پاورقى:
. 1 منظور، اين آسمانهاى ظاهرى نيست، بلكه بطون و ملكوت عالم است.
[صفحه: 35]

در كتاب منتشر شده اين صفحه خالى بوده است.
[صفحه: 36]

--------------------  نام فصل: جلسه دوم: لزوم هماهنگى در رشد ارزشهاى انسانى  --------------------
2 لزوم هماهنگى در رشد ارزشهاى انسانى
[صفحه: 37]

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، و الصلوش و السلام على عبدالله و رسوله، وحبيبه وصفيه، وحافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد واله الطيبين الطاهرين المعصومين. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين» ". كامل در هر موجودى، با موجود ديگر متفاوت است. مثلا " انسان كامل " غير از " فرشته كامل " است. اگر فرشته‏اى در فرشته بودن خودش به حد اعلى و به آخرين حد كمال ممكن برسد، غير از اين است كه انسان در عالم انسان بودن خودش، به حد اعلاى از كمال برسد.

--------------------  نام فصل: علت تفاوت كمال در انسان با ساير موجودات  --------------------
علت تفاوت كمال در انسان با ساير موجودات
همان كسانى كه ما را از وجود فرشتگان آگاه كرده‏اند، گفته‏اند كه فرشتگان موجوداتى هستند كه از عقل محض آفريده
[صفحه: 38]

شده‏اند، از انديشه و فكر محض آفريده شده‏اند، يعنى در آنها هيچ جنبه خاكى، مادى، شهوانى، غضبى و مانند اينها وجود ندارد، همچنانكه حيوانات، صرفا خاكى هستند و از آنچه قرآن، آن را روح خدايى معرفى مى‏كند، بى‏بهره‏اند و اين انسان است كه موجودى است مركب از آنچه در فرشتگان وجود دارد و از آنچه در خاكيان موجود است، هم ملكوتى است و هم ملكى، هم علوى است و هم سفلى. اين تعبير در متن حديثى است كه در اصول كافى آمده است و اهل تسنن هم اين حديث را ظاهرا با عبارت نزديك به آن نقل كرده‏اند. مولوى در مثنوى اين حديث را به صورت شعر آورده است:
در حديث آمد كه خلاق مجيد
خلق عالم را سه گونه آفريد
(1) بعد مى‏گويد يك گروه از نور مطلق آفريده شده‏اند و يك گروه ديگر كه مقصود حيوانات است از خشم و شهوت آفريده شده اند و خدا انسان را مركب آفريد. پس انسان كامل همچنانكه با يك حيوان كامل متفاوت است (مثلا با يك اسب در حد اعلى و ايده‏آل و به حد كمال رسيده متفاوت است)، با يك فرشته كامل نيز

پاورقى:
. 1 [ادامه شعر چنين است:
يك گروه را جمله عقل و علم وجود *** آن فرشته است و نداند جز سجود
نيست اندر عنصرش حرص و هوى *** نور مطلق زنده از عشق خدا
يك گروه ديگر از دانش تهى *** همچو حيوان از علف در فربهى
او نبيند جز كه اصطبل و علف *** از شقاوت غافل است و از شرف
و آن سوم هست آدميزاد و بشر *** از فرشته نيمى و نيمى زخر
تا كدامين غالب آيد در نبرد *** زين دوگانه تا كدامين برد نرد
]
[صفحه: 39]

متفاوت است. تفاوت انسان [با فرشته يا حيوان] به دليل همان تركيب ذاتش است كه در قرآن آمده است: " «انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه» " (1) ما انسان را از نطفه‏اى آفريديم كه در آن مخلوطهاى زيادى وجود دارد. مقصود اين است كه استعدادهاى زيادى به تعبير امروز در ژنهاى او هست. [بعد مى‏فرمايد]: انسان به مرحله‏اى رسيده است كه ما او را مورد آزمايش قرار مى‏دهيم اين خيلى حرف [مهمى] است يعنى به حدى از كمال رسيده كه او را آزاد و مختار آفريديم و لايق و شايسته تكليف و آزمايش و امتحان و نمره دادن، قرار داديم. " «انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج» " [انسان را از] نطفه‏اى كه مجموعى از مشجها يعنى استعدادهاى گوناگون و تركيبات گوناگون است، خلق كرديم و به همين دليل او را در معرض امتحان و آزمايش و پاداش و كيفر و نمره دادن قرار داديم، ولى موجودهاى ديگر چنين شايستگى را ندارند. " «فجعلناه سميعا بصيرا 0 انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا» " (2). از اين بهتر و زيباتر، آزادى و اختيار انسان و ريشه و مبناى آن را نمى‏شود بيان كرد: او را مورد آزمايش قرار داديم، راه را به او نمايانديم، آن وقت اين خود اوست كه بايد راه خويشتن را انتخاب كند. بنابراين، از اين بيان قرآن معلوم مى‏شود كه " كامل انسان " به دليل همين " امشاج بودن "، با " كامل فرشته " فرق مى‏كند.

پاورقى:
. 1 سوره انسان، آيه. 2
. 2 سوره انسان، آيات 2 و. 3
[صفحه: 40]

--------------------  نام فصل: لزوم هماهنگى در رشد ارزشها  --------------------
لزوم هماهنگى در رشد ارزشها
كمال انسان در تعادل و توازن اوست، يعنى انسان با داشتن اين همه استعدادهاى گوناگون هر استعدادى كه مى‏خواهد باشد آن وقت انسان كامل است كه فقط به سوى يك استعداد گرايش پيدا نكند و استعدادهاى ديگرش را مهمل و معطل نگذارد و همه را در يك وضع متعادل و متوازن، همراه هم رشد دهد كه علما مى‏گويند اساسا حقيقت عدل به " توازن " و " هماهنگى " برمى‏گردد. مقصود از هماهنگى در اينجا اين است كه در عين اينكه همه استعدادهاى انسان رشد مى‏كند، رشدش رشد هماهنگ باشد. مثال ساده‏اى برايتان عرض مى‏كنم: يك كودك كه رشد مى‏كند، دست، پا، سر، گوش، بينى، زبان، دهان، دندان، احشاء و امعاء و ساير چيزها را داراست. كودك سالم كودكى است كه همه اعضايش به طور هماهنگ رشد مى‏كنند. حال اگر فرض كنيم كه يك انسان فقط بينى‏اش رشد كند و ساير قسمتهاى بدنش رشد نكند مثل كاريكاتورهايى كه مى‏كشند يا فقط چشمهايش رشد كنند، يا فقط كله‏اش رشد كند و تنش رشد نكند و برعكس، و يا دستش رشد كند و پايش رشدنكند و يا پايش رشد كند و دستش رشد نكند، چنين انسانى رشد كرده است، ولى رشد ناهماهنگ. انسان كامل آن انسانى است كه همه ارزشهاى انسانى در او رشد كنند و هيچكدام بى‏رشد نمانند و [به علاوه] همه، هماهنگ با يكديگر رشد كنند و رشد هر كدام از اين ارزشها به حد اعلى برسد، آن وقت اين
[صفحه: 41]

انسان مى‏شود انسان كامل، انسانى كه قرآن از او تعبير به امام مى‏كند: " «و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما " (1). ابراهيم بعد از آنكه از امتحانهاى گوناگون و بزرگ الهى بيرون آمد و همه را به انتها رسانيد و در همه آن امتحانها نمره عالى و بيست گرفت، [به مقام امام يعنى " انسان كامل " رسيد]. يكى از امتحانهاى بزرگ ابراهيم (ع) آماده شدن او براى بريدن سر فرزند خودش با دست خود در راه خدا بود، او تا اين حد تسليم بود كه وقتى فهميد خداست كه به او امر مى‏كند، بدون چون و چرا حاضر شد. " «فلما اسلما و تله للجبين» " (2) ابراهيم آماده كامل براى سر بريدن و اسماعيل هم آماده كامل براى ذبح شدن بود " «و ناديناه ان يا ابراهيم 0 قد صدقت الرؤيا» " (3) آنچه ما مى‏خواستيم تا همينجا بود، ما واقعا از تو نمى‏خواستيم سر فرزندت را ببرى، مى‏خواستيم ببينيم كه مقام تسليم تو در مقابل امر ما و رضاى ما تا چه حد ظهور و بروز مى‏كند. بعد از آنكه ابراهيم از عهده همه امتحانها از به آتش افتادن تا فرزند را به قربانگاه بردن برمى‏آيد و به تنهايى با يك قوم و يك ملت مبارزه مى‏كند، آنگاه به او [خطاب مى‏شود]: «انى جاعلك للناس اماما» تو اكنون به حدى رسيده‏اى كه مى‏توانى الگو باشى، امام و پيشوا باشى، مدل ديگران باشى و به تعبير ديگر، تو انسان كاملى، انسانهاى ديگر براى كامل شدن بايد خود را با تو تطبيق دهند.

پاورقى:
. 1 اين آيه را انشاءالله در جلسه ديگرى برايتان به تفصيل، تفسير مى‏كنم.
. 2 سوره الصافات، آيه. 103
. 3 سوره الصافات، آيات 104 و. 105
[صفحه: 42]

على (ع) انسان كامل است، براى اينكه " همه ارزشهاى انسانى "، " در حد اعلى " و به طور " هماهنگ " در او رشد كرده است، يعنى هر سه شرط [مذكور] را داراست. مسئله هماهنگى را بايد يك مقدار توضيح دهم. جزر و مد دريا را ديده‏ايد و يا حداقل شنيده ايد. دريا دائما در حال جزر و مد است (1)، گاهى از اين طرف و گاهى از آن طرف كشيده مى‏شود و دائما خروشان است. روح انسان و به تبع آن، جامعه انسانى، اين حالت جزر و مدى را كه در دريا هست داراست. روح انسان دائما در حال جزر و مد است، از اين طرف و آن طرف كشيده مى‏شود. جامعه‏ها نيز گاهى به اين طرف و آن طرف كشيده مى‏شوند. البته منشأ كشيده شدن جامعه‏ها ممكن است افراد يا جريانهاى ديگرى باشد ولى اين قضيه هست. حتى ارزشهاى انسانى انسان هم همينطور است (2) يعنى شما افرادى را مى‏بينيد كه واقعا گرايششان گرايش انسانى است، اما گاهى در جهت يك گرايش از گرايشهاى انسانى، " مد " پيدا مى‏كنند و كشيده مى‏شوند، به طورى كه همه ارزشهاى ديگر فراموش مى‏شود. اينها مثل همان آدمى مى‏شوند كه فقط گوش يا بينى يا دستش رشد كرده است. اين يك نكته‏اى است كه غالبا جامعه‏ها از راه گرايش

پاورقى:
. 1 مى‏گويند و از قديم هم اين مطلب را كشف كرده بودند كه جاذبه ماه بر جزر و مد درياها تأثير دارد.
. 2 ما فعلا به آن كششهاى خاكى و حيوانى كارى نداريم.
[صفحه: 43]

صد درصد به باطل، به گمراهى كشيده نمى‏شوند، بلكه از افراط در يك حق به فساد كشيده مى‏شوند. بسيارى از انسانها نيز از اين راه به فساد كشيده مى‏شوند.

--------------------  نام فصل: نمونه‏هاى افراط در رشد يك ارزش خاص  --------------------
نمونه‏هاى افراط در رشد يك ارزش خاص

--------------------  نام فصل: . 1 عبادت  --------------------
. 1 عبادت يكى از ارزشهاى انسانى كه اسلام آن را صد درصد تأييد مى‏كند، عبادت است. عبادت به همان معنى خاصش مورد نظر است، (1) يعنى همان خلوت با خدا، نماز، دعا، مناجات، تهجد، نماز شب و مانند آن كه جزء متون اسلام است و از اسلام، حذف شدنى نيست. عبادت يك ارزش واقعى است، ولى اگر مراقبت نشود، جامعه [به حد افراط] به سوى اين ارزش كشيده مى‏شود، يعنى اساسا اسلام فقط مى‏شود عبادت كردن، فقط مى‏شود مسجد رفتن، نماز مستحب خواندن، دعا خواندن، تعقيب خواندن، غسلهاى مستحب به جا آوردن، تلاوت قرآن. اگر جامعه در اين مسير به حد افراط برود، همه ارزشهاى ديگر آن محو مى‏شود، چنانكه مى‏بينيم در تاريخ اسلام چنين مدى در جامعه اسلامى پيدا شده و حتى در افراد [چنين مدى را]

پاورقى:
. 1 البته در اسلام هر كارى كه انسان براى خدا انجام دهد، عبادت است. انسان وقتى كه دنبال كار و كسب و شغل و فعاليت مى‏رود و قصدش اين است كه با اين كار، خود را [از ديگران] بى‏نياز گرداند و عائله‏اش را اداره كند و به جامعه خود خدمت نمايد، در حال عبادت است.
[صفحه: 44]

مى‏بينيم. افراد صد درصد بى‏غرض كه هيچ نمى‏شود آنها را متهم كرد به اين وادى افتاده‏اند و وقتى به اين جاده كشيده شدند، ديگر نمى‏توانند تعادل را حفظ كنند. چنين شخصى نمى‏تواند [بفهمد] كه خدا او را انسان آفريده، فرشته كه نيافريده است. اگر فرشته بود، بايد از اين راه مى‏رفت. انسان بايد ارزشهاى مختلف را به طور هماهنگ در خود رشد دهد. به پيغمبر اكرم (ص) خبر دادند كه عده‏اى از اصحاب، غرق در عبادت شده‏اند. ناراحت و عصبانى به مسجد تشريف آورد و فرياد كشيد: «ما بال اقوام؟ " چه مى‏شود گروههائى را؟ چه شان است؟ (تعبير مؤدبانه‏اى است، كأنه [به تعبير عاميانه] مى‏گوئيم چه مرضى دارند؟) شنيده‏ام چنين افرادى در امت من پيدا شده‏اند. من كه پيغمبر شما هستم اينطور نيستم، هيچوقت همه شب تا صبح را عبادت نمى‏كنم، قسمتى از آن را استراحت مى‏كنم، مى‏خوابم، من به خاندان و همسران خود، رسيدگى مى‏كنم، هر روز روزه نمى‏گيرم، بعضى روزها روزه مى‏گيرم، روزهاى ديگر را حتما افطار مى‏كنم، كسانى كه اين كارها را پيش گرفته‏اند، از سنت من خارجند. پيغمبر وقتى احساس مى‏كند يك ارزش از ارزشهاى اسلامى، ساير ارزشها را در خود محو مى‏كند، يعنى جامعه اسلامى به يك طرف مد پيدا كرده است، شديدا با آن مبارزه مى‏كند. عمرو بن عاص دو پسر دارد: يكى به نام محمد كه تيپ پدرش است، يعنى
[صفحه: 45]

آن پسر ديگر به پدر مى‏گفت: خيرى از على نمى‏بينى، برو طرف معاويه. يكوقت پيغمبر به [عبد الله] رسيد و فرمود: چنين به من خبر داده‏اند كه شبها تا صبح عبادت مى‏كنى و روزها روزه مى‏گيرى. گفت: بله يا رسول الله. فرمود: ولى من چنين نيستم و قبول هم ندارم و اين كار درست نيست، اين كار را ترك كن. گاهى جامعه به سوى زهد كشيده مى‏شود. زهد، خودش حقيقتى است، قابل انكار نيست، يك ارزش است و داراى آثار و فوائد. محال و ممتنع است كه جامعه‏اى روى سعادت ببيند، يا لااقل آن را بتوانيم جامعه اسلامى بشماريم، در حالى كه در آن جامعه اين عنصر و اين ارزش وجود نداشته باشد. اما مى‏بينيد گاهى همين ارزش، جامعه را به سوى خود مى‏كشد، ديگر همه چيز مى‏شود زهد و غير از زهد، چيز ديگرى نيست.

--------------------  نام فصل: . 2 خدمت به خلق  --------------------
. 2 خدمت به خلق يكى از ارزشهاى قاطع و مسلم انسان كه اسلام آن را صد درصد تأييد مى‏كند و واقعا ارزشى انسانى است، خدمتگزار خلق خدا بودن است. در اين زمينه پيغمبر اكرم زياد تأكيد فرموده است. قرآن كريم در زمينه تعاون و كمك دادن و خدمت كردن به يكديگر مى‏فرمايد: " «ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من امن بالله و اليوم الاخر و الملائكة و الكتاب و النبيين و اتى المال على حبه ذوى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل و السائلين و فى الرقاب» " (1).

پاورقى:
. 1 سوره بقره، آيه. 177
[صفحه: 46]

اما يكدفعه انسان مثل سعدى البته سعدى در عمل اينطور نبوده، زبان شعر است مى‏گويد: " عبادت به جز خدمت خلق نيست "، (1) همين يكى است و بس. [عده‏اى با گفتن اين سخن] مى‏خواهند ارزش عبادت را نفى كنند، ارزش زهد را نفى كنند، ارزش علم را نفى كنند، ارزش جهاد را نفى كنند، اين همه ارزشهاى عالى و بزرگى را كه در اسلام براى انسان وجود دارد، يكدفعه نفى كنند. مى‏گويند: مى‏دانيد " انسانيت " يعنى چه؟ يعنى خدمت به خلق خدا. مخصوصا بعضى از اين روشنفكرهاى امروز خيال مى‏كنند به يك منطق خيلى خيلى عالى دست يافته‏اند و اسم آن منطق خيلى عالى را انسانيت و انسان گرائى مى‏گذارند. انسان گرائى يعنى چه؟ [مى‏گويند:] يعنى خدمت كردن به خلق، ما به خلق خدا خدمت مى‏كنيم. [مى‏گوئيم:] بايد هم به خلق خدا خدمت كرد، اما خود خلق خدا چه مى‏خواهد باشد؟ فرض كنيم شكم خلق خدا را سير كرديم و تنشان را پوشانديم، تازه ما به يك حيوان خدمت كرده‏ايم. اگر ما براى آنها ارزش بالاترى قائل نباشيم و اصلا همه ارزشها منحصر به خدمت به خلق خدا باشد و نه در خود ما ارزش ديگرى وجود داشته باشد و نه در ديگران ارزش ديگرى وجود داشته باشد، تازه خلق خدا مى‏شوند مجموعه‏اى از گوسفندها، مجموعه‏اى از اسبها. شكم يك عده حيوان را سير كرده‏ايم، تن يك عده حيوان را پوشانده‏ايم. البته اگر انسان، شكم حيوانها را هم سير كند به هر حال كارى كرده است، ولى آيا حد اعلاى انسان اين است كه در حيوانيت باقى بماند و حد اعلاى خدمت من اين است كه به حيوانهايى

پاورقى:
. 1 [استاد درباره مقصود سعدى از اين شعر، در جلسه يازدهم توضيح مى‏دهند].
[صفحه: 47]

مثل خودم خدمت كنم و حيوانهايى مثل خودم هم حد اعلاى خدمتشان اين است كه به حيوانى مثل خودشان كه من باشم خدمت كنند؟ نه، خدمت به انسان [ارزش والائى است]، ولى انسان به شرط انسانيت. هميشه اين حرف را گفته ايم: لومومبا انسان است، موسى چومبه هم انسان است، اگر بنا باشد فقط مسئله، مسئله خدمت به خلق باشد، خوب موسى چومبه يك خلق است و لومومبا هم يك خلق ديگر، پس چرا ميان اينها تفاوت قائل مى‏شويد؟ چه فرقى است ميان ابوذر و معاويه، اگر حساب خدمت به خلق است؟ [آيا به هر دو بايد خدمت كرد؟] پس اينكه انسانيت يعنى خدمت به خلق و هيچ ارزش ديگرى ندارد، باز يك نوع افراط ديگرى است.

--------------------  نام فصل: . 3 ازادى  --------------------
. 3 آزادى آزادى يكى از بزرگترين و عاليترين ارزشهاى انسانى است و به تعبير ديگر، [جزء] معنويات انسان است (معنويات انسان يعنى چيزهايى كه مافوق حد حيوانيت اوست). " آزادى " براى انسان ارزشى مافوق ارزشهاى مادى است. انسانهايى كه بويى از انسانيت برده‏اند حاضرند با شكم گرسنه و تن برهنه و در سخت ترين شرايط زندگى كنند ولى در اسارت يك انسان ديگر نباشند، محكوم انسان ديگر نباشند، آزاد زندگى كنند. مى‏دانيد كه - مع‏الاسف - (1) بوعلى سينا مدتى وزير بود.

پاورقى:
. 1 " مع الاسف " بايد گفت، براى اينكه اين مرد در اثر وزارت، از كار علمى خود باز ماند. او با آن نبوغ خارق‏العاده‏اى كه داشت، اگردنبال وزارت و رياست نمى‏رفت. >
[صفحه: 48]

بوعلى غرق عرق شد و باشتاب تمام گذشت. بوعلى ديد منطقى است كه جواب ندارد، واقعيتى است. در منطق حيوانى و در منطق خاكى معنى ندارد كه انسان، مرغ و پلو و اسب و كنيز و غلام و " بروبيا " را رها كند و بيايد كناسى كند و بعد، از آزادى و آزادگى سخن براند. آزادى و آزادگى چيست؟ مگر

پاورقى:
> كار خيلى بزرگترى از آنچه كرده است، براى بشر انجام مى‏داد. اشخاصى مثل ملاصدرا هميشه متأسفند كه چرا اين مرد در اين وادى افتاد.
. 2 جلد اول، صفحه 113، چاپ دوم.
[صفحه: 49]

يك چيز محسوس و ملموس است؟ نه، محسوس و ملموس نيست، ولى براى وجدان عالى بشر، آزادى آنقدر ارزش دارد كه كناسى را بر اسارت ترجيح مى‏دهد. آزادى واقعا يك ارزش بزرگ است. گاهى انسان مى‏بيند در بعضى از جوامع، اين ارزش به كلى فراموش شده، ولى يك وقت هم مى‏بيند اين حس در بشر بيدار مى‏شود. بعضى افراد مى‏گويند بشريت و بشر يعنى آزادى، و غير از آزادى، ارزش ديگرى وجود ندارد، يعنى مى‏خواهند تمام ارزشها را در اين يك ارزش كه نامش " آزادى " است، محو كنند. [ " آزادى "، تنها ارزش نيست،] ارزش ديگر " عدالت " است، ارزش ديگر " حكمت " است، ارزش ديگر " عرفان " است و چيزهاى ديگر.

--------------------  نام فصل: . 4 عشق  --------------------
. 4 عشق گاهى عشق - مثل آنچه كه در عرفان و تصوف و در غزليات عرفانى ما هست - تنها ارزش انسانى مى‏شود. " جلوه‏اى كرد رخش ديد ملك عشق نداشت " و يا: فرشته عشق نداند كه چيست، قصه مخوان بخواه جام و گلابى به خاك آدم ريز (1) ديگر، تمام ارزشهاى ديگر حتى عقل [فراموش مى‏شوند].

پاورقى:
. 1 [استاد در حاشيه خود بر ديوان حافظ چنين نوشته‏اند: " در نسخه انجوى چنين است: به نظر ما، در مصراع اول، نسخه انجوى و در مصراع دوم، نسخه حاضر [كه مصراع اول آن چنين است:
فرشته عشق نداند كه چيست اى ساقى
] مرجع است. " ]
[صفحه: 50]

عرفا كه گرايششان به ارزش عشق است اصلا گرايش ضد عقل دارند و رسما با عقل مبارزه مى‏كنند. حافظ مى‏گويد: صوفى از پرتو مى‏راز نهانى دانست گوهر هر كس از اين لعل توانى دانست شرح مجموعه گل (1) مرغ سحر داند و بس كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست مى‏خواهد بگويد فقط و فقط عارف با مركب عشق، به عرفان حق مى‏رسد. در چند بيت بعد مى‏گويد: اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست مخاطبش در اين بيت، بوعلى سيناست كه در آخر اشارات [سخن از عشق گفته است]. پس، از نظر اينها اساسا انسان و انسانيت عبارت از " عشق " مى‏شود و عقل به دليل اينكه عقال و پاى‏بند است، به كلى محكوم مى‏شود. يك وقت هم مى‏بينيد تنها ارزش، مى‏شود ارزش " عقل و فكر ". انسان مى‏گويد اين حرفها چيست، اينها همه خيالات است، اينها چنين و چنان است. بوعلى سينا گاهى در بين صحبتهايش مى‏گويد: " اين حرفها، اشبه به خيالات صوفيه است، بايد با مركب عقل جلو رفت ". اينها ارزشهاى گوناگونى است كه در بشر وجود دارد: عقل، عشق، محبت، عدالت، خدمت، عبادت، آزادى و انواع ديگر

پاورقى:
. 1 " مجموعه گل " يعنى ذات مستجمع جميع كمالات، يعنى ذات حق.
[صفحه: 51]

ارزشها. حال كدام انسان، انسان كامل است، او كه فقط عابد محض است؟ او كه فقط آزاده محض است؟ او كه فقط عاشق محض است؟ او كه فقط عاقل محض است؟ نه، هيچكدام " انسان كامل " نيست، انسان كامل آن انسانى است كه " همه اين ارزشها "، " در حد اعلى " و " هماهنگ با يكديگر " در او رشد كرده باشد. على (ع) چنين انسانى است.

--------------------  نام فصل: جامعيت نهج‏البلاغه  --------------------
جامعيت نهج‏البلاغه
نهج‏البلاغه - كه من نمى‏توانم بگويم كتاب على است (1) - چگونه كتابى است؟ در نهج‏البلاغه عناصر گوناگون را مى‏بينيد. وقتى انسان نهج‏البلاغه را مطالعه مى‏كند، گاهى خيال مى‏كند بوعلى سيناست كه دارد حرف مى‏زند، يك جاى ديگر را كه مطالعه مى‏كند، خيال مى‏كند ملاى رومى يا محى الدين عربى است كه دارد حرف مى‏زند، جاى ديگرش را كه مطالعه مى‏كند، مى‏بيند يك مرد

پاورقى:
. 1 چون مع‏الاسف انتخابى است كه سيد رضى از قسمتهايى از سخنان اميرالمؤمنين كرده است. سيد رضى كه مردى اديب بوده، فقط مى‏توانسته با يك جنبه از نهج‏البلاغه تماس بگيرد [يعنى] شاهكارهاى ادبى كلام اميرالمؤمنين را انتخاب كرده است. آنچه كه الان در نهج‏البلاغه هست در حدود دويست و بيست و نه خطبه است، در صورتى كه مسعودى صاحب مروج الذهب كه صدسال قبل از سيد رضى بوده چون در متن مروج الذهب، گاهى مى‏نويسد الان سال 333 است مى‏گويد: " الان در حدود چهارصد و هشتاد خطبه از على (ع) در دست مردم است ". [با اين وصف] چطور بعضى مى‏گويند كه نهج‏البلاغه بعد از سيدرضى پيدا شده است؟!
[صفحه: 52]

حماسى مثل فردوسى است كه دارد حرف مى‏زند، يا فلان مرد آزاديخواه كه جز آزادى چيزى سرش نمى‏شود دارد حرف مى‏زند، يك جاى ديگر را كه مطالعه مى‏كند، خيال مى‏كند يك عابد گوشه‏نشين و يك زاهد گوشه‏گير و يا يك راهب دارد حرف مى‏زند. همه ارزشهاى انسانى را [در على (ع) مى‏بينيم]، چون سخن، نماينده روح گوينده است. ببينيد على چقدر بزرگ است و ما چقدر كوچك! تا حدود پنجاه سال پيش كه گرايش جامعه ما در مسائل دينى و مذهبى فقط روى ارزش زهد و عبادت بود، وقتى واعظى بالاى منبر مى‏رفت كدام قسمت از نهج‏البلاغه ر ا مى‏خواند؟ حدود ده تا بيست خطبه بود كه معمول بود خوانده شود. كدام خطبه‏ها؟ خطبه‏هاى زهدى و موعظه‏اى نهج‏البلاغه، [مانند اين خطبه كه اينطور شروع مى‏شود:] «ايها الناس انما الدنيا دار مجاز، و الاخرش دار قرار، فخذوا من ممركم لمقركم» (1). باقى خطبه‏هاى نهج‏البلاغه مطرح نبود، چون اصلا جامعه نمى‏توانست آنها را جذب كند. جامعه به سوى يك سلسله ارزشها گرايش پيدا كرده بود و [فقط] همان قسمت نهج‏البلاغه كه در جهت آن گرايشها و ارزشها بود، معمول بود. صد سال مى‏گذشت و شايد يك نفر پيدا نمى‏شد كه " فرمان اميرالمؤمنين به مالك اشتر " را كه خزانه‏اى از دستورهاى اجتماعى و سياسى است بخواند، چون اصلا روح جامعه اين نشاط و اين موج را نداشت. مثلا آنجا كه على (ع) مى‏گويد: «فانى سمعت رسول الله (ص) يقول فى غير موطن " لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى»

پاورقى:
. 1 نهج البلاغه عبده، خطبه. 201
[صفحه: 53]

«غير متتعتع» " (2). على (ع) مى‏گويد كه از پيغمبر مكرر شنيدم كه مى‏فرمود: هيچ امتى به مقام قداست و طهارت و مبرا و خالى بودن از عيب نمى‏رسد، مگر قبلا به اين مرحله رسيده باشد كه ضعيف در مقابل قوى بايستد و حق خود را مطالبه كند، بدون اينكه لكنت زبان پيدا كند. جامعه پنجاه سال پيش نمى‏توانست ارزش اين حرف را درك كند، چون جامعه يك ارزشى بود، فقط به سوى يك ارزش يا دو ارزش گرايش كرده بود، (1) ولى كلام على (ع) است كه همه ارزشهاى انسانى در آن موجود مى‏باشد و اين ارزشها در تاريخ زندگى و شخصيت على (ع) موجود است.

--------------------  نام فصل: اوصاف على (ع)  --------------------
اوصاف على (ع)
ما اگر على را الگو و امام خود بدانيم، يك انسان كامل و يك انسان متعادل و يك انسانى را كه همه ارزشهاى انسانى به طور هماهنگ در او رشد كرده است، [پيشواى خود قرار داده‏ايم]. وقتى شب مى‏شود و خلوت شب فرا مى‏رسد، هيچ عارفى به پاى او نمى‏رسد. آن روح عبادت كه جذب شدن و كشيده شدن به سوى حق و پرواز به سوى خداست، با شدت در او رخ مى‏دهد، مثل آن حالتى كه انسان در مطلبى داغ مى‏شود. مثلا وقتى در حالت

پاورقى:
. 2 نهج‏البلاغه، نامه. 53
. 1 جامعه خودمان را نمى‏خواهم تقديس كنم، ولى باز در جامعه ما بعضى ارزشها پيدا شده كه خيلى جاى خوشوقتى است، ولى اين بيم را دارم كه اين ارزشها باز يك جانبه و يكطرفه شود و سبب محو بعضى ارزشهاى ديگر گردد.
[صفحه: 54]

جنگ و دعوا و ستيز است، چاقو قسمتى از بدنش را مى‏برد و يك تكه گوشت از بدنش به طرفى انداخته مى‏شود ولى آنچنان توجهش متمركز مبارزه است كه احساس نمى‏كند يك قطعه گوشت از بدنش جدا شده است. على در حال عبادت چنان گرم مى‏شود و آن عشق الهى چنان در وجودش شعله مى‏كشد كه اصلا گوئى در اين عالم نيست. خودش گروهى را اينطور توصيف مى‏كند: «هجم بهم العلم على حقيقة البصيرش و باشروا روح اليقين، و استلانوا ما استوعره المترفون، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون، و صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلى " (2). با مردمند و با مردم نيستند، در حالى كه با مردمند، روحشان با عاليترين [مقامها] وابسته است. در حال عبادت تير را از بدنش بيرون مى‏آورند، ولى او آنچنان مجذوب حق و عبادت است كه متوجه نمى‏شود، حس نمى‏كند. آنچنان در محراب عبادت مى‏گريد و به خود مى‏پيچد كه نظيرش را كسى نديده است. روز كه مى‏شود، گوئى اصلا اين آدم، آن آدم نيست. با اصحابش كه مى‏نشيند، چنان چهره‏اش باز و خندان است (1) كه از جمله اوصافش اين بود كه هميشه قيافه‏اش باز و شكفته است. به قدرى على (ع) به اصطلاح خوش مجلس و حتى بذله‏گو بود كه عمروعاص وقتى عليه على (ع) تبليغ مى‏كرد، مى‏گفت: او به درد

پاورقى:
. 2 نهج‏البلاغه، حكمت. 147
. 1 برخلاف زهاد و عباد ما كه وقتى زاهد و عابد مى‏شوند، خاصيت زهدشان اين است كه رويشان را ترش مى‏كنند، عبوس مى‏شوند و به همه مردم منت دارند.
[صفحه: 55]

خلافت نمى‏خورد، چون خنده روست، آدم خنده رو كه به درد خلافت نمى‏خورد، " خلافت "، آدم عبوس مى‏خواهد كه مردم از او بترسند. اين را هم خودش در نهج‏البلا غه نقل مى‏كند (1): «عجبا لابن النابغة يزعم لاهل الشام أن فى دعابة و انى امرو تلعابة». [از پسر نابغه تعجب مى‏كنم كه] مى‏گويد على خيلى با مردم خوش و بش مى‏كند، خيلى شوخى و مى‏كند، مزاح است. با دشمن كه در ميدان جنگ به صورت يك مجاهد روبرو مى‏شود، باز چهره‏اش باز و خندان است كه درباره‏اش گفته‏اند:
هو البكاء فى المحراب ليلا
هو الضحاك اذا اشتد الضراب
اوست كه در محراب عبادت، بسيار گريان و در ميدان نبرد، بسيار خندان است. " بكاء " يعنى بسيار گريان و " ضحاك " يعنى بسيار خندان). او چگونه موجودى است؟ او انسان قرآن است. قرآن، اينچنين انسانى مى‏خواهد. " «ان ناشئة الليل هى اشد وطأ و اقوم قيلا 0 ان لك فى النهار سبحا طويلا» " (2) شب را براى عبادت بگذار و روز را براى شناورى در زندگى و اجتماع. على (ع) گويى شب يك شخصيت، و روز شخصيتى ديگر است. حافظ (3) چون مفسر است و پيچ و تابهاى قرآن را خوب درك

پاورقى:
. 1 خطبه. 82
. 2 سوره مزمل، آيات 6 و. 7
. 3 در اين موضوع شعرى از حافظ را برايتان مطرح مى‏كنم، زيرا حافظ جزء كسانى است كه >
[صفحه: 56]

مى‏كند، با زبان رمزى خود، همين موضوع را كه شب وقت عبادت و روز موقع حركت و رفتن به دنبال زندگى است، در اشعارش آورده است:
روز در كسب هنر كوش كه مى‏خوردن روز *** دل چون آينه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت مى‏صبح فروغ است كه شب *** گرد خرگاه افق پرده شام اندازد
(2)

پاورقى:
> مى‏خواهند آنان را وسيله‏اى براى گمراهى و انحراف جوانان قرار دهند. وقتى جوانان ببينند يك شخصيت خيلى بزرگ و شاعر هنرمند عالى كارش شرابخوارى و هرزگى بوده، مى‏گويند بنابراين ما هم برويم مثل حافظ بشويم، از او كه بهتر نيستيم، در صورتى كه اشعار حافظ، همه، عرفان و معنى است و تمام شعرهايش به صورت رمز است. تاريخ اينطور بيان كرده كه اساسا يك مرد عالم بوده نه شاعر، و تا دويست سال بعد [از وفاتش] عالمى شمرده مى‏شد كه گاهى هم شعر مى‏گفته است. بعد از دويست سال جنبه‏هاى علمى او " مغفول عنه " و فراموش شد و به صورت يك شاعر، معروف شد. عالمى بود كه كارش تفسير قرآن هم بود و اصلا مفسر قرآن بود و معمولا كتاب " كشاف " زمخشرى را تدريس مى‏كرد. مردى بود عارف و مفسر و عالم، و اساسا در اين عوالمى [كه برخى مى‏گويند] نبوده است، ولى زبان شعرش، زبان رمز است.
. 2 [استاد در حواشى خود بر " ديوان حافظ " در كنار اين شعر چنين نوشته‏اند: " مقصود اين است كه روز، وقت خلوت و حالات خاص نيست: ان لك فى النهار سبحا طويلا، شب است كه وقت خلوت و انس و فيض است: " «ان ناشئة الليل هى اشد وطأ و اقوم قيلا 0 و من الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا». بنابراين، اين دو بيت در رديف ابياتى است كه از ذكر و ورد و مناجات و خلوت سحر، ياد كرده است ". سپس استاد محل ابيات ديگر حافظ در اين زمينه را مشخص كرده‏اند].
[صفحه: 57]

على (ع) روز و شبش اينگونه است. اين تعبير " جامع الاضداد بودن " كه ما درباره انسان كامل مى‏گوئيم، صفتى است كه از هزار سال پيش على (ع) با آن شناخته شده است. حتى خود سيد رضى در مقدمه نهج‏البلاغه مى‏گويد: مطلبى كه هميشه با دوستانم در ميان مى‏گذارم و اعجاب آنها را برمى‏انگيزم، اين موضوع است كه جنبه‏هاى گوناگون سخنان على (ع) [به گونه‏اى است] كه انسان، در هر قسمتى از سخنان كه وارد مى‏شود، مى‏بيند به يك دنيايى رفته است، گاهى در دنياى عباد است و گاهى در دنياى رهاد، گاهى در دنياى فلاسفه است و گاهى در دنياى عرفا، گاهى در دنياى سربازان و افسران است و گاهى در دنياى حكام عادل، گاهى در دنياى قضات است و گاهى در دنياى مفتى‏ها، على (ع) در همه دنياها وجود دارد و از هيچ دنيايى از دنياهاى بشريت، غائب نيست. صفى الدين حلى - كه در قرن هشتم هجرى مى‏زيسته است - مى‏گويد:
جمعت فى صفاتك الاضداد *** فلهذا عزت لك الانداد
اضداد در تو يك جا جمع شده‏اند، بعد مى‏گويد:
زاهد حاكم حليم شجاع *** ناسك فاتك فقير جواد
(1)

پاورقى:
. 1 [استاد، پنج بيت از اين شعر را در كتاب سيرى در نهج‏البلاغه، صفحه‏29 آورده‏اند. تمام شعر 15 بيت است كه طالبان مى‏توانند به ديوان صفى‏الدين حلى صفحات 88 و 89 مراجعه كنند].
[صفحه: 58]

هم حليمى در نهايت درجه حلم و [هم] شجاعى در نهايت درجه شجاعت، خونريزى در نهايت درجه خونريزى - در جايى كه بايد خون كثيفى را ريخت - و عابد هستى در منتها درجه عبادت، فقيرى و جواد! ندارى و بخشنده هستى، ندارى و آنچه به دستت مى‏آيد مى‏بخشى كه:
قرار در كف آزادگان نگيرد مال *** نه صبر در دل عاشق، نه آب در غربال
همينطور على را توصيف مى‏كند:
خلق يخجل النسيم من العطف *** و بأس يذوب منه الجماد
در يكجا اخلاق تو آنچنان لطيف و رقيق و آنچنان نازك است كه نسيم از لطافت اين اخلاق، شرمسار است، و آنچنان شجاعت و تهاجم و روح مجاهده‏اى دارى كه سنگها و جمادات و فلزات در برابر آن، آب مى‏شوند. روح تو آن نسيم لطيف است يا اين قدرت و صلابت و قوت؟ تو چگونه موجودى هستى؟! پس انسان كامل يعنى انسانى كه قهرمان همه ارزشهاى انسانى است، در همه ميدانهاى انسانيت، قهرمان است. ما چه درسى بايد بياموزيم؟ اين درس را بايد بياموزيم كه اشتباه نكنيم كه فقط يك ارزش را بگيريم و ارزشهاى ديگر را فراموش كنيم. ما نمى‏توانيم در همه ارزشها قهرمان باشيم، ولى در حدى كه مى‏توانيم، همه ارزشها را با يكديگر داشته باشيم، اگر انسان كامل نيستيم، بالاخره يك " انسان متعادل " باشيم. آن وقت است كه ما به صورت يك مسلمان واقعى در همه ميدانها درمى‏آئيم. پس اين معنى انسان كامل و اين هم نمونه‏اى از آن كه انشاءالله در
[صفحه: 59]

جلسه آينده بقيه مطلب را براى شما عرض مى‏كنم.

--------------------  نام فصل: آخرين روزهاى حيات على (ع)  --------------------
آخرين روزهاى حيات على (ع)
آخرين ماه مبارك رمضانى كه بر على (ع) گذشت، يك ماه رمضان ديگرى بود و صفاى ديگرى داشت. براى خاندان على اين ماه رمضان از همان روز اول، توأم با دلهره و اضطراب بود، چون روش على در اين ماه با همه ماه رمضانهاى ديگر تفاوت داشت. باز يكى از همان خصلتهاى قهرمانى او را - كه در نهج‏البلاغه هست - در مقدمه اين قسمت از عرايضم عرض مى‏كنم. على (ع) مى‏فرمايد: «لما انزل الله سبحانه قوله: " «الم 0 احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنا و هم لا يفتنون» " (1) علمت ان الفتنه لا تنزل بنا و رسول الله (ص) بين اظهرنا» وقتى اين آيه نازل شد، فهميدم كه بعد از پيغمبر فتنه‏ها و آزمايشهاى بزرگى براى اين امت پيش مى‏آيد. «فقلت: يا رسول الله، ما هذه الفتنه التى اخبرك الله تعالى بها؟ " در عين حال سؤال كردم: يا رسول الله! مقصود از فتنه‏اى كه در اين آيه آمده است چيست؟ فرمود: «يا على ان امتى سيفتنون من بعدى» بعد از من، امت من مورد امتحان و آزمايش قرار مى‏گيرند. «فقلت: يا رسول الله ا و ليس قد قلت لى يوم احد حيث استشهد من استشهد من المسلمين و حيزت عنى الشهادش، فشق ذلك على " وقتى على (ع) شنيد كه پيغمبر (ص) مى‏ميرد و بعد از

پاورقى:
. 1 سوره عنكبوت، آيات 1 و 2 [آيا مردم گمان كرده‏اند رها شده‏اند كه بگويند ايمان آورديم و مورد آزمايش قرار نگيرند؟].
[صفحه: 60]

پيغمبر امتحانها و آزمايشها پيش مى‏آيد، به ياد امرى در گذشته افتاد، فرمود: يا رسول‏الله! آن روزى كه در احد شهيد شد آنكه شهيد شد - هفتاد نفر از مسلمين شهيد شدند، كه در رأس آنها جناب حمزشبن عبدالمطلب قرار داشت و على (ع) جزء قهرمانهاى احد بود - و به فيض شهادت نائل شدند آنها كه نائل شدند " «وحيزت عنى الشهادش» " و " شهادت " از من دور شد و از اين فيض محروم ماندم و خيلى ناراحت شدم، به شما عرض كردم يا رسول الله چرا اين فيض از من گرفته شد (1)؟ فرموديد: «ابشر فان الشهادش من ورائك» اگر در اينجا شهيد نشدى، عاقبت امر در راه خدا شهيد خواهى شد. سپس پيامبر فرمود: «ان ذلك لكذلك فكيف صبرك اذن؟ " [به تحقيق كه اينچنين است، پس] صبر تو در شهادت چگونه خواهد بود؟ عرض كرد: «ليس هذا من مواطن الصبر و لكن من مواطن البشرى و الشكر» (2) يا رسول الله! نفرمائيد كه چگونه صبر مى‏كنى، بفرمائيد چگونه سپاسگزار هستى، آنجا كه جاى صبر نيست، جاى شكر است. در اثر خبرهايى كه پيغمبر اكرم داده بود و علائمى كه خود على (ع) مى‏دانست و گاهى اظهار مى‏كرد، ناراحتى و اضطراب در ميان اهل بيت و اصحاب نزديكش پيدا شده بود. چيزهاى عجيبى

پاورقى:
. 1 على (ع) در احد يك جوان بيست و پنج ساله است، تازه با زهرا (س) ازدواج كرده است و يك فرزند، بيشتر ندارد كه امام حسن (ع) است. [معمولا] يك خاندان جوان، همه آرزويشان اين است كه زندگى شان كم كم پيش برود، ولى على را ببينيد كه آرزوى بزرگش اين است كه در راه خدا شهيد شود.
. 2 نهج‏البلاغه، خطبه. 154
[صفحه: 61]

مى‏گفت. در اين ماه رمضان در خانه فرزندانش افطار مى‏كرد (1)، هر شب مهمان يكى از فرزندان بود، يك شب مهمان امام حسن و يك شب مهمان امام حسين و يك شب مهمان دخترش زينب، كه زن عبدالله بن جعفر بود، و از هميشه كمتر غذا مى‏خورد. بچه‏ها دلشان به حال اين پدر مى‏سوخت و واقعا رقت مى‏كردند. گاهى مى‏پرسيدند: پدرجان! چرا اينقدر كم غذا مى‏خورى؟ مى‏فرمود: مى‏خواهم در حالى خداى خود را ملاقات كنم كه شكمم گرسنه باشد. [بچه‏ها] مى‏فهميدند كه على در يك حالت انتظارى است. گاهى به آسمان نگاه مى‏كرد و مى‏گفت: حبيبم پيغمبر كه به من خبر داده است، راست گفته است، سخن او دروغ نيست، نزديك است، نزديك است، روز سيزدهم ماه رمضان موضوعى گفت كه از همه وقت، بيشتر ناراحتى ايجاد كرد. ظاهرا روز جمعه‏اى بود كه خطبه مى‏خواند.. (2). فرزندم حسين! از اين ماه چند روز باقى مانده است؟ [پاسخ داد] پدر جان! هفده روز فرمود: آرى، نزديك است كه اين محاسن به خون اين سر رنگين شود، زمان رنگين شدن اين [محاسن] نزديك است. شب نوزدهم فرا رسيد. بچه‏ها پاسى از شب را خدمت على بودند. امام حسن به خانه خودشان رفتند. على (ع) هم در مصلاى خود بود. (3) هنوز صبح طلوع نكرده بود كه امام حسن - به

پاورقى:
. 1 شايد در ماه رمضانهاى ديگرى هم همينطور بوده است.
. 2 [افتادگى از نوار است].
. 3 مستحب است هر كسى در خانه‏اش، براى عبادت محل مشخصى داشته باشد و على (ع) هم چون خليفه بود و در دارالاماره زندگى مى‏كرد، در آنجا يك مصلى داشت. شبها را معمولا نمى‏خوابيد و وقتى كه از كارهاى زندگى و اجتماع و >
[صفحه: 62]

خاطر ناراحتى و يا اينكه هر شب اينطور بوده است - بار ديگر به مصلاى پدر رفت. اميرالمؤمنين براى امام حسن و امام حسين كه از اولاد زهرا بودند، احترام خاصى قائل بود و احترام پيغمبر و زهرا را در احترام به اينها [مى‏دانست]. به فرزندش فرمود: «ملكتنى عينى و انا جالس فسنح لى رسول الله (ص) فقلت: يا رسول الله ما ذا لقيت من امتك من الاود و اللدد! فقال: ادع عليهم. فقلت: ابدلنى الله بهم خيرا منهم، و ابدلهم بى شرا لهم منى " (1) پسر جان! يكدفعه در عالم رؤيا پيغمبر در برابرم ظاهر و مجسم شد، تا پيغمبر را ديدم، عرض كردم: يا رسول الله! من از دست اين امت تو چه خون دلى خوردم! واقعا ناهماهنگى مردم با على و آماده نبودن آنها براى راهى كه على پيش پاى آنها گذاشته بود، عجيب است. چه خون دلهايى كه خورد! آن اصحاب عايشه و آن نقض بيعتشان و آن معاويه و آن نيرنگها و جنايتها! معاويه يكى از دهات عالم است، يعنى يكى از آن زيركهاى دنياست، مى‏فهميد چه چيزهايى دل على را آتش مى‏زند، مخصوصا همان كارها را مى‏كرد. در آخر كار هم، اين خوارج و خشكه مقدسها بودند كه از روى كمال عقيده و ايمان و خلوص، على (ع) را تكفير و تفسيق مى‏كردند. نمى‏دانيد اينها با على چه كردند! واقعا انسان وقتى مصائب اميرالمؤمنين را مى‏بيند، حيرت مى‏كند! يك كوه هم طاقت ندارد اينقدر مصيبت را [تحمل كند]. درد دل خود را با كه بگويد؟ حال كه پيغمبر را در عالم رؤيا مى‏بيند، مى‏گويد: «يا رسول الله ماذا لقيت من

پاورقى:
> مسؤليتها فارغ مى‏شد، به خلوت عبادت مى‏رفت.
. 1 نهج‏البلاغه، خطبه. 68
[صفحه: 63]

امتك من الاود و اللدد»! چقدر اين امت تو خون به دل من كردند! چه كنم با اينها؟ بعد به امام حسن فرمود: پسر جان! جدت به من دستورى داد، گفت: على به اينها نفرين كن. من هم در عالم رؤيا نفرين كردم، نفرينم اين بود: «ابدلنى الله بهم خيرا منهم و ابدلهم بى شرا لهم منى " خدا هر چه زودتر مرگ مرا برساند و بر اينها همان كسى را مسلط كند كه شايسته او هستند. معلوم است كه با اين جمله چقدر دلهره و اضطراب رخ مى‏دهد. على (ع) بيرون مى‏آيد، مرغابيها صدا مى‏كنند، مى‏گويد: «دعوهن فأنهن صوائح تتبعها نوائح» (1) الان صداى صيحه مرغ است، ولى طولى نمى‏كشد كه صداى نوحه‏گرى انسانها در همين جا بلند مى‏شود. آمدند جلوى اميرالمؤمنين را گرفتند، گفتند: پدرجان! نمى‏گذاريم به مسجد بروى، حتما بايد يك نفر ديگر را به نيابت بفرستى. اول فرمود: خواهرزاده‏ام جعدشبن هبيره را بگوئيد برود با مردم نماز جماعت بخواند. بعد فورا خودش نقض كرد، فرمود: نه، خودم مى‏روم. گفتند: اجازه بدهيد كسى شما را همراهى كند. فرمود: خير، نمى‏خواهم كسى مرا همراهى كند. براى او شب باصفائى بود. خدا مى‏داند او چه هيجانى دارد! البته خودش مى‏گويد من خيلى كوشش كردم كه راز مطلب را كشف كنم، ولى اجمالا مى‏داند كه حوادث بزرگى [در انتظار اوست، چنانكه] از نهج‏البلاغه چنين استفاده مى‏شود: «كم اطردت الايام ابحثها

پاورقى:
. 1 كشف الغمه‏ج 1، ص 437، و منتهى الامال، ص. 172
[صفحه: 64]

عن مكنون هذا الامر، فابى الله الا اخفاءه» (1) خيلى كوشش كردم كه سر و باطن اين كار را بدست آوردم، ولى خدا ابا كرد جز اينكه آن را اخفا كند. خودش اذان صبح را مى‏گفت. نزديك طلوع صبح بود كه بالاى مأذن رفت و نداى " الله اكبر " را بلند كرد، اذان را كه گفت، با سپيده دم خداحافظى كرد. گفت: اى صبح! اى سپيده دم! اى فجر! از روزى كه على چشم به اين دنيا گشوده، آيا روزى بوده است كه تو بدمى و چشم على در خواب باشد؟ يعنى ديگر بعد از اين، چشم على براى هميشه خواب خواهد رفت. وقتى [از مأذن] پائين مى‏آيد، مى‏گويد:
خلوا سبيل المؤمن المجاهد *** فى الله ذى الكتب وذى المشاهد
فى الله لايعبد غيرالواحد *** ويوقظ الناس الى المساجد
(2) راه اين مؤمن مجاهد را باز كنيد (خودش را به عنوان يك مؤمن مجاهد توصيف مى‏كند.) اهل بيتش اجازه ندارند از جاى خود حركت كنند. على گفته بود كه پشت سر اين صيحه‏ها، نوحه‏هايى هست. على القاعده زينب، ام كلثوم و بقيه اهل بيت، همه بيدار، ولى نگران و ناراحت، كه امشب چه پيش خواهد آمد؟ يك وقت فريادى همه را متوجه خود كرد و صدايى در همه جا پيچيد: «تهدمت و الله اركان الهدى، و انطمست

پاورقى:
. 1 نهج‏البلاغه، خطبه. 147
. 2 مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص. 310
[صفحه: 65]

اعلام التقى، و انفصمت العروش الوثقى، قتل ابن عم المصطفى، قتل الوصى المجتبى، قتل على المرتضى، قتله اشقى الاشقياء " (2). و لا حول و لا قوش الا بالله العلى العظيم
[صفحه: 66]

--------------------  نام فصل: جلسه سوم: "درد انسان" از ديدگاههاى مختلف  --------------------
3 درد انسان از ديدگاههاى مختلف
[صفحه: 67]

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسوله، وحبيبه وصفيه، وحافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد، واله الطيبين الطاهرين المعصومين أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «واذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين» " (1). مى‏دانيم كه درباره حقيقت و ماهيت انسان، اختلاف نظرهايى وجود دارد. به طور كلى دو نظريه اساسى در مقابل يكديگر قرار گرفته‏اند: نظريه " روحيون " و نظريه " ماديون ". براساس نظريه روحيون، انسان حقيقتى است مركب از جسم و روان، و روان انسان، جاويدان است و با مردن اوفانى نمى‏شود. همچنانكه مى‏دانيم منطق دين و مخصوصا نصوص اسلامى بر همين مطلب دلالت مى‏كند. نظريه دوم اين است كه انسان جز همين ماشين بدن چيز ديگرى نيست و با مردن به كلى نيست و نابود مى‏شود و متلاشى شدن

پاورقى:
. 1 سوره بقره، آيه. 124
[صفحه: 68]

بدن يعنى متلاشى شدن شخصيت انسان.

 ادامه در پست های بعد