه آن الله تو لبيك ماست *** آن نياز و سوز و دردت، پيك ماست
[صفحه: 80]

تو نمى‏دانى كه همين درد و سوزى كه ما در دل تو قرار داديم و همين عشق و شوقى كه در دل تو قرار داديم، خودش لبيك ماست. چرا على (ع) در دعاى كميل مى‏فرمايد: " «اللهم اغفر لى الذنوب التى تحبس الدعاء» " خدايا آن گناهانى كه سبب مى‏شود دعا كردن من حبس شود و درد دعا كردن و مناجات كردن از من گرفته شود، بيامرز. اين است كه مى‏گويند دعا براى انسان، هم مطلوب است و هم وسيله، يعنى دعا هميشه براى استجابت نيست، اگر استجابت هم نشود، استجابت شده است. دعا خودش مطلوب است.

--------------------  نام فصل: درد انسان نسبت به خلق خدا  --------------------
درد انسان نسبت به خلق خدا
گروهى ديگر در موضوع درد انسان كه آن را ارزش ارزشها تلقى مى‏كنند، متوجه امر ديگرى شده‏اند: درد انسان نسبت به خلق خدا، نه درد انسان نسبت به خدا. مى‏گويند معيار انسانيت انسان به اين است كه درد ديگران را داشته باشد، يعنى ناراحتيهايى كه متوجه ديگران است و هيچ به شخص او مربوط نيست، در او درد ايجاد مى‏كند، او غمخوار ديگران است. به قول سعدى:
من از بينوائى نيم روى زرد
غم بينوايان رخم زرد كرد
اگر درد ديگران و غمخوارگى در كسى پيدا شد، از گرسنگى ديگران خوابش نمى‏برد. گرسنگى براى خودش از گرسنگى ديگران آسانتر است، اگر خارى در پاى ديگران فرو رود، مثل اين است كه در چشم او فرو رفته است. مى‏گويند اين درد انسان است، دردى است كه به انسان، شخصيت و ارزش مى‏دهد و اين
[صفحه: 81]

است منشأ همه ارزشهاى انسانى. امروز مى‏بينيم آنهايى كه دائما مى‏گويند فلان مسئله، انسانى است، اصلا انسانيت را جز در اينجا در جاى ديگر پياده نمى‏كنند. هر چيزى كه باز گشتش به احساس مسئوليت انسان و درد انسان [در قبال] انسانهاى ديگر باشد، آن را انسانى مى‏دانند و هر چيز، غير از اين باشد آن را انسانى نمى‏دانند. باز اين هم محو شدن ارزشها در يك ارزش ديگر است.

--------------------  نام فصل: نظر اسلام  --------------------
نظر اسلام
آيا از نظر معيارهاى اسلامى، انسان كسى است كه درد ديگران را داشته باشد؟ يا كسى است كه فقط درد خدا را داشته باشد؟ از نظر معيارهاى اسلامى، انسان كسى است كه درد خدا را داشته باشد و چون درد خدا را دارد، درد انسانهاى ديگر را هم دارد. ببينيد قرآن [درباره درد ديگران داشتن] چگونه سخن مى‏گويد. قرآن راجع به پيغمبر اكرم (ص) مى‏فرمايد: " «فلعلك باخع نفسك على اثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا» " (1) پيغمبر آنچنان براى هدايت و سعادت مردم ونجات آنان از اسارتها و گرفتاريهاى دنيا و آخرت حريص است كه مى‏خواهد خود را هلاك كند. خطاب مى‏رسد كه چه خبر است؟ مثل اينكه تو مى‏خواهى خودت را به خاطر مردم تلف كنى. " «طه 0 ما انزلنا عليك القران لتشقى 0 الا تذكرش لمن يخشى» " (2).

پاورقى:
. 1 سوره كهف، آيه. 6
. 2 سوره طه، آيات 1 تا. 3
[صفحه: 82]

در آيه‏اى ديگر مى‏فرمايد: " «لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم» " (2). ببينيد تعبير قرآن چقدر عجيب و عالى است: مردم! پيامبرى از ميان شما و از جنس شما براى شما آمده است، اولين خصوصيتش اين است كه «عزيز عليه ما عنتم» (عنت يعنى مشقت، رنج، ناراحتى) رنجهاى شما بر او ناگوار است و او درد شما را دارد. پس مسلمان كيست؟ مسلمان كسى است كه هم درد خدا را داشته باشد و هم درد خلق خدا را. «حريص عليكم " قرآن تعبير " حريص " را بكار برده است. گاهى بعضى پدرها كه مى‏خواهند بچه‏هايشان ملا بشوند، آنقدر [در اين خواسته] افراط مى‏ورزند كه مى‏گويند فلان‏كس حريص است به اينكه بچه‏اش باسواد بشود، مثل آدمى كه حريص مال دنياست، درست مثل آدمى كه پول پرست و حريص جمع آورى پول است، پيغمبر حريص نجات مردم است، حريص بهبود بخشيدن به دردهاى مردم است. اين مى‏شود درد خلق داشتن. مگر خود على (ع) اين تعبير را نمى‏كند؟ مگر تعبير " درد " مال خود او نيست؟ داستان معروفى است كه مكرر شنيده‏ايد: در بصره، عثمان بن حنيف در يك مجلس ميهمانى شركت كرده است. در آن مجلس ميهمانى چه خبر بوده است؟ العياذبالله مشروب بوده؟ نه. قمار بوده؟ نه. فسق و فجورى بوده؟ نه. پس چه بوده؟ گناه عثمان بن حنيف اين بوده كه در يك مجلس صد درصد اشرافى شركت كرده،

پاورقى:
. 2 سوره توبه، آيه. 128
[صفحه: 83]

يعنى از فقرا كسى در آن مجلس نبوده است (1). به على (ع) خبر مى‏رسد كه نماينده و حاكم شما در مجلسى شركت كرده است كه در آن مجلس، اغنيا و پولدارها و اشراف وجود داشته‏اند ولى از فقرا كسى در آنجا نبوده است. على (ع) مى‏فرمايد: " «و ما ظننت انك تجيب الى طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعو» " عثمان بن حنيف! من باور نمى‏كردم كه تو دعوت بر سفره‏اى را بپذيرى كه اغنيا را در آنجا دعوت كرده باشند ولى فقرا را دعوت نكرده باشند و آنها پشت درمانده باشند. بعد على (ع) شروع به گفتن دردهاى خودش مى‏كند تا مى‏رسد به آنجا كه راجع به خودش مى‏گويد: «و لو شئت لاهتديت الطريق الى مصفى هذا العسل و لباب هذا القمح و نسائج هذا القز». على (ع) خليفه است. مى‏گويد اگر من بخواهم، امكانات برايم فراهم است، بهترين خوردنيها و نوشيدنيها و بهترين پوشيدنيها و هرچه كه بخواهم براى من فراهم است. «و لكن هيهات ان يغلبنى هواى، و يقودنى جشعى الى تخير الاطعمة» هيهات هيهات كه من چنين كنم، محال است كه من مهار خود را به دست حرص و هواى نفسم بدهم. حال چرا [على (ع) اينگونه مى‏گويد]؟ مگر خدا اين نعمتها را حرام كرده است؟ على (ع) توضيح مى‏دهد تا كسى خيال نكند لباس خوب پوشيدن حرام است، عسل مصفى خوردن حرام است. نه، مسئله ديگرى است، اينها حرام نيست، حلال است. «و لعل بالحجاز او اليمامة من لا طمع له فى القرص، و لا عهد له بالشبع» اگر من اينجا شكم خود را سير كنم، شايد در عراق و

پاورقى:
. 1 چيزى كه ما اصلا امروز اينجور چيزها را درد احساس نمى‏كنيم، يعنى كمك كسى نمى‏گزد.
[صفحه: 84]

كوفه و يمامه و سواحل خليج‏فارس و در حجاز، كسانى باشند كه اميد به اين يك قرص نان را هم نداشته باشند. «او ابيت مبطانا و حولى بطون غرثى و اكباد حرى " آيا من شكم سير بخوابم و در اطرافم شكمهائى گرسنه و جگرهايى تشنه باشد؟ آيا من آنجور باشم كه شاعر مى‏گويد:
و حسبك داء ان تبيت ببطنة *** و حولك اكباد تحن الى القد
يعنى اين درد (داء) تو را بس كه شكم سير بخوابى و در اطرافت شكمهائى گرسنه وجود داشته باشد. به اين مى‏گويند درد خلق خدا. اين را مى‏گويند معيار انسانيت، و به تعبير صحيحتر مادر دوم ارزشها. سپس مى‏فرمايد: «/ اقنع من نفسى بان يقال اميرالمؤمنين و لا اشاركهم فى مكاره الدهر»؟ (1) آيا من به لقب و اسم قناعت كنم؟ آيا به لقبى كه به من مى‏دهند و " يا اميرالمؤمنين، يا اميرالمؤمنين " مى‏گويند و مرا امير مؤمنان و خليفه مى‏خوانند و به اينكه مرا به عنوان رئيس يك مملكت اسلامى كه بيشترين معموره عالم را گرفته است [خطاب مى‏كنند]، قناعت كنم و برخود نام اميرالمؤمنين بگذارم و با مؤمنان در سختيهاى روزگار شركت نداشته باشم؟ «و لا اشاركهم فى مكاره الدهر»؟ ببينيد همه سخن [در اينجا] از همدردى است، از درد ديگران را احساس كردن است.

--------------------  نام فصل: درد مطلوب  --------------------
درد مطلوب
حال از شما مى‏پرسم آيا بهتر است آدم، لخت باشد،

پاورقى:
. 1 نهج‏البلاغه، نامه. 45
[صفحه: 85]

اعضايش كرخ باشد و راحت باشد و يا بهتر است حساس باشد و اين درد را درك كند؟ اين دردى است كه در عين حال، لذيذ هم هست، چون دردى كه براى ديگران باشد، هميشه لذيذ است. اين مطلب چه رازى دارد؟ خدا خودش مى‏داند. همچنانكه درد ديگران داشتن لذيذ است، درد هجران حق هم لذيذ است. بوعلى در اشارات درباره اين مسئله كه گاهى يك چيز درد هست، ولى در عين اينكه درد است لذيذ است، مثال مى‏آورد (1). مى‏گويد اين نوع درد نظير خارش بدن است كه بدن خارش مى‏كند و سوزش دارد و انسان وقتى خارش مى‏دهد، [محل خارش] درد مى‏كند و در عين اينكه درد مى‏كند، خوشش مى‏آيد. اين درد، درد تلخى نيست. اين درد، دردى است كه جان را مى‏سوزاند، اشك را جارى مى‏كند اما غم محبوب است، غم مطلوب است. انسان از يك سلسله غمها هميشه فرار مى‏كند، ولى چطور مى‏شود كه اگر به ما بگويند مجلس ذكر مصيبت امام حسين (ع) برقرار است و مجلس خيلى باحالى است، مى‏خواهيم به آنجا برويم؟ انسان تا دلش نسوزد و درد نگيرد، اشك نمى‏ريزد ولى در عين حال انسان دلش مى‏خواهد به اين مجلس باحال برود، اين درد را احساس كند و اين اشك را بريزد، وقتى اين قطرات اشك مى‏ريزد، انسان صفائى را احساس مى‏كند كه آن درد، ديگر در مقابل اين، چيزى نيست، اين است درد انسانيت. خوشا به حال آن تن‏ها و بدنهائى كه روحهاشان فقط درد تن

پاورقى:
. 1 خود بوعلى مى‏گويد كه اين مثال، مثال دورى است.
[صفحه: 86]

خودشان را احساس مى‏كنند و خوشا به حال آن بدنى كه روحش فقط درد بدنش را احساس مى‏كند، چون آن روح دائما در فكر اين است كه ناراحتيهاى اين بدن را از بين ببرد. ولى دشوار است حال آن بدنى كه روحش، تنها روح خودش نيست، روح همه بدنهاست. يك روح، درد همه را به تنهايى احساس مى‏كند. اين بدن است كه مجبور است با وجود فراهم بودن همه امكانات، با دو لقمه نان جو بسازد براى اينكه مبادا در حجاز يا يمامه يك " نان جوخور " پيدا شود. اين بدن است كه بايد كفش وصله‏دار بپوشد براى اينكه با روحى مانند روح على (ع) توأم باشد. شاعر عرب مى‏گويد:
و اذا كانت النفوس كبارا *** تعبت فى مرادها الاجسام
روحها وقتى بزرگ شد، واى به حال آن بدنها! روح وقتى بزرگ شد و روح همه بدنها شد و درد همه را احساس كرد، كارش به آنجا مى‏كشد كه مجازات مى‏بيند، براى چه؟ براى غافل ماندن از حال يك بيوه زن و چند يتيم. ميان كوچه، زنى را مى‏بيند كه مشك به دوش گرفته است، نگاه مى‏كند. على (ع) آدمى نيست كه بى‏تفا وت از كنار اين مناظر بگذرد. علت ندارد كه يك زن خودش آب كشى كند، حتما كسى را ندارد يا كسى دارد ولى او به حال اين زن نمى‏رسد. فورا خودش جلو مى‏رود، نمى‏گويد آى شرطه! آى پاسبان! آى نوكر! آى غلام! آى قنبر! تو بيا، خودش جلو مى‏رود. با كمال ادب مى‏گويد: خانم! اجازه مى‏دهيد شما را كمك دهم و من مشك آب را به دوش بكشم؟ اين زحمت را به من بدهيد. آن زن مى‏گويد خدا پدر تو را بيامرزد. به خانه آن بيوه زن مى‏رود. همين كه مشك را زمين مى‏گذارد، استفسار مى‏كند كه ممكن است براى من
[صفحه: 87]

توضيح بدهيد كه چرا خودتان آب كشى مى‏كنيد؟ شايد مردى نداريد؟ مى‏گويد بله، اتفاقا شوهر من در ركاب على بن ابى‏طالب كشته شد. من هستم و چند تا يتيم. اين كلمه را كه مى‏شنود، سرتاپايش آتش مى‏گيرد. نوشته‏اند آن شب وقتى برگشت و به خانه رفت، تا صبح خوابش نبرد. صبح، نان و گوشت و خرما و پول با خودش برمى‏دارد و با عجله مى‏رود و در خانه همان زن را مى‏زند. مى‏گويد كيستى؟ مى‏فرمايد: من همان برادر مؤمن ديروز تو هستم. به سرعت گوشتها را كباب مى‏كند و به دست خودش در دهان يتيمها مى‏گذارد و يتيمها را روى زانو مى‏نشاند و [آهسته] به آنها مى‏گويد كه از تقصير على كه از شما غافل مانده بگذريد. آنگاه تنور را آتش مى‏كند. وقتى سر تنور مى‏رود، صورتش را به آتش نزديك مى‏كند، حرارت آتش را احساس مى‏كند، [با خود مى‏گويد:] على! حرارت آتش دنيا را بچش و آتش جهنم يادت بيايد، تا ديگر از حال مردم غافل نمانى. بدنى كه بايد جور بكشد اينطور است، بدنى كه روحش روح همه مردم است، اينطور است. باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله. خدايا تو را قسم مى‏دهيم به حقيقت على بن ابى‏طالب كه درد اسلام را در دل ما ايجاد كن. عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما. درد محبت، و معرفت و طاعت و عبادت خودت را در دلهاى ما قرار بده. احساس همدردى با خلق خودت را در ما ايجاد بفرما. ما را از پرتو نور ولايت على (ع) بهره‏مند بفرما. ما را پيرو واقعى آن بزرگوار قرار بده. دلهاى ما را به نور ايمان، منور بگردان. ما را با حقايق اسلام آشنا بفرما. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 88]

--------------------  نام فصل: جلسه چهارم: درد خداجويى در انسان  --------------------
4 درد خداجوئى در انسان
[صفحه: 89]

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسوله، و حبيبه و صفيه، و حافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «و استعينوا بالصبر و الصلوش و انها لكبيرش الا على الخاشعين» " (1). انسان هميشه خودش براى خودش دروازه معنويت (2) بوده است. مقصود از اين كه مى‏گوئيم انسان هميشه براى خودش دروازه معنويت بوده و از دروازه وجودش عالم معنى را ديده و كشف كرده است، اين است كه در [نفس] انسان چيزهائى وجود دارد كه حساب آنها با حساب عالم ماده جور در نمى‏آيد. نه تنها علماى " معرفةالنفس " و " معرفة الروح " قديم، بلكه بسيارى از علماى

پاورقى:
. 1 سوره بقره، آيه. 45
. 2 يعنى دروازه‏اى كه انسان از آنجا وارد عالم معنويت مى‏شود و يالااقل معنويت را [درك مى‏كند].
[صفحه: 90]

معرفةالنفس جديد هم به اين مطلب اعتراف دارند كه در انسان، چيزهائى يافت مى‏شود كه با حسابهاى مادى اين دنيا قابل توجيه نيست و نشان مى‏دهد كه حساب ديگرى در كار است. سخنى دارد پيغمبر اكرم (ص) كه مى‏فرمايد: «من عرف نفسه فقد عرف ربه " هر كسى خودش را بشناسد، خدا را مى‏شناسد. قرآن كريم براى انسان در مقابل همه اشياء عالم، به طور كلى حساب جداگانه و مستقلى باز كرده است، مى‏فرمايد: " «سنريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم» " (1) ما نشانه‏هاى خود را در آفاق عالم يعنى در عالم طبيعت ارائه مى‏دهيم و در نفوس خود مردم. قرآن، [نفوس مردم را] با حساب جداگانه‏اى بيان كرده است و همين آيه سبب شده است كه در ادبيات ما، اصطلاح مخصوص " آفاق " و " انفس " را پيدا كند. مى‏گويند: " مسائل آفاقى " و " مسائل انفسى ". ممكن است بگوئيد كه آن چيزهائى كه در نفس انسان موجود است و با حسابهاى مادى قابل توجيه نيست، چيست؟ بايد گفت كه اين داستان درازى دارد و من نمى‏خوا هم وارد اين مطلب شوم.

--------------------  نام فصل: انفكاك پذيرى "انسانيت" از انسان  --------------------
انفكاك پذيرى " انسانيت " از انسان
يكى از آن چيزهائى كه با حسابهاى مادى جور درنمى‏آيد

پاورقى:
. 1 سوره فصلت، آيه. 53
[صفحه: 91]

همين مسئله‏اى است كه در اين جلسات طرح كرده‏ايم: مسئله ارزشهاى انسانى و به عبارت ديگر مسئله انسانيت انسان. عجيب است كه شما سراغ هر موجودى برويد، مى‏بينيد خودش براى خودش به عنوان يك صفت انفكاك ناپذير است، مثل صفت " پلنگى " براى پلنگ، " سگى " براى سگ، " اسبى " براى اسب. ما نمى‏توانيم اسبى پيدا كنيم كه " اسبى " نداشته باشد، سگى پيدا كنيم كه " سگى " نداشته باشد، پلنگى پيدا كنيم كه " پلنگى " نداشته باشد، ولى ممكن است انسانى منهاى انسانيت موجود باشد، زيرا آن چيزهائى كه آنها را انسانيت انسان مى‏دانيم كه جلسه گذشته عرض كردم و آن چيزهائى كه به انسان شخصيت مى‏دهد نه آن چيزهائى كه ملاك شخص انسان است اولا يك سلسله چيزهائى است كه با اينكه بشرى است و تعلق به همين عالم دارد ولى با ساختمان مادى انسان درست نمى‏شود، غير مادى است، محسوس و ملموس نيست و به عبارت ديگر از سنخ معنويات است، نه ماديات، و ثانيا اين چيزهائى كه ملاك انسانيت انسان است و ملاك شخصيت و فضيلت انسانى انسان است، به دست طبيعت ساخته نمى‏شود، فقط و فقط به دست خود انسان ساخته مى‏شود. غرضم اين كلمه بود كه انسان، خودش دروازه معنويت است و از دروازه وجود خود، به عالم معنا پى برده است، [چنانكه] امام هشتم حضرت على بن موسى الرضا (ع) مى‏فرمايد: " «لا يعرف هنالك الا بما هيهنا» " آنچه در [عالم معنا] هست از راه آنچه در [درون انسان] است، شناخته مى‏شود كه اين خودش يك مسئله‏اى است. در جلسه پيش عرض كردم چيزهائى كه به آنها ارزشهاى
[صفحه: 92]

انسانى گفته مى‏شود و معنويات انسانى و ملاك انسانيت انسان است، شامل خيلى چيزهاست، ولى مى‏توان همه ارزشها را در يك ارزش خلاصه كرد و آن ارزش، " درد داشتن " و " صاحب درد بودن " است. هر مكتبى كه در دنيا راجع به ارزشهاى انسانى بحث كرده است، يك درد ماوراء دردهاى عضوى و دردهاى مشترك انسان با هر جاندار ديگر در انسان تشخيص داده است. آن درد انسانى انسان چيست؟ گفتيم بعضى فقط تكيه‏شان روى درد غربت انسان و درد عدم تجانس و بيگانگى انسان با اين جهان است، چرا كه انسان حقيقتى است كه از اصل خود جدا شده و دور مانده، و از دنياى ديگر براى انجام رسالتى آمده است و اين " دورماندگى از اصل " است كه در او شوق و عشق و ناله و احساس غربت آفريده است، ميل به بازگشت به اصل و وطن، يعنى ميل بازگشت به حق و خدا را آفريده است. از بهشت رانده شده و به عالم خاك آمده است و مى‏خواهد بار ديگر به آن بهشت موعود خودش بازگردد. البته آمدنش غلط نبوده، براى انجام رسالتى بوده ولى به هر حال اين هجران، هميشه او را در حال ناراحتى [نگاه داشته است]. درد انسان طبق اين مكتب فقط درد خداست، درد دورى از حق است [و ميل او]. ميل بازگشت به قرب حق و جوار رب‏العالمين است، و انسان به هر مقام و كمالى كه برسد، باز احساس مى‏كند كه به معشوق خود، نرسيده است.
[صفحه: 93]

--------------------  نام فصل: انسان، طالب كمال مطلق  --------------------
انسان، طالب كمال مطلق
نكته‏اى را مى‏گويند و آن اين است: " انسان هميشه طالب آن چيزى است كه ندارد " و اين خيلى عجيب است. هر چيزى را تا ندارد خواهان اوست، وقتى همان چيز را دارا شد، دلزدگى برايش پيدا مى‏شود، چرا؟ اين يك امر غير منطقى است كه در طبيعت يك موجود، ميل به چيزى وجود داشته باشد ولى وقتى به آن برسد، خواهان آن نباشد و آن را از خود طرد كند. شخصى مى‏گفت: در يكى از موزه‏هاى خارجى كه مشغول تماشا بودم، مجسمه يك زن جوا ن بسيار زيبايى را ديدم كه روى يك تختخواب خوابيده است و جوان بسيار زيبائى كه يك پايش روى تخت و پاى ديگرش روى زمين بود و رويش را برگردانده بود، مثل كسى كه دارد فرار مى‏كند. مى‏گفت: وقتى من اين را ديدم، معنايش را نفهميدم كه آن پيكرتراش از تراشيدن اين دو پيكر پيكرهاى زن و مرد جوان، آن هم نه در حال معاشقه بلكه در حال گريز مرد جوان از زن چه مقصودى داشته است. از افرادى كه وارد بودند توضيح خواستم، گفتند: اين تجسم فكر معروف افلاطون است كه مى‏گويد انسان هر معشوقى كه دارد، ابتدا با يك جذبه و عشق و ولع فراوان به سوى او مى‏رود ولى همين كه به وصال رسيد، " عشق " در آنجا دفن مى‏شود، وصال، مدفن عشق است و آغاز دلزدگى و تنفر و فرار. چرا اينطور است؟ اين مسأله يك امر غيرطبيعى و غيرمنطقى
[صفحه: 94]

به نظر مى‏رسد، اما آنهايى كه دقيقتر در اين مسئله فكر كرده‏اند، آن را حل كرده‏اند، گفته‏اند: مسئله اين است كه انسان آنچنان موجودى است كه نمى‏تواند عاشق محدود باشد، نمى‏تواند عاشق فانى باشد، نمى‏تواند عاشق شيئى باشد كه به زمان و مكان محدود است، انسان عاشق كمال مطلق است و عاشق هيچ چيز ديگرى نيست، يعنى عاشق ذات حق است، عاشق خداست. همان كسى كه منكر خداست، عاشق خداست، حتى منكرين خدا كه به خدا فحش مى‏دهند، نمى‏دانند كه در عمق فطرت خود، عاشق كمال مطلقند ولى راه را گم كرده‏اند، معشوق را گم كرده‏اند. محى‏الدين عربى مى‏گويد: ما احب احد غير خالقه هيچ انسانى غير از خداى خودش را دوست نداشته است و هنوز در دنيا يك نفر پيدا نشده كه غير خدا را دوست داشته باشد. ولكنه تعالى احتجب تحت اسم زينب وسعاد وهند و غير ذلك لكن خداى متعال در زير اين نامها پنهان شده است (1). [مثلا] مجنون خيال مى‏كند كه عاشق ليلى است، او از عمق فطرت و وجدان خودش بى‏خبر است. لهذا محى‏ا لدين مى‏گويد: پيغمبران نيامده‏اند كه عشق خدا و عبادت خدا را به بندگان ياد دهند [چون] اين، فطرى هر انسانى است بلكه آمده‏اند كه راههاى كج و راست را نشان دهند، آمده‏اند بگويند اى انسان! تو عاشق كمال مطلقى، خيال مى‏كنى كه پول براى تو كمال مطلق است، خيال مى‏كنى كه جاه براى تو كمال مطلق است، خيال مى‏كنى كه زن براى تو كمال مطلق است، تو چيزى غير از كمال

پاورقى:
. 1 او از اين قبيل حرفها زده و به همين دليل عده‏اى او را تكفير كرده‏اند.
[صفحه: 95]

مطلق را نمى‏خواهى ولى اشتباه مى‏كنى، پيامبران آمده‏اند كه انسان را از اشتباه بيرون بياورند. درد انسان، آن درد خدايى است كه اگر پرده‏هاى اشتباه از جلو چشمش كنار رود و معشوق خود را پيدا كند، به صورت همان عبادتهاى عاشقانه‏اى درمى‏آيد كه در على (ع) سراغ داريم. چرا قرآن مى‏گويد: " «الا بذكر الله تطمئن القلوب» " (1) بدانيد كه منحصرا و منحصرا " «بذكر الله» " كه مقدم شده است، علامت انحصار است با يك چيز قلب بشر آرام مى‏گيرد و از اضطراب و دلهره نجات پيدا مى‏كند و آن، ياد خدا و انس با خداست. قرآن مى‏گويد اگر بشر خيال كند كه با رسيدن به ثروت و رفاه، به مقام آسايش مى‏رسد و از اضطراب و ناراحتى و شكايت بيرون مى‏آيد، اشتباه كرده است. قرآن نمى‏گويد نبايد دنبال اينها رفت، مى‏گويد اينها را بايد تحصيل كرد، اما اگر خيال كنيد اينها هستند كه به بشر آسايش و آرامش مى‏دهند و وقتى بشر به اينها رسيد، احساس مى‏كند كه به كمال مطلوب خود نائل شده است، اشتباه مى‏كنيد، منحصرا با ياد خداست كه دلها آرامش پيدا مى‏كند. بسيارى از مكتبها تكيه‏شان روى [دور ماندن انسان از اصل خود] است. مكتبهاى ديگرى هستند كه تكيه‏شان روى درد انسان است براى خلق خدا، نه درد انسان براى خدا. حتى بعضى مى‏گويند درد انسان براى خدا يعنى چه؟! مثلا در يكى از مجلات، بحثهايى طرح شده است تحت عنوان " خدا يا انسان "؟ يكى مى‏گويد: " خدا "،

پاورقى:
. 1 سوره رعد، آيه. 28
[صفحه: 96]

ديگرى مى‏گويد: " انسان " و سومى مى‏گويد: " خدا و انسان "، ولى من كسى را نديدم كه بگويد: خدا و انسان از يكديگر جدا نيست، تا خدا نباشد انسان هم نيست. تا آن درد خدايى را كه در انسان است، نشناسيم و تا انسان به سوى خدا نرود، درد انسانى او هم به جايى نخواهد رسيد. انسانيت، درد خداست، درد انسان از درد خدا [داشتن] است.

--------------------  نام فصل: سير انسان كامل از نظر عرفا  --------------------
سير انسان كامل از نظر عرفا
چقدر عرفا عالى و زيبا مى‏گويند، وقتى سير انسان كامل را مشخص مى‏كنند. مى‏گويند: سير انسان كامل در چهار سفر رخ مى‏دهد:. 1 سفر انسان از خود به خدا.. 2 سفر انسان همراه خدا در خدا (يعنى شناخت خدا).. 3 سفر انسان همراه خدا نه به تنهايى به خلق خدا.. 4 سفر انسان همراه خدا در ميان خلق خدا براى نجات خلق خدا. ديگر بهتر از اين نمى‏شود سخن گفت. [اولين سفر] سفر انسان به سوى خداست، تا انسان از خدا جداست همه حرفها پوچ است. وقتى كه به ذكر خدا رسيد و خدا را شناخت و خودش را به خدا نزديك احساس كرد و خدا را با خود احساس كرد، همراه خدا (1)

پاورقى:
. 1 " همراه خدا " [مى‏شود]، يعنى انسانى ربانى و الهى مى‏شود، انسانى كه يك لحظه هم از خدا غافل نيست.
[صفحه: 97]

به سوى خلق خدا بازمى‏گردد. چنين انسانى براى نجات خلق خدا، در ميان خلق خدا حركت مى‏كند و براى حركت دادن خلق خدا و نزديك ساختن آنان به خدا [كوشش مى‏كند]. اگر بگوئيم كه سفر انسان از خلق است به سوى خدا، و همانجا مى‏ماند، انسان را نشناخته‏ايم و اگر بگوئيم انسان بدون اينكه خودش به سوى خدا حركت كند، بايد به سوى انسانها برود مثل مكتبهاى مادى انسانى امروز براى نجات انسانها هيچ كارى از او ساخته نيست و دروغ مطلق است. كسانى توانسته‏اند انسانها را نجات دهند كه اول، خودشان نجات پيدا كرده‏اند. [مگر] نجات انسانها يعنى چه؟ نجات انسانها از چه چيز؟ از اسارت طبيعت؟ از اسارت انسانهاى ديگر كه معنايش " آزادى انسان از انسان " است؟ اينها درست است [اما آنچه مقدم بر اينهاست] نجات انسان از خودى خود و از نفس اماره خود و از خود محدودش است و تا انسان از خود محدود خودش نجات پيدا نكند، هرگز از اسارت طبيعت و اسارت انسانهاى ديگر نجات پيدا نمى‏كند.

--------------------  نام فصل: لزوم همراه بودن گرايشهاى برونى و درونى  --------------------
لزوم همراه بودن گرايشهاى برونى و درونى
ما هنوز در منزل اول از بحث خودمان هستيم. امشب، شب بيست و يكم ماه مبارك‏رمضان و شب اول از دهه آخر اين ماه است. وقتى دهه آخر ماه مبارك رمضان مى‏رسيد، پيغمبر اكرم دستور مى‏داد رختخوابش را به طور كلى ببندند و فقط در ماه شوال باز كنند، يعنى پيغمبر در اين دهه هيچ شبى نمى‏خوابيد. اين شبها، شب عبادت
[صفحه: 98]

است، شب خلوت و مناجات است. اين مطلب را به حكم مطلبى كه در جلسات پيش عرض كردم، مى‏گويم كه گاهى بعضى ارزشها ارزش ديگر را از بين مى‏برند. درگذشته، جامعه اسلامى گرايشى به ارزش عبادت پيدا كرده بود و مى‏خواست ارزشهاى ديگر را از بين ببرد و من احساس مى‏كنم كه باز يك موج افراطى ديگرى در حال تكون است، يعنى عده‏اى مى‏خواهند به گرايشهاى اجتماعى اسلام توجه كنند ولى گرايشهاى خدائى اسلام را فراموش كنند، يعنى انحراف و اشتباهى ديگر. آن عرب الاغى داشت، مى‏خواست سوار شود، آنقدر دورخيز كرد كه وقتى به طرف الاغ پريد، آن طرف الاغ افتاد و گفت: كالاول: " شد مثل اول ". اگر بنا شود از جاده معتدل اسلام خارج شويم، چه فرق مى‏كند كه " عبادتگراى جامعه گريز " باشيم يا " جامعه‏گراى خداگريز "؟ در منطق اسلام هيچ فرق نمى‏كند. ببينيد خداوند در آيه آخر سوره فتح - كه آياتى نظير اين در قرآن زياد است - چه مى‏فرمايد: " «محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم» " (1) صحابه و تربيت شدگان پيغمبر، چگونه هستند؟ در مقابل دشمنان حقيقت، (2)، شديد، قوى، باصلابت و محكم هستند، مانند ديوارى روئين كه از جا تكان نمى‏خورد: " «ان الله "

پاورقى:
. 1 حال در تركيب اين آيه كه آيا مقصود، حضرت رسول است با اصحاب، يا فقط اصحاب، مقصود هستند [بحثى نمى‏كنيم، چون] در مدعاى ما عجالتا هيچ تأثيرى ندارد.
. 2 براى دشمنان حق و حقيقت، كلمه " كفار " را به كار مى‏برد، يعنى كسانى كه مى‏خواهند چهره حقيقت را بپوشانند.
[صفحه: 99]

«يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفا كأنهم بنيان مرصوص» " (1). ولى اينها دو چهره دارند، دو وجهه دارند، در مقابل دشمنان حقيقت آنچنان محكم و باصلابتند، ولى در ميان خود، يك پارچه عطوفت، مهربانى، يگانگى و وحدتند كه از نظر قرآن يك خصلت اجتماعى جامعه اسلامى است (يعنى همان خصلتى كه ما قرنها فراموش كرده بوديم). قرآن در ادامه آخرين آيه سوره فتح مى‏فرمايد: " «تريهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فى وجوههم من اثر السجود» " فورا سراغ آن ارزش خدائى مى‏رود. همان كسانى كه از نظر به اصطلاح جامعه گرائى در آن وضع هستند، [در مقابل خداوند] راكعند، ساجدند، درد دلشان را با خدا [مى‏گويند]، از خداى خود ترقى و فزونى مى‏خواهند، به آنچه دارند قانع نيستند، مى‏خواهند روز به روز جلوتر و پيشتر بروند، از همه پرستشهاشان جز رضاى خدا چيز ديگرى نمى‏خواهند، يعنى به عاليترين شكل، خدا را عبادت مى‏كنند و در چهره اينها آثار عبادت نمايان است. " «ذلك مثلهم فى التورية و مثلهم فى الانجيل كزرع اخرج شطأه» " (2) بعد براى جامعه اسلامى، مثلى ذكر مى‏كند كه چگونه اين جامعه، جامعه‏اى است روينده و بالنده. [مى‏فرمايد:] جامعه حكم يك گياه را دارد كه در اول، ضعيف و كوچك است ولى بعد رشد مى‏كند و رشد مى‏كند، به طورى كه همه كشاورزان را به حيرت و شگفتى وا مى‏دارد. ببينيد قرآن چطور [در جاى ديگر اين دو گرايش را] توأم با

پاورقى:
. 1 سوره صف آيه. 4
. 2 سوره فتح، آيه. 29
[صفحه: 100]

يكديگر ذكر كرده است: " «التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون» " جنبه‏هاى خدايى اين دسته را ذكر مى‏كند: تائبها، عبادت كنندگان، ستايش كنندگان، روزه گيرندگان، راكعان، ساجدان، بلافاصله پس از آن مى‏گويد: " «الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر " (1) همانها كه مصلح جامعه خود هستند و در جامعه، امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند. در آيه ديگرى مى‏فرمايد: " «الصابرين و الصادقين و القانتين و المنفقين» " (2) صبر كنندگان، مقاومت كنندگان، " صبر " در قرآن هميشه معنايش مقاومت است، مخصوصا مقاومت در ميدان جنگ) صادقان، راستگويان، راست كرداران، انفاق كنندگان. بلافاصله مى‏گويد: " «و المستغفرين بالاسحار» " و استغفار كنندگان در سحر بنابراين در اسلام، اين گرايشها از يكديگر تفكيك پذير نيست، كسى كه يكى از اينها را استخفاف‏كند، ديگرى را هم استخفاف كرده است. در اوصاف اصحاب حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه تعبيرى است كه من نه فقط در يك حديث بلكه در احاديث متعدد، آن را ديده‏ام: «رهبان بالليل، ليوث بالنهار " (3) در شب راهبانند، شب كه سراغ آنها مى‏روى، گويى سراغ يك عده راهب رفته‏اى ولى روز كه سراغشان مى‏روى [گوئى] سراغ يك عده شير رفته‏اى.

پاورقى:
. 1 سوره توبه، آيه. 112
. 2 سوره آل عمران، آيه. 17
. 3 سفينةالبحار، ماده صحب.
[صفحه: 101]

 ادامه در پست های بعد