انسان کامل 3
[صفحه: 70]
-------------------- نام فصل: "درد" و فوائد آن --------------------
" درد " و فوائد آن
با اين مقدمهاى كه عرض كردم كه حتى ماديترين مكتبها قائل به يك سلسله ارزشهاى معنوى هستند، [به اين مطلب مىپردازم] كه مىتوان گفت ارزشهاى انسانى به طور كلى تحت يك عنوان خلاصه مىشود كه خود آن شعبى پيدا مىكند و آن، عنوانى است كه هم در اصطلاح عرفاى خود ما و هم در اصطلاح علماى جديد آمده است و بلكه قبل از آنكه در اصطلاح عرفا بيايد، در متون اسلامى آمده است و آن اين است كه اصلا مىشود گفت معيار اصلى انسانيت آن چيزى است كه از آن به " درد داشتن " و " صاحب درد بودن "، تعبير مىشود. فرق انسان و غير انسان در اين است كه انسان صاحب درد است، يك سلسله دردها دارد ولى غير انسان حال مىخواهد حيوان باشد يا انسانهاى يك سر و دو گوشى كه بهرهاى از روح انسانيت ندارند صاحب درد نيستند. اول بايد راجع به خود " درد " بحث كنيم. ممكن است ابتدائا عجيب به نظر بيايد كه يعنى چه؟ درد كه بد چيزى است و انسان بايد آن را از خود دفع كند و آن را از بين ببرد، آن وقت چطور ممكن است معيار انسانيت و ارزش ارزشها " درد داشتن " باشد. مگر درد مىتواند چيز خوبى باشد؟ بايد بگوئيم ما ميان " درد " و " منشأ درد " اشتباه مىكنيم. مثلا در يك بيمارى و يا جراحت، آنچه كه بد است وجود آن ميكروب است، [وجود] آن بيمارى است، وجود آن جراحتى است
[صفحه: 71]
كه بر بدن وارد مىشود و بعد منشأ درد مىشود. مثلا در مورد زخمى كه در معده يا روده هست كه انسان دردش را احساس مىكند آنچه بد است وجود آن زخم يا ضايعهاى است كه در معده يا روده وجود دارد. ولى درد، در عين اينكه انسان را ناراحت مىكند، [موجب] آگاهى و بيدارى براى انسان است. حتى همين دردهاى جسمانى يعنى دردهاى مشترك انسان و حيوان شما را آگاه و بيدار مىكند. وقتى سر انسان درد مىكند، امكان ندارد كه هيچگونه ضايعهاى پيدا نشده باشد و درد پيدا شود. اگر درد پيدا مىشود خبر مىكند كه در سر، يك ناراحتى و ضايعهاى پيدا شده است و شما به فكر معالجهاش مىافتيد. درست مثل عقربههايى كه در كارخانهها و يا در اتومبيل هست. مثلا در اتومبيل عقربهاى است كه [مقدار] روغن را نشان مىدهد و عقربه ديگرى درجه حرارت آب را نشان مىدهد. اگر اين عقربه به شما نشان مىدهد كه درجه حرارت آب، خيلى بالا رفته است، اين خوب است يا بد؟ اين خيلى خوب است، چون شما را بيدار و متوجه مىكند. آنچه بد است اين است كه ماشين شما گرم كرده است. اگر درد در بدن انسان نمىبود و انسان، احساس درد نمىكرد، اولا هيچگاه از درد اطلاع پيدا نمىكرد و آگاه نمىشد و ثانيا اين درد، مثل يك مأمور نافذالحكم انسان را وادار به چارهجويى مىكند و او را مأمور مىكند كه زود در فكر حل مشكل برآيد. چون درد است، انسان را ناراحت مىكند و دائما به او مىگويد هر طور هست اين درد را درمان كن. اين است كه خود درد - حتى دردهاى جسمانى و عضوى - نعمت است، احساس است، آگاهى و بيدارى است. آگاهى و
[صفحه: 72]
بيدارى خوب است ولو انسان از اين كه يك ضايعهاى در بدنش پيدا شده است، آگاه شود: مولوى در اينجا چقدر شيرين مىگويد:
حسرت و زارى كه در بيمارى است *** وقت بيمارى همه بيدارى است
پس بدان اين اصل را اى اصل جو *** هر كه را درد است، او برده است بو
هر كه او بيدارتر، پردردتر *** هر كه او آگاهتر، رخ زردتر
(1) بعد، از اينجا گريز مىزند به آن حرفهايى كه خودش در اين زمينهها دارد. مىگويد: هر كسى كه صاحب درد است، به هر اندازه كه در عالم، درد دارد و دردى را احساس مىكند كه ديگران احساس نمىكنند، به همين نسبت از ديگران بيدارتر و آگاهتر است. بىدردى مساوى است با لختى، بىحسى، بىشعورى، بىادراكى، و احساس درد مساوى است با آگاهى و بيدارى و شعور و ادراك. انسان اگر امرش دائر باشد كه راحت باشد و درد را احساس نكند، يعنى جاهل و لخت و بىدرد باشد، و يا هوشيار باشد و درد را در خود احساس كند [كدام را انتخاب مىكند؟] آيا انسان ترجيح مىدهد كه هوشيار و آگاه باشد و درد را احساس كند يا نه، بىهوش و كودن و احمق باشد و درد را احساس نكند؟ [جواب اين است كه] ناراحتى هوشيار و آگاه، ترجيح دارد بر راحتى و آسايش جاهل و بىخبر و لخت و بىحس. در مثل مىگويند: " انسان اگر سقراطى باشد نحيف و لاغر، بهتر است از اينكه خوكى باشد فربه " يعنى اگر انسان، دانا و دانشمند باشد ولى محروم، بهتر است از اينكه مانند يك خوك همه نوع وسائل برايش فراهم باشد ولى هيچ چيز را نفهمد.
پاورقى:
. 1 [بين بيتهاى اول و دوم چند بيت ديگر نيز هست].
[صفحه: 73]
-------------------- نام فصل: شكايت از عقل --------------------
شكايت از عقل
يكى از مسائلى كه در ادبيات ما نمايان است، مسئله شكايت از عقل است كه خودش مسئلهاى است. ما در ادبيات مخصوصا در اشعار خودمان بسيار مىبينيم كه مردم از عقل شكايت كردهاند كه (1) اى كاش، من اين عقل را نمىداشتم، فايدهاش چيست كه آدم هوش داشته باشد و در جامعه، هوشيار و عاقل و حساس باشد؟! اين حساس بودن و عاقل بودن و هوشيار بودن، آسايش را از انسان سلب مىكند:
دشمن جان من است عقل من و هوش من *** كاش گشاده نبود چشم من و گوش من
ديگرى مىگويد:
عاقل مباش تا غم ديوانگان خورى *** ديوانه باش تا غم تو عاقلان خورند
يعنى [اينگونه افراد] آسايش توأم با جنون را بر ناآرامى و ناراحتى توأم با عقل و فكر و درك، ترجيح مىدهند. ولى اين حرفها غلط است. آن كسى كه به مقام انسانيت برسد و ارزش درد داشتن و حساس بودن را درك كند، هرگز نمىگويد: " دشمن جان من است عقل من و هوش من "، بلكه كلام پيغمبر (ص) را مىگويد: «صديق كل امرىء عقله، "
پاورقى:
. 1 البته شكايت از عقل جنبههاى مختلفى دارد. عرفا نظرشان به يك شىء ديگرى است ولى بسيارى از اشخاص كه شكايت كردهاند، به خاطر همين جهت است.
[صفحه: 74]
«و عدوه جهله» (1) دوست راستين هركس، عقل و هوشيارى او و دشمن واقعى هركس، جهل و نادانى اوست. آن كسى كه گفته است: " دشمن جان من است عقل من و هوش من " و از ناراحتيهاى ناشى از عقل و هوش [اينطور شكايت مىكند]، معلوم مىشود ناراحتيها و بدبختيهاى ناشى از جهل و نادانى را حس نكرده است والا هرگز چنين حرفى را نمىزد. بله، اگر امر دائر باشد ميان اينكه " موجب درد " نباشد و انسان درد نداشته باشد، " درد نداشتن " به دليل نبودن موجب درد، از درد داشتن بهتر است. ولى اگر موجب درد وجود داشته باشد، منشأ درد وجود داشته باشد، اما انسان درد ناشى از اينها را احساس نكند، [مايه] بدبختى و بيچارگى و بىخبرى است. لهذا در بيماريهاى جسمى هم، اينطور است كه هر بيماريى كه درد نداشته باشد، كشنده است، براى اينكه انسان، وقتى خبردار مىشود كه كار از كار گذشته است. سرطان كه كشنده است، علتش اين است كه لااقل در ابتدا درد ندارد والا اگر از آن ابتدائى كه اين بيمارى پيدا مىشود، درد داشته باشد ممكن است قبل از اينكه وارد خون و لمفها (2) شود، به كلى آن را از بين ببرند. خطر عمده سرطان از اين جهت است كه بىخبر يعنى بىدرد وارد مىشود. بنابراين، اين كه " ارزش ارزشها در انسان، درد داشتن است " را نمىشود به اين عنوان كه درد، بد چيزى است، [رد كرد].
پاورقى:
. 1 اصول كافى، ج 1، ص. 11
. 2 [معرب اين كلمه، " لنف " است].
[صفحه: 75]
-------------------- نام فصل: درد انسان --------------------
درد انسان
درد انسان چيست؟ اگر سر انسان درد بگيرد، درد او از آن جهت كه انسان است، نيست چون سر يك حيوان مثل گوسفند هم درد مىگيرد. اينكه دست و پاى انسان درد مىگيرد، از [نوع] دردهاى حيوانى و عضوى و شخصى است. اما آنها كه صحبت از " درد انسان " و " صاحب درد بودن انسان " مىكنند، مقصودشان اين نيست. آن دردى كه ارزش ارزشها در انسان است، چيز ديگرى است. گروهى - مانند عرفاى خودمان - آن دردى را كه در انسان سراغ دارند و دائما آن را تقديس مىكنند، درد خداجوئى است. مىگويند اين درد از مختصات انسان است و حتى انسان به اين دليل بر فرشته ترجيح دارد كه فرشته بىدرد است و انسان، درد دارد. طبق نظر اسلام، انسان يك حقيقتى است كه نفخه الهى [در او دميده شده] و از دنياى ديگرى آمده است و با اشيائى كه در طبيعت وجود دارد، تجانس كامل ندارد. انسان در اين دنيا، يك نوع احساس غربت و احساس بيگانگى و عدم تجانس با همه موجودهاى عالم مىكند چون همه فانى و متغير و غير قابل دلبستگى هستند، ولى در انسان، دغدغه جاودانگى وجود دارد. اين درد همان است كه انسان را به عبادت و پرستش خدا و راز و نياز و به خدا نزديك شدن و به اصل خود نزديك شدن مىكشاند.
[صفحه: 76]
-------------------- نام فصل: چند تمثيل درباره "درد انسان" --------------------
چند تمثيل درباره درد انسان
مىبينيد چه مثلهايى در عرفان ما در اين زمينه آمده است! گاهى مثال مىزنند به طوطىاى كه از جنگلهاى هندوستان آوردهاند و آن را در قفسى زندانى كردهاند و اين طوطى هميشه ناراحت است و در فكر اين است كه اين قفس شكسته شود و به جائى كه مقر اصلى اوست باز گردد، و گاهى انسان را به مرغى كه از آشيانه خود دور افتاده باشد، تشبيه مىكنند. يكى از عاليترين تشبيهات، همين تشبيه مولوى در اول مثنوى است. او [انسان را] تشبيه به نىاى كرده كه او را از نيستان بريدهاند و حال دارد دائما ناله و فرياد مىكند و همه ناله و فريادش براى اين [فراق] است.
بشنو از نى چون حكايت مىكند *** واز جدائيها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريدهاند *** از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق *** تا بگويم شرح درد اشتياق
بعد مىگويد:
دو دهان داريم گويا همچونى *** يك دهان پنهانست در لبهاى وى
گاهى مولوى به شكل ديگرى تشبيه مىكند:
پيل بايد تا چو خسبد اوستان *** خواب بيند خطه هندوستان
خر نبيند هيچ هندوستان به خواب *** خر زهندوستان نكرده است اغتراب
مىگويند فيل را كه از هندوستان مىآورند، بايد دائما به سرش بكوبند، اگر نكوبند به ياد هندوستان مىافتد. مولوى در اينجا مىگويد فقط فيل است كه هندوستان را به خواب مىبيند، چون از
[صفحه: 77]
هندوستان آمده است، الاغ هرگز هندوستان را به خواب نمىبيند، چون غريب هندوستان نيست و او را از آنجا نياوردهاند. مىخواهد بگويد انسان است كه دغدغه بازگشت به عالم ديگر را دارد، درد عرفانى دارد، درد بازگشت به سوى حق و به سوى خدا را دارد، درد مناجات و وصال حق را دارد.
-------------------- نام فصل: "درد انسان" در كلام اميرالمؤمنين --------------------
" درد انسان " در كلام اميرالمؤمنين
چقدر زيبا مىگويد اميرالمؤمنين على (ع) وقتى كه با كميل بن زياد نخعى به صحرا مىرود. كميل مىگويد همين كه به صحرا رسيديم و ديگر كسى در آنجا نبود، على (ع) آه عميقى كشيد «فلما اصحر تنفس الصعداء " بعد فرمود: " «يا كميل بن زياد ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها، فاحفظ عنى ما اقول لك» " دل انسان به منزله ظرف است، بهترين ظرفها آن است كه ظرفيتش بيشتر باشد يا بهتر [مظروف را] نگهدارى كند. گوش كن آنچه را كه من به تو مىگويم. اول مردم را به سه قسمت تقسيم مىكند كه اينها محل بحث من نيست تا در اواخر، شكايت مىكند كه: افسوس! افراد صاحبسرى نيستند كه من آنچه را كه در دل دارم، بتوانم به آنها اظهار كنم. بعد مىگويد: ولى اينچنين هم نيست كه هيچكس نباشد، هميشه در همه زمانها افرادى [اينچنين] هستند. «اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم لله بحجة اما ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا» تا آنجا كه مىفرمايد: «هجم بهم العلم على حقيقة البصيرش» علم حقيقى در نهايت بصيرت بر آنها هجوم آورده است و به مقام يقين كامل رسيدهاند
[صفحه: 78]
«و باشروا روح اليقين، و استلانوا ما استوعره المترفون، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون» به روح يقين اتصال پيدا كردهاند و فاصلهاى با روح يقين ندارند. آن چيزهايى كه براى اهل ترف و ماده پرستها خيلى سخت است، براى آنها رام و نرم است، آنچه براى نادانها مايه وحشت است يعنى خلوت با حق، براى آنها مايه انس است «و صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلى " (1) اينها در دنيا با مردم همراهند ولى با روحهايى كه مجذوب [عالم] بالا هستند. در عين اينكه در اين دنيا هستند، در اين دنيا نيستند، در حالى كه در اين دنيا هستند، در دنياى ديگرى هستند. دردهاى على و به تعبير ما دردهاى عرفانى على و دردهاى عبادتى على و مناجاتهاى على يك مسئله بسيار واضح و روشنى است. كارش در عبادت به جائى مىرسد كه آنچنان از خود بىخود مىشود و گرم محبوب و معشوقش مىشود كه از آنچه در اطراف او مىگذرد بىخبر است، حتى اگر تيرى را از بدنش بيرون بكشند. اين درد انسان است، يعنى درد جدائى از حق، و آرزو و اشتياق تقرب به ذات او و حركت به سوى او و نزديك شدن به او. تا انسان به ذات حق نرسد، اين دلهره و اضطراب از بين نمىرود و دائما اين حالت براى او هست. اگر انسان خود را به هر چيز سرگرم كند، آن چيز سرگرمى است، [حقيقت] چيز ديگر است، قرآن اين مطلب را به اين تعبير مىگويد: " «الا بذكر الله تطمئن القلوب» " (2) بدانيد فقط
پاورقى:
. 1 نهجالبلاغه، حكمت. 147
. 2 سوره رعد، آيه. 28
[صفحه: 79]
و فقط دلها با يك چيز از اضطراب و دلهره و ناراحتى، آرام مىگيرد، اين درد بشر به وسيله يك چيز است كه آرامش پيدا مىكند و آن، ياد حق و انس با ذات پروردگار است. عرفا بيشتر روى اين درد تكيه كردهاند و ديگر به درد ديگرى توجه ندارند و يا بگوئيم كمتر توجه دارند.
-------------------- نام فصل: تمثيل مولوى --------------------
تمثيل مولوى
داستانى را مولوى ذكر مىكند كه البته تمثيل است. مىگويد مردى بود كه هميشه با خداى خودش راز و نياز مىكرد و داد " الله، الله " داشت. يك وقت شيطان بر او ظاهر شد و او را وسوسه كرد و كارى كرد كه اين مرد براى هميشه خاموش شد. به او گفت: اى مرد! اين همه كه تو " الله، الله " مىگويى و سحرها با اين سوز و درد خدا را مىخوانى، آخر يك دفعه هم شد كه تو لبيك بشنوى؟ تو اگر به در هر خانهاى رفته بودى و اين همه فرياد كرده بودى، [لااقل] يك دفعه در جواب تو " لبيك " مىگفتند. اين مرد به نظرش آمد كه اين حرف، منطقى است. دهانش بسته شد و ديگر " الله، الله " نگفت. در عالم رؤيا هاتفى به او گفت: چرا مناجات خدا را ترك كردى؟ گفت: من مىبينم اين همه كه دارم مناجات مىكنم و با اين همه درد و سوزى كه دارم، يك بار هم نشد در جواب، به من لبيك گفته شود. هاتف به او گفت: ولى من مأمورم از طرف خدا جواب را به تو بگويم: " آن الله تولبيك ماست ".
نى كه آن الله تو لبيك ماست *** آن نياز و سوز و دردت، پيك ماست
[صفحه: 80]
تو نمىدانى كه همين درد و سوزى كه ما در دل تو قرار داديم و همين عشق و شوقى كه در دل تو قرار داديم، خودش لبيك ماست. چرا على (ع) در دعاى كميل مىفرمايد: " «اللهم اغفر لى الذنوب التى تحبس الدعاء» " خدايا آن گناهانى كه سبب مىشود دعا كردن من حبس شود و درد دعا كردن و مناجات كردن از من گرفته شود، بيامرز. اين است كه مىگويند دعا براى انسان، هم مطلوب است و هم وسيله، يعنى دعا هميشه براى استجابت نيست، اگر استجابت هم نشود، استجابت شده است. دعا خودش مطلوب است.
-------------------- نام فصل: درد انسان نسبت به خلق خدا --------------------
درد انسان نسبت به خلق خدا
گروهى ديگر در موضوع درد انسان كه آن را ارزش ارزشها تلقى مىكنند، متوجه امر ديگرى شدهاند: درد انسان نسبت به خلق خدا، نه درد انسان نسبت به خدا. مىگويند معيار انسانيت انسان به اين است كه درد ديگران را داشته باشد، يعنى ناراحتيهايى كه متوجه ديگران است و هيچ به شخص او مربوط نيست، در او درد ايجاد مىكند، او غمخوار ديگران است. به قول سعدى:
من از بينوائى نيم روى زرد
غم بينوايان رخم زرد كرد
اگر درد ديگران و غمخوارگى در كسى پيدا شد، از گرسنگى ديگران خوابش نمىبرد. گرسنگى براى خودش از گرسنگى ديگران آسانتر است، اگر خارى در پاى ديگران فرو رود، مثل اين است كه در چشم او فرو رفته است. مىگويند اين درد انسان است، دردى است كه به انسان، شخصيت و ارزش مىدهد و اين
[صفحه: 81]
است منشأ همه ارزشهاى انسانى. امروز مىبينيم آنهايى كه دائما مىگويند فلان مسئله، انسانى است، اصلا انسانيت را جز در اينجا در جاى ديگر پياده نمىكنند. هر چيزى كه باز گشتش به احساس مسئوليت انسان و درد انسان [در قبال] انسانهاى ديگر باشد، آن را انسانى مىدانند و هر چيز، غير از اين باشد آن را انسانى نمىدانند. باز اين هم محو شدن ارزشها در يك ارزش ديگر است.
-------------------- نام فصل: نظر اسلام --------------------
نظر اسلام
آيا از نظر معيارهاى اسلامى، انسان كسى است كه درد ديگران را داشته باشد؟ يا كسى است كه فقط درد خدا را داشته باشد؟ از نظر معيارهاى اسلامى، انسان كسى است كه درد خدا را داشته باشد و چون درد خدا را دارد، درد انسانهاى ديگر را هم دارد. ببينيد قرآن [درباره درد ديگران داشتن] چگونه سخن مىگويد. قرآن راجع به پيغمبر اكرم (ص) مىفرمايد: " «فلعلك باخع نفسك على اثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا» " (1) پيغمبر آنچنان براى هدايت و سعادت مردم ونجات آنان از اسارتها و گرفتاريهاى دنيا و آخرت حريص است كه مىخواهد خود را هلاك كند. خطاب مىرسد كه چه خبر است؟ مثل اينكه تو مىخواهى خودت را به خاطر مردم تلف كنى. " «طه 0 ما انزلنا عليك القران لتشقى 0 الا تذكرش لمن يخشى» " (2).
پاورقى:
. 1 سوره كهف، آيه. 6
. 2 سوره طه، آيات 1 تا. 3
[صفحه: 82]
در آيهاى ديگر مىفرمايد: " «لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم» " (2). ببينيد تعبير قرآن چقدر عجيب و عالى است: مردم! پيامبرى از ميان شما و از جنس شما براى شما آمده است، اولين خصوصيتش اين است كه «عزيز عليه ما عنتم» (عنت يعنى مشقت، رنج، ناراحتى) رنجهاى شما بر او ناگوار است و او درد شما را دارد. پس مسلمان كيست؟ مسلمان كسى است كه هم درد خدا را داشته باشد و هم درد خلق خدا را. «حريص عليكم " قرآن تعبير " حريص " را بكار برده است. گاهى بعضى پدرها كه مىخواهند بچههايشان ملا بشوند، آنقدر [در اين خواسته] افراط مىورزند كه مىگويند فلانكس حريص است به اينكه بچهاش باسواد بشود، مثل آدمى كه حريص مال دنياست، درست مثل آدمى كه پول پرست و حريص جمع آورى پول است، پيغمبر حريص نجات مردم است، حريص بهبود بخشيدن به دردهاى مردم است. اين مىشود درد خلق داشتن. مگر خود على (ع) اين تعبير را نمىكند؟ مگر تعبير " درد " مال خود او نيست؟ داستان معروفى است كه مكرر شنيدهايد: در بصره، عثمان بن حنيف در يك مجلس ميهمانى شركت كرده است. در آن مجلس ميهمانى چه خبر بوده است؟ العياذبالله مشروب بوده؟ نه. قمار بوده؟ نه. فسق و فجورى بوده؟ نه. پس چه بوده؟ گناه عثمان بن حنيف اين بوده كه در يك مجلس صد درصد اشرافى شركت كرده،
پاورقى:
. 2 سوره توبه، آيه. 128
[صفحه: 83]
يعنى از فقرا كسى در آن مجلس نبوده است (1). به على (ع) خبر مىرسد كه نماينده و حاكم شما در مجلسى شركت كرده است كه در آن مجلس، اغنيا و پولدارها و اشراف وجود داشتهاند ولى از فقرا كسى در آنجا نبوده است. على (ع) مىفرمايد: " «و ما ظننت انك تجيب الى طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعو» " عثمان بن حنيف! من باور نمىكردم كه تو دعوت بر سفرهاى را بپذيرى كه اغنيا را در آنجا دعوت كرده باشند ولى فقرا را دعوت نكرده باشند و آنها پشت درمانده باشند. بعد على (ع) شروع به گفتن دردهاى خودش مىكند تا مىرسد به آنجا كه راجع به خودش مىگويد: «و لو شئت لاهتديت الطريق الى مصفى هذا العسل و لباب هذا القمح و نسائج هذا القز». على (ع) خليفه است. مىگويد اگر من بخواهم، امكانات برايم فراهم است، بهترين خوردنيها و نوشيدنيها و بهترين پوشيدنيها و هرچه كه بخواهم براى من فراهم است. «و لكن هيهات ان يغلبنى هواى، و يقودنى جشعى الى تخير الاطعمة» هيهات هيهات كه من چنين كنم، محال است كه من مهار خود را به دست حرص و هواى نفسم بدهم. حال چرا [على (ع) اينگونه مىگويد]؟ مگر خدا اين نعمتها را حرام كرده است؟ على (ع) توضيح مىدهد تا كسى خيال نكند لباس خوب پوشيدن حرام است، عسل مصفى خوردن حرام است. نه، مسئله ديگرى است، اينها حرام نيست، حلال است. «و لعل بالحجاز او اليمامة من لا طمع له فى القرص، و لا عهد له بالشبع» اگر من اينجا شكم خود را سير كنم، شايد در عراق و
پاورقى:
. 1 چيزى كه ما اصلا امروز اينجور چيزها را درد احساس نمىكنيم، يعنى كمك كسى نمىگزد.
[صفحه: 84]
كوفه و يمامه و سواحل خليجفارس و در حجاز، كسانى باشند كه اميد به اين يك قرص نان را هم نداشته باشند. «او ابيت مبطانا و حولى بطون غرثى و اكباد حرى " آيا من شكم سير بخوابم و در اطرافم شكمهائى گرسنه و جگرهايى تشنه باشد؟ آيا من آنجور باشم كه شاعر مىگويد:
و حسبك داء ان تبيت ببطنة *** و حولك اكباد تحن الى القد
يعنى اين درد (داء) تو را بس كه شكم سير بخوابى و در اطرافت شكمهائى گرسنه وجود داشته باشد. به اين مىگويند درد خلق خدا. اين را مىگويند معيار انسانيت، و به تعبير صحيحتر مادر دوم ارزشها. سپس مىفرمايد: «/ اقنع من نفسى بان يقال اميرالمؤمنين و لا اشاركهم فى مكاره الدهر»؟ (1) آيا من به لقب و اسم قناعت كنم؟ آيا به لقبى كه به من مىدهند و " يا اميرالمؤمنين، يا اميرالمؤمنين " مىگويند و مرا امير مؤمنان و خليفه مىخوانند و به اينكه مرا به عنوان رئيس يك مملكت اسلامى كه بيشترين معموره عالم را گرفته است [خطاب مىكنند]، قناعت كنم و برخود نام اميرالمؤمنين بگذارم و با مؤمنان در سختيهاى روزگار شركت نداشته باشم؟ «و لا اشاركهم فى مكاره الدهر»؟ ببينيد همه سخن [در اينجا] از همدردى است، از درد ديگران را احساس كردن است.
-------------------- نام فصل: درد مطلوب --------------------
درد مطلوب
حال از شما مىپرسم آيا بهتر است آدم، لخت باشد،
پاورقى:
. 1 نهجالبلاغه، نامه. 45
[صفحه: 85]
اعضايش كرخ باشد و راحت باشد و يا بهتر است حساس باشد و اين درد را درك كند؟ اين دردى است كه در عين حال، لذيذ هم هست، چون دردى كه براى ديگران باشد، هميشه لذيذ است. اين مطلب چه رازى دارد؟ خدا خودش مىداند. همچنانكه درد ديگران داشتن لذيذ است، درد هجران حق هم لذيذ است. بوعلى در اشارات درباره اين مسئله كه گاهى يك چيز درد هست، ولى در عين اينكه درد است لذيذ است، مثال مىآورد (1). مىگويد اين نوع درد نظير خارش بدن است كه بدن خارش مىكند و سوزش دارد و انسان وقتى خارش مىدهد، [محل خارش] درد مىكند و در عين اينكه درد مىكند، خوشش مىآيد. اين درد، درد تلخى نيست. اين درد، دردى است كه جان را مىسوزاند، اشك را جارى مىكند اما غم محبوب است، غم مطلوب است. انسان از يك سلسله غمها هميشه فرار مىكند، ولى چطور مىشود كه اگر به ما بگويند مجلس ذكر مصيبت امام حسين (ع) برقرار است و مجلس خيلى باحالى است، مىخواهيم به آنجا برويم؟ انسان تا دلش نسوزد و درد نگيرد، اشك نمىريزد ولى در عين حال انسان دلش مىخواهد به اين مجلس باحال برود، اين درد را احساس كند و اين اشك را بريزد، وقتى اين قطرات اشك مىريزد، انسان صفائى را احساس مىكند كه آن درد، ديگر در مقابل اين، چيزى نيست، اين است درد انسانيت. خوشا به حال آن تنها و بدنهائى كه روحهاشان فقط درد تن
پاورقى:
. 1 خود بوعلى مىگويد كه اين مثال، مثال دورى است.
[صفحه: 86]
خودشان را احساس مىكنند و خوشا به حال آن بدنى كه روحش فقط درد بدنش را احساس مىكند، چون آن روح دائما در فكر اين است كه ناراحتيهاى اين بدن را از بين ببرد. ولى دشوار است حال آن بدنى كه روحش، تنها روح خودش نيست، روح همه بدنهاست. يك روح، درد همه را به تنهايى احساس مىكند. اين بدن است كه مجبور است با وجود فراهم بودن همه امكانات، با دو لقمه نان جو بسازد براى اينكه مبادا در حجاز يا يمامه يك " نان جوخور " پيدا شود. اين بدن است كه بايد كفش وصلهدار بپوشد براى اينكه با روحى مانند روح على (ع) توأم باشد. شاعر عرب مىگويد:
و اذا كانت النفوس كبارا *** تعبت فى مرادها الاجسام
روحها وقتى بزرگ شد، واى به حال آن بدنها! روح وقتى بزرگ شد و روح همه بدنها شد و درد همه را احساس كرد، كارش به آنجا مىكشد كه مجازات مىبيند، براى چه؟ براى غافل ماندن از حال يك بيوه زن و چند يتيم. ميان كوچه، زنى را مىبيند كه مشك به دوش گرفته است، نگاه مىكند. على (ع) آدمى نيست كه بىتفا وت از كنار اين مناظر بگذرد. علت ندارد كه يك زن خودش آب كشى كند، حتما كسى را ندارد يا كسى دارد ولى او به حال اين زن نمىرسد. فورا خودش جلو مىرود، نمىگويد آى شرطه! آى پاسبان! آى نوكر! آى غلام! آى قنبر! تو بيا، خودش جلو مىرود. با كمال ادب مىگويد: خانم! اجازه مىدهيد شما را كمك دهم و من مشك آب را به دوش بكشم؟ اين زحمت را به من بدهيد. آن زن مىگويد خدا پدر تو را بيامرزد. به خانه آن بيوه زن مىرود. همين كه مشك را زمين مىگذارد، استفسار مىكند كه ممكن است براى من
[صفحه: 87]
توضيح بدهيد كه چرا خودتان آب كشى مىكنيد؟ شايد مردى نداريد؟ مىگويد بله، اتفاقا شوهر من در ركاب على بن ابىطالب كشته شد. من هستم و چند تا يتيم. اين كلمه را كه مىشنود، سرتاپايش آتش مىگيرد. نوشتهاند آن شب وقتى برگشت و به خانه رفت، تا صبح خوابش نبرد. صبح، نان و گوشت و خرما و پول با خودش برمىدارد و با عجله مىرود و در خانه همان زن را مىزند. مىگويد كيستى؟ مىفرمايد: من همان برادر مؤمن ديروز تو هستم. به سرعت گوشتها را كباب مىكند و به دست خودش در دهان يتيمها مىگذارد و يتيمها را روى زانو مىنشاند و [آهسته] به آنها مىگويد كه از تقصير على كه از شما غافل مانده بگذريد. آنگاه تنور را آتش مىكند. وقتى سر تنور مىرود، صورتش را به آتش نزديك مىكند، حرارت آتش را احساس مىكند، [با خود مىگويد:] على! حرارت آتش دنيا را بچش و آتش جهنم يادت بيايد، تا ديگر از حال مردم غافل نمانى. بدنى كه بايد جور بكشد اينطور است، بدنى كه روحش روح همه مردم است، اينطور است. باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله. خدايا تو را قسم مىدهيم به حقيقت على بن ابىطالب كه درد اسلام را در دل ما ايجاد كن. عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما. درد محبت، و معرفت و طاعت و عبادت خودت را در دلهاى ما قرار بده. احساس همدردى با خلق خودت را در ما ايجاد بفرما. ما را از پرتو نور ولايت على (ع) بهرهمند بفرما. ما را پيرو واقعى آن بزرگوار قرار بده. دلهاى ما را به نور ايمان، منور بگردان. ما را با حقايق اسلام آشنا بفرما. و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 88]
-------------------- نام فصل: جلسه چهارم: درد خداجويى در انسان --------------------
4 درد خداجوئى در انسان
[صفحه: 89]
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسوله، و حبيبه و صفيه، و حافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «و استعينوا بالصبر و الصلوش و انها لكبيرش الا على الخاشعين» " (1). انسان هميشه خودش براى خودش دروازه معنويت (2) بوده است. مقصود از اين كه مىگوئيم انسان هميشه براى خودش دروازه معنويت بوده و از دروازه وجودش عالم معنى را ديده و كشف كرده است، اين است كه در [نفس] انسان چيزهائى وجود دارد كه حساب آنها با حساب عالم ماده جور در نمىآيد. نه تنها علماى " معرفةالنفس " و " معرفة الروح " قديم، بلكه بسيارى از علماى
پاورقى:
. 1 سوره بقره، آيه. 45
. 2 يعنى دروازهاى كه انسان از آنجا وارد عالم معنويت مىشود و يالااقل معنويت را [درك مىكند].
[صفحه: 90]
معرفةالنفس جديد هم به اين مطلب اعتراف دارند كه در انسان، چيزهائى يافت مىشود كه با حسابهاى مادى اين دنيا قابل توجيه نيست و نشان مىدهد كه حساب ديگرى در كار است. سخنى دارد پيغمبر اكرم (ص) كه مىفرمايد: «من عرف نفسه فقد عرف ربه " هر كسى خودش را بشناسد، خدا را مىشناسد. قرآن كريم براى انسان در مقابل همه اشياء عالم، به طور كلى حساب جداگانه و مستقلى باز كرده است، مىفرمايد: " «سنريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم» " (1) ما نشانههاى خود را در آفاق عالم يعنى در عالم طبيعت ارائه مىدهيم و در نفوس خود مردم. قرآن، [نفوس مردم را] با حساب جداگانهاى بيان كرده است و همين آيه سبب شده است كه در ادبيات ما، اصطلاح مخصوص " آفاق " و " انفس " را پيدا كند. مىگويند: " مسائل آفاقى " و " مسائل انفسى ". ممكن است بگوئيد كه آن چيزهائى كه در نفس انسان موجود است و با حسابهاى مادى قابل توجيه نيست، چيست؟ بايد گفت كه اين داستان درازى دارد و من نمىخوا هم وارد اين مطلب شوم.
-------------------- نام فصل: انفكاك پذيرى "انسانيت" از انسان --------------------
انفكاك پذيرى " انسانيت " از انسان
يكى از آن چيزهائى كه با حسابهاى مادى جور درنمىآيد
پاورقى:
. 1 سوره فصلت، آيه. 53
[صفحه: 91]
همين مسئلهاى است كه در اين جلسات طرح كردهايم: مسئله ارزشهاى انسانى و به عبارت ديگر مسئله انسانيت انسان. عجيب است كه شما سراغ هر موجودى برويد، مىبينيد خودش براى خودش به عنوان يك صفت انفكاك ناپذير است، مثل صفت " پلنگى " براى پلنگ، " سگى " براى سگ، " اسبى " براى اسب. ما نمىتوانيم اسبى پيدا كنيم كه " اسبى " نداشته باشد، سگى پيدا كنيم كه " سگى " نداشته باشد، پلنگى پيدا كنيم كه " پلنگى " نداشته باشد، ولى ممكن است انسانى منهاى انسانيت موجود باشد، زيرا آن چيزهائى كه آنها را انسانيت انسان مىدانيم كه جلسه گذشته عرض كردم و آن چيزهائى كه به انسان شخصيت مىدهد نه آن چيزهائى كه ملاك شخص انسان است اولا يك سلسله چيزهائى است كه با اينكه بشرى است و تعلق به همين عالم دارد ولى با ساختمان مادى انسان درست نمىشود، غير مادى است، محسوس و ملموس نيست و به عبارت ديگر از سنخ معنويات است، نه ماديات، و ثانيا اين چيزهائى كه ملاك انسانيت انسان است و ملاك شخصيت و فضيلت انسانى انسان است، به دست طبيعت ساخته نمىشود، فقط و فقط به دست خود انسان ساخته مىشود. غرضم اين كلمه بود كه انسان، خودش دروازه معنويت است و از دروازه وجود خود، به عالم معنا پى برده است، [چنانكه] امام هشتم حضرت على بن موسى الرضا (ع) مىفرمايد: " «لا يعرف هنالك الا بما هيهنا» " آنچه در [عالم معنا] هست از راه آنچه در [درون انسان] است، شناخته مىشود كه اين خودش يك مسئلهاى است. در جلسه پيش عرض كردم چيزهائى كه به آنها ارزشهاى
[صفحه: 92]
انسانى گفته مىشود و معنويات انسانى و ملاك انسانيت انسان است، شامل خيلى چيزهاست، ولى مىتوان همه ارزشها را در يك ارزش خلاصه كرد و آن ارزش، " درد داشتن " و " صاحب درد بودن " است. هر مكتبى كه در دنيا راجع به ارزشهاى انسانى بحث كرده است، يك درد ماوراء دردهاى عضوى و دردهاى مشترك انسان با هر جاندار ديگر در انسان تشخيص داده است. آن درد انسانى انسان چيست؟ گفتيم بعضى فقط تكيهشان روى درد غربت انسان و درد عدم تجانس و بيگانگى انسان با اين جهان است، چرا كه انسان حقيقتى است كه از اصل خود جدا شده و دور مانده، و از دنياى ديگر براى انجام رسالتى آمده است و اين " دورماندگى از اصل " است كه در او شوق و عشق و ناله و احساس غربت آفريده است، ميل به بازگشت به اصل و وطن، يعنى ميل بازگشت به حق و خدا را آفريده است. از بهشت رانده شده و به عالم خاك آمده است و مىخواهد بار ديگر به آن بهشت موعود خودش بازگردد. البته آمدنش غلط نبوده، براى انجام رسالتى بوده ولى به هر حال اين هجران، هميشه او را در حال ناراحتى [نگاه داشته است]. درد انسان طبق اين مكتب فقط درد خداست، درد دورى از حق است [و ميل او]. ميل بازگشت به قرب حق و جوار ربالعالمين است، و انسان به هر مقام و كمالى كه برسد، باز احساس مىكند كه به معشوق خود، نرسيده است.
[صفحه: 93]
-------------------- نام فصل: انسان، طالب كمال مطلق --------------------
انسان، طالب كمال مطلق
نكتهاى را مىگويند و آن اين است: " انسان هميشه طالب آن چيزى است كه ندارد " و اين خيلى عجيب است. هر چيزى را تا ندارد خواهان اوست، وقتى همان چيز را دارا شد، دلزدگى برايش پيدا مىشود، چرا؟ اين يك امر غير منطقى است كه در طبيعت يك موجود، ميل به چيزى وجود داشته باشد ولى وقتى به آن برسد، خواهان آن نباشد و آن را از خود طرد كند. شخصى مىگفت: در يكى از موزههاى خارجى كه مشغول تماشا بودم، مجسمه يك زن جوا ن بسيار زيبايى را ديدم كه روى يك تختخواب خوابيده است و جوان بسيار زيبائى كه يك پايش روى تخت و پاى ديگرش روى زمين بود و رويش را برگردانده بود، مثل كسى كه دارد فرار مىكند. مىگفت: وقتى من اين را ديدم، معنايش را نفهميدم كه آن پيكرتراش از تراشيدن اين دو پيكر پيكرهاى زن و مرد جوان، آن هم نه در حال معاشقه بلكه در حال گريز مرد جوان از زن چه مقصودى داشته است. از افرادى كه وارد بودند توضيح خواستم، گفتند: اين تجسم فكر معروف افلاطون است كه مىگويد انسان هر معشوقى كه دارد، ابتدا با يك جذبه و عشق و ولع فراوان به سوى او مىرود ولى همين كه به وصال رسيد، " عشق " در آنجا دفن مىشود، وصال، مدفن عشق است و آغاز دلزدگى و تنفر و فرار. چرا اينطور است؟ اين مسأله يك امر غيرطبيعى و غيرمنطقى
[صفحه: 94]
به نظر مىرسد، اما آنهايى كه دقيقتر در اين مسئله فكر كردهاند، آن را حل كردهاند، گفتهاند: مسئله اين است كه انسان آنچنان موجودى است كه نمىتواند عاشق محدود باشد، نمىتواند عاشق فانى باشد، نمىتواند عاشق شيئى باشد كه به زمان و مكان محدود است، انسان عاشق كمال مطلق است و عاشق هيچ چيز ديگرى نيست، يعنى عاشق ذات حق است، عاشق خداست. همان كسى كه منكر خداست، عاشق خداست، حتى منكرين خدا كه به خدا فحش مىدهند، نمىدانند كه در عمق فطرت خود، عاشق كمال مطلقند ولى راه را گم كردهاند، معشوق را گم كردهاند. محىالدين عربى مىگويد: ما احب احد غير خالقه هيچ انسانى غير از خداى خودش را دوست نداشته است و هنوز در دنيا يك نفر پيدا نشده كه غير خدا را دوست داشته باشد. ولكنه تعالى احتجب تحت اسم زينب وسعاد وهند و غير ذلك لكن خداى متعال در زير اين نامها پنهان شده است (1). [مثلا] مجنون خيال مىكند كه عاشق ليلى است، او از عمق فطرت و وجدان خودش بىخبر است. لهذا محىا لدين مىگويد: پيغمبران نيامدهاند كه عشق خدا و عبادت خدا را به بندگان ياد دهند [چون] اين، فطرى هر انسانى است بلكه آمدهاند كه راههاى كج و راست را نشان دهند، آمدهاند بگويند اى انسان! تو عاشق كمال مطلقى، خيال مىكنى كه پول براى تو كمال مطلق است، خيال مىكنى كه جاه براى تو كمال مطلق است، خيال مىكنى كه زن براى تو كمال مطلق است، تو چيزى غير از كمال
پاورقى:
. 1 او از اين قبيل حرفها زده و به همين دليل عدهاى او را تكفير كردهاند.
[صفحه: 95]
مطلق را نمىخواهى ولى اشتباه مىكنى، پيامبران آمدهاند كه انسان را از اشتباه بيرون بياورند. درد انسان، آن درد خدايى است كه اگر پردههاى اشتباه از جلو چشمش كنار رود و معشوق خود را پيدا كند، به صورت همان عبادتهاى عاشقانهاى درمىآيد كه در على (ع) سراغ داريم. چرا قرآن مىگويد: " «الا بذكر الله تطمئن القلوب» " (1) بدانيد كه منحصرا و منحصرا " «بذكر الله» " كه مقدم شده است، علامت انحصار است با يك چيز قلب بشر آرام مىگيرد و از اضطراب و دلهره نجات پيدا مىكند و آن، ياد خدا و انس با خداست. قرآن مىگويد اگر بشر خيال كند كه با رسيدن به ثروت و رفاه، به مقام آسايش مىرسد و از اضطراب و ناراحتى و شكايت بيرون مىآيد، اشتباه كرده است. قرآن نمىگويد نبايد دنبال اينها رفت، مىگويد اينها را بايد تحصيل كرد، اما اگر خيال كنيد اينها هستند كه به بشر آسايش و آرامش مىدهند و وقتى بشر به اينها رسيد، احساس مىكند كه به كمال مطلوب خود نائل شده است، اشتباه مىكنيد، منحصرا با ياد خداست كه دلها آرامش پيدا مىكند. بسيارى از مكتبها تكيهشان روى [دور ماندن انسان از اصل خود] است. مكتبهاى ديگرى هستند كه تكيهشان روى درد انسان است براى خلق خدا، نه درد انسان براى خدا. حتى بعضى مىگويند درد انسان براى خدا يعنى چه؟! مثلا در يكى از مجلات، بحثهايى طرح شده است تحت عنوان " خدا يا انسان "؟ يكى مىگويد: " خدا "،
پاورقى:
. 1 سوره رعد، آيه. 28
[صفحه: 96]
ديگرى مىگويد: " انسان " و سومى مىگويد: " خدا و انسان "، ولى من كسى را نديدم كه بگويد: خدا و انسان از يكديگر جدا نيست، تا خدا نباشد انسان هم نيست. تا آن درد خدايى را كه در انسان است، نشناسيم و تا انسان به سوى خدا نرود، درد انسانى او هم به جايى نخواهد رسيد. انسانيت، درد خداست، درد انسان از درد خدا [داشتن] است.
-------------------- نام فصل: سير انسان كامل از نظر عرفا --------------------
سير انسان كامل از نظر عرفا
چقدر عرفا عالى و زيبا مىگويند، وقتى سير انسان كامل را مشخص مىكنند. مىگويند: سير انسان كامل در چهار سفر رخ مىدهد:. 1 سفر انسان از خود به خدا.. 2 سفر انسان همراه خدا در خدا (يعنى شناخت خدا).. 3 سفر انسان همراه خدا نه به تنهايى به خلق خدا.. 4 سفر انسان همراه خدا در ميان خلق خدا براى نجات خلق خدا. ديگر بهتر از اين نمىشود سخن گفت. [اولين سفر] سفر انسان به سوى خداست، تا انسان از خدا جداست همه حرفها پوچ است. وقتى كه به ذكر خدا رسيد و خدا را شناخت و خودش را به خدا نزديك احساس كرد و خدا را با خود احساس كرد، همراه خدا (1)
پاورقى:
. 1 " همراه خدا " [مىشود]، يعنى انسانى ربانى و الهى مىشود، انسانى كه يك لحظه هم از خدا غافل نيست.
[صفحه: 97]
به سوى خلق خدا بازمىگردد. چنين انسانى براى نجات خلق خدا، در ميان خلق خدا حركت مىكند و براى حركت دادن خلق خدا و نزديك ساختن آنان به خدا [كوشش مىكند]. اگر بگوئيم كه سفر انسان از خلق است به سوى خدا، و همانجا مىماند، انسان را نشناختهايم و اگر بگوئيم انسان بدون اينكه خودش به سوى خدا حركت كند، بايد به سوى انسانها برود مثل مكتبهاى مادى انسانى امروز براى نجات انسانها هيچ كارى از او ساخته نيست و دروغ مطلق است. كسانى توانستهاند انسانها را نجات دهند كه اول، خودشان نجات پيدا كردهاند. [مگر] نجات انسانها يعنى چه؟ نجات انسانها از چه چيز؟ از اسارت طبيعت؟ از اسارت انسانهاى ديگر كه معنايش " آزادى انسان از انسان " است؟ اينها درست است [اما آنچه مقدم بر اينهاست] نجات انسان از خودى خود و از نفس اماره خود و از خود محدودش است و تا انسان از خود محدود خودش نجات پيدا نكند، هرگز از اسارت طبيعت و اسارت انسانهاى ديگر نجات پيدا نمىكند.
-------------------- نام فصل: لزوم همراه بودن گرايشهاى برونى و درونى --------------------
لزوم همراه بودن گرايشهاى برونى و درونى
ما هنوز در منزل اول از بحث خودمان هستيم. امشب، شب بيست و يكم ماه مباركرمضان و شب اول از دهه آخر اين ماه است. وقتى دهه آخر ماه مبارك رمضان مىرسيد، پيغمبر اكرم دستور مىداد رختخوابش را به طور كلى ببندند و فقط در ماه شوال باز كنند، يعنى پيغمبر در اين دهه هيچ شبى نمىخوابيد. اين شبها، شب عبادت
[صفحه: 98]
است، شب خلوت و مناجات است. اين مطلب را به حكم مطلبى كه در جلسات پيش عرض كردم، مىگويم كه گاهى بعضى ارزشها ارزش ديگر را از بين مىبرند. درگذشته، جامعه اسلامى گرايشى به ارزش عبادت پيدا كرده بود و مىخواست ارزشهاى ديگر را از بين ببرد و من احساس مىكنم كه باز يك موج افراطى ديگرى در حال تكون است، يعنى عدهاى مىخواهند به گرايشهاى اجتماعى اسلام توجه كنند ولى گرايشهاى خدائى اسلام را فراموش كنند، يعنى انحراف و اشتباهى ديگر. آن عرب الاغى داشت، مىخواست سوار شود، آنقدر دورخيز كرد كه وقتى به طرف الاغ پريد، آن طرف الاغ افتاد و گفت: كالاول: " شد مثل اول ". اگر بنا شود از جاده معتدل اسلام خارج شويم، چه فرق مىكند كه " عبادتگراى جامعه گريز " باشيم يا " جامعهگراى خداگريز "؟ در منطق اسلام هيچ فرق نمىكند. ببينيد خداوند در آيه آخر سوره فتح - كه آياتى نظير اين در قرآن زياد است - چه مىفرمايد: " «محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم» " (1) صحابه و تربيت شدگان پيغمبر، چگونه هستند؟ در مقابل دشمنان حقيقت، (2)، شديد، قوى، باصلابت و محكم هستند، مانند ديوارى روئين كه از جا تكان نمىخورد: " «ان الله "
پاورقى:
. 1 حال در تركيب اين آيه كه آيا مقصود، حضرت رسول است با اصحاب، يا فقط اصحاب، مقصود هستند [بحثى نمىكنيم، چون] در مدعاى ما عجالتا هيچ تأثيرى ندارد.
. 2 براى دشمنان حق و حقيقت، كلمه " كفار " را به كار مىبرد، يعنى كسانى كه مىخواهند چهره حقيقت را بپوشانند.
[صفحه: 99]
«يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفا كأنهم بنيان مرصوص» " (1). ولى اينها دو چهره دارند، دو وجهه دارند، در مقابل دشمنان حقيقت آنچنان محكم و باصلابتند، ولى در ميان خود، يك پارچه عطوفت، مهربانى، يگانگى و وحدتند كه از نظر قرآن يك خصلت اجتماعى جامعه اسلامى است (يعنى همان خصلتى كه ما قرنها فراموش كرده بوديم). قرآن در ادامه آخرين آيه سوره فتح مىفرمايد: " «تريهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فى وجوههم من اثر السجود» " فورا سراغ آن ارزش خدائى مىرود. همان كسانى كه از نظر به اصطلاح جامعه گرائى در آن وضع هستند، [در مقابل خداوند] راكعند، ساجدند، درد دلشان را با خدا [مىگويند]، از خداى خود ترقى و فزونى مىخواهند، به آنچه دارند قانع نيستند، مىخواهند روز به روز جلوتر و پيشتر بروند، از همه پرستشهاشان جز رضاى خدا چيز ديگرى نمىخواهند، يعنى به عاليترين شكل، خدا را عبادت مىكنند و در چهره اينها آثار عبادت نمايان است. " «ذلك مثلهم فى التورية و مثلهم فى الانجيل كزرع اخرج شطأه» " (2) بعد براى جامعه اسلامى، مثلى ذكر مىكند كه چگونه اين جامعه، جامعهاى است روينده و بالنده. [مىفرمايد:] جامعه حكم يك گياه را دارد كه در اول، ضعيف و كوچك است ولى بعد رشد مىكند و رشد مىكند، به طورى كه همه كشاورزان را به حيرت و شگفتى وا مىدارد. ببينيد قرآن چطور [در جاى ديگر اين دو گرايش را] توأم با
پاورقى:
. 1 سوره صف آيه. 4
. 2 سوره فتح، آيه. 29
[صفحه: 100]
يكديگر ذكر كرده است: " «التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون» " جنبههاى خدايى اين دسته را ذكر مىكند: تائبها، عبادت كنندگان، ستايش كنندگان، روزه گيرندگان، راكعان، ساجدان، بلافاصله پس از آن مىگويد: " «الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر " (1) همانها كه مصلح جامعه خود هستند و در جامعه، امر به معروف و نهى از منكر مىكنند. در آيه ديگرى مىفرمايد: " «الصابرين و الصادقين و القانتين و المنفقين» " (2) صبر كنندگان، مقاومت كنندگان، " صبر " در قرآن هميشه معنايش مقاومت است، مخصوصا مقاومت در ميدان جنگ) صادقان، راستگويان، راست كرداران، انفاق كنندگان. بلافاصله مىگويد: " «و المستغفرين بالاسحار» " و استغفار كنندگان در سحر بنابراين در اسلام، اين گرايشها از يكديگر تفكيك پذير نيست، كسى كه يكى از اينها را استخفافكند، ديگرى را هم استخفاف كرده است. در اوصاف اصحاب حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه تعبيرى است كه من نه فقط در يك حديث بلكه در احاديث متعدد، آن را ديدهام: «رهبان بالليل، ليوث بالنهار " (3) در شب راهبانند، شب كه سراغ آنها مىروى، گويى سراغ يك عده راهب رفتهاى ولى روز كه سراغشان مىروى [گوئى] سراغ يك عده شير رفتهاى.
پاورقى:
. 1 سوره توبه، آيه. 112
. 2 سوره آل عمران، آيه. 17
. 3 سفينةالبحار، ماده صحب.
[صفحه: 101]
ادامه در پست های بعد
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم