انسان كامل2
. 1 منظور، اين آسمانهاى ظاهرى نيست، بلكه بطون و ملكوت عالم است.
[صفحه: 35]
در كتاب منتشر شده اين صفحه خالى بوده است.
[صفحه: 36]
-------------------- نام فصل: جلسه دوم: لزوم هماهنگى در رشد ارزشهاى انسانى --------------------
2 لزوم هماهنگى در رشد ارزشهاى انسانى
[صفحه: 37]
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، و الصلوش و السلام على عبدالله و رسوله، وحبيبه وصفيه، وحافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين» ". كامل در هر موجودى، با موجود ديگر متفاوت است. مثلا " انسان كامل " غير از " فرشته كامل " است. اگر فرشتهاى در فرشته بودن خودش به حد اعلى و به آخرين حد كمال ممكن برسد، غير از اين است كه انسان در عالم انسان بودن خودش، به حد اعلاى از كمال برسد.
-------------------- نام فصل: علت تفاوت كمال در انسان با ساير موجودات --------------------
علت تفاوت كمال در انسان با ساير موجودات
همان كسانى كه ما را از وجود فرشتگان آگاه كردهاند، گفتهاند كه فرشتگان موجوداتى هستند كه از عقل محض آفريده
[صفحه: 38]
شدهاند، از انديشه و فكر محض آفريده شدهاند، يعنى در آنها هيچ جنبه خاكى، مادى، شهوانى، غضبى و مانند اينها وجود ندارد، همچنانكه حيوانات، صرفا خاكى هستند و از آنچه قرآن، آن را روح خدايى معرفى مىكند، بىبهرهاند و اين انسان است كه موجودى است مركب از آنچه در فرشتگان وجود دارد و از آنچه در خاكيان موجود است، هم ملكوتى است و هم ملكى، هم علوى است و هم سفلى. اين تعبير در متن حديثى است كه در اصول كافى آمده است و اهل تسنن هم اين حديث را ظاهرا با عبارت نزديك به آن نقل كردهاند. مولوى در مثنوى اين حديث را به صورت شعر آورده است:
در حديث آمد كه خلاق مجيد
خلق عالم را سه گونه آفريد
(1) بعد مىگويد يك گروه از نور مطلق آفريده شدهاند و يك گروه ديگر كه مقصود حيوانات است از خشم و شهوت آفريده شده اند و خدا انسان را مركب آفريد. پس انسان كامل همچنانكه با يك حيوان كامل متفاوت است (مثلا با يك اسب در حد اعلى و ايدهآل و به حد كمال رسيده متفاوت است)، با يك فرشته كامل نيز
پاورقى:
. 1 [ادامه شعر چنين است:
يك گروه را جمله عقل و علم وجود *** آن فرشته است و نداند جز سجود
نيست اندر عنصرش حرص و هوى *** نور مطلق زنده از عشق خدا
يك گروه ديگر از دانش تهى *** همچو حيوان از علف در فربهى
او نبيند جز كه اصطبل و علف *** از شقاوت غافل است و از شرف
و آن سوم هست آدميزاد و بشر *** از فرشته نيمى و نيمى زخر
تا كدامين غالب آيد در نبرد *** زين دوگانه تا كدامين برد نرد
]
[صفحه: 39]
متفاوت است. تفاوت انسان [با فرشته يا حيوان] به دليل همان تركيب ذاتش است كه در قرآن آمده است: " «انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه» " (1) ما انسان را از نطفهاى آفريديم كه در آن مخلوطهاى زيادى وجود دارد. مقصود اين است كه استعدادهاى زيادى به تعبير امروز در ژنهاى او هست. [بعد مىفرمايد]: انسان به مرحلهاى رسيده است كه ما او را مورد آزمايش قرار مىدهيم اين خيلى حرف [مهمى] است يعنى به حدى از كمال رسيده كه او را آزاد و مختار آفريديم و لايق و شايسته تكليف و آزمايش و امتحان و نمره دادن، قرار داديم. " «انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج» " [انسان را از] نطفهاى كه مجموعى از مشجها يعنى استعدادهاى گوناگون و تركيبات گوناگون است، خلق كرديم و به همين دليل او را در معرض امتحان و آزمايش و پاداش و كيفر و نمره دادن قرار داديم، ولى موجودهاى ديگر چنين شايستگى را ندارند. " «فجعلناه سميعا بصيرا 0 انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا» " (2). از اين بهتر و زيباتر، آزادى و اختيار انسان و ريشه و مبناى آن را نمىشود بيان كرد: او را مورد آزمايش قرار داديم، راه را به او نمايانديم، آن وقت اين خود اوست كه بايد راه خويشتن را انتخاب كند. بنابراين، از اين بيان قرآن معلوم مىشود كه " كامل انسان " به دليل همين " امشاج بودن "، با " كامل فرشته " فرق مىكند.
پاورقى:
. 1 سوره انسان، آيه. 2
. 2 سوره انسان، آيات 2 و. 3
[صفحه: 40]
-------------------- نام فصل: لزوم هماهنگى در رشد ارزشها --------------------
لزوم هماهنگى در رشد ارزشها
كمال انسان در تعادل و توازن اوست، يعنى انسان با داشتن اين همه استعدادهاى گوناگون هر استعدادى كه مىخواهد باشد آن وقت انسان كامل است كه فقط به سوى يك استعداد گرايش پيدا نكند و استعدادهاى ديگرش را مهمل و معطل نگذارد و همه را در يك وضع متعادل و متوازن، همراه هم رشد دهد كه علما مىگويند اساسا حقيقت عدل به " توازن " و " هماهنگى " برمىگردد. مقصود از هماهنگى در اينجا اين است كه در عين اينكه همه استعدادهاى انسان رشد مىكند، رشدش رشد هماهنگ باشد. مثال سادهاى برايتان عرض مىكنم: يك كودك كه رشد مىكند، دست، پا، سر، گوش، بينى، زبان، دهان، دندان، احشاء و امعاء و ساير چيزها را داراست. كودك سالم كودكى است كه همه اعضايش به طور هماهنگ رشد مىكنند. حال اگر فرض كنيم كه يك انسان فقط بينىاش رشد كند و ساير قسمتهاى بدنش رشد نكند مثل كاريكاتورهايى كه مىكشند يا فقط چشمهايش رشد كنند، يا فقط كلهاش رشد كند و تنش رشد نكند و برعكس، و يا دستش رشد كند و پايش رشدنكند و يا پايش رشد كند و دستش رشد نكند، چنين انسانى رشد كرده است، ولى رشد ناهماهنگ. انسان كامل آن انسانى است كه همه ارزشهاى انسانى در او رشد كنند و هيچكدام بىرشد نمانند و [به علاوه] همه، هماهنگ با يكديگر رشد كنند و رشد هر كدام از اين ارزشها به حد اعلى برسد، آن وقت اين
[صفحه: 41]
انسان مىشود انسان كامل، انسانى كه قرآن از او تعبير به امام مىكند: " «و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما " (1). ابراهيم بعد از آنكه از امتحانهاى گوناگون و بزرگ الهى بيرون آمد و همه را به انتها رسانيد و در همه آن امتحانها نمره عالى و بيست گرفت، [به مقام امام يعنى " انسان كامل " رسيد]. يكى از امتحانهاى بزرگ ابراهيم (ع) آماده شدن او براى بريدن سر فرزند خودش با دست خود در راه خدا بود، او تا اين حد تسليم بود كه وقتى فهميد خداست كه به او امر مىكند، بدون چون و چرا حاضر شد. " «فلما اسلما و تله للجبين» " (2) ابراهيم آماده كامل براى سر بريدن و اسماعيل هم آماده كامل براى ذبح شدن بود " «و ناديناه ان يا ابراهيم 0 قد صدقت الرؤيا» " (3) آنچه ما مىخواستيم تا همينجا بود، ما واقعا از تو نمىخواستيم سر فرزندت را ببرى، مىخواستيم ببينيم كه مقام تسليم تو در مقابل امر ما و رضاى ما تا چه حد ظهور و بروز مىكند. بعد از آنكه ابراهيم از عهده همه امتحانها از به آتش افتادن تا فرزند را به قربانگاه بردن برمىآيد و به تنهايى با يك قوم و يك ملت مبارزه مىكند، آنگاه به او [خطاب مىشود]: «انى جاعلك للناس اماما» تو اكنون به حدى رسيدهاى كه مىتوانى الگو باشى، امام و پيشوا باشى، مدل ديگران باشى و به تعبير ديگر، تو انسان كاملى، انسانهاى ديگر براى كامل شدن بايد خود را با تو تطبيق دهند.
پاورقى:
. 1 اين آيه را انشاءالله در جلسه ديگرى برايتان به تفصيل، تفسير مىكنم.
. 2 سوره الصافات، آيه. 103
. 3 سوره الصافات، آيات 104 و. 105
[صفحه: 42]
على (ع) انسان كامل است، براى اينكه " همه ارزشهاى انسانى "، " در حد اعلى " و به طور " هماهنگ " در او رشد كرده است، يعنى هر سه شرط [مذكور] را داراست. مسئله هماهنگى را بايد يك مقدار توضيح دهم. جزر و مد دريا را ديدهايد و يا حداقل شنيده ايد. دريا دائما در حال جزر و مد است (1)، گاهى از اين طرف و گاهى از آن طرف كشيده مىشود و دائما خروشان است. روح انسان و به تبع آن، جامعه انسانى، اين حالت جزر و مدى را كه در دريا هست داراست. روح انسان دائما در حال جزر و مد است، از اين طرف و آن طرف كشيده مىشود. جامعهها نيز گاهى به اين طرف و آن طرف كشيده مىشوند. البته منشأ كشيده شدن جامعهها ممكن است افراد يا جريانهاى ديگرى باشد ولى اين قضيه هست. حتى ارزشهاى انسانى انسان هم همينطور است (2) يعنى شما افرادى را مىبينيد كه واقعا گرايششان گرايش انسانى است، اما گاهى در جهت يك گرايش از گرايشهاى انسانى، " مد " پيدا مىكنند و كشيده مىشوند، به طورى كه همه ارزشهاى ديگر فراموش مىشود. اينها مثل همان آدمى مىشوند كه فقط گوش يا بينى يا دستش رشد كرده است. اين يك نكتهاى است كه غالبا جامعهها از راه گرايش
پاورقى:
. 1 مىگويند و از قديم هم اين مطلب را كشف كرده بودند كه جاذبه ماه بر جزر و مد درياها تأثير دارد.
. 2 ما فعلا به آن كششهاى خاكى و حيوانى كارى نداريم.
[صفحه: 43]
صد درصد به باطل، به گمراهى كشيده نمىشوند، بلكه از افراط در يك حق به فساد كشيده مىشوند. بسيارى از انسانها نيز از اين راه به فساد كشيده مىشوند.
-------------------- نام فصل: نمونههاى افراط در رشد يك ارزش خاص --------------------
نمونههاى افراط در رشد يك ارزش خاص
-------------------- نام فصل: . 1 عبادت --------------------
. 1 عبادت يكى از ارزشهاى انسانى كه اسلام آن را صد درصد تأييد مىكند، عبادت است. عبادت به همان معنى خاصش مورد نظر است، (1) يعنى همان خلوت با خدا، نماز، دعا، مناجات، تهجد، نماز شب و مانند آن كه جزء متون اسلام است و از اسلام، حذف شدنى نيست. عبادت يك ارزش واقعى است، ولى اگر مراقبت نشود، جامعه [به حد افراط] به سوى اين ارزش كشيده مىشود، يعنى اساسا اسلام فقط مىشود عبادت كردن، فقط مىشود مسجد رفتن، نماز مستحب خواندن، دعا خواندن، تعقيب خواندن، غسلهاى مستحب به جا آوردن، تلاوت قرآن. اگر جامعه در اين مسير به حد افراط برود، همه ارزشهاى ديگر آن محو مىشود، چنانكه مىبينيم در تاريخ اسلام چنين مدى در جامعه اسلامى پيدا شده و حتى در افراد [چنين مدى را]
پاورقى:
. 1 البته در اسلام هر كارى كه انسان براى خدا انجام دهد، عبادت است. انسان وقتى كه دنبال كار و كسب و شغل و فعاليت مىرود و قصدش اين است كه با اين كار، خود را [از ديگران] بىنياز گرداند و عائلهاش را اداره كند و به جامعه خود خدمت نمايد، در حال عبادت است.
[صفحه: 44]
مىبينيم. افراد صد درصد بىغرض كه هيچ نمىشود آنها را متهم كرد به اين وادى افتادهاند و وقتى به اين جاده كشيده شدند، ديگر نمىتوانند تعادل را حفظ كنند. چنين شخصى نمىتواند [بفهمد] كه خدا او را انسان آفريده، فرشته كه نيافريده است. اگر فرشته بود، بايد از اين راه مىرفت. انسان بايد ارزشهاى مختلف را به طور هماهنگ در خود رشد دهد. به پيغمبر اكرم (ص) خبر دادند كه عدهاى از اصحاب، غرق در عبادت شدهاند. ناراحت و عصبانى به مسجد تشريف آورد و فرياد كشيد: «ما بال اقوام؟ " چه مىشود گروههائى را؟ چه شان است؟ (تعبير مؤدبانهاى است، كأنه [به تعبير عاميانه] مىگوئيم چه مرضى دارند؟) شنيدهام چنين افرادى در امت من پيدا شدهاند. من كه پيغمبر شما هستم اينطور نيستم، هيچوقت همه شب تا صبح را عبادت نمىكنم، قسمتى از آن را استراحت مىكنم، مىخوابم، من به خاندان و همسران خود، رسيدگى مىكنم، هر روز روزه نمىگيرم، بعضى روزها روزه مىگيرم، روزهاى ديگر را حتما افطار مىكنم، كسانى كه اين كارها را پيش گرفتهاند، از سنت من خارجند. پيغمبر وقتى احساس مىكند يك ارزش از ارزشهاى اسلامى، ساير ارزشها را در خود محو مىكند، يعنى جامعه اسلامى به يك طرف مد پيدا كرده است، شديدا با آن مبارزه مىكند. عمرو بن عاص دو پسر دارد: يكى به نام محمد كه تيپ پدرش است، يعنى
[صفحه: 45]
آن پسر ديگر به پدر مىگفت: خيرى از على نمىبينى، برو طرف معاويه. يكوقت پيغمبر به [عبد الله] رسيد و فرمود: چنين به من خبر دادهاند كه شبها تا صبح عبادت مىكنى و روزها روزه مىگيرى. گفت: بله يا رسول الله. فرمود: ولى من چنين نيستم و قبول هم ندارم و اين كار درست نيست، اين كار را ترك كن. گاهى جامعه به سوى زهد كشيده مىشود. زهد، خودش حقيقتى است، قابل انكار نيست، يك ارزش است و داراى آثار و فوائد. محال و ممتنع است كه جامعهاى روى سعادت ببيند، يا لااقل آن را بتوانيم جامعه اسلامى بشماريم، در حالى كه در آن جامعه اين عنصر و اين ارزش وجود نداشته باشد. اما مىبينيد گاهى همين ارزش، جامعه را به سوى خود مىكشد، ديگر همه چيز مىشود زهد و غير از زهد، چيز ديگرى نيست.
-------------------- نام فصل: . 2 خدمت به خلق --------------------
. 2 خدمت به خلق يكى از ارزشهاى قاطع و مسلم انسان كه اسلام آن را صد درصد تأييد مىكند و واقعا ارزشى انسانى است، خدمتگزار خلق خدا بودن است. در اين زمينه پيغمبر اكرم زياد تأكيد فرموده است. قرآن كريم در زمينه تعاون و كمك دادن و خدمت كردن به يكديگر مىفرمايد: " «ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من امن بالله و اليوم الاخر و الملائكة و الكتاب و النبيين و اتى المال على حبه ذوى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل و السائلين و فى الرقاب» " (1).
پاورقى:
. 1 سوره بقره، آيه. 177
[صفحه: 46]
اما يكدفعه انسان مثل سعدى البته سعدى در عمل اينطور نبوده، زبان شعر است مىگويد: " عبادت به جز خدمت خلق نيست "، (1) همين يكى است و بس. [عدهاى با گفتن اين سخن] مىخواهند ارزش عبادت را نفى كنند، ارزش زهد را نفى كنند، ارزش علم را نفى كنند، ارزش جهاد را نفى كنند، اين همه ارزشهاى عالى و بزرگى را كه در اسلام براى انسان وجود دارد، يكدفعه نفى كنند. مىگويند: مىدانيد " انسانيت " يعنى چه؟ يعنى خدمت به خلق خدا. مخصوصا بعضى از اين روشنفكرهاى امروز خيال مىكنند به يك منطق خيلى خيلى عالى دست يافتهاند و اسم آن منطق خيلى عالى را انسانيت و انسان گرائى مىگذارند. انسان گرائى يعنى چه؟ [مىگويند:] يعنى خدمت كردن به خلق، ما به خلق خدا خدمت مىكنيم. [مىگوئيم:] بايد هم به خلق خدا خدمت كرد، اما خود خلق خدا چه مىخواهد باشد؟ فرض كنيم شكم خلق خدا را سير كرديم و تنشان را پوشانديم، تازه ما به يك حيوان خدمت كردهايم. اگر ما براى آنها ارزش بالاترى قائل نباشيم و اصلا همه ارزشها منحصر به خدمت به خلق خدا باشد و نه در خود ما ارزش ديگرى وجود داشته باشد و نه در ديگران ارزش ديگرى وجود داشته باشد، تازه خلق خدا مىشوند مجموعهاى از گوسفندها، مجموعهاى از اسبها. شكم يك عده حيوان را سير كردهايم، تن يك عده حيوان را پوشاندهايم. البته اگر انسان، شكم حيوانها را هم سير كند به هر حال كارى كرده است، ولى آيا حد اعلاى انسان اين است كه در حيوانيت باقى بماند و حد اعلاى خدمت من اين است كه به حيوانهايى
پاورقى:
. 1 [استاد درباره مقصود سعدى از اين شعر، در جلسه يازدهم توضيح مىدهند].
[صفحه: 47]
مثل خودم خدمت كنم و حيوانهايى مثل خودم هم حد اعلاى خدمتشان اين است كه به حيوانى مثل خودشان كه من باشم خدمت كنند؟ نه، خدمت به انسان [ارزش والائى است]، ولى انسان به شرط انسانيت. هميشه اين حرف را گفته ايم: لومومبا انسان است، موسى چومبه هم انسان است، اگر بنا باشد فقط مسئله، مسئله خدمت به خلق باشد، خوب موسى چومبه يك خلق است و لومومبا هم يك خلق ديگر، پس چرا ميان اينها تفاوت قائل مىشويد؟ چه فرقى است ميان ابوذر و معاويه، اگر حساب خدمت به خلق است؟ [آيا به هر دو بايد خدمت كرد؟] پس اينكه انسانيت يعنى خدمت به خلق و هيچ ارزش ديگرى ندارد، باز يك نوع افراط ديگرى است.
-------------------- نام فصل: . 3 ازادى --------------------
. 3 آزادى آزادى يكى از بزرگترين و عاليترين ارزشهاى انسانى است و به تعبير ديگر، [جزء] معنويات انسان است (معنويات انسان يعنى چيزهايى كه مافوق حد حيوانيت اوست). " آزادى " براى انسان ارزشى مافوق ارزشهاى مادى است. انسانهايى كه بويى از انسانيت بردهاند حاضرند با شكم گرسنه و تن برهنه و در سخت ترين شرايط زندگى كنند ولى در اسارت يك انسان ديگر نباشند، محكوم انسان ديگر نباشند، آزاد زندگى كنند. مىدانيد كه - معالاسف - (1) بوعلى سينا مدتى وزير بود.
پاورقى:
. 1 " مع الاسف " بايد گفت، براى اينكه اين مرد در اثر وزارت، از كار علمى خود باز ماند. او با آن نبوغ خارقالعادهاى كه داشت، اگردنبال وزارت و رياست نمىرفت. >
[صفحه: 48]
بوعلى غرق عرق شد و باشتاب تمام گذشت. بوعلى ديد منطقى است كه جواب ندارد، واقعيتى است. در منطق حيوانى و در منطق خاكى معنى ندارد كه انسان، مرغ و پلو و اسب و كنيز و غلام و " بروبيا " را رها كند و بيايد كناسى كند و بعد، از آزادى و آزادگى سخن براند. آزادى و آزادگى چيست؟ مگر
پاورقى:
> كار خيلى بزرگترى از آنچه كرده است، براى بشر انجام مىداد. اشخاصى مثل ملاصدرا هميشه متأسفند كه چرا اين مرد در اين وادى افتاد.
. 2 جلد اول، صفحه 113، چاپ دوم.
[صفحه: 49]
يك چيز محسوس و ملموس است؟ نه، محسوس و ملموس نيست، ولى براى وجدان عالى بشر، آزادى آنقدر ارزش دارد كه كناسى را بر اسارت ترجيح مىدهد. آزادى واقعا يك ارزش بزرگ است. گاهى انسان مىبيند در بعضى از جوامع، اين ارزش به كلى فراموش شده، ولى يك وقت هم مىبيند اين حس در بشر بيدار مىشود. بعضى افراد مىگويند بشريت و بشر يعنى آزادى، و غير از آزادى، ارزش ديگرى وجود ندارد، يعنى مىخواهند تمام ارزشها را در اين يك ارزش كه نامش " آزادى " است، محو كنند. [ " آزادى "، تنها ارزش نيست،] ارزش ديگر " عدالت " است، ارزش ديگر " حكمت " است، ارزش ديگر " عرفان " است و چيزهاى ديگر.
-------------------- نام فصل: . 4 عشق --------------------
. 4 عشق گاهى عشق - مثل آنچه كه در عرفان و تصوف و در غزليات عرفانى ما هست - تنها ارزش انسانى مىشود. " جلوهاى كرد رخش ديد ملك عشق نداشت " و يا: فرشته عشق نداند كه چيست، قصه مخوان بخواه جام و گلابى به خاك آدم ريز (1) ديگر، تمام ارزشهاى ديگر حتى عقل [فراموش مىشوند].
پاورقى:
. 1 [استاد در حاشيه خود بر ديوان حافظ چنين نوشتهاند: " در نسخه انجوى چنين است: به نظر ما، در مصراع اول، نسخه انجوى و در مصراع دوم، نسخه حاضر [كه مصراع اول آن چنين است:
فرشته عشق نداند كه چيست اى ساقى
] مرجع است. " ]
[صفحه: 50]
عرفا كه گرايششان به ارزش عشق است اصلا گرايش ضد عقل دارند و رسما با عقل مبارزه مىكنند. حافظ مىگويد: صوفى از پرتو مىراز نهانى دانست گوهر هر كس از اين لعل توانى دانست شرح مجموعه گل (1) مرغ سحر داند و بس كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست مىخواهد بگويد فقط و فقط عارف با مركب عشق، به عرفان حق مىرسد. در چند بيت بعد مىگويد: اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست مخاطبش در اين بيت، بوعلى سيناست كه در آخر اشارات [سخن از عشق گفته است]. پس، از نظر اينها اساسا انسان و انسانيت عبارت از " عشق " مىشود و عقل به دليل اينكه عقال و پاىبند است، به كلى محكوم مىشود. يك وقت هم مىبينيد تنها ارزش، مىشود ارزش " عقل و فكر ". انسان مىگويد اين حرفها چيست، اينها همه خيالات است، اينها چنين و چنان است. بوعلى سينا گاهى در بين صحبتهايش مىگويد: " اين حرفها، اشبه به خيالات صوفيه است، بايد با مركب عقل جلو رفت ". اينها ارزشهاى گوناگونى است كه در بشر وجود دارد: عقل، عشق، محبت، عدالت، خدمت، عبادت، آزادى و انواع ديگر
پاورقى:
. 1 " مجموعه گل " يعنى ذات مستجمع جميع كمالات، يعنى ذات حق.
[صفحه: 51]
ارزشها. حال كدام انسان، انسان كامل است، او كه فقط عابد محض است؟ او كه فقط آزاده محض است؟ او كه فقط عاشق محض است؟ او كه فقط عاقل محض است؟ نه، هيچكدام " انسان كامل " نيست، انسان كامل آن انسانى است كه " همه اين ارزشها "، " در حد اعلى " و " هماهنگ با يكديگر " در او رشد كرده باشد. على (ع) چنين انسانى است.
-------------------- نام فصل: جامعيت نهجالبلاغه --------------------
جامعيت نهجالبلاغه
نهجالبلاغه - كه من نمىتوانم بگويم كتاب على است (1) - چگونه كتابى است؟ در نهجالبلاغه عناصر گوناگون را مىبينيد. وقتى انسان نهجالبلاغه را مطالعه مىكند، گاهى خيال مىكند بوعلى سيناست كه دارد حرف مىزند، يك جاى ديگر را كه مطالعه مىكند، خيال مىكند ملاى رومى يا محى الدين عربى است كه دارد حرف مىزند، جاى ديگرش را كه مطالعه مىكند، مىبيند يك مرد
پاورقى:
. 1 چون معالاسف انتخابى است كه سيد رضى از قسمتهايى از سخنان اميرالمؤمنين كرده است. سيد رضى كه مردى اديب بوده، فقط مىتوانسته با يك جنبه از نهجالبلاغه تماس بگيرد [يعنى] شاهكارهاى ادبى كلام اميرالمؤمنين را انتخاب كرده است. آنچه كه الان در نهجالبلاغه هست در حدود دويست و بيست و نه خطبه است، در صورتى كه مسعودى صاحب مروج الذهب كه صدسال قبل از سيد رضى بوده چون در متن مروج الذهب، گاهى مىنويسد الان سال 333 است مىگويد: " الان در حدود چهارصد و هشتاد خطبه از على (ع) در دست مردم است ". [با اين وصف] چطور بعضى مىگويند كه نهجالبلاغه بعد از سيدرضى پيدا شده است؟!
[صفحه: 52]
حماسى مثل فردوسى است كه دارد حرف مىزند، يا فلان مرد آزاديخواه كه جز آزادى چيزى سرش نمىشود دارد حرف مىزند، يك جاى ديگر را كه مطالعه مىكند، خيال مىكند يك عابد گوشهنشين و يك زاهد گوشهگير و يا يك راهب دارد حرف مىزند. همه ارزشهاى انسانى را [در على (ع) مىبينيم]، چون سخن، نماينده روح گوينده است. ببينيد على چقدر بزرگ است و ما چقدر كوچك! تا حدود پنجاه سال پيش كه گرايش جامعه ما در مسائل دينى و مذهبى فقط روى ارزش زهد و عبادت بود، وقتى واعظى بالاى منبر مىرفت كدام قسمت از نهجالبلاغه ر ا مىخواند؟ حدود ده تا بيست خطبه بود كه معمول بود خوانده شود. كدام خطبهها؟ خطبههاى زهدى و موعظهاى نهجالبلاغه، [مانند اين خطبه كه اينطور شروع مىشود:] «ايها الناس انما الدنيا دار مجاز، و الاخرش دار قرار، فخذوا من ممركم لمقركم» (1). باقى خطبههاى نهجالبلاغه مطرح نبود، چون اصلا جامعه نمىتوانست آنها را جذب كند. جامعه به سوى يك سلسله ارزشها گرايش پيدا كرده بود و [فقط] همان قسمت نهجالبلاغه كه در جهت آن گرايشها و ارزشها بود، معمول بود. صد سال مىگذشت و شايد يك نفر پيدا نمىشد كه " فرمان اميرالمؤمنين به مالك اشتر " را كه خزانهاى از دستورهاى اجتماعى و سياسى است بخواند، چون اصلا روح جامعه اين نشاط و اين موج را نداشت. مثلا آنجا كه على (ع) مىگويد: «فانى سمعت رسول الله (ص) يقول فى غير موطن " لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى»
پاورقى:
. 1 نهج البلاغه عبده، خطبه. 201
[صفحه: 53]
«غير متتعتع» " (2). على (ع) مىگويد كه از پيغمبر مكرر شنيدم كه مىفرمود: هيچ امتى به مقام قداست و طهارت و مبرا و خالى بودن از عيب نمىرسد، مگر قبلا به اين مرحله رسيده باشد كه ضعيف در مقابل قوى بايستد و حق خود را مطالبه كند، بدون اينكه لكنت زبان پيدا كند. جامعه پنجاه سال پيش نمىتوانست ارزش اين حرف را درك كند، چون جامعه يك ارزشى بود، فقط به سوى يك ارزش يا دو ارزش گرايش كرده بود، (1) ولى كلام على (ع) است كه همه ارزشهاى انسانى در آن موجود مىباشد و اين ارزشها در تاريخ زندگى و شخصيت على (ع) موجود است.
-------------------- نام فصل: اوصاف على (ع) --------------------
اوصاف على (ع)
ما اگر على را الگو و امام خود بدانيم، يك انسان كامل و يك انسان متعادل و يك انسانى را كه همه ارزشهاى انسانى به طور هماهنگ در او رشد كرده است، [پيشواى خود قرار دادهايم]. وقتى شب مىشود و خلوت شب فرا مىرسد، هيچ عارفى به پاى او نمىرسد. آن روح عبادت كه جذب شدن و كشيده شدن به سوى حق و پرواز به سوى خداست، با شدت در او رخ مىدهد، مثل آن حالتى كه انسان در مطلبى داغ مىشود. مثلا وقتى در حالت
پاورقى:
. 2 نهجالبلاغه، نامه. 53
. 1 جامعه خودمان را نمىخواهم تقديس كنم، ولى باز در جامعه ما بعضى ارزشها پيدا شده كه خيلى جاى خوشوقتى است، ولى اين بيم را دارم كه اين ارزشها باز يك جانبه و يكطرفه شود و سبب محو بعضى ارزشهاى ديگر گردد.
[صفحه: 54]
جنگ و دعوا و ستيز است، چاقو قسمتى از بدنش را مىبرد و يك تكه گوشت از بدنش به طرفى انداخته مىشود ولى آنچنان توجهش متمركز مبارزه است كه احساس نمىكند يك قطعه گوشت از بدنش جدا شده است. على در حال عبادت چنان گرم مىشود و آن عشق الهى چنان در وجودش شعله مىكشد كه اصلا گوئى در اين عالم نيست. خودش گروهى را اينطور توصيف مىكند: «هجم بهم العلم على حقيقة البصيرش و باشروا روح اليقين، و استلانوا ما استوعره المترفون، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون، و صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلى " (2). با مردمند و با مردم نيستند، در حالى كه با مردمند، روحشان با عاليترين [مقامها] وابسته است. در حال عبادت تير را از بدنش بيرون مىآورند، ولى او آنچنان مجذوب حق و عبادت است كه متوجه نمىشود، حس نمىكند. آنچنان در محراب عبادت مىگريد و به خود مىپيچد كه نظيرش را كسى نديده است. روز كه مىشود، گوئى اصلا اين آدم، آن آدم نيست. با اصحابش كه مىنشيند، چنان چهرهاش باز و خندان است (1) كه از جمله اوصافش اين بود كه هميشه قيافهاش باز و شكفته است. به قدرى على (ع) به اصطلاح خوش مجلس و حتى بذلهگو بود كه عمروعاص وقتى عليه على (ع) تبليغ مىكرد، مىگفت: او به درد
پاورقى:
. 2 نهجالبلاغه، حكمت. 147
. 1 برخلاف زهاد و عباد ما كه وقتى زاهد و عابد مىشوند، خاصيت زهدشان اين است كه رويشان را ترش مىكنند، عبوس مىشوند و به همه مردم منت دارند.
[صفحه: 55]
خلافت نمىخورد، چون خنده روست، آدم خنده رو كه به درد خلافت نمىخورد، " خلافت "، آدم عبوس مىخواهد كه مردم از او بترسند. اين را هم خودش در نهجالبلا غه نقل مىكند (1): «عجبا لابن النابغة يزعم لاهل الشام أن فى دعابة و انى امرو تلعابة». [از پسر نابغه تعجب مىكنم كه] مىگويد على خيلى با مردم خوش و بش مىكند، خيلى شوخى و مىكند، مزاح است. با دشمن كه در ميدان جنگ به صورت يك مجاهد روبرو مىشود، باز چهرهاش باز و خندان است كه دربارهاش گفتهاند:
هو البكاء فى المحراب ليلا
هو الضحاك اذا اشتد الضراب
اوست كه در محراب عبادت، بسيار گريان و در ميدان نبرد، بسيار خندان است. " بكاء " يعنى بسيار گريان و " ضحاك " يعنى بسيار خندان). او چگونه موجودى است؟ او انسان قرآن است. قرآن، اينچنين انسانى مىخواهد. " «ان ناشئة الليل هى اشد وطأ و اقوم قيلا 0 ان لك فى النهار سبحا طويلا» " (2) شب را براى عبادت بگذار و روز را براى شناورى در زندگى و اجتماع. على (ع) گويى شب يك شخصيت، و روز شخصيتى ديگر است. حافظ (3) چون مفسر است و پيچ و تابهاى قرآن را خوب درك
پاورقى:
. 1 خطبه. 82
. 2 سوره مزمل، آيات 6 و. 7
. 3 در اين موضوع شعرى از حافظ را برايتان مطرح مىكنم، زيرا حافظ جزء كسانى است كه >
[صفحه: 56]
مىكند، با زبان رمزى خود، همين موضوع را كه شب وقت عبادت و روز موقع حركت و رفتن به دنبال زندگى است، در اشعارش آورده است:
روز در كسب هنر كوش كه مىخوردن روز *** دل چون آينه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت مىصبح فروغ است كه شب *** گرد خرگاه افق پرده شام اندازد
(2)
پاورقى:
> مىخواهند آنان را وسيلهاى براى گمراهى و انحراف جوانان قرار دهند. وقتى جوانان ببينند يك شخصيت خيلى بزرگ و شاعر هنرمند عالى كارش شرابخوارى و هرزگى بوده، مىگويند بنابراين ما هم برويم مثل حافظ بشويم، از او كه بهتر نيستيم، در صورتى كه اشعار حافظ، همه، عرفان و معنى است و تمام شعرهايش به صورت رمز است. تاريخ اينطور بيان كرده كه اساسا يك مرد عالم بوده نه شاعر، و تا دويست سال بعد [از وفاتش] عالمى شمرده مىشد كه گاهى هم شعر مىگفته است. بعد از دويست سال جنبههاى علمى او " مغفول عنه " و فراموش شد و به صورت يك شاعر، معروف شد. عالمى بود كه كارش تفسير قرآن هم بود و اصلا مفسر قرآن بود و معمولا كتاب " كشاف " زمخشرى را تدريس مىكرد. مردى بود عارف و مفسر و عالم، و اساسا در اين عوالمى [كه برخى مىگويند] نبوده است، ولى زبان شعرش، زبان رمز است.
. 2 [استاد در حواشى خود بر " ديوان حافظ " در كنار اين شعر چنين نوشتهاند: " مقصود اين است كه روز، وقت خلوت و حالات خاص نيست: ان لك فى النهار سبحا طويلا، شب است كه وقت خلوت و انس و فيض است: " «ان ناشئة الليل هى اشد وطأ و اقوم قيلا 0 و من الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا». بنابراين، اين دو بيت در رديف ابياتى است كه از ذكر و ورد و مناجات و خلوت سحر، ياد كرده است ". سپس استاد محل ابيات ديگر حافظ در اين زمينه را مشخص كردهاند].
[صفحه: 57]
على (ع) روز و شبش اينگونه است. اين تعبير " جامع الاضداد بودن " كه ما درباره انسان كامل مىگوئيم، صفتى است كه از هزار سال پيش على (ع) با آن شناخته شده است. حتى خود سيد رضى در مقدمه نهجالبلاغه مىگويد: مطلبى كه هميشه با دوستانم در ميان مىگذارم و اعجاب آنها را برمىانگيزم، اين موضوع است كه جنبههاى گوناگون سخنان على (ع) [به گونهاى است] كه انسان، در هر قسمتى از سخنان كه وارد مىشود، مىبيند به يك دنيايى رفته است، گاهى در دنياى عباد است و گاهى در دنياى رهاد، گاهى در دنياى فلاسفه است و گاهى در دنياى عرفا، گاهى در دنياى سربازان و افسران است و گاهى در دنياى حكام عادل، گاهى در دنياى قضات است و گاهى در دنياى مفتىها، على (ع) در همه دنياها وجود دارد و از هيچ دنيايى از دنياهاى بشريت، غائب نيست. صفى الدين حلى - كه در قرن هشتم هجرى مىزيسته است - مىگويد:
جمعت فى صفاتك الاضداد *** فلهذا عزت لك الانداد
اضداد در تو يك جا جمع شدهاند، بعد مىگويد:
زاهد حاكم حليم شجاع *** ناسك فاتك فقير جواد
(1)
پاورقى:
. 1 [استاد، پنج بيت از اين شعر را در كتاب سيرى در نهجالبلاغه، صفحه29 آوردهاند. تمام شعر 15 بيت است كه طالبان مىتوانند به ديوان صفىالدين حلى صفحات 88 و 89 مراجعه كنند].
[صفحه: 58]
هم حليمى در نهايت درجه حلم و [هم] شجاعى در نهايت درجه شجاعت، خونريزى در نهايت درجه خونريزى - در جايى كه بايد خون كثيفى را ريخت - و عابد هستى در منتها درجه عبادت، فقيرى و جواد! ندارى و بخشنده هستى، ندارى و آنچه به دستت مىآيد مىبخشى كه:
قرار در كف آزادگان نگيرد مال *** نه صبر در دل عاشق، نه آب در غربال
همينطور على را توصيف مىكند:
خلق يخجل النسيم من العطف *** و بأس يذوب منه الجماد
در يكجا اخلاق تو آنچنان لطيف و رقيق و آنچنان نازك است كه نسيم از لطافت اين اخلاق، شرمسار است، و آنچنان شجاعت و تهاجم و روح مجاهدهاى دارى كه سنگها و جمادات و فلزات در برابر آن، آب مىشوند. روح تو آن نسيم لطيف است يا اين قدرت و صلابت و قوت؟ تو چگونه موجودى هستى؟! پس انسان كامل يعنى انسانى كه قهرمان همه ارزشهاى انسانى است، در همه ميدانهاى انسانيت، قهرمان است. ما چه درسى بايد بياموزيم؟ اين درس را بايد بياموزيم كه اشتباه نكنيم كه فقط يك ارزش را بگيريم و ارزشهاى ديگر را فراموش كنيم. ما نمىتوانيم در همه ارزشها قهرمان باشيم، ولى در حدى كه مىتوانيم، همه ارزشها را با يكديگر داشته باشيم، اگر انسان كامل نيستيم، بالاخره يك " انسان متعادل " باشيم. آن وقت است كه ما به صورت يك مسلمان واقعى در همه ميدانها درمىآئيم. پس اين معنى انسان كامل و اين هم نمونهاى از آن كه انشاءالله در
[صفحه: 59]
جلسه آينده بقيه مطلب را براى شما عرض مىكنم.
-------------------- نام فصل: آخرين روزهاى حيات على (ع) --------------------
آخرين روزهاى حيات على (ع)
آخرين ماه مبارك رمضانى كه بر على (ع) گذشت، يك ماه رمضان ديگرى بود و صفاى ديگرى داشت. براى خاندان على اين ماه رمضان از همان روز اول، توأم با دلهره و اضطراب بود، چون روش على در اين ماه با همه ماه رمضانهاى ديگر تفاوت داشت. باز يكى از همان خصلتهاى قهرمانى او را - كه در نهجالبلاغه هست - در مقدمه اين قسمت از عرايضم عرض مىكنم. على (ع) مىفرمايد: «لما انزل الله سبحانه قوله: " «الم 0 احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنا و هم لا يفتنون» " (1) علمت ان الفتنه لا تنزل بنا و رسول الله (ص) بين اظهرنا» وقتى اين آيه نازل شد، فهميدم كه بعد از پيغمبر فتنهها و آزمايشهاى بزرگى براى اين امت پيش مىآيد. «فقلت: يا رسول الله، ما هذه الفتنه التى اخبرك الله تعالى بها؟ " در عين حال سؤال كردم: يا رسول الله! مقصود از فتنهاى كه در اين آيه آمده است چيست؟ فرمود: «يا على ان امتى سيفتنون من بعدى» بعد از من، امت من مورد امتحان و آزمايش قرار مىگيرند. «فقلت: يا رسول الله ا و ليس قد قلت لى يوم احد حيث استشهد من استشهد من المسلمين و حيزت عنى الشهادش، فشق ذلك على " وقتى على (ع) شنيد كه پيغمبر (ص) مىميرد و بعد از
پاورقى:
. 1 سوره عنكبوت، آيات 1 و 2 [آيا مردم گمان كردهاند رها شدهاند كه بگويند ايمان آورديم و مورد آزمايش قرار نگيرند؟].
[صفحه: 60]
پيغمبر امتحانها و آزمايشها پيش مىآيد، به ياد امرى در گذشته افتاد، فرمود: يا رسولالله! آن روزى كه در احد شهيد شد آنكه شهيد شد - هفتاد نفر از مسلمين شهيد شدند، كه در رأس آنها جناب حمزشبن عبدالمطلب قرار داشت و على (ع) جزء قهرمانهاى احد بود - و به فيض شهادت نائل شدند آنها كه نائل شدند " «وحيزت عنى الشهادش» " و " شهادت " از من دور شد و از اين فيض محروم ماندم و خيلى ناراحت شدم، به شما عرض كردم يا رسول الله چرا اين فيض از من گرفته شد (1)؟ فرموديد: «ابشر فان الشهادش من ورائك» اگر در اينجا شهيد نشدى، عاقبت امر در راه خدا شهيد خواهى شد. سپس پيامبر فرمود: «ان ذلك لكذلك فكيف صبرك اذن؟ " [به تحقيق كه اينچنين است، پس] صبر تو در شهادت چگونه خواهد بود؟ عرض كرد: «ليس هذا من مواطن الصبر و لكن من مواطن البشرى و الشكر» (2) يا رسول الله! نفرمائيد كه چگونه صبر مىكنى، بفرمائيد چگونه سپاسگزار هستى، آنجا كه جاى صبر نيست، جاى شكر است. در اثر خبرهايى كه پيغمبر اكرم داده بود و علائمى كه خود على (ع) مىدانست و گاهى اظهار مىكرد، ناراحتى و اضطراب در ميان اهل بيت و اصحاب نزديكش پيدا شده بود. چيزهاى عجيبى
پاورقى:
. 1 على (ع) در احد يك جوان بيست و پنج ساله است، تازه با زهرا (س) ازدواج كرده است و يك فرزند، بيشتر ندارد كه امام حسن (ع) است. [معمولا] يك خاندان جوان، همه آرزويشان اين است كه زندگى شان كم كم پيش برود، ولى على را ببينيد كه آرزوى بزرگش اين است كه در راه خدا شهيد شود.
. 2 نهجالبلاغه، خطبه. 154
[صفحه: 61]
مىگفت. در اين ماه رمضان در خانه فرزندانش افطار مىكرد (1)، هر شب مهمان يكى از فرزندان بود، يك شب مهمان امام حسن و يك شب مهمان امام حسين و يك شب مهمان دخترش زينب، كه زن عبدالله بن جعفر بود، و از هميشه كمتر غذا مىخورد. بچهها دلشان به حال اين پدر مىسوخت و واقعا رقت مىكردند. گاهى مىپرسيدند: پدرجان! چرا اينقدر كم غذا مىخورى؟ مىفرمود: مىخواهم در حالى خداى خود را ملاقات كنم كه شكمم گرسنه باشد. [بچهها] مىفهميدند كه على در يك حالت انتظارى است. گاهى به آسمان نگاه مىكرد و مىگفت: حبيبم پيغمبر كه به من خبر داده است، راست گفته است، سخن او دروغ نيست، نزديك است، نزديك است، روز سيزدهم ماه رمضان موضوعى گفت كه از همه وقت، بيشتر ناراحتى ايجاد كرد. ظاهرا روز جمعهاى بود كه خطبه مىخواند.. (2). فرزندم حسين! از اين ماه چند روز باقى مانده است؟ [پاسخ داد] پدر جان! هفده روز فرمود: آرى، نزديك است كه اين محاسن به خون اين سر رنگين شود، زمان رنگين شدن اين [محاسن] نزديك است. شب نوزدهم فرا رسيد. بچهها پاسى از شب را خدمت على بودند. امام حسن به خانه خودشان رفتند. على (ع) هم در مصلاى خود بود. (3) هنوز صبح طلوع نكرده بود كه امام حسن - به
پاورقى:
. 1 شايد در ماه رمضانهاى ديگرى هم همينطور بوده است.
. 2 [افتادگى از نوار است].
. 3 مستحب است هر كسى در خانهاش، براى عبادت محل مشخصى داشته باشد و على (ع) هم چون خليفه بود و در دارالاماره زندگى مىكرد، در آنجا يك مصلى داشت. شبها را معمولا نمىخوابيد و وقتى كه از كارهاى زندگى و اجتماع و >
[صفحه: 62]
خاطر ناراحتى و يا اينكه هر شب اينطور بوده است - بار ديگر به مصلاى پدر رفت. اميرالمؤمنين براى امام حسن و امام حسين كه از اولاد زهرا بودند، احترام خاصى قائل بود و احترام پيغمبر و زهرا را در احترام به اينها [مىدانست]. به فرزندش فرمود: «ملكتنى عينى و انا جالس فسنح لى رسول الله (ص) فقلت: يا رسول الله ما ذا لقيت من امتك من الاود و اللدد! فقال: ادع عليهم. فقلت: ابدلنى الله بهم خيرا منهم، و ابدلهم بى شرا لهم منى " (1) پسر جان! يكدفعه در عالم رؤيا پيغمبر در برابرم ظاهر و مجسم شد، تا پيغمبر را ديدم، عرض كردم: يا رسول الله! من از دست اين امت تو چه خون دلى خوردم! واقعا ناهماهنگى مردم با على و آماده نبودن آنها براى راهى كه على پيش پاى آنها گذاشته بود، عجيب است. چه خون دلهايى كه خورد! آن اصحاب عايشه و آن نقض بيعتشان و آن معاويه و آن نيرنگها و جنايتها! معاويه يكى از دهات عالم است، يعنى يكى از آن زيركهاى دنياست، مىفهميد چه چيزهايى دل على را آتش مىزند، مخصوصا همان كارها را مىكرد. در آخر كار هم، اين خوارج و خشكه مقدسها بودند كه از روى كمال عقيده و ايمان و خلوص، على (ع) را تكفير و تفسيق مىكردند. نمىدانيد اينها با على چه كردند! واقعا انسان وقتى مصائب اميرالمؤمنين را مىبيند، حيرت مىكند! يك كوه هم طاقت ندارد اينقدر مصيبت را [تحمل كند]. درد دل خود را با كه بگويد؟ حال كه پيغمبر را در عالم رؤيا مىبيند، مىگويد: «يا رسول الله ماذا لقيت من
پاورقى:
> مسؤليتها فارغ مىشد، به خلوت عبادت مىرفت.
. 1 نهجالبلاغه، خطبه. 68
[صفحه: 63]
امتك من الاود و اللدد»! چقدر اين امت تو خون به دل من كردند! چه كنم با اينها؟ بعد به امام حسن فرمود: پسر جان! جدت به من دستورى داد، گفت: على به اينها نفرين كن. من هم در عالم رؤيا نفرين كردم، نفرينم اين بود: «ابدلنى الله بهم خيرا منهم و ابدلهم بى شرا لهم منى " خدا هر چه زودتر مرگ مرا برساند و بر اينها همان كسى را مسلط كند كه شايسته او هستند. معلوم است كه با اين جمله چقدر دلهره و اضطراب رخ مىدهد. على (ع) بيرون مىآيد، مرغابيها صدا مىكنند، مىگويد: «دعوهن فأنهن صوائح تتبعها نوائح» (1) الان صداى صيحه مرغ است، ولى طولى نمىكشد كه صداى نوحهگرى انسانها در همين جا بلند مىشود. آمدند جلوى اميرالمؤمنين را گرفتند، گفتند: پدرجان! نمىگذاريم به مسجد بروى، حتما بايد يك نفر ديگر را به نيابت بفرستى. اول فرمود: خواهرزادهام جعدشبن هبيره را بگوئيد برود با مردم نماز جماعت بخواند. بعد فورا خودش نقض كرد، فرمود: نه، خودم مىروم. گفتند: اجازه بدهيد كسى شما را همراهى كند. فرمود: خير، نمىخواهم كسى مرا همراهى كند. براى او شب باصفائى بود. خدا مىداند او چه هيجانى دارد! البته خودش مىگويد من خيلى كوشش كردم كه راز مطلب را كشف كنم، ولى اجمالا مىداند كه حوادث بزرگى [در انتظار اوست، چنانكه] از نهجالبلاغه چنين استفاده مىشود: «كم اطردت الايام ابحثها
پاورقى:
. 1 كشف الغمهج 1، ص 437، و منتهى الامال، ص. 172
[صفحه: 64]
عن مكنون هذا الامر، فابى الله الا اخفاءه» (1) خيلى كوشش كردم كه سر و باطن اين كار را بدست آوردم، ولى خدا ابا كرد جز اينكه آن را اخفا كند. خودش اذان صبح را مىگفت. نزديك طلوع صبح بود كه بالاى مأذن رفت و نداى " الله اكبر " را بلند كرد، اذان را كه گفت، با سپيده دم خداحافظى كرد. گفت: اى صبح! اى سپيده دم! اى فجر! از روزى كه على چشم به اين دنيا گشوده، آيا روزى بوده است كه تو بدمى و چشم على در خواب باشد؟ يعنى ديگر بعد از اين، چشم على براى هميشه خواب خواهد رفت. وقتى [از مأذن] پائين مىآيد، مىگويد:
خلوا سبيل المؤمن المجاهد *** فى الله ذى الكتب وذى المشاهد
فى الله لايعبد غيرالواحد *** ويوقظ الناس الى المساجد
(2) راه اين مؤمن مجاهد را باز كنيد (خودش را به عنوان يك مؤمن مجاهد توصيف مىكند.) اهل بيتش اجازه ندارند از جاى خود حركت كنند. على گفته بود كه پشت سر اين صيحهها، نوحههايى هست. على القاعده زينب، ام كلثوم و بقيه اهل بيت، همه بيدار، ولى نگران و ناراحت، كه امشب چه پيش خواهد آمد؟ يك وقت فريادى همه را متوجه خود كرد و صدايى در همه جا پيچيد: «تهدمت و الله اركان الهدى، و انطمست
پاورقى:
. 1 نهجالبلاغه، خطبه. 147
. 2 مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص. 310
[صفحه: 65]
اعلام التقى، و انفصمت العروش الوثقى، قتل ابن عم المصطفى، قتل الوصى المجتبى، قتل على المرتضى، قتله اشقى الاشقياء " (2). و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 66]
-------------------- نام فصل: جلسه سوم: "درد انسان" از ديدگاههاى مختلف --------------------
3 درد انسان از ديدگاههاى مختلف
[صفحه: 67]
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسوله، وحبيبه وصفيه، وحافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد، واله الطيبين الطاهرين المعصومين أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «واذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين» " (1). مىدانيم كه درباره حقيقت و ماهيت انسان، اختلاف نظرهايى وجود دارد. به طور كلى دو نظريه اساسى در مقابل يكديگر قرار گرفتهاند: نظريه " روحيون " و نظريه " ماديون ". براساس نظريه روحيون، انسان حقيقتى است مركب از جسم و روان، و روان انسان، جاويدان است و با مردن اوفانى نمىشود. همچنانكه مىدانيم منطق دين و مخصوصا نصوص اسلامى بر همين مطلب دلالت مىكند. نظريه دوم اين است كه انسان جز همين ماشين بدن چيز ديگرى نيست و با مردن به كلى نيست و نابود مىشود و متلاشى شدن
پاورقى:
. 1 سوره بقره، آيه. 124
[صفحه: 68]
بدن يعنى متلاشى شدن شخصيت انسان.
ادامه در پست های بعد
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم