اول بار و قبل از تشكيل " شوراى نظارت بر نشر آثار استاد شهيد " كتابى تحت همين عنوان به صورت تلفيقى از يازده جلسه اول توسط يكى از واحدهاى انتشاراتى منتشر شد كه در آن، تنظيم كننده، مطالب را به قلم خود درآورده و اصالت كلام استاد را از بين برده بود، به علاوه اشكالات بسيار ديگر كه اكنون مجال ذكر آنها نيست. آن نسخه در همان ايام، از سوى واحد فرهنگى يكى از نهادهاى انقلابى تجديد چاپ شد. پس از چندى، كتاب ديگرى تحت همين عنوان از سوى واحد انتشاراتى مذكور، به صورت يازده جلسه سخنرانى ولى نه به صورت تلفيق بلكه به صورت سخنرانيهاى جدا از يكديگر منتشر شد. اگر چه آن كتاب از نظر حفظ اصالت كلام استاد اندكى بهتر از چاپ گذشته بود ولى اشتباهات فراوانى خصوصا از نظر تنظيم داشت تا آنجا كه در برخى موارد معنى جمله سهوا عوض شده بود، علاوه بر اينكه از نظر انتخاب تيترها و علامت گذارى دستورى و غيره اشكالات بسيار داشت. البته پس از اعلام نظر " شوراى نظارت " چاپ مجدد آن كتابها متوقف گرديد. بارى، " شوراى نظارت " نوارهاى اين سخنرانيها را از نوبه دقت استخراج نمود و با دقت كافى و حفظ امانت و اصالت كلام استاد، تنظيم نمود و اكنون به صورتى كه ملاحظه مى‏نماييد منتشر مى‏گردد. لازم به ذكر است كه اين چاپ، گذشته از نحوه صحيح تنظيم، مزيت ديگرى بر نسخه‏هاى مذكور دارد و آن اينكه جلسات دوازدهم و سيزدهم كه البته نوار آنها در دست نيست و تنظيم آنها بر روى متنى كه در همان زمان از نوار استخراج شده و در اختيار استاد شهيد قرار گرفته صورت گرفته است اضافه شده‏اند و به اين ترتيب بحث، كامل گرديده است. از خداى متعال توفيق بيشتر مسئلت مى‏نماييم. آذر 1367 شوراى نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مرتضى مطهرى
[صفحه: 12]

--------------------  نام فصل: جلسه اول: عيوب روحى و روانى انسان  --------------------
1 عيوب روحى و روانى انسان
[صفحه: 13]

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين، بارى الخلائق أجمعين، والصلوش والسلام على عبدالله ورسو له، و حبيبه وصفيه، و حافظ سره و مبلغ رسالاته، سيدنا و نبينا و مولانا أبى القاسم محمد و اله الطيبين الطاهرين المعصومين. أعوذ بالله من الشيطان الرجيم " «و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين» " (1). موضوع بحث، انسان كامل از ديدگاه اسلام است. انسان كامل يعنى انسان نمونه، انسان اعلى يا انسان والا. انسان مانند بسيارى از چيزهاى ديگر، كامل و غيركامل د ارد و بلكه معيوب و سالم دارد و انسان سالم هم دو قسم است: انسان سالم كامل و انسان سالم غير كامل. شناختن انسان كامل يا انسان نمونه از ديدگاه اسلام، از آن نظر براى ما مسلمين واجب است كه حكم مدل و الگو و حكم سرمشق را دارد، يعنى اگر بخواهيم يك مسلمان كامل باشيم چون اسلام مى‏خواهد انسان كامل بسازد و تحت تربيت و تعليم

پاورقى:
. 1 سوره بقره، آيه. 124
[صفحه: 14]

اسلامى به كمال انسانى خود برسيم، بايد بدانيم كه انسان كامل چگونه است، چهره انسان كامل چهره روحى و معنوى‏اش را عرض مى‏كنم چگونه چهره‏اى است، سيماى معنوى انسان كامل چگونه سيمائى است و مشخصات انسان كامل چگونه مشخصاتى است، تا بتوانيم خود و جامعه خود را آن گونه بسازيم. اگر ما " انسان كامل " اسلام را نشناسيم، قطعا نمى‏توانيم يك مسلمان تمام و يا كامل باشيم و به تعبير ديگر، يك انسان ولو كامل نسبى از نظر اسلام باشيم.

--------------------  نام فصل: راههاى شناخت انسان كامل از نظر اسلام  --------------------
راههاى شناخت انسان كامل از نظر اسلام
شناخت انسان كامل از نظر اسلام دو راه دارد: يك راه اين است كه ببينيم قرآن در درجه اول و سنت در درجه دوم انسان كامل را اگر چه در قرآن و سنت تعبير " انسان كامل " نيست و تعبير " مسلمان كامل " و " مؤمن كامل " است چگونه توصيف كرده‏اند، ولى به هر حال معلوم است كه (مسلمان كامل)، يعنى انسانى كه در اسلام به كمال رسيده است، و " مؤمن كامل " يعنى انسانى كه در پرتو ايمان به كمال رسيده است. بايد ببينيم قرآن يا سنت، انسان كامل را با چه مشخصاتى بيان كرده‏اند و چه خطوطى براى سيماى انسان كامل كشيده‏اند. از قضا در اين زمينه، چه در قرآن و چه در سنت بيانات زيادى آمده است. راه دوم شناخت انسان كامل، از راه بيانها نيست كه ببينيم در قرآن و سنت چه آمده است، بلكه از اين راه است كه افرادى عينى
[صفحه: 15]

را بشناسيم كه مطمئن هستيم آنها آنچنان كه اسلام و قرآن مى‏خواهد، ساخته شده‏اند و وجود عينى انسانهاى كامل اسلامى هستند، چون انسان كامل اسلامى فقط يك انسان ايده‏آلى و خيالى و ذهنى نيست كه هيچوقت در خارج وجود پيدا نكرده باشد، انسان كامل، هم در حد اعلا و هم در درجات پائينتر، در خارج وجود پيدا كرده است. خود پيغمبر اكرم (ص) نمونه انسان كامل اسلام است. على (ع) نمونه ديگرى از انسان كامل اسلام است. شناخت على، شناخت انسان كامل اسلام است، اما (شناخت على)، نه شناخت شناسنامه‏اى على. گاهى انسان، على را شناسنامه‏اى مى‏شناسد، نامش على، پسر ابوطالب، ابوطالب پسر عبدالمطلب، مادرش فاطمه دختر اسدبن عبدالعزى، شوهر فاطمه، پدر حسن و حسين، در آن سال متولد شد، فلان سال از دنيا رفت، چنان جنگهائى كرد، اينها شناختهاى شناسنامه‏اى است، يعنى اگر بخواهيم براى على (ع) يك شناسنامه صادر كنيم و به شناسنامه او آگاه باشيم، شناسنامه‏اش اينهاست، اما شناخت شناسنامه‏اى على، شناخت على نيست، شناخت انسان كامل نيست، شناخت على، يعنى شناخت شخصيت على نه شخص على. در هر حدى كه شخصيت جامع على (ع) را بشناسيم، انسان كامل اسلام را شناخته‏ايم و در هر حدى كه انسان كامل را عملا نه اسما و لفظا امام و پيشواى خود قرار دهيم، راه او را برويم، تابع و پيرو او باشيم و كوشش كنيم كه خود را بر طبق اين نمونه بسازيم، [در همان حد] شيعه اين انسان كامل هستيم،
[صفحه: 16]

چون " الشيعة من شايع عليا " (1) شهيد [اول] در لمعه به مناسبتى اين حرف را مى‏گويد و ديگران هم اين را گفته‏اند: شيعه يعنى كسى كه على را مشايعت كند، يعنى انسان با " لفظ " شيعه نمى‏شود، با " حرف " شيعه نمى‏شود، با " حب و علاقه فقط " شيعه نمى‏شود، پس با چه چيز شيعه مى‏شود؟ با مشايعت، مشايعت يعنى همراهى. وقتى كسى مى‏رود، شما پشت سر و همراه او مى‏رويد، اين را " مشايعت " مى‏گويند، شيعه على يعنى مشايعت كننده عملى على. پس دو راه شناخت انسان كامل و همچنين فائده بحث از آن را دانستيم. بنابراين، مسئله انسان كامل يك بحث فلسفى و علمى [محض] نيست كه [فقط] اثر علمى داشته باشد. اگر انسان كامل اسلام را از راه بيان قرآن [و سنت] و از راه شناخت پرورده‏هاى كامل قرآن نشناسيم، نمى‏توانيم راهى را كه اسلام معين كرده، برويم و يك مسلمان واقعى و درست باشيم و همچنين جامعه ما نمى‏تواند يك جامعه اسلامى باشد. پس ضرورت دارد انسان كامل و عالى و متعالى اسلام را بشناسيم.

--------------------  نام فصل: فرق "كمال" و "تمام"  --------------------
فرق " كمال " و " تمام "
اينجا يك سؤال مطرح است كه اصلا معنى (كامل) چيست (1)؟ انسان كامل يعنى چه؟

پاورقى:
. 1 متن لمعه، كتاب الوقف.
. 1 بعضى چيزها خيلى واضح است ولى وقتى انسان دقت مى‏كند، مى‏بيند اين واضح، بيشتر از خيلى مشكلها احتياج به توضيح دارد.
[صفحه: 17]

در زبان عربى دو كلمه نزديك به يكديگر نه عين يكديگر داريم و ضد اين دو كلمه يك كلمه است، يعنى آن كلمه گاهى در ضد اين به كار مى‏رود و گاهى در ضد آن. در فارسى حتى خود آن دو كلمه را هم نداريم، يعنى به جاى آن دو كلمه، فقط يك كلمه داريم، آن دو كلمه عربى يكى (كمال) است و ديگرى (تمام). گاهى در عربى " كامل " گفته مى‏شود و گاهى (تام) و در مقابل هر دو (ناقص) گفته مى‏شود، [چنانكه در فارسى اينچنين مى‏گوئيم:] اين كامل است و آن ناقص، اين تام است، تمام است و آن ديگرى ناقص. در يك آيه از قرآن هر دو كلمه آمده است: " «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى» " (2) [امروز] دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم. نفرمود: اتممت [عليكم] دينكم "، و همچنين نفرمود: (اكملت لكم نعمتى)، مى‏گويند اگر چنين گفته بود از نظر دستور زبان عربى درست نبود. حال فرق اين دو كلمه چيست؟ ما اگر فرق اين دو را نگوئيم، نمى‏توانيم بحثمان را شروع كنيم، يعنى شروع بحث ما، از دانستن معنى اين دو كلمه است. " تمام " براى يك شى‏ء در جائى گفته مى‏شود كه همه آنچه براى اصل وجود آن لازم است، به وجود آمده باشد، يعنى اگر بعضى از آن چيزها به وجود نيامده باشد، اين شى‏ء در ماهيت خودش ناقص است، [به طورى كه] مى‏توان گفت كه وجودش كسر برمى‏دارد:

پاورقى:
. 2 سوره مائده، آيه. 3
[صفحه: 18]

نصفش موجود است، ثلثش موجود است، دو ثلثش موجود است، و از اين قبيل. مثلا ساختمان يك مسجد كه براساس يك نقشه ساخته مى‏شود احتياج به يك تالار دارد، تالار هم احتياج به ديوار و سقف و درب و شيشه و [ملزومات ديگر] دارد. وقتى همه آن چيزهايى كه اين ساختمان احتياج دارد كه اگر آنها نباشد، نمى‏توان از ساختمان استفاده كرد فراهم شد، مى‏گويند: ساختمان تمام شد. براى نقطه مقابل اين كلمه، كلمه ناقص را بكار مى‏بريم. اما كمال در جائى است كه يك شى‏ء بعد از آنكه " تمام " هست، باز درجه بالاترى هم مى‏تواند داشته باشد و از آن درجه بالاتر، درجه بالاتر ديگرى هم مى‏تواند داشته باشد. اگر اين كمال براى شى‏ء نباشد باز خود شى‏ء هست، ولى [با داشتن اين كمال]، يك پله بالاتر رفته است. كمال را در جهت عمودى بيان مى‏كنند و تمام را در جهت افقى. وقتى شى‏ء در جهت افقى به نهايت وحد آخر خود برسد، مى‏گويند تمام شد، و زمانى كه شى‏ء در جهت عمودى [بالا رود]، مى‏گويند كمال [يافت]. اگر مى‏گويند: " عقل فلان كس كامل شده است " يعنى قبلا هم عقل داشته، اما عقلش يك درجه بالاتر آمده است، " علم فلان كس كامل شده است " يعنى قبلا هم علم داشت و از آن استفاده مى‏كرد ولى [اكنون] علمش يك درجه كمالى را پيموده است. پس يك انسان تمام داريم كه در مقابل انسانى است كه از نظر افقى ناتمام است، يعنى اصلا نيمه انسان است، كسر انسان است، مثلا ثلث يا دو ثلث انسان است و به هر حال، انسان تمام نيست، و انسان ديگرى هم داريم كه انسان تمام هست ولى
[صفحه: 19]

انسان تمام، مى‏تواند كامل باشد، كاملتر باشد و از آن هم كاملتر باشد، تا به آن حد نهائى نهائى كه انسانى از آن بالاتر وجود ندارد [برسد] كه او را " انسان كامل كامل " كه حد اعلاى انسان است مى‏ناميم.

--------------------  نام فصل: تاريخچه تعبير "انسان كامل"  --------------------
تعبير " انسان كامل "
تعبير " انسان كامل " در ادبيات اسلامى تا قرن هفتم هجرى وجود نداشته است. امروز در اروپا هم اين تعبير خيلى زياد مطرح است ولى براى اولين بار در دنياى اسلام اين تعبير در مورد انسان به كار برده شده است. اولين كسى كه در مورد انسان، تعبير " انسان كامل " را مطرح كرد، عارف معروف، محى‏الدين عربى اندلسى طائى است. محى الدين عربى پدر عرفان اسلامى است، يعنى تمام عرفائى كه شما از قرن هفتم به بعد در ميان تمام ملل اسلامى سراغ داريد و از جمله عرفاى ايرانى فارسى زبان، از شاگردان مكتب محى‏الدين هستند. مولوى يكى از شاگردان مكتب محى‏الدين است. او با اين همه عظمت، در مقابل محى‏الدين از نظر عرفانى چيزى نيست. محى‏الدين، مردى عربى نژاد از اولاد حاتم طائى، و اهل اندلس (1) بود. همه مسافرتهاى او در كشورهاى اسلامى بود و در شام از دنيا رفت. قبر محى‏الدين اندلسى شامى كه به اعتبار مدفنش به او " شامى " مى‏گويند در دمشق است. او شاگردى به نام صدرالدين

پاورقى:
. 1 اسپانياى امروز، آنوقت به نام اندلس و يك كشور اسلامى بود.
[صفحه: 20]

قونوى دارد كه بعد از محى‏الدين، بزرگترين عارف شمرده مى‏شود. اينكه عرفان اسلامى به صورت علمى، آنهم علم بسيار بسيار غامض درآمده است. محصول كار محى‏الدين و شروح صدرالدين قونوى است. صدرالدين قونوى كه اهل قونيه در تركيه است، پسر زن محى‏الدين بود، يعنى محى‏الدين هم استادش بود و هم شوهر مادرش. مولوى معاصر صدرالدين قونوى است. صدرالدين در مسجدى امام جماعت بود و مولوى مى‏رفت و به او اقتدا مى‏كرد. افكار محى‏الدين به‏وسيله صدرالدين قونوى به مولوى انتقال پيدا كرده است (1). يكى از مسائلى كه اين مرد طرح كرد، مسئله انسان كامل بود، ولى البته او از ديدگاه عرفان آن را طرح كرده است (2). مخصوصا يكى از سؤالاتى كه از محمود شبسترى معروف، صاحب منظومه بسيار بسيار عالى و نفيس ادبى و كم‏نظير " گلشن راز " شده است در مورد انسان كامل است كه او هم با ديد عرفانى جواب داده است. پس اولين كسى كه با لفظ " انسان كامل " اين مسئله را طرح كرد و با ديد خاص عرفانى، اين مطلب را بيان كرد، اوست. ديگران هم انسان كامل را هر كسى از ديد خود به شكلى بيان كرده‏اند. ما مى‏خواهيم ببينيم كه انسان كامل از ديد قرآن چگونه انسانى است. بحث را از انسان تمام و انسان ناقص شروع مى‏كنيم تا بتوانيم به

پاورقى:
. 1 اين حرفهاى ديگرى كه در اين زمينه‏ها مى‏شنويد، اساسى ندارد. عرفان اسلامى ريشه‏هاى ديگرى غير از مهملاتى كه يك عده امروز در روزنامه‏ها و مجلات مى‏بافند، دارد.
. 2 اگر مقتضى بود، در اين زمينه مفصلتر بحث مى‏كنم.
[صفحه: 21]

مراحل بعدى اين بحث برسيم.

--------------------  نام فصل: عيبهاى جسمى و روانى  --------------------
عيبهاى جسمى و روانى
آيا انسان سالم و انسان معيوب هم داريم؟ سلامت و عيب گاهى مربوط به تن انسان است. شكى نيست كه بعضى انسانها از نظر جسمى سالمند و بعضى معيوب و مريض، مثلا نقص عضوى دارند: نابينا، كرو يا افليج هستند و امثال اينها. ولى اينها مربوط به شخص انسان است. هيچ توجه داريد كه اگر انسانى كور باشد، كر باشد، افليج باشد، بد شكل باشد، كوتاه قد باشد، شما اينها را براى او از نظر فضيلت و شخصيت و انسانيت، نقصى نمى‏شماريد. مثلا سقراط، فيلسوف يونان كه او را به اصطلاح " تالى تلو پيغمبران " حساب مى‏كنند، يكى از بدشكلترين مردم دنيا بود، ولى هيچكس بد شكلى را براى سقراط به عنوان يك انسان، عيب نمى‏گيرد. يا مثلا " ابوالعلاء معرى " (1) و " طه حسين " (2) كور بوده‏اند، آيا اين كورى كه نقصى در جسم و شخص اين افراد است به عنوان يك نقص در شخصيت اين افراد شمرده مى‏شود؟ نه، اينچنين نيست. اين مطلب دليل بر اين است كه انسان دو چيز دارد: " شخصى " دارد و " شخصيتى "، تنى دارد و روحى، جسمى دارد و روانى. حساب

پاورقى:
. 1 [احمدبن عبدالله بن سليمان شاعر و لغوى معروف عرب كه در چهار سالگى به سبب آبله نابينا شد].
. 2 [اديب و محقق معاصر مصرى كه در سن سه سالگى نابينا گرديد].
[صفحه: 22]

روان از حساب جسم جداست. اين كسانى كه خيال مى‏كنند روان انسان، صد درصد تابعى از جسم اوست، اشتباهشان همين جاست. اساسا آيا روان انسان مى‏تواند بيمار باشد، در حاليكه جسم او سالم است؟ اين خودش يك مسئله‏اى است. بنابر نظر كسانى كه منكر اصالت روح هستند و تمام خواص روحى را اثر مستقيم و بلاواسطه سلسله اعصاب انسان مى‏دانند، اساسا روان، حكمى ندارد، همه چيز تابع جسم است. [از نظر اينها] اگر روان بيمار باشد، حتما جسم بيمار شده كه روان بيمار است و بيمارى روانى همان بيمارى جسمى است. خوشبختانه امروز، بيشتر اين مطلب ثابت شده است كه ممكن است انسان از نظر جسم، از نظر تعداد گلبولهاى سفيد و قرمز خون، ويتامينها و از نظر متابوليسم (3) بدن [و همه جهات جسمى ديگر] و حتى از نظر پزشك اعصاب، سالم سالم باشد، و در عين حال از نظر روانى بيمار باشد. چطور بيمار باشد؟ مثلا به قول امروزيها " عقده روانى " داشته باشد. واقعا علم امروز به آدمى كه عقده روانى دارد، " بيمار " مى‏گويد، يعنى در دستگاه روانى او اختلال پيدا شده است بدون اينكه اختلالى در دستگاه جسمى او پديد آمده باشد و لهذا اين نوع بيماريها را از راه جسم [نمى‏توان درمان كرد، يعنى] راه معالجه اين بيماران روانى دواهاى مادى نيست، (4)

پاورقى:
. 3 [به معناى سوخت و ساز]
. 4 البته بعضى از بيماريهاى روانى هست كه مربوط به اختلالات جسمى است، مثل كسانى كه به واسطه ضعف اعصاب دچار ترس و وحشت مى‏شوند. مقصود من برخى از بيماريهاى روانى است.
[صفحه: 23]

مثل كسى كه داراى عقده روانى " تكبر " است. امروز ثابت شده است كه تكبر، واقعا بيمارى است، واقعا اختلال روحى و روانى است، ولى آيا مى‏شود يك دارو براى تكبر در داروخانه پيدا كرد؟ آيا مى‏شود انسان يك قرص بخورد و تكبرش از بين برود و تبديل به يك انسان متواضع شود؟ آيا مى‏شود به يك انسان قسى القلب و جلاد مثل شمربن ذى الجوشن يك آمپول بزنند و يا يك قرص به او بدهند تا تبديل به يك انسان عطوف، مهربان و با شفقت و رحمت شود؟ نه، [امكان] معالجه براى او هست ولى معالجه او، راه ديگرى دارد. حتى گاهى بيمارى جسمى از راه روانى معالجه مى‏شود، همچنانكه گاهى بيمارى روانى از راه جسم معالجه مى‏شود. مثلا يك بيمارى، واقعا جسمى است ولى با يك سلسله تلقينها و تقويتهاى روحى كه اينهم خودش داستانى دارد و يك مسأله عجيبى است [معالجه مى‏شود. اين مطلب] جزء دلايل قاطع بر اين است كه واقعا انسان، موجودى است مركب از تن و روان، و روان انسان از تن استقلال دارد و يك تابع مطلق از تن نيست، همچنانكه تن، تابع مطلق از روان نيست، اين دو در يكديگر اثر دارند. به قول حكما: النفس والبدن يتعا كسان ايجابا و اعدادا بدن در روان اثر مى‏گذارد و روان در بدن، و بدن كار مستقل از روان انجام مى‏دهد و روان هم كار مستقل از تن انجام مى‏دهد. اين خودش دليل بر اين است كه دستگاه روانى انسان، خود يك دستگاه مستقل است. ما در صحبت از انسان كامل قبل از اينكه وارد [اصل] بحث شويم، سخن از انسان سالم و انسان معيوب آورديم. اين مقدمه لازم
[صفحه: 24]

بود [تا روشن شود كه مقصود ما] عيب و سلامت مربوط به جسم نيست، نمى‏خواهيم بحث پزشكى كنيم كه انسانى صد درصد سالم است كه اگر برود " چكاپ " كند، معلوم مى‏شود همه جهازات بدنش سالم است، اين بحث به ما مربوط نيست، ما اساسا به بدن، كارى نداريم. پس واقعا ممكن است انسان از نظر روانى، بيمار و معيوب باشد، همچنانكه ممكن است از اين نظر سالم باشد. قرآن اين اصل را پذيرفته است، مى‏فرمايد: " «فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» " (1) در دل و روحشان بيمارى است، نمى‏فرمايد مثلا چشمشان بيمار است. قلبى كه قرآن مى‏گويد غير از قلب پزشكى‏اى است كه [براى درمان آن] لازم است به طبيب قلب مراجعه كنيم. " قلب " در قرآن يعنى همان روح و روان انسان. درباره قرآن مى‏فرمايد: " «و ننزل من القران ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين» " (2) ما قرآن را براى شفا و رحمت، براى مؤمنين فرستاديم. قرآن، شفاى مؤمنين است. اميرالمؤمنين مى‏فرمايد: " «الا و ان من البلاء الفاقة» " از جمله بلايا و شدايد فقر است " «و اشد من الفاقة مرض البدن» " و از فقر بدتر، مريضى بدن است " «و اشد من مرض البدن مرض القلب» " (3) و از بيمارى تن بدتر و شديدتر، بيمارى دل و قلب انسان است. يكى از برنامه‏هاى قرآن، ساختن انسان سالم است و ماقبل از

پاورقى:
. 1 سوره بقره، آيه. 10
. 2 سوره اسراء، آيه. 82
. 3 نهج‏البلاغه، حكمت. 388
[صفحه: 25]

آنكه بخواهيم توقع اين را داشته باشيم كه انسان كامل باشيم يا به انسان كامل نزديك باشيم، بايد خود را از اين نظر كه اساسا " انسان سالم " يا " انسان معيوب " هستيم، [به خوبى بشناسيم].

--------------------  نام فصل: آفات روح انسان  --------------------
آفات روح انسان
به طور اجمال ريشه‏هاى اصلى آنچه كه روح انسان را آفت زده مى‏كند برايتان عرض مى‏كنم. از نظر روانشناسى، محروميتها منشأ بيماريهاى روانى مى‏شود، يعنى منشأ بسيارى از عقده‏هاى روانى و بيماريهاى روانى انسان، احساس مغبونيتها و محروميتهاست. مى‏دانيد كه فرويد به طور افراط تكيه‏اش روى اين موضوع است، خصوصا در امر جنسى. به هر حال اين خود يك مسئله اساسى است كه محروميتهاى انسان در او ايجاد بيماريهائى مى‏كند. اين كينه چيست كه وقتى انسان احساس مى‏كند نسبت به كسى حقد و كينه دارد، دلش مى‏خواهد از او انتقام بگيرد و تا او را به خاك و خون نكشد نمى‏تواند آرام گيرد؟ اين حس انتقامجويى در انسان چيست؟ آدم حسود وقتى خير و نعمتى را در ديگران مى‏بيند، همه آرزويش اين است كه از او سلب نعمت شود، درباره خودش فكر نمى‏كند. انسان سالم، " غبطه " دارد نه " حسد ". او هميشه درباره خودش فكر مى‏كند كه جلو بيفتد. اگر يك انسان هميشه در فكر اين باشد كه خودش جلو بيفتد، سالم است، اين، دليل بر عيب نيست، اما اگر كسى هميشه در اين انديشه است كه ديگرى عقب بيفتد بيمار
[صفحه: 26]

است، مريض است. حتى شما مى‏بينيد كه گاهى آدمهاى حسود به مرحله‏اى مى‏رسند كه حاضرند به خودشان صد درجه صدمه بزنند، بلكه به ديگرى پنجاه درجه صدمه وارد شود.

--------------------  نام فصل: نمونه‏اى از بيمارى حسد  --------------------
نمونه‏اى از بيمارى حسد
داستان خيلى معروفى در كتب تاريخ نقل مى‏كنند: در زمان يكى از خلفا، مرد ثروتمندى غلامى خريد. از روز اولى كه او را خريد، مانند يك غلام با او رفتار نمى‏كرد، بلكه مانند يك آقا با او رفتار مى‏كرد. بهترين غذاها را به او مى‏داد، بهترين لباسها را برايش مى‏خريد، وسائل آسايش او را فراهم مى‏كرد و درست مانند فرزند خود با او رفتار مى‏كرد، گوئى پروارى براى خودش آورده است. غلام مى‏ديد كه اربابش هميشه در فكر است، هميشه ناراحت است. بالاخره ارباب حاضر شد او را آزاد كند و سرمايه زيادى هم به او بدهد. يك شب درد دل خود را با غلام در ميان گذاشت و گفت: من حاضرم تو را آزاد كنم و اين مقدار پول هم بدهم، ولى مى‏دانى براى چه اينهمه خدمت به تو كردم؟ فقط براى يك تقاضا، اگر تو اين تقاضا را انجام دهى هر چه كه به تو دادم حلال و نوش جانت باشد، و بيش از اين هم به تو مى‏دهم ولى اگر اين كار را انجام ندهى من از تو راضى نيستم. غلام گفت: هر چه تو بگوئى اطاعت مى‏كنم، تو ولى نعمت من هستى و به من حيات دادى. گفت: نه، بايد قول قطعى بدهى، مى‏ترسم اگر پيشنهاد كنم، قبول نكنى. گفت: هر چه مى‏خواهى پيشنهاد كنى بگو، تا من بگويم " بله ". وقتى كاملا قول گرفت، گفت: پيشنهاد من اين است كه در
[صفحه: 27]

يك موقع و جاى خاصى كه من دستور مى‏دهم، سر مرا از بيخ ببرى. گفت: آخر چنين چيزى نمى‏شود. گفت: خير، من از تو قول گرفتم و بايد اين كار را انجام دهى. نيمه شب غلام را بيدار كرد، كارد تيزى به او داد، و با هم به پشت بام يكى از همسايه‏ها رفتند. در آنجا خوابيد و كيسه پول را به غلام داد و گفت: همينجا سر من را ببر و هر جا كه دلت مى‏خواهد برو. غلام گفت: براى چه؟ گفت: براى اينكه من اين همسايه را نمى‏توانم ببينم. مردن براى من از زندگى بهتر است. ما رقيب يكديگر بوديم و او از من پيش افتاده و همه چيزش از من بهتر است. من دارم در آتش حسد مى‏سوزم، مى‏خواهم قتلى به پاى او بيفتد و او را زندانى كنند. اگر چنين چيزى شود، من راحت شده‏ام. راحتى من فقط براى اين است كه مى‏دانم اگر اينجا كشته شوم، فردا مى‏گويند جنازه‏اش در پشت بام رقيبش پيدا شده، پس حتما رقيبش او را كشته است، بعد رقيب مرا زندانى و سپس اعدام مى‏كنند و مقصود من حاصل مى‏شود! غلام گفت: حال كه تو چنين آدم احمقى هستى، چرا من اين كار را نكنم؟ تو براى همان كشته شدن خوب هستى. سر او را بريد، كيسه پول را هم برداشت و رفت. خبر در همه جا پيچيد. آن مرد همسايه را به زندان بردند، ولى همه مى‏گفتند اگر او قاتل باشد، روى پشت بام خانه خودش كه اين كار را نمى‏كند، پس قضيه چيست؟ معمائى شده بود. وجدان غلام او را راحت نگذاشت، پيش حكومت وقت رفت و حقيقت را اينطور گفت: من به تقاضاى خودش او را كشتم. او آنچنان در حسد مى‏سوخت كه مرگ را بر زندگى ترجيح مى‏داد. وقتى مشخص شد قضيه از اين قرار است، هم غلام و هم مرد زندانى را آزاد كردند.
[صفحه: 28]

پس اين يك حقيقتى است كه واقعا انسان به " بيمارى حسد " بيمار مى‏شود. قرآن مى‏فرمايد: " «قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها» " (1). اولين برنامه قرآن تهذيب نفس است، تزكيه نفس است، پاكيزه كردن روان از بيماريها، عقده‏ها، تاريكيها، ناراحتيها، انحرافها و بلكه از مسخ شدنهاست.

--------------------  نام فصل: انسان مسخ شده  --------------------
انسان مسخ شده
مسئله مسخ شدن خيلى مهم است. مسخ يعنى چه؟ شنيده‏ايد كه مى‏گويند در ميان امم سالفه مردمى بودند كه در اثر اينكه مرتكب گناهان زياد شدند، مورد نفرين پيغمبر زمان خود واقع، و مسخ شدند، يعنى به يك حيوان تبديل شدند، مثلا به ميمون، گرگ، خرس و يا حيوانات ديگر. اين را " مسخ " مى‏گويند. حال، اين مسخ به چه صورت است؟ آيا " انسانها مسخ شدند ". يعنى واقعا حيوان شدند؟ توضيحش را عرض مى‏كنم: يك مطلب [مسلم است] و آن اين است كه انسان اگر فرضا از نظر جسمى مسخ نشود تبديل به يك حيوان نشود به طور يقين از نظر روحى و معنوى ممكن است مسخ شود تبديل به يك حيوان شود و بلكه تبديل به نوعى حيوان شود كه در عالم، حيوانى به آن بدى و كثافت وجود نداشته باشد. قرآن از " «بل هم اضل» " (2) سخن مى‏گويد، يعنى از مردمى كه از چهارپا

پاورقى:
. 1 سوره شمس، آيات 9 و. 10
. 2 سوره اعراف، آيه. 179
[صفحه: 29]

هم پست‏تر هستند. مگر مى‏شود انسان واقعا از نظر روحى تبديل به يك حيوان شود؟ بله، چون شخصيت انسان به خصائص اخلاقى و روانى اوست. اگر خصائص اخلاقى و روانى يك انسان، خصائص و اخلاقى (1) يك درنده بود، خصائص و اخلاقى يك بهيمه بود، او واقعا مسخ شده است، يعنى روحش حقيقتا مسخ و تبديل به يك حيوان شده است. جسم خوك با روح آن تناسب دارد و انسان ممكن است تمام خصلتهايش خصلتهاى خوك باشد. اگر انسانى اينگونه باشد، از انسانيت منسلخ شده و در معنى و باطن و [نزد] چشم حقيقت‏بين و در ملكوت، واقعا يك خوك است و غير از اين چيزى نيست. پس انسان معيوب، گاهى به مرحله انسان مسخ شده مى‏رسد. ما اينها را كمتر مى‏شنويم و شايد بعضى خيال كنند اينها مجاز است و ديرتر باورشان بيايد، ولى حقيقت است. شخصى مى‏گويد: با امام زين‏العابدين (ع) در صحراى عرفات بوديم. از آن بالا كه نگاه كردم، ديدم صحرا از حاجى موج مى‏زند. به امام عرض كردم: ما اكثر الحجيج الحمد لله چقدر امسال حاجى زياد است. امام فرمود: " «ما اكثر الضجيج و اقل الحجيج» " (2) چقدر فرياد زياد است و چقدر حاجى كم است. آن شخص مى‏گويد من نمى‏دانم امام چه كرد و چه بينشى به من داد و چه چشمى را در من بينا كرد كه وقتى به من گفت حالا نگاه كن، ديدم صحرايى است پر از حيوان، يك باغ وحش‏كامل كه فقط يك عده انسان هم در

پاورقى:
. 1 [صفت نسبى است، به معناى آنچه مربوط و منسوب به اخلاق است].
. 2 بحار، ج 24، ص. 124
[صفحه: 30]

لابلاى اين حيوانها دارند حركت مى‏كنند. فرمود: حالا مى‏بينى؟ باطن قضيه اين است. از نظر اهل باطن و اهل معنى، اين مسئله، امرى به واضحى اين چراغهاست، حال اگر ذهن متجدد ماب بعضى از ما نمى‏خواهد قبول كند، اشتباه مى‏كنيم. در زمان خود ما افرادى بوده و هستند كه مى‏توانند حقيقت انسانها را درك كنند و ببينند. انسانى كه مانند يك بهيمه و چهارپا جز خوردن و خوابيدن و جز عمل جنسى، [فكر ديگرى ندارد] و فقط در فكر اين است كه بخورد و بخوابد و لذت جنسى ببرد، اصلا روحش يك چهارپاست و غير از اين چيزى نيست. واقعا باطن چنين انسانى مسخ شده است، فطرتش مسخ شده است، يعنى خصلتهاى انسانى كه درباره آن توضيح خواهيم داد و انسانيت، به كلى از او گرفته شده است و به جاى آنها خودش براى خودش خصلتهاى حيوانى و خصلتهاى بهيمه‏اى و درندگى كسب كرده است. در سوره مباركه نبأ مى‏خوانيم: " «يوم ينفخ فى الصور فتانون افواجا 0 و فتحت السماء فكانت ابوابا 0 و سيرت الجبال فكانت سرابا» " (1) در روز قيامت مردم گروه گروه مبعوث و محشور مى‏شوند. مكرر در مكرر پيشوايان دين گفته‏اند كه فقط يك گروه از مردم به صورت انسان محشور مى‏شوند. گروههايى به صورت مورچگان، گروههايى به صورت بوزينگان، گروههايى به صورت عقربها، گروههايى به صورت مارها و گروههايى به صورت پلنگها مبعوث مى‏شوند. چرا؟ مگر ممكن است خدا انسانى را بى‏جهت به صورت آنها درآورد؟ آن

پاورقى:
. 1 سوره نبأ، آيات 18 تا. 20
[صفحه: 31]

كه در دنيا جز گزندگى كارى نداشته و تمام لذتش آزار رسانى است، به صورت واقعى خودش كه عقرب است، محشور مى‏شود، و آن كس كه در دنيا كارى جز ميمون صفتى ندارد. در قيامت قطعا به صورت يك ميمون محشور مى‏شود و كسى كه [در دنيا مانند] يك سگ است، به صورت يك سگ محشور مى‏شود. " «يحشر الناس على نياتهم» " (1) مردم در قيامت مطابق منويات و مقاصد و خواسته‏ها و مطابق خصلتها و صفات واقعى‏شان محشور مى‏شوند. شما در اين دنيا چه هستيد؟ چه مى‏خواهيد باشيد؟ چه چيز را مى‏خواهيد؟ آيا خواسته‏هاى شما خواسته‏هاى يك انسان است يا خواسته‏هاى يك درنده است؟ يا خواسته‏هاى شما خواسته‏هاى يك چرنده است؟ هر چه كه خواسته شما باشد، شما همان هستيد، و همان محشور مى‏شويد كه هستيد. اين است كه ما را از همه پرستشها، جز خداپرستى منع مى‏كنند. هر چه را كه ما بپرستيم همان چيز مى‏شويم. اگر پول پرست شويم، پول جزء ماهيت ما و جزء وجود ما مى‏شود. اين پول در قيامت، همان فلز گداخته است. قرآن به اين موجودهايى كه در دنيا، اين فلز جزء وجودشان شده و غير از پرستش اين فلز، كار ديگرى نداشته‏اند، مى‏گويد: " «الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم 0 يوم يحمى عليها فى نارجهنم فتكوى بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما كنزتم لانفسكم» " (2) همين پولها او را در

پاورقى:
. 1 مسند احمد، ج 2، ص. 392
. 2 سوره توبه، آيات 34 و. 35
[صفحه: 32]

آن دنيا داغ مى‏كنند، آتشهاى جهنم او هستند (1). اين يكى از چيزهايى است كه انسان را مسخ مى‏كند. من در اين جلسه خواستم اجمالا مسئله انسان معيوب و انسان سالم را طرح كرده باشم. انسان عقده‏دار، انسان معيوب است، انسانى كه يك ماده از مواد اين عالم را پرستش مى‏كند نه اينكه ماده‏اى را مورد استفاده قرار مى‏دهد يك انسان معيوب و يك انسان مسخ شده است.

--------------------  نام فصل: رمضان، ماه انسان سازى  --------------------
برنامه انسان‏سازى ماه مبارك رمضان
اساسا برنامه ماه مبارك رمضان برنامه انسان سازى است، يعنى برنامه اين است كه انسانهاى معيوب در اين ماه خود را تبديل به انسانهاى سالم، و انسانهاى سالم خود را تبديل به انسانهاى كامل كنند. برنامه ماه مبارك رمضان برنامه تزكيه نفس است، برنامه اصلاح معايب و رفع نواقص است، برنامه تسلط عقل و ايمان و اراده، بر شهوات نفسانى است، برنامه دعاست، برنامه پرستش حق است، برنامه پرواز به سوى خداست، برنامه ترقى دادن روح است، برنامه رقاء دادن روح است. اگر بنا باشد كه ماه مبارك بيايد و انسان سى روز گرسنگى و تشنگى و بى‏خوابى بكشد و مثلا شبها تا ديروقت

پاورقى:
. 1 نگوئيد پول فلزى از بين رفته، اسكناس آمده، در آن دنيا ماهيت همه چيز شكل ديگرى دارد، اسكناسها هم در آن دنيا به صورت آتشى درمى‏آيد كه از فلزهاى زرد و سفيد، بيشتر انسان را آتش مى‏زند.
[صفحه: 33]

بيدار باشد و به اين مجلس و آن مجلس برود و بعد هم عيد فطر بيايد، و با روز آخر شعبان يك ذره هم فرق نكرده باشد، چنين روزه‏اى براى انسان اثر ندارد. اسلام كه نمى‏خواهد همينطور مردم دهانشان را ببندند، دهانشان را ببندند يا نبندند [براى اسلام فرق نمى‏كند]، نه، با روزه گرفتن قرار است كه انسانها اصلاح شوند. چرا در روايات ما آمده است كه بسيارى از روزه‏داران هستند كه حظ و بهره آنها از روزه، جز گرسنگى چيزى نيست؟ بستن دهان از غذاى حلال براى اين است كه انسان همراه آن سى روز تمرين كند كه زبان خود را از گفتار حرام ببندد، غيبت نكند، دروغ نگويد، فحش ندهد. باز اين از همان امور معنوى و باطنى و ملكوتى است كه زنى آمد خدمت پيغمبر اكرم (ص) در حالى كه روزه داشت. رسول اكرم شير يا چيز ديگرى به او تعارف كرد و فرمود: بگير و بخور. گفت: يا رسول الله! روزه دارم. فرمود: نه، روزه ندارى، بگير و بخور. گفت: نه، يا رسول الله! روزه دارم. باز رسول اكرم اصرار كرد كه بخور گفت: نه، روزه دارم، واقعا روزه دارم چون به حساب خودش واقعا روزه داشت، ولى روزه ظاهرى مثل روزه‏هاى ما فرمود: تو چگونه روزه دارى، حال آنكه گوشت برادر (يا خواهر) مؤمنت را يك ساعت پيش خوردى (غيبت كردى)؟ مى‏خواهى الان به خودت ارائه دهم كه تو گوشت خورده‏اى؟ قى كن! يكدفعه قى كرد و لخته‏هاى گوشت [از دهانش بيرون آمد]. انسان روزه بگيرد و غيبت كند، يعنى دهان جسم خودش را از غذاى حلال ببندد و دهان روح خود را براى غذاى حرام باز كند. چرا به ما گفته‏اند يك دروغ كه انسان بگويد تعفنى از
[صفحه: 34]

ادامه در پست های بعد...